پسرم سینا آنفلونزا گرفته است . هم تب دارد و هم لرزو هنم بی قراری می کند. داروها طول می کشد جواب دهند . باید منتظر شد تا زمان بگذرد و بیماری جای خود را به سلامت دهد. تنها باید پدر باشی بدانی وقتی عزیزت ازبی حالی می نالد و از آن شیطنت و شو خ و شنگی ها خبری نیست چه حسی در جانت می ریزد.مراتب باید مراقبت کنی و مهرت را از او دریغ نکنی . عشقی که والدین نسبت به فرزندان دارند از کجا می آید. بی ریاترین دوست داشتن . دوست داشتن به صرف دوست داشتن . همین چند روز پیش بود که سوار خودرو پیرمردی شدم . به سختی رانندگی می کرد. پرسیدم بهتر نیست صبح ها رانندگی کنی و اصلا بنشینی خانه استراحت کنی.پاسخش نشست در جانم و اگر می توانستم بوسه ای بر دستنانش می زدم . هر چند ستایش را از او دریغ نکردم.
پیرمرد از آئینه مرا نگاه کرد و پرسید پدری .جوابش را که دادم شنیدم گفت : اگر خرج خودم و زنم بود با حقوق بازنشستگی خودم و زنم می نشستم خانه و استراحتی می کردم و به گلایه های زنم که عادتم شده گوش می کردم. می دانی همیشه نگران بچه هایش است . همه شون با کمک ما دیگراز پس خودشون بر می آیند . یکی شون تازه خانه خریده و افتاده توی قرض. طفلکی غصه می خورد. شب ها کار می کنم چون صبح ها حال ترافیک و یک و بدو کردن را ندارم . می خواهم کمک کنم زودتر از زیر بار قرض در آید . می خواستم به خانه خدا بروم و برای بچه ها دعا کنم ولی دیدم او واجب تر است. اصلا بچه خودش نمی داند من این پول را از کجا می آورم . کاری کردم اصلا نپرسد . نمی خواهم غصه من اضافه بشه به قرض هاش
تغییر نسل ها اما همیشه یک فاصله ای بین این دو گروه بوجود می آورد. پابه سن گذشته هابا تجربه خودشان دنیا را نگاه می کنند ولی جوانتر با دغدغه ها و فضاهای متفاوت روبرویند و این تجارب همیشه راهکار مسایل جدید نیست. به این دلیل همیشه مهرورزی منتجه به همراهی نمی شود. باید صبور بود و نسل تازه را درک کرد. باید آرزو کرد این نسل از ما جلوتر بروند. از ما بهتر شوند و اگر جهان شبیه آرزوهای ما نشد به خواست های آنها نزدیک تر شود .آن لذت که پدر و مادر از قد و بالای فرزندشان می برند پاسخی است به رنجی هایی که برای آنها می برند . به این دلیل همیشه بهترین مدیریت را در این سرزمین مدیریت پدرانه می دانم . نمی دانم این نوشته چه می خواست بگوید ولی می دانم گریزی بود از بیماری پسرم . پسرم که شعر می گوید و جهان را همانگونه می بیند که او را متفاوت می کند از من و همین تفاوت است که زندگی را قشنگ می کند.آرزو دارم همه پدران و مادران همیشه جز لبخند و شادی در چهره فرزندانشان نبینند.
می دانی رفیق؟ وقتی می افتی توی آب خیس می شوی. خواست تو هر چه باشد مهم نیست. قوانین فیزیکی و شیمیایی و یا هر کوفت و زهرمار دیگر نمی گذارند خشک بمانی. همانطور زمانی که دریایی٬رودخانه ای، جوی آبی و یا یک ته استکان آبی نباشد خشک می مانی، حتی اگر همه آرزویت خیس شدن باشد. در اینجا که من باشم و یا تو، یا باید لال شوی و یا بیفتی بمیری تا آلوده آن بغض ها و دشمنی های بی دلیل و رقابت های احمقانه نشوی. دست خودت نیست که نشوی. هر چقدر سکوت کنی باز جز بازیی. یعنی همان سکوت ات معنای جز سمت گیری به نفع خودت ندارد. حال هزار بار بگو من نمی خواهم٬ نمی توانم بخواهم که طرف بازی باشم. این را قوانین جامعه شناسی٬ روان شناسی و هر مزخرف دیگری که تو بخواهی نام بگذاری تحمیل می کند.
به دوستی می گفتم و به تو هم می گویم اگر یک خانه آوار شده باشد بر سر ساکنانش، همه آستین انسانیت بالا می زنیم و می رویم به کمکش. اما وقتی شهری ویران شده باشم و ما هم پناهگاهی نداشته باشیم، همه هاج و واج هم را می اندازیم زیر پاهایمان. شاید نخواهیم این طور باشیم ولی این غریزه بقای لعنتی اینطور می خواهد. حالا همه بی پناه، زخمی و پر از سرگیجه باشیم چه می توانیم برای همه بکنیم؟ چطور می توانیم شانه ای باشیم برای دردهایی که به تنهایی نمی توانیم بکشیم شان؟ حال خنجر هم می گیریم دست مان. به هم می زنیم. نه که بخواهیم بزنیم! ناخواسته می زنیم. اصلا نمی توانیم نزنیم!
می دانی برای همه درد بی درمان یک علاج بیشتر نمانده است. یعنی بجای آنکه به دنبال به لجن کشیدن این دوست باشیم و یا آن دوست. آئینه دست مان بگیریم و لجن روح خود را بینیم تا لااقل بدانیم چه هستیم و چه می توانستیم باشیم. آنقدر خسته ام و زخمی که دیگر فرصت نکنم به دیگری بپردازم. اصلا با خودم لج کرده ام هر جا هستم تنها خودم را زخم می زنم و در این وبلاگ گوشه ای از آن را می گذارم اینجا. دارم می میریم بدست خودم. از بس که گنگم و منگ. دیگر نمی دانم درست کدام است و نادرست کدام. از هر زاویه نگاه می کنم همه را بیگناه می یابیم و به این دلیل خودم را قانع می کنم هر جا که در دور و برم باید قضاوت کنم بجای وارد دعوا شدن خودم را مقصر اعلام کنم و بس. این تنها کاریست که آرامم می کند. من خودآزار بودن را به دگر آزاری ترجیح می دهم. به این دلیل وقتی ترا می یابم و مثل خودم می یابمت، نمی توانم طاقت بیاورم سکوت کنم. پس فریاد می زنم همه مشکلات از من است و بس.
نیمه شب وقتی به خانه رسیدم از خستگی منفجر شدم و هرتکه از روحم به جایی رفت.کودکی ام با همه فقرش جلویم ایستاد . اندوه بی پایان نوجوانی و آن جستجوی بی پایان رویای جوانی ٬همه دوران روزنامه نگاری ٬با بازیهایش ٬با جدال هایش ٬با دهشت هایش ٬ با حذف این خبر و آن گزارش . روزنامه آنی نیست که می بایست باشد وقتی شما می خوانید.آن مصلحت اندیشی های همیشگی و بی دلیل اما قابل درک ٬ آن ضرورت های لعنتی ٬آن قضاوت های ترسناک ٬ آن بغض های فروخفته ٬ آن توانی که از دست می رود ٬آن خلاقیتی که بدست خودت از دست می رود. آن چاهی که اگر بخواهی در حرفه ات بمانی تو را می بلعد . همان آن حرفه ای که هم دیوانه وار دوست اش می داری و هم جانت را پر از نفرت می کند ٬آن دلهره ای که در هر انتخاب ات آوار می شود بر سرت. آن دغدغه معاش که در هوا موج می زند اما کسی آن را نمی گوید و کسی آن را نمی شنود.آن نه ای که می گویی که در جانت پر از بله است . علیه خودت می ایستادی ٬دیوانه وار و بی ترحم. صدایی که از اعماق وجودت بر می خیزد: من اینم یا بمان یا برو راه دیگری نداری.
