سال پنج و هفت در تاريخ ما كجا ايستاده است.انقلاب بزرگي كه در آن سال اتفاق افتاد داراي چه معنايي است . آيا كسي خواهد توانست معناي كامل آن روزها را حكايت كند.اين اتفاق غير ممكن است.حسي كه در آن روزها در همه كوچه و پس كوچه ها جاري بود بيان ناشدني ست.حتي هنر و ادبيات قادر نيست آنچه اتفاق افتاده است بدون توجه به پيامدهايش روايت كند.سال انقلاب سالي عجيب بود.رويدادهاي تاريخي بزرگ نانوشته مي مانند.مدام در باره آنها سخن گفته مي شود ولي هرچقدر بيشتر اين سخنها شنيده مي شود باز چيزي نا گفته مي ماند.تا در درون آن رويداد نزيسته باشي نخواهي توانست در يابي چه اتفاقي افتاده است.حتي خود ما كه در آن سالهاي مي زيستيم نخواهيم توانست اين روايت بزرگ را بر عهده بگيريم
تلويزيون از پيروزي انقلاب مي گويد و پسرم سينا مي خواهد در باره آن سال با او گفت و گو كنم تا بداند در آن سال چه اتفاقي افتاد كه مسير زندگي يك ملت را تغيير داد.بسيار مي كوشم فارغ از پيامدهاي اين اتفاق زباني را بيابم تا به او بگويم كه چه لحظاتي را در آن روزهاپشت سر گذرانديم.نمی خواهم پیرانه سال جواب او را بدهم . می خواهم از زبان یک جوان هیجده سال حرف بزنم که آن روز ها را تجربه می کرد.اما نمي توانم٬ واژه ها كه بر سطح زبان مي لغزند خون و جان ندارند.روايت من سرد مي ماند.احساس ناتواني مي كنم.حس مي كنم هزارحرف براي گفتن دارم ولي دريغ از يك جمله تاثير گذار.چطور بگويم ما تحقير شدگان،ما فرزندان اعماق در برابر نابرابری دهشتناک و در برابر ديو استبداد چگونه بيدار شديم.چطور احساس پهلواني كرديم.چطور غير ممكن را ممكن كرديم.
چطور براي او باز گويم در ميان شليك و گلوله، چگونه در بهشت افسانه اي زندگي مي كرديم.چگونه من هاي جدا و ذره هاي پراكنده تبديل به ما شديم.يگانگي رويايي را تجربه كرديم .از دوزخ رسته بوديم و در بهشت را بر روي ما گشودند. همه در خيابانها بوديم.سرنوشت دست ما بود.شايد بگوئيد ناخودآگاهي جمعي چه ربطي به تصميم آگاهانه دارد.امروز مي توان در خيلي چيزها اما و اگر كرد ولي در آن روز در دنيايي جادويي مي زيستيم . عشق و نفرت با هم قلب مان را فتح كرده بود.
چه كسي امروز باور مي كند وقتي در خيابانها با گارد درگير بوديم و وقتي در خانه اي را مي كوبيديم با هيچ خانه اي بيگانه نبوديم . محرم همه بوديم . هيچ حسي بجز با هم بودن نداشتيم.ديو شهوت را سر بريده بوديم.هيچ نمي خواستيم جز احساس بودن و با هم بودن.سو ءظن گم شده بود.همه به هم اعتماد داشتيم. هيچكس گران نمي فروخت.همه خود روهاي گرانقيمت شان را پنهان مي كردند.تفاخر جايي نداشت. همه شجاعانه مي زيستيم.جلوي گلوله ايستادن جايي براي هراس نمي گذاشت.توپ و تانگ و مسلسل ديگر اثر ندارد٬ به مادرم بگوئيد ديگر پسر ندارد.يكپارچه آتش بوديم از مرگ نمي هراسيديم .
نسل ما چون آن سال زيست، هميشه هر اتفاقي را با آن روز ها مقايسه مي كند.حس مي كند تجربه اي را پشت سر گذاشته است كه ديگر تكرار نمي شود . شاه مي پنداشت مالك كشور است و با گستاخي باور داشت هر كس جز اين بگويد،بايد حذف شود . وقتي با صراحت اعلام كرد، هر كس عضو حزب رستاخيز نشود بايد از مملكت برود ناخواسته همه را مجبور كرد بين بردگي و مردانه ايستادن يكي را برگزينند و انتخاب همه مشخص است . همه ايستادن را انتخاب كردند. هر دليلي كه براي رخدادي چون انقلاب بر شمارند نمي توان نقش اين مرد را ناديده گرفت . با تفاخرش.با اوهامش . با تمدن بزرگش . هيچ رويدادي را تنها با عواقبش نمي سنجند با دلايل رخدادنش مي سنجند . شاه هيچ صدايي را بر نمي تابيد و همه يك صدا با هم چون اركستري شدند تا اين صدا را بر نتابند .
اگر شاه مي گذاشت مفري باقي بماند، اگر جهان تك صدايي را نمي خواست.اگر مدام شكافي را كه بين شعاري كه مي داد و رجزي كه مي خواند و واقعيتي كه مردم در آن مي زيستند، مي ديد. اگر روزنامه هاي ده سال آخر رژيم شاهنشاهي را مرور بكنيد، در همان فضاي بسته در مي يابيد چه حكومت نا كارآمدي حاكم بود. در مي يافتيد نه تنها در آمدهاي نفتي معجزه اي براي بقاي آن نظام نبود بلكه مهلكه اي بود كه يك راست يك نظام دير پا را سرنگون كرد. تحقير شدگان در سال پنجاه و هفت قيام كردند تا حق خود را بستانند .
شاه رفت.با رفتنش كشور يكپارچه جشن و غرور شد. ما كه در آن سالها حضور داشتيم مي دانيم آن اتفاق فريب نبود. نقشه هيچ قدرتي نبود. اصلا نمي توان اتفاقي به آن بزرگي را سازماندهي كرد.امروز مي دانيم بسياري از آن روياها قابل تحقق نبود ٬ولي اين نكته را آموخته ايم كه اگر نگذارند روياهاي كوچك، بروز و ظهور يابند در سكوت فربه مي شوند. آنقدر فربه مي شود كه روزي تبديل به يك انفجار بزرگ شود . انفجاري كه دروازه بهشت را برروي فاعلانش باز مي كند و لي پشت آن دروازه در انتظار چه بايد ماند همان پديده ناشناخته اي است كه نمي توان در باره آن سخن گفت.در دوران فربهگي همه چيز در سكوت مي گذارد و هيچ صدايي خطرناك تر از اين سكوت نيست.ولي مي توان حدس زد در جهاني كه ويران شده است ساخته شدن دنياي بهتر به سادگي ممكن نيست.آنهم وقتي من هاي ما شده دوباره ذره ذره مي شوند و جنگ اراده ها در مي گيرد.برنده و بازنده كيست آنرا بايد از تاريخ پرسيد.از آينده دوري كه فارغ از هيجان داوري مي كند و چه درست.