تهران شهر ارواح است.این شهر جز کابوس تصویری در ذهن ایجاد نمی کند.ساعت شش بعد از ظهردر احوالی میدان ونک هستم.گرد اگرد میدان پر از مسافرانی است که منتظر خودروند تا بعد از یک روز غم انگیز به خانه بروند.ولی در ازدحام مردم حتی با واژه جادویی در بست نمی توانی تاکسی پیدا کنی.گشت های ارشاد در جای جای میدان ایستاده اند.تحریک می شوم به نزدشان بروم و از آنها بخواهم تعدادی از مردم را سوار خودروهایشان کنند و به مقصد برسانند.مهربانی بیشتر در دلها می نشیند تا ... صرفنظر می کنم.آنها شاید حق نداشته باشند ماموریتی جز ماموریت خود را انجام دهند. برای تضمین امنیت اخلاقی مردم در آنجایند.ولی برای امنیت روانی مردم که در ازدحام حیابانها و کمبودها از دست می رود چه باید کرد.
در این شهر جایی را نمی یابی در تنهایی خودت و یا با دوستی مهربان آرام بنشینی و نجوای درونی کنی و یا کپ بزنی تا سبک شوی.غروب زیباترین لحظه روز و شب است ولی غروب تهران پر از کابوس است.قیافه های عبوس.راه بندانهای طولانی و آلودگی هوا به اضافه تورم و صدها مشکل دیگر نفس مردم را بریده است.تا مدتی دیگر از همین مردم می خواهند پر شور و هم آهنگ رای بدهند.اما هیچ کس از خود نمی پرسد در ورای دعوا های بی حاصل جناحی کی و کجا مشکلات ساده مردم حل خواهند شد. ظهر سارا محمد پور که در دانشگاه درس ارتباطات می دهد و در زمانی که در روزنامه اعتماد قلم می زدم از طریق ایمیل با من ارتباط گرفت و گاهی تماسی می گیرد و در مورد پایان نامه و... مشورتی می گیرد. روز دوشنبه در سازمان به دیدنم آمد. از رشت نامزد انتخابات مجلس شده است.می خواست تحلیل مرا از شرایط بشنود.هنوز صلاحیتش احراز نشده است ولی امیدوار است این اتفاق بیفتد.حرفی که می دانستم به او زدم.پوشه ای با خود آورده بود که برخی از نوشته هایم در اعتماد در آن جمع بود
به خانه که می رسم.آنها را دانه دانه می خوانم.بغض گلویم را می گیرد.گویی همین حالا نوشته شده اند و اگر در این وبلاگ قرارشان دهم هرگز در نخواهید یافت در سال ۱۳۸۲قلمی شده اند.چهارسال از آن دوران گذشته است و هنوز همان انتقادها ٬همان گلایه ها ٬همان ناشنوایی ها وجود دارند.اوضاع همان است که بود.هیچ چیز تغییر نکرده است و شاید هنم بدتر شده است.می خواستم یکی از آنها را اینجا بگذارم ولی چون با خود عهد کرده ام هیچ نوشته ای را که برای روزنامه و مجله ای می نویسم و یا مصاحبه ای با رادیو وتلویزیون انجام می دهم در وبلاگ نگذارم.از بازتکرار یادداشت اعتماد بعد از چهارسال صرفنظر می کنم.ولی حس غریب در من موج می زند.نوشته هایم کهنه نشده اند.این بد است.یعنی داریم دور خود می چرخیم.
در یکی از نوشته ها از مرافعه هایی نوشته ام که زندگی را در خانواده ها تلخ می کند. امروز همان مرافعه ها ادامه دارند با این تفاوت که من نازک دل تر شدم و امیدی هم ندارم از مشکلات رهایی یابم.تقدیر این است که در بازی مرگبار زندگی مرگ را بهترین راه رهایی بدانیم.هر روزنه ای که امید رهایی و تجربه دیگر را میدهد در باورها ی جان سخت و در کوچه های بن بست بجای آنکه آرامم کند خود حجم تلخی ها یم را افزایش می دهد.نه در فردیت مان و نه در هستی اجتماعی مان روزنه ای بسوی نور نمی یابیم. بنظر می رسد باید تسلیم سرنوشت شویم و آن را همانطور که هست بپذیریم و اگر کاری می کنیم به امید فردای بهتر آیندگان باشد .
یکشنبه هجده خرداد سال ۸۲یادداشتم رادر اعتماد این گونه آغاز کردم بخوانید:"تنهایم.تنهاتر از آنکه کسی بتواند آن را تصور کنند. شب که از راه می رسد همصحبتی نمی یابم. کسی نیست که زمزمه های تلخم را بشنود.سهیل و سینا نباید بدانند در زندگی زخمهایی هستند که جان را می خراشند و هنستی آدمی را تباه می سازند . هنوز نباید بدانند . به سراغ شعر می روم . شاملو برایم می خواند :"کوه با نخستین سنگها آغاز می شود /و انسان با نخستین با نخستین درد / در من زندانی ستمگری بود / که به آواز زنجیرش خو نمی کرد." نباید خو بگیریم . باید هر لحظه از نو آنرا کشف کنیم . چرا هنر با هم بودن رانیاموخته ایم و هر کدام جدا از آن دیگری رنج می بریم . پاسخی ندارم . اگر داشتم می توانستم همدمی بیابم. سر بر شانه اش بگذارم و با اشک سخن بگویم . فریاد می زنم . فریادی در خاموشی . تنها با نوشتن آرام می گیرم...."
خدایا این جمله ها هنوز چقدر تازه است. تنها با این تفاوت که سینا و سهیل ام اگر نه همه تلخی هایم بیشتر آنها را می دانند. کاش نمی دانستند . کاش در میدان ونک این نوشته تازه گی اش را نمی گذاشت جلوی رویم .یادداشت این گونه آن سال تمام می شود: اگر نمی توانیم آن دیگر ی را تغییر دهیم ٬می توانیم خود را تغییر دهیم . اگر امروز بود می نوشتم اگر آن دیگری را نمی توانیم تغیییر دهیم دوزخ تنهایی خود را همانگونه که هست بپذیریم و بدنبال مفری نگردیم . لااقل برای نسل موسفید کرده و سوخته خودمان .