آن دست سردی که از بیماریش می گوید٬آن پا به سن گذاشته ای که دنبال یک لقمه نان است. آن پیر مردی که با دلهره ترا به خانه می رساند. آن آمبولانس های بی شماری که در خیابانی در انتظار اتفاقی هولناک اند ٬آن داروهایی که می بلعی شاید آرام بگیری و از کابوس ها بگریزی ٬آن انتخاب لعنتی ٬آن که لحظه شکوفایی می خواهند پرپرش کنند .روزنامه نگاری تو را انتخاب می کند و تو بدون آنکه بخواهی انتخاب می شوی . برمی خیز برو . بمان و تحمل کن . تنهای و یا ماندن و تاب آوردن. انتخابی ناگزیر . با تو نیست.
تمام خودت را در پرانتز قرار می دهی تا آنی نباشی که می توانی باشد. ضرورت ها و نگاه ها . یکی علیه دیگری. راننده تاکسی متخصص به دلیلی که مهم نیست چیست آزرده ازشغلی که به هر دلیل انتخاب کرده است . آزردگی اش رادر رسانه می جوید ولی تو می مانی و پاسخی که نمی لغزد در دهانت . سکوت می کنی مثل تمام سالها که می دانستی چرا آئینه ای نیست که این آزردگی را واتاب دهد. شب می گذرد تلخ و پر از خستگی . صبح در خودرویی که سوار می شوی که صدای تلخ یک آواز می آیداز آن. دل می دهی به تنهایی ات . به بغضی که بغض توست . رها می کنی خودت را که غرق شوی در آنچه هستی . همان کوچه و پس کوچه گردی های پنهان جوانی ات . همان سالها می رفتی ٬آنقدر می رفتی که خود را گم کنی و من گم شدم در صدایی که می آمد ٬زخمی که منفجر شد در خوابی که آغازی جز کابوس و پایانی جز یاس نداشت. ای امید بازیافته بازت می دهم به تنهایی ٬بغض و ترانه ای که ناسروده ماند
"وبلاگ نویسی در ایران دارد می میرد". اگر این گزاره را قبول ندارید می توانیم بگویم لااقل این پدید شگفت انگیز دیگر تازگی و رونق سابق خود را ندارد . شاید عده ای بگویند " وب دو " دارد جایگزین آن می شود . سایتهایی مثل :فس بوک " و "تویتر" با فراهم کردن امکان مینی مال نویسی جایگزین نوشته های چند پاراگرافی وبلاگها می شوند . ولی با کمی دقت می توان تغییر ماهیت این گروههای اجتماعی را رصد کرد. این سایتها دیگر محل دوست یابی و تبادل حرفهای خصوصی ترنیستند و فضای متفاوتی را برای شما ایجاد نمی کنند که حرف دل تان را با دوستان مجازی تان در میان بگذارید. ارسال و یافتن متن ها و فیلم های خبری جایگزین نقش های سابق آن شده است .دیگر ازآن شیطنت های دوستانه و مینی مال های غافلگیرکننده خبری نیست .
وقتی شبکه های تلویزیونی ٬خبرگزاری ها و سایت های خبری و روزنامه ها نمی توانند اشتیاق مردم را در کسب خبر ارضا کنند و در قبال خبرهایی که جلوی چشم مردم اتفاق می افتند هیچ واکنش فعالی از خود نشان نمی دهند جابجایی نقش ها ناگزیر است و کاربران وب دو به دلیل محیط امن تری که احساس می کنند در اختیار دارند ترجیح می دهند به انتقال و یا کسب خبر بپردازند و چون بسیاری به ناگزیر برای جابجایی خبر از محل وقوع تا مکان انتشارآن تعلیم لازم را ندیده اند . خبرها و فیلم های تکراری و بی جاذبه و شاید هم غیر واقعی فراگیر می شود و به مرور اشتیاق مخاطب را کم رنگ تر می سازد. از سوی دیگر به مرور شایعه جایگزین خبر می شود و تهیج و رجز خوانی جایگزین تحلیل های حرفه ای .
تردید نباید کرد وقتی در یک جامعه ما با کارکرد غیر طبیعی رسانه های بزرگ و رسمی روبرو می شویم باید احساس خطر کنیم . چرا که در چنین صورتی فن آوری نوین بجای شتاب در پخش خبرهای واقعی اخبار غیر واقعی را به سرعت توزیع می کند و چون معیار و ملاکی برای تعین صدق و کذب گزاره ها در دست نیست به مرور کاربران وب دو جایگزین احزاب و سیاستمداران می شوند و این اتفاق در نفس خود پر از آفت است و با تعطیل و به محاق بردن سیاست ورزی کنش های اختلال کننده را ترویج می کند و به آنها نیروی مادی تاثیر گذار می بخشد. چرا که در این فضا قابلیت دروازه بانی حرفه ای وجود ندارد و درنهایت کسانی در این بازی می بازند که کانالهای اطلاع رسانی را به دلایل منع های بی مورد از مقبولیت مخاطب می اندازند و آنها را به زیست نباتی قانع می کنند که تنها بودن صرف هدف اصلی و نهایی شان می شود.
از سوی دیگر مخاطبی که بخشی از انرژی روانی اش را در شخصی نویسی و کپ های دوستانه خالی می کرد به مرورباانرژی رها نشده ای تنها می ماند که اگر به موقع تخلیه نشود درون فرد را متلاشی می کند و اگر امکان رهایی انفجاری را بیابد جامعه را با بحرانهای غیر قابل پیش بینی روبرو می سازد. آنهایی که امکان تصمیم گیری در مورد رسانه های رسمی را دارند باید به این آفت امنیت برانداز بیاندیشند و برای پیشگیری از بحرانها اجازه دهند لااقل رسانه ها حداقل اطلاع رسانی را بدون دغدغه انجام دهند. در غیر این صورت همه بازنده اند. به خصوص آنهایی که می توانند قواعد بازی را از نوبنویسند و یا اصلا هر قاعده ای را از بازی سلب کنند.
جهان را یک خمیازه و خستگی ابدی می دانم و هر چه ابدیست مرا می هراساند. چه دهشتی بر می انگیزد وقتی بدانی همیشه باید با خودت باشی و این بودن هیچوقت تمامی نداشته باشد٬ همیشه دلم می خواست یک صبح بر خیزم و ببینم هنوز شب است و خواب هنوز آغاز نشده و دوباره می توان خوابید. دارم به کابوس هایم عادت می کنم. به آن کابوسی که بدون شرم با ناخودآگاهم روبرو می کند. می بینم دارم زوال می پذیرم. دندانهایم می ریزد. پوستهایم چروک و چرک می شوند. یک نوع زوال و فروپاشی. اما زوالی پایان ناپذیر. از بی مرگی می هراسم و از مردن نیز می ترسم. اگر مجبور باشم تا ابد وجود خود را حس کنم. جهنم چیزی نیست جز به یاد آوردن مداوم خود و بهشت هم فراموشی همیشگی خویش است.
امواجی که از ماهواره ها و آنتن ها فرستاده می شوند حال مرا بد می کنند. هیچکس من بینده احمق و یا عزیز را نمی شناسد ولی مدام مرا خطاب قرار می دهند. تبلیغاتی تلویزیونی اما چیز خوبی است. مدام آنچه را که باید بخرم نمی خرم و با نخریدن شورش می کنم بر منطق بازار و کنف می کنم همه تبلیغاتچی ها را. جز مشتی گزاره هم برای فروش ندارم و آنهم مشتری ندارند. پس زنده باد ناپدید شدن در بازار. کابوس ادامه تلویزیون دیدن است. همان کابوس بی سر و ته. همان بلور بنفشی که حالت تهوع را در من بیدار می کند و با خود می گویم جهانی چنین مبتذل از همه کابوس های شبانه تحمل ناپذیرتر است. خوشحالم که حق دارم این برنامه را نبینم. کاش عصرها می شد خوابید تا هیچ کانال ماهواره ای و شبکه های وطنی بیداری ات را آشفته نمی کرد.
من در خواب با فروپاشی روانی نیچه قهقه می زنم و با رویای مارکس که حذف نظام سرمایه داریست آنهم درحالی که گرسنه ام٬ کابوس می بینم٬ بیداری٬ بازار خرید و فروش. یک بار دلم به این رویای از دست رفته سوخت. خواب دیدم همه بیل گیتس شده ایم و نمی دانیم با میلیاردها دلار٬ یورو و یا پوند چه کار کنیم. نمی دانستیم با اینهمه بطالت داشتن چکار کنیم. ناگهان صدای تلفن همراهم برخاست و پیغام صبحگاهی را٬ شب به من رساند. قسمت مالی اداره ام میزان حقوق ماهانه ام را فرستاده بود. لحظه ای غمگین شدم. تا سر برج چه باید بکنم؟ همان سوپر مارکت محله مان که قبلا نامش بقالی بود همان چند روز اول ماه حساب پولهایم را می رسد. ناگهان خندیم. ترجیج دادم با نداشتن بسازم و مثل بیل گیتس مجبور نباشم به جنگ تزهای مارکس بروم که هنوز وقت خوابش نرسیده است.
سوی تاریک ذهن و رفتار آدمی هیشه ناگفته می ماند. انسان در ذات خود می تواند شرور باشد و چون گرگ بدرد و چون کفتار لاشه ها را ببعلد. همین سوی ظلمانیست که حکمرانی را در تاریخ ممکن و قوانین٬ عرف و عادات را شکل داد و اختراع شمشیر٬ شکنجه٬ جنگ و کشتار را ممکن کرد. اما سوی دیگر در جدال با همین ظلمت امکانپذیر شد. پیامبران٬ مصلحان٬ هنرمندان و شاعران ظهور کردند تا این تاریکی را به روشنایی بکشانند و به این دلیل هر جا ستمی شکل می گیرد و ستمکاری ظهور می کند٬ ضد ستمی پا به میدان می گذارد و از هستی جسمانی اش می گذرد تا آفتاب زندگی بشر را پر از روشنایی و نور کند. شر نیازی به شناخت ندارد ولی آنکه بدنبال خیر بشریست٬ چاره ای جز شناخت این سوی تاریک ندارد. چون بدون این شناخت رام شرارت غیر ممکن است.
چرا این ها را می نویسم؟ چون در فضای مجازی این روزها در باره اعدام کسانی که زیر هیجده سال دست به قتل می زدند و بعد از این سن اعدام می شوند بحث های داغی در گرفته است. عده زیادی در این اعدام٬ خیر خواهانه پای به میدان می گذارند تا با کسب گذشت خانواده مقتول٬ زندگی جوانی را نجات دهند. اما هر از گاهی این تلاش به جایی نمی رسد و شدت انتقام عزیز از دست رفته هیچ مداخله ای را ممکن نمی کند و مادری چهار پایه فرد اعدامی را می کشد تا قلبش آرام شود. اما می دانیم این اعدام در نهایت آرامشی را برای او بدنبال نخواهد آورد و سالها درباره این لحظه با تردید و بغض خواهد اندیشید. صاحب این قلم همیشه تردید دارد که رسانه ای کردن تلاش هایی که برای نجات اعدامی ها مفید باشد. گاهی هم می پندارد این اقدام خانواده مقتول را در اجرای حق قصاص محکم تر کند. اما این تردید هیچگاه به یقین تبدیل نمی شود٬ چرا که اگر در خفا این تلاش ها نتیجه بخش نباشد٬ شاید فعالان این عرصه از خود بپرسند چرا از این فرصت بهره نبردیم. به این دلیل نمی توانم توصیه ای ارائه دهم و یا زبان به انتقاد بکشم.
متاسفانه در تلاشی که برای رضایت مقتول صورت می گیرد٬ حلقه مفقودی وجود دارد که تا نسبت به آن خودآگاهی پیدا نکنیم تلاش هایمان برای کاهش خشونت چه در شکل قانونی و چه در اشکال دیگرش به نتیجه نخواهد رسید. بازی اعدام آغازی دارد و پایانی و همه گفته ها و کردارها درباره پایان ماجرا متمرکز می شود و هیچکس از خشونتی که منجر به این پایان شد٬ نمی نویسد. باید از خود بپرسیم چه کرده ایم و چه فضایی خلق کرده ایم که در آن نوجوانی دست به چاقو می برد و بخاطر یک اختلاف ساده کسی را می کشد. اگر دلیل این خشونت را در نیابیم نمی توانیم زمینه روانی را شکل بدهیم که در آن خونخواهی جای خود را به بخشندگی بدهد. چرا که کسی از این فعالان بسراغ قاتل نمی رود تا با وارسی٬ آن لحظه ای که دستی به جنایت آلوده می شود را مکشوف کند تا بجای آنکه مدام دنبال این پرونده و یا آن پرونده بیفتیم٬ آن زمینه اجتماعی و روانشناسی را مکشوف کنیم که آدمکشی را آسان و فضایی فراهم می کند که کسی از دیدن پرپر شدن جوانی در بالای دار٬ احساس رهایی و رضایت کند.
البته نمی توان مسئله را رها کرد و بدنبال تحقیقات میدانی رفت و ریشه مسئله را یافت. ولی بدون یافتن دلایل روانی آنچه همه روابط انسانی را پر از خشونت می کند٬ نمی توانیم کلام و مبانی ارتباطاتی را بیابیم که بخشندگی را بالاتر از انتقام قرار می دهد. خانواده مقتول باید این احساس را بیابند که درد و رنجی که از دست دادن عزیزشان در آنها بر انگیخته است درک می شود. متاسفانه این سوی گیری انسانها کمتر خود را در نوشته ها٬ اخبار و تحلیل ها نشان می دهد. این حس بوجود می آید که به عمد خشونت آغازین نادیده گرفته می شود و به این دلیل اگر بخشیدنی هم در کار باشد نمی تواند در نزاعهای خونین بعدی تاثیر بگذارد و از شدت آنها بکاهد. بنظر می رسد وقت آن رسیده که هر مسئله را در انضمامیت اش ببینیم تا دامنه خشونت در جامعه کم رنگ شود. خشونتی که همه جنبه های زندگی از درون خانواده ها تا هر رابطه ساده را آلوده کرده است و چون زخم همیشگی زندگی را به تباهی می کشد و آنرا بدتر از مرگ می کند.
برای فرزام پروا و نابهنگامی کشف یک نگاه متفاوت
آنچه می خوانید باید دیشب قلمی می شد و یا لااقل امروز صبح. اما آنچه به ناچار مقاومت روانی می نامم٬ جلوی نوشتن را می گرفت. ناخودآگاه نمی خواهد آشکار بشود. یک فیلتر ذهنی٬ یک سانسور درونی بین ذهن و انگشتانی که باید بر کیبورد بلغزند٬ مانع ایجاد می کند. چرا؟ هنوز نمی دانم. جنون نوشتن همیشه با من است. بی پرده از خود سخن گفتن منشی نیست که بتوانم رهایش کنم. پس این مقاومت از کجا ریشه می گیرد؟ نمی دانم. شاید نمی خواهم بدانم. دیروز روز متفاوتی بود. از صبح تا دیرهنگام سخن گفتم. بجای آنکه در گوشه ای بلغزم و بخوانم و بنویسم با این و آن گپ و گفت داشتم. روزی پر از حرف و خالی شدن. از گذشته گفتن و ناخواسته با ریشه ترس ها و اضطراب هایی که همه زندگی ام را ساخته اند٬ گلاویز شدن٬ کار ساده ای نیست. در این گفتن ها ناگهان حس می کردم در محاصره مرگم. دلشوره ای هجوم می آورد. لحظه ای می پائید و بعد در هیجان گفتن و شنیدن پس می نشست.
در تحریریه ... دیروز٬ دیروزهایی که در ناخودآگاهم ابدی شده اند هجوم می آورند و من مانده بودم بین آنچه می شنوم و می گویم و آنچه در درونم تنوره می کشید و دیو آسا بیرون می ریخت٬ کدام را بر گزینم. هر دو را خواستم. اولی را خود انتخاب کردم و دومی به ناگزیر انتخابم کرد. دوستان تازه یافته ام را و دوستانی که در حوالی جهان مجازی شناخته بودم را به گونه ای دیگر حس می کردم. آدمهای متفاوت٬ عاشق و شاید هم دیوانه مثل من. آنهایی که کولی وار از این تحریریه به آن تحریریه می روند و به ناچار این بازی شوم را ادامه می دهند تا آنجا باشند که دوستش دارند. ولی این دوست داشتن نوعی خود آزاریست. یک دهشت فیاض و یا یک لذت پر از رنج و درد. از صفحه اول می گفتیم و از آنچه که می توانیم و یا می گذارند در یک روزنامه متفاوت بکنیم. می خواهیم در قد و قامت معیارهای حرفه ای قلم بزنیم : سالم و درست.
شب با دوستم - نام این دوست را نمی نویسم٬ دارم از آنچه اوست پر می شوم وقتی لبریز شدم همه حسم را در باره او خواهم نوشت٬ از جدیت اش٬ از تفاوت اش٬ از آن لحظه های بی قراری و اضطراب که پنهان اش می کند و از آن دوست داشتن بی دریغ اش - و همسرش پیش دوستی رفتیم که متخصص اعصاب و روان است و پیش تر شیفته هنر و شاید هم هنر تراژیک. ناخواسته از بیماری سخن گفتم که مدام بسراغم می آید. شور و یا دلهره مردنهای لحظه ای٬ از سرگیجه هایی که جهان را تبدیل به پرتگاه می کند. از جسمی که با دردهایش و زخمهایش پیش از حد آگاهی مرا سنگین می کند. از آنچه چون صلیبی دردناک بر دوش ذهنم سنگینی می کند. از خاطرات دردناک که چون نمایش گروتسک می خنداند تا رنج را تحمل پذیر کند. دکتر "فرزام پروا" نمایش می نویسد و ترجمه می کند. شاید همین علایق اش بود که مرا به پرحرفی کشاند و از کابوس هایم گفتم. از گم شدن های بی پایان. از زندگی هراسناک تر از مرگ. توصیه هایی پزشکی کرد و بعد با آن مهربانی نایاب و شوری که از خود در برابر هنر نشان داد آرامم کرد.
دوستم و همسرش مرا به خانه رساند. نیم پرده از آنچه در دور و برم می گذشت گفتم و او لحظه ای در خود فرو رفت و من گریختم به خانه. داروهایم را خوردم. با خود خلوت کردم. دراز کشیدم. جهان می لرزید. داشتم می افتادم. به کجا؟ به قعر جهنم. بعد کابوس ها آمدند. ناگهان دردی کشنده در عضلات پایم مرا از خواب پراند. اضطراب مرگ و بعد یافتن زندگی. زندگی خالی. یک تنهایی آواره. تا صبح این قصه تکرار شد. برخاستم و حمامی گرفتم و بعد با لبخندی از خانه بیرون زدم. تا هیچکس نبیند زخمهایم را. نمی توانم ننویسم. اما آن مقاومت لعنتی روانی نگذاشت این نوشته شکل بگیرد و آنی شود که با شلاق کلمات آن تنشی که در ذهنم است بیرون بریزند. دوستانی یافته ام و یک بیماری که همیشه با من است و جهان مرا متفاوت می کند. جهانی پر از تنش٬ تفاوت و دل به دریا زدن.
طرح هدفمند کردن یارانه ها٬ اسم رمز کاهش قدرت خرید مردم و افزایش میزان فقر و فلاکت طبقات فرودست و میانی جامعه است. شکی نیست که جامعه در کنار فقر و کمبود امکانات٬ دچاراسراف و ریخت و پاش افسانه ای است. وزارتخانه ها و نهادهای مسئول به دلیل مدیریت ناکارآمد و بهره وری پائین نیروی انسانی٬ نمی توانند از منابع موجود حداکثر بهره برداری را بکنند و در زبانی دیگر٬ تولید ثروت در جامعه متوقف شده است و همه ما داریم از کیسه نفت می خوریم و با کاهش در آمدهای نفتی و یا افزایش نامتناسب هزینه ها٬ تغییرات ساختاری اقتصادی را ناگزیر کرده است ولی این تغییرات بجای کاستن از ریخت و پاش ها و افزایش راندمان مدیریتی می خواهد با جراحی به ظاهر اقتصادی معیشت مردم را نشانه برود و سفره خالی آنها را خالی تر بکند. جراحی که نه تنها بیمار را درمان نمی کند بلکه مشکلات عمیق تری را بر جا می گذارد.
مشکل اقتصاد ایران در انگلی و رانتی بودن آنست و بخش عمومی و خصوصی هر کدام به میزان نفوذ و اقتداری که دارند خواهان گرفتن سهم بیشتری از درآمدهای نفتی اند و هیچکس به فکر آن نیست که این درآمدها را متنوع و گسترده تر سازد. از سوی دیگر بخاطر نوع گفتمان حاکم در کشور٬ کاهش هزینه های غیر ضروری در دیوانسالاری فشل و کهنه شده غیر ممکن است٬ به این دلیل تنها راهی که باقی می ماند حذف یارانه ها و به زبان دیگر واقعی کردن نرخهاست. در این میان یک حقیقت در بحثها به عمد نادیده گرفته می شود. اگر قرار است نرخها واقعی شوند نیرو کار را حتی اگر از منظر انسانی نبینیم و تنها از پنجره اقتصاد به آن نگاه کنیم٬ باید چون همه کالاها قیمت واقعی اش را بگیرد. در سالهای اخیر به دلیل آنکه سطح دستمزدها همیشه کمتر از نرخ تورم بود در حقیقت کارکنان در تمام بخش ها به کار فرماهایشان یارانه ای هنگفت را پرداخت می کردند و با واقعی شدن قیمت کالاها و خدمات این یارانه فربهگی بیشتری می یابد.
حقیقت دیگری که در هدفمند کردن یارانه ها نادیده گرفته می شود٬ آنست که سهم عمده ای از یارانه ها جذب معده بزرگ بخش عمومی می شد و اگر یارانه ها برداشته شود به ناچار برای آنکه سازمانها بتوانند سرپا بمانند بودجه آنها را متناسب با وضعیت تازه اقتصادی افزایش دهند. یعنی صرفه جویی به عمل آمده در بخش بزرگ خود به طور طبیعی خنثی می شود و بخش باقی مانده هم یا در پرداخت یارانه مستقیم و یا کنترل تبعات این جراحی اقتصادی از دست می رود. مشکل بعدی آنست که بسیاری از مراکز اقتصادی و صنعتی نخواهند توانست خود را با وضعیت تازه تطبیق دهند و به طور طبیعی کارشان را متوقف خواهند ساخت و حاکمیت باید به نوعی سپاه بزرگ بیکاران را کنترل کند. با این رویکرد تا زمانی که سرنا را از سر گشادش می زنیم نه تنها مشکلی حل نمی شود که اوضاع بدتر میشود. مشکل وقتی حل می شود که با مقررات فضای رانتی را از بین ببریم و با بهبود اوضاع کسب و کار کارآفرینان٬ واقعی نه شبه نهادهای عمومی٬ را وارد چرخه تولید کنیم ولی این کار تنها با توسعه سیاسی و اصلاح ساخت توزیع قدرت ممکن است. اتفاقی که نه کسی به آن می اندیشد و نه کسی می تواند به راحتی در باره آن سخن بگوید.
گاهی باید به قلم فرصت داد از کلمات خنجر بسازد. زمانی می توان به عقل گفت خاموش باش بگذارکلمات سرریز بشوندتند و تیز بر صفحه ای که پیش رو دارید . گاهی دلت می خواهد شعار بدهی و منطق را رها کنی و آرزو کنی آنگونه بنویسی که دلی آتش بگیرد و قلبی جزغاله شود . از کودکی مشکل فک و دندان با من بود. همیشه ساخته ام با این بیماری ناخواسته و سوخته ام با آن . هر چه پای به سن می گذارم این مشکل حادتر می شود. امروز برای خنک کردن دلم به یک دندان پزشکی رفتم .از خانم منشی پرسیدم قیمت اینپلنت چقدر می شود نگاهی به سر پایم انداخت و با بی حوصلگی جواب داد٬اصرار کردم گفت هر پایه می شود بین هفتصد تا یک میلیون هفتصد هزارتومان . اگر بخواهی درمان حسابی کنی بین دوازده تا چهارده میلیون هزینه بر می داره . نگاهش می گفت تو که از این پولها نداری . لجم گرفت و با غرور گفتم این که پولی نیست . مهم کیفیت درمان است . برای کالای خوب باید پول مناسب داد.
منشی وارفت و خود را کنار کشید و گفت: آقا لطفا بفرمائید بشینید آقای دکتر همین الان می رسد. نگاهش واخورده بود . حتما به دستمزد سر برج خود فکر می کرد. بدجنسی ام را جبران کردم گفتم برای خودم نمی خواهم برای دوستی پولدار می پرسم . آرام گرفت و خندید و بعد شنیدم : آقا بگوئید خودشان تشریف بیاورند. قیمت با معانیه روشن می شود . چشمی گفتم و راه افتاده ام تا خود را آواره کنم در خیابانها . موتور سواری جلویم ترمز زد گفت آقال با پانصد تومان هم هر جایی بخواهی می برمت . گفتم سینوزیت دارم . کلاه کاسکت اش را در آورد و به من داد . سوار شدم و تا میدان ولی عصر رفتم و بعد گفتم مرا برسان همانجایی که بودم. چیزی نگفت ولی معلوم بود متعجب بود . به مقصد رسیدم گفت دو تا پانصد تومان می شود هزار تومان . یه دو هزار تومانی دادم و گفت نرخ همکارانت را نشکن . گفت آقا مردی بخاطر من سوارشدی . گفتم نه ٬خواستم حال کنم.
ایستاد بود و نمی رفت٬دلش حرف زدن می خواست ٬مثل من. چهل و پنج سال داشت ٬ماجرا دندان پزشکی را تعریف کردم ٬گفت : خوب خودتو می زاری سرکار . ادعای پولدارها را در می آوری . موتور سواری الکی می کنی . یکهو بگو قاطی داری مثل همه پاتتی ها . حرف می زد و من می شنیدم . می گفت : ما ته دنیا زندگی می کنیم ٬ایستگاه آخریم . بعضی مسافران می گویند آرام برو . از مرگ نمی ترسی . آقا من از زندگی می ترسم. دلم می خواهد خرخره هر کسی که ما را به این روز انداخته بجوم حتی اگر این نفر خودم باشم . آخه اینم شد کار. مسافر کشی ُ آنهم با سن من. خواستم بپرسم از روزگاری که گذرانده است . نپرسیدم . گفت پول پول می آورد و بی پولی هزار درد بی درمون . رفت . دلم می خواد با کلمات خرخره هر کس را بجوم که این زمانه را این قدر بد کرد و بقول آن موتوسواری مردی را فرستاد مرخصی و نامردی را میهمان سر سفره کرد. این حرف شعاره . جفنکه . باشد٬مهم نیست . گاهی هم زد به سیم آخر و مثل قیصر حرف زد و شعارهای دمده را سر داد . این حرف منه٬ حق منه .آقا ٬عزیز ٬برادر و خواننده مهربان من. گاهی زیادی روی شانه هایت حساب باز می کنم . ببخشید.
شوخی تلخ نظام سرمایه داری با جهان به خواب رفته تمامی ندارد. این نظام آهنگ دلخواهش را هر روز با ضرب آهنگی دیگر به دست نهادهایی که شکل دادن ذهن های خفته را بر عهده دارند٬ می نوازد. درحالی که ارتش امریکا با غرور و افتخار اعلام می کند بمب های مهیب سنگر شکن اش بزودی بر بمب افکن های بی -۵۲ نصب خواهند شد٬ جایزه صلح نوبل به بارک اوباما می رسد تا امریکا همچنان به سرکردگی نظام جهانی سرمایه داری که هدفی جز یغما گری ندارد تداوم بخشد٬ البته این بار با لبخندی و یک شاخه گل. اما آنهایی که در هر رویداد نیت های اعلام نشده را می توانند بخوانند٬ از همین روز شبح جنگ را بر فراز کره زمین حس می کنند. این جایزه هر جنگی را مشروعیت خواهد بخشید. حتما اعزام چهل هزار نیروی دیگر به افغانستان برگ آسی است که یک صلح طلب به زمین خواهد زد.
بحران مالی٬ نظام سرمایه داری را آنچنان غرق کرده است که نیاز دارد مدتی با لبخند و مهرورزی٬ گرسنگی و بیکاری میلیون ها انسان را از منظر افکار عمومی پنهان سازد. کسی باید از اهداکنندگان نوبل بپرسد از زمانی که این سیاه پوست خوش پوش٬ بر مسند ریاست جمهوری نشسته است٬ کدام پیمان صلح به امضاء رسیده و حقوق بشر در کجا حرمت بیشتری داشته است؟ پاسخی برای این پرسش وجود ندارد. سرمایه داری اروپایی به سرکردگی امریکا مجبور است تن دهد و اعطای جایزه نوبل بخشی از این وادادگیست. صلح٬ حقوق بشر و روابط انسانی که در آن شکافهای طبقاتی که به عمد نادیده گرفته نشوند٬ تنها بدست ملتها تحقق می یابد. چشم دوختن به روابط دیپلماتیک عین خوش باوریست.
تردیدی نیست اوباما روابط سلطه را دست نخورده باقی نخواهد گذاشت٬ بلکه آنرا با ترفندهای تبلیغاتی بزک خواهد کرد. تنها جنبش های رهایی بخش که با خشونت و جنگ می ستیزند و آزادی و برابری را با هم می طلبند می توانند جهان بهتر را نشانه بروند. هر جا مردم به صحنه می آیند تاریخ ورق می خورد. اوباما ماموریتی جز آن ندارد که از این حضور با تقسیم دوباره منافع بین قدرتها شکافهایی را بپوشاند که حضور مردم را ممکن می کند. وظیفه روشنفکر مسئول است که این ترفند را آشکار کند و به مردم بگوید هر تغییر بدست خود آنها ممکن است و اگر این اتفاق بیفتد اوباما مجبور خواهد شد جانب قدرت ها را بگیرد و دستکش های مخملین اش را به دور بیانداز و چنگال خونین ارتش امریکا را به تماشا بگذارد. با دولت ها می توان به تفاهم رسید ولی با ملتها هرگز٬ چرا که ذات سرمایه داری زندگی را از توده ها دریغ می کند و توده های بیدار هم درست در همین نقطه باید وارد چالش با جهانی شوند که هم آزادی و هم رفاه را از همگان دریغ می کند.
وقتی خوابی فکر می کنی همه خوابند٬ چشم را بگشایی همه بیدار می شوند. معنای جهان را پلکهایت تعین می کنند با باز یا بسته بودن. این گزاره را اینجا می نویسم تا پاسخی داده باشم به همه آنهایی که از سرنوشت کشور می پرسند. آنها از یاد می برند این سرنوشت را ما تعیین می کنیم با حضورمان و یا با غیبت مان. جهان را در انفعال ببینی هیچ چیز جز یاس نخواهی یافت در آن٬ ولی اگر بخواهی و بتوانی فعالانه در محیطی که زندگی می کنی تاثیر بگذاری هیچ چیز جز امید انتظارت را نمی کشد. مدتهاست در اطرافم جز امید نمی بینم. نه اینکه سختی ها و تنگناها کمتر شده اند. شاید هم بیشتر شده باشند ولی من متاثر از محیط حس می کنم می توانم چیزی را تغییر بدهم. گوشی را به شنوایی فرا بخوانم٬ چشمی را برای دیدن و دستی را برای همراهی.
هیچ چیز مثل انفعال٬ مثل هراس و مثل آنکه فکر می کنی سهمی از تقدیر نداری٬ مرا نمی هراساند. در پس همه تلخی ها٬ انزوا و خستگی ها گشایشی می بینم. چرا که پاسخ همه پرسش ها را از تاریخ می پرسم. نه از تاریخی که از دیروز ملهم می شود. من آینده را دارم می بینم. من در پس همه پلکهای باز فردای بهتر را می بینم. هوا بهاری است و پائیز هم بهاری دیگر است. گاهی باران می بارد. گاهی هوا پر از آفتاب می شود. گاهی سرد است و گرم. مهم نیست کدام را دوست دارم. مهم آنست که حق انتخاب دارم و خوشبختی و آزادی چیزی جز انتخاب کردن نیست و پذیرش مخاطره انتخاب کردن.
تنها اجساد در برابر هیچ چیز واکنش نشان نمی دهند٬ نه گرما را باز می شناسند و نه سرما را٬ نه کویر خاکستری را و نه دشت سبز را٬ اما ما زنده ایم. هوس سبز بودن و جوانه دادن در جان ما غوغا می کند. من جوانی را در سن و سال و در رنگ موها نمی بینم. در این می بینم که حس کنی هنوز تمام نشدی. هنوز خیلی جای داری از جهان بیاموزی و از این و یا آن. هنوز باید یاد بگیری. از خطا نترسی و از رقابت کردن با جوان دیگر.
هنوز سرگیجه با من است و بیماری. ولی با پای استوار گام بر می دارم تا جهان را حماسه ای باز یابم و پر از سرسبزی هوشیارانه. دوستانی که در باره رفتنم به روزنامه ... می نویسند٬ مرا پر ازشوق می کنند و پر از امید. دارم دنبال شعری می گردم که مرا پایبند حرفه روزنامه گاری کرد. مهم نیست ضعیف باشد و یا قوی. مهم آنست که نوشته شد. امروز هم همان حس را دارم. سعی می کنم خوب بنویسم. ولی از ناکامی نمی هراسم. چون نفس نوشتن است که نمی گذارد جسدی شوم که برایش مهم نیست جهان خواب است یا بیدار. مهم آنست شما مرا می خوانید با قضاوتی که مرا به بیداری فرا می خواند.
حالم خوب نیست. شنیدم نگهبانی وقتی خبر تعدیل اش را می شنود در جا سکته می زند و می میرد ٬ کسی هم در میان هزاران حوادث ریز و درشت به این خبر توجهی نخواهد کرد و دنبال اين نمي رود دريابد شايعه است يا حقيقت دارد٬پس چه فرقی می کند که بنویسم این حادثه در چه سازمانی رخ داده و يا نداده است. وقتی خصوصی سازی را با یغماگری به اشتباه می گیریم و الگوی مصرف را با نان بری. همه سازمانها خیز بر می دارند تا فرودستان بی پناه را از حداقل زندگی هم محروم کنند . اخلاق ٬انسانیت و... چه می شود . حتما هیچی . مدیر باید قاطعیت داشته باشد نه با رانت طلبان و نه با کسانی که با زد و بند خون مردم راتوی شیشه می کنند بلکه با آنها که هیچ پناهی جز خدایشان ندارند و تنها کاری که می توانند بکنند آه کشیدن و نفرین کردن .شاید هم دق مرگ شدن.
در این میان روزنامه ها باید در حصر قرار بگیرند و روزنامه نگاران در انزوا ٬تا کسی نتواند از مشکلات مردم سخن بگوید و بتوان با اعمال فشار و یا...خبرها را به محاق برد هر اتفاقی بیفتد آب از آب تکان نمی خورد . متاسفانه روزنامه ها مدتهاست زندگی روزمردم را از یاد برده اند و هیچ گزارشی از مشققات آنها نمی نویسند . باید این فضا را تغییر داد . باید بی پروا به جنگ مشکلات رفت . نباید وقت خود را در جنگهای بی حاصل سیاسی هدر داد. جنگ واقعی همانجایی اتفاق مي افتد که مردم با یک تعدیل گسترده ٬تورم کمر شکن و بی توجهی مرگبار روبرو می شوند . باید از این نقاط اصطکاک نوشت و یاد آور همین نارضایتی ها و بی توجهی هاست که بسیاری از ماجراها را به کف خیابانها می کشاند . اگر بنا داریم مشکلات حل کنیم باید با مدیران غیر مسئول ٬بی تجربه و دمدمی مزاج برخورد کنیم. شان و امنیت مطبوعات را به آنها بازگردانیم.
دارم به مطبوعات بر می گردم تا صدای کارمندان ٬کارگران ٬پرستاران ٬ معلمانان و در یک کلام حقوق بگیران و بی پناه ها باشم . حس می کنم این صدا مدتهاست طنینی ندارد . می خواهم بنویسم چرا مدتهاست مردم جوادیه در یک بن بست به دام افتاده اند ٬چرا مردم در مترو در واگن ها فشرده له می شوند و کسی به دادشان نمی رسد. چرا ترافیک روز به روز فشرده تر می شود و وقت و عمر مردم تلف می گردد و کسی نمی خواهد کاری بکند.اگر کاری هم انجام می شود با یک طرفه کردن خیابان ولی عصر مشکل را بحرانی تر می کنند. از این نمونه ها آنقدر زیاد است که هزاران روزنامه برای واتاب شان کفایت نمی کند .
پزشک جراحی که همه متعهد است و هم متخصص و هم صاحب نام می گفت وقتی تعداد پرستارها در بيمارستانهابه قدر کافی نیست و همین تعداد حقوق بخور و نمیر هم نمی گیرند . چاقوی هاو ديگر لوازم درماني جراحی کهنه است و رزیدنت ها اضافه کار چون نمی گیرند مجبورند شب ها در بخش خصوصی کشیک بگیرند و با خستگی به سرکار برگردنند چطور می توان به مردم خدمات لازم را داد و رضايت آنها را جلب كرد.با اين گفته اعتقاد من اين است كه روزنامه متفاوت با زبان بدیع و نوآورانه باید این همه مشکلات را به گونه ای واکنش نشان دهد تا کسانی برای حل آنها قدم به پیش بگذارنند. امیدوارم این اتفاق بیفتد و بتوانم با دوستانی که از میان خود این مردم برخاسته صدایی باشیم براي همه آنهایی که صدایی ندارند.
داشتم پرواز می کردم. پارک شهر بودم. صدای سکوت می پیچید در هوا٬ هیچکس نبود و من دور از چشم دیگران برجاذبه زمین غلبه کردم و سبکبال پیش می رفتم. نه! دور خودم می چرخیدم. شاید اگر آنروز مرا می دیدید می گفتید: " آقا دروغ چرا؟!!! شما مثل بقیه آدمها داشتید راه می رفتید٬ حواس تان به دور و برتان نبود. گاهی می ایستادید و روزنامه را از بالا تا پائین می خواندید. یکبار نه٬ صد بار. ولی پرواز نمی کردید! " راست می گوئید. ولی من هم دروغ نمی گوئیم. پرواز یک حس درونی بود که هیچ راهی نمی گذاشت تا بفهم دارم راه می روم. پرواز کردن...چه حرفها...غیر ممکن است! ولی شما نبودید. امروز هم وقتی سرم گیجه می رود و دنیا دور سرم می چرخد٬ هیچکس باور نمی کند. آن روز مضطرب بودم. اتفاقی داشت زندگی ام را تغییر می داد. امروز هم دارم برای غلبه بر اضطرابی که دارد تعقیب ام می کند زندگی ام را تغییر می دهم تا دوباره آن پرواز را تجربه کنم.
آن روز در پارک شهر داشتم می رفتم. چند روز قبل تر از آن روز٬ سردبیر روزنامه به چاپخانه آمد. موقع استراحت بود. روی کاغذ برای دلم می نوشتم. می نوشتم و پاره می کردم. گفت آنچه نوشته ای برایم بخوان. خواندم. گفت: " می توانم شعرت را داشته باشم؟ " بی خیال کاغذ را بریدم به او دادم. شعر بود؟ نمی دانم. می خواستم خودم را سبک کنم. آن روز خسته بودم. شب بیدار بودم و کار می کردم٬ تا ساعت دو بعد از ظهر کار ادامه داشت. یله شدم در نیمکتی در پارک و کیهان را باز کردم. با بی حوصلگی نگاهی به تیترهایش انداختم و بعد رفتم صفحه دو. شعر بلندی را در دو ستون از بالا تا پائین چاپ کرده بودند. چه شاعر خوشبختی. خواندم. چقدر آشنا بود. کلمات من بودند. چشمم سرید به پائین صفحه نوشته بود : "محمدآقازاده". بله پرواز از آن لحظه شروع شد٬ پروازی سخت و دشوار که سالهاست ادامه دارد. فکر می کردم دیگر این پرواز متوقف شده است. ولی اشتباه می کردم.
همین شعر بود که پای مرا به روزنامه باز کرد. دومین مطلبم نقدی بر یک نمایش بود. نقدی بدون اسم. اینگونه بود که نوشتن سرنوشت من شد. سرنوشتی که رهایم نمی کند اگر حتی بخواهم و اراده کنم وابگذارمش و سالها بتوانم این کناره گیری را به فرجام برسانم. اما دارم بر می گردم روزنامه. مدتی است مشغول گپ و گفتم برای این کار. در یک روزنامه ای که می خواهد متفاوت باشد. رخدادی بشود در جهان بی رخداد. آدمهایی در این روزنامه دارند ما می شوند که هر کجا بودند تفاوت شات را اثبات کرده اند. می خواهیم نشان دهیم می توان تیترهای متفاوت زد. مجبورتان می کنیم با عینک به این روزنامه نگاه کنید. ما زندگی روزمره را نشانه می رویم. همانجایی که تفاوت ها شکل می گیرد. همانجایی که عادت کرده ایم نبینم شان. اگر بلد باشیم و بتوانیم می خواهیم عادت شکنی کنیم. نام روزنامه چیست؟ فعلا نمی نویسم اینجا. همکارانمان کیستند٬ نمی گویم. بگذار کارها پیش برود. اگر این اتفاق افتاد شما مطلع می شوید. ما شکست نمی خوریم٬ اگر شما با ما باشید. در کنار ما باشید...تا آن روز....
قدرت به طور ذاتی تمایل دارد آنهایی که موضوع اعمال قدرتند تبدیل به هیچ کند. یک شئی بی اراده. یک موم که به هر شکل بخواهند در می آید بدون آنکه در اطاعت٬ رفتاری مازاد از خود نشان دهند. این اطاعت هر چه نا آگاهانه تر مطلوبتر. چون اطاعت آگاهانه حاصل چند و چون است و خیلی زود می تواند تبدیل به یک نه بزرگ شود. اما این خواست همیشه با مانع روبرو می شود٬ چون اراده معطوف به قدرت همیشه منجر به ستیز درونی٬ آنارشی٬ فساد مالی و اخلاقی می شود و خود را در معرض گسست قرار می دهد. هیچ قدرتی ابدی نیست. این را تاریخ به ما نشان می دهد. از سوی دیگر مردم هم در گوهرشان از برده شدن و شئی گشتگی متنفرند و این تنفر مقاومت هایی را بر می انگیزد و همین مقاومت در برابر قدرت٬ دیالکتیکی را بر می سازد که فلسفه تاریخ جز از آن نباید سخن بگوید. یعنی دیالکتیک زور و طغیان که میوه یی جز آزادی و خود باشی نمی دهد.
لحظه های تاریخی خاصی وجود دارند که بخشی از مردم احساس می کنند محیط آنی نیست که باید باشد٬ آنها خود را در وضعیتی بیگانه باز می یابند. می خواهند در اوضاع تاثیر بگذارند و آنرا تغییر دهند ولی شرایط این فرصت را نمی دهد. در همین لحظه سرخوردگی تبدیل به نیروی مادی می شود که از انسان تا دیروز منفعل٬ یک سوژه کنش گر می سازد. فاعلی که فعل هر گزاره ای را می خواهد خود صرف کند و می داند قادر به این کار است. این کنش اگر دچار خشم و سرکشی شود٬ بنیان همه شاکله های قوام دهنده جامعه را بر باد می دهد ولی اگر در بستر مدنی خود را تحقق بخشد می تواند فاعل توسعه در معنای کامل آن باشد٬ هم آزاد و خود شکوفایی و هم رفاه و زندگی را در یک جامعه بسامان از آن خود سازد.
در این لحظه تاریخی٬ حکمرانانی بقای خود را تضمین می کنند و هم نامی نیک از خود در تاریخ باقی می گذارند که غریزه همه چیزخواهی خود را رام کنند و بتدریج با تقسیم قدرت بین نهادهای مدنی و جامعه های فکری و علمی٬ احزاب سیاسی و نهادهای مسئول چرخش نخبگان را تضمین کنند و بجای دیالکتیک زور و طغیان٬ سیاست تفاهم و گفت و گو را بر گزیند. لااقل در قرن ما با پیشرفت فن آوری ارتباطی راهی جز انتخاب دوم نمانده است. برای این کار تنها اراده حاکمیت کافی نیست. جامعه را هم باید برای کار جمعی٬ پذیرش مسئولیت و گفت و گو آماده ساخت. این آماده سازی به صرف اراده کردن تحقق نمی یابد. باید در بستر آزمون و خطا و نقدهای مستمر و گلاویز شدن با ذهنیت متصلب تاریخی واقعیت را هم از آن خود و هم برای خود کرد. کسانی می توانند این نوید بزرگ را تحقق بخشند که صبور٬گفت و گو گر و دور اندیش باشند و با روشن نگاه داشتن چراغ عقل بر همه تاریکی ها غلبه کنند. جنبش سبز این فرصت تاریخی را فراهم کرده است٬ نباید با خامی آنرا از دست دهیم و با بی خردی آنرا به تهدیدی خانمان سوز تبدیل بکنیم٬ باشد که چنین نشود.
جنبش سبز تن به تعریف نمی دهد٬ آنهم در وضعیتی که بی نهایت گزاره را بر می انگیزد. این جنبش هنوز در مرحله خلق خود است. در فرایندی مداوم با واقعیت دست به کنش و واکنش می زند و دیالکتیک خاص خود را می آفریند. هر کس از ظن خود یار آن می شود. گویی همان سی مرغ افسانه ای است که در پایان سیر و سلوکشان کثرت را در وحدت باز می یابند در حالی که امر کثیر را وا نمی گذارند. حد گذاشتن به حرکتی که مدام چون بت عیار٬ رنگی دیگر به خود می گیرد بجای روشن کردن وضعیت آن را تیره و تار می کند. اما فاعلان این حرکت هر چند هنوز غایتی مشخص در ذهن ندارند٬ مطالبه ای را به فوریت می طلبند. مطالبه ای که رخدادی تازه در جهان ناتازه است. خواستی است که کپی از خواست دیگران نیست٬ بلکه در آینده خود را در هزاران کپی تکثیر خواهد کرد.
مردم در این جنبش می خواهند دیده شوند٬ همین خواست ساده٬ اما فضای پیچیده ای را ترسیم می کند. پیچیدگی که از فهم قدرتمندان و احزاب و حتی جنبش های مدنی بیرون مانده است. نه مطالبه سیاسی٬ نه فرهنگی و نه اجتماعی٬ تنها دیده شدن. مردم می گویند ما را ببینید٬ وقتی تصمیم می گیرید. دارید مدیریت می کنید٬ مشغول زندگی کردن اید. نمی توانید نادیده مان بگیرید. این خواست پاسخگو ناپذیر است٬ چرا که موضوع مشخصی را طرح نمی کند٬ خواسته ملموسی که بشود تحقق اش بخشید یا اجرایش کرد. ولی هر جا که تصمیم گیران مشغول پی ریزی تصمیم اند٬ این حضور سنگین را حس می کنند٬ هنوز فرمولی برای این نگاه سنگین نیافته اند ولی می دانند باید بیابند. نه پاداش و نه مجازات های عادت شده راه حل نیست. اما باید راه حل را بیابند٬ اگر نیابند وضع تحمل پذیر نخواهد بود.
جنبش سبز مدیریت آسان را غیر ممکن کرده است. اگر این جنبش پا بگیرد٬ نهادینه شود و مردم در هر جا هستند در لابلای زندگی روزمره شان و در محل کار نشان دهند می خواهند دیده شوند٬ حکومت داری در کشور تغییر می کند. همه باید در هرجا مسئولیتی دارند در قبال مسئولیت شان پاسخگو باشند و شفاف. این فرایند تازه آغاز شده است٬ مردم خلاقانه راهی خواهند یافت که با کمترین هزینه بیشترین توجه را نسبت به خود جلب کنند. در چنین جامعه ای مدیریت آسان نیست. مهم نیست نام این مدیر چیست٬ هرکس باشد ناچار است زیر سایه سنگین چشمهای مردم٬ یعنی چشمهایی که توجه چشمهای حکمرانان را می طلبند کار کنند و با این فرایند است که دمکراسی٬ حقوق بشر و توسعه همه جانبه رخ خواهد داد.
روزنامه نگار که باشی و پا به سن گذاشته و امروز در حوالی انزوا و تنهایی روزگار بگذارنی٬ هر گاه کسانی را بیابی که حرف ات را گوش کنند و برای ساعتی دیوار بلند ناشنوایی که گرداگردت را فرا گرفته است با حضورشان فرو بریزند٬ پر حرف می شوی و از رخدادهایی سخن می گویی که همیشه با آن زیسته ای. همان معدود رخدادهایی که تمام معنای زندگی ات را می سازند. با هر خاطره ای که تعریف می کنی و دیگران با اشتیاق و یا با بی میلی مودبانه گوش می کنند٬ بطالت و تنهایی که با آن دست به گریبانی تحمل ناپذیرتر می سازی. دیگران شاید بپندارند اگرچه رنج شنیدن را تاب آورده اند تا موسفید کرده ای آرام و سبک شود٬ اما نمی شود. غم بیشتر او را با خود می برد. چرا ما آنی نیستیم که باید باشیم؟ چرا جوانان روزنامه نگار آنی نخواهند شد که می توانند باشند؟
حال نام روزنامه نگار را بگذار هنرمند٬ نویسنده٬ فعال سیاسی٬ پزشک٬ کاسب و یا کارمند بازنشسته. آنها نیز جز چند رخداد حرفی برای گفتن ندارند و مدام خاطراتی تکراری را باز می گویند. این تکرار شورشی نمادین علیه زندگی عادی و پر از تکرار است. همه از رخدادهایی می گویند که راه به فاعلیت کشیده اند و در انتخابی شجاعانه و شاید هم متفاوت٬ خود شده اند٬ یعنی انسانی خلاق و تاثیر گذار. خاطرات تنازعی است بی وقفه علیه عادت های زندگی. من تنها آنجایی معنای زندگی ام را می یابم که علیه رسم زمانه شوریدم و می خواهم خود را در آنچه ساخته ام و در هاضمه بشری تبدیل به گوشت و پوست شده است٬ باز شناسایی کنم و من در این بازشناسایی است که حس مرگ را پس می زنم.
انتخاب آن گوهریست که خاطره را می سازد. انتخاب هر چه مخاطره آمیزتر ماندگارتر. آنهایی که از انتخاب می گریزند٬ درست همانهایی اند که به زندگی نباتی پناه می برند. ماشین های مدرن٬ ویلا٬ سفرهای تفریحی و همه ضمایر مالکیت نمی توانند جایگزین انتخاب مخاطره آمیز باشد. به این دلیل بسیاری خاطره جعل می کنند تا بگویند کسی بودند و ناکسی شان را پنهان کنند. نمی دانند با آنگونه که می زیند همه چیز را در باره شان می دانند. چرا این ها را می نویسم؟ نمی خواهم درباره دیروز داوری کنم. از امروز سخن می گویم. از امروزی که جنبش سبز ما را به انتخابی مخاطره آمیز فرا می خواند. می توانیم در زندگی نباتی پناهگاهی بسازیم و "دارم ها"ی بسیاری را صرف کنیم. ولی می توانیم با از دست دادن ها باز کسی باشیم که تاریخ را می سازیم: چه کامیاب و چه ناکام. امروز همان لحظه انتخاب است که خاطرات فردا را می سازد. این خاطرات به ما خواهند گفت: زندگی نباتی را برگزیدیم یا انتخابی که انسان را انسان می کند٬ یعنی موجودی انتخابگر.
نسلی ازسیاستمداران و مدیران بعد از سالها تلاش زمام امور را بدست گرفته اند و همه قدرت را از آن خود کرده اند که سالها ممتد در پشت پرده برای دستیابی به این موفقیت از هیچ تلاشی برای به شکست کشاندن سازندگی ٬اصلاحات و اصول گرایی از نوع سنتی اش دریغ نکردند .این گروه که بدون وصیتنامه تاریخی این میراث گرانقدر را بدست آورده اند امروز ازذوق زدگی بیرون آمده اند و با انبوه مشکلات روبرو شده اند . آنهایی که همیشه در موضع انکار و ادعا ایستاده بودند امروز در عمل مشاهده می کنند اداره امور به سادگی ممکن نیست و زور و ثروت نمی تواند جایگزین تدبیر و روشهای عقلانی شود. اما این فهم آنقدر فربه نشده است که آنها آغوش شان را به روی با تجربه ها باز کنند و برای آموختن و تجربه کردن هم نیاز به زمان طولانی است که آنها با روش و منش کنونی آنرا در اختیار نخواهند داشت.
اما در سوی دیگر ماجرا جامعه ایرانی به بلوغ سیاسی بزرگی دست یافته است که صبوری ٬عقلانیت و پرهیز از هیجان زدگی و خشونت از نمونه های روشن آنست . در حالی که در طرف قدرت با فرسودگی و ناتوانی روبروئیم در طرف مقابل اقتدارعقلانی روز به روز فربه تر می شود . در اصطکاک این دو نیرو متضاد ما بتدریج به تعادلی در رابطه مردم و قدرت خواهیم رسید که در تاریخ دیرپایمان تجربه تازه است. جنبش سبز در متن زندگی روزمره نفس می کشد. همه جا حضور دارد بدون آنکه کسی آن را بار سنگینی احساس کنند. به این دلیل آنرا نمی تواند با هیچکدام با رفتارهای اعتراضی شناخته شده مقایسه کرد. هدف این جنبش دستیابی به قدرت نیست بلکه اصلاح نوع و سبک زندگی است. اصلاحی که هیچکس نمی تواند جلوی آن دیوار بگذارد.
اصلاحات به این دلیل شکست خورد که در کانون قدرت متمرکز شد و