تبليغاتX
محمد آقازاده - لیلا باور کن راست می گم داره از آسمون بارون می یاد

                                                                          به بهانه "از آسمون بارون می یاد لی لیا "حسن فرهنگی

"از آسمون بارون می آید"٬باور کن دروغ نمی گم.اصلا چرا باید دروغ بگم.برو پنجره را باز کن٬دستت را دراز کن و بعد خیسی دستهایت را بریزد در جانت ٬فکر کن کنار دریایی و داری تن می دهی به خنکای نسیمی که از جنگل می وزد.شاید بگی مرد خیالاتی شدی.الان هرم گرما دل آدمو کباب می کنه.بلند شو بجای آنکه کز کنی یک گوشه و چشمتو پیر کتاب بکنی ٬برو پارک هوایی بخور.

پارک٬کدام پارک.مختوم ولیلا در همین پارک لعنتی صدای آژیر را نشنیدند.نخواستند بشنوند.مختوم شعر خواند.شعر معنای عشق است ولی نه باور کن هر جا کابوس باشد آنجا شعر از جهان ناخودآگاه بیرون می جهد و زندگی را معنا می کند."لی لیا :"- ای وزن لعنتی - گفت :"خیلی بهتر از لیلاست "٬مختوم توی ذهنش  با اسم لی لیا بازی می کرد گفت تو هر چی دلت خواست صدام بزن . لی لیا خم شد روی دست مختوم و دستش را بوسید . چند نفری توی پارک قدم می زدند. عده ای هم آن دورتر داشتند شطرنج بازی می کردند.مختوم گفت :"می بنیند ها ".لی لیا گفت :"ببینند به درک"

دارم "از آسمون بارون می یاید لی لیا " حسن فرهنگی را می خوانم.روز تولد دخترش دریا کتاب تازه اش را هم پیک برایش آورد.کتاب را می دهد بدستم.قلم زده است تقدیم به دوست دوست داشتنی ام محمد آقازاده تا خودمان را میان یکی از داستانها بیابد"٬داستان اول و دوم را می خوانم. داستان سوم را نیمه کاره می گذارم. عادت ندارم داستان را یکباره بخوانم ٬هر داستان باید در من ته نشین شود.باید جهان  داستان را خودم از نوع بنا کنم.سرنوشت ناگزیر داستان را تغییر دهم. باید از ساختار ذهن نویسنده بگریزم و خودم نگذارم لیلا سر پیری مختوم را نابود کند.نگذارم زندگی عصا بدهد دست شاعر و بعد فراموشش کند. شاعر وقتی می میرد  چیزی در من فرو می ریزد. ای لعنت به پارک. لعنت به مشتهایی که فرود می آید و به نگاههایی که تنهایی و خلوت را از ما دریغ می کنند.

انسان چرا می نویسد.داستان آزادی آدمی است٬به او فرصت می دهد از واقعیت بگریزد ولی تلخی واقعیت خود را به روایت تحمیل می کند. اگر رنج نبود هنر نبود٬شعر نبود ٬ داستان نبود٬ نه بدون هنر زندگی ارزش زیستن ندارد.باید رنج کشید تا زندگی به سامان شود .پسرم سهیل مطلبی در باره برگمان قلمی کرده است.در آثار اوانسانها تنهایند و گرفتار دیو درون ٬سخن و سکوت این دیو را رها می کند. شهوت می کوشد این دیو را رام کند٬نمی تواند٬سینا هم شعری سروده است با این عنوان درود بر تفنگ و درود بر مرگ ٬شعر را می خوانم.این تلخ کامی از کجا می آید.نمی دانم .اما نمی دانم چرا حس می کنم هر از گاهی  واقعیت  عجیب تر از خیال است. کسی پیغامی در وبلاگ سهیل گذاشته است که برایم بسیار شیرین است.بخوانید:سلام ٬چیزی که الان می خواهم بنویسم اصلا به معنای نادیده گرفتن ارزش نوشته ات نیست.راستش آنقدر هیجان زده ام که ترجیح می دهم اول بنویسم و بعد بخوانمت.سهیل آقازاده! دانش آموز دبستان فیروزکوهی. هان ؟ درست گفتم پسر؟خانم خیرجو خانم ظفر آقای آسودی کنفرانس ها دعوا ها شادی ها...بگو درست گفتم لطفا! آقای آقازاده (پدرت را) چند روز پیش در جلسه فیلم رگبار دیدم. از خوش مشربی و صفایشان متعجب شدم و وقتی شماره شان را به ما دادند ذوق زده. سری به وبلاگشان زدم و در لینک ها اسم تو را دیدم. سریع مرور کردم خاطراتم را و زود-خیلی زود- شناختمت. مرا یادت نیست. از پدر سراغت را خواهم گرفت به زودی.ایام به کام.تا بعد

روی کاناپه دراز به دراز مرده بود.چشم هایش دریده شده بود رو به سقف و زیر شکمش تشتی از خون بود .مرد سرش را گذاشته بود روی سینه زن ٬پلک هم نمی زد.... مرد بلند شو برو پارک. داستان می خوانم . داستان از آسمون بارون می آید لی لیا.بقیه اش را در کتاب حسن فرهنگی بخوانید. من دارم می روم بالکن زل بزنم به .....راستی دریا تولدت مبارک

*اینجا را هم بخوانید

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 10:19  توسط محمد آقازاده  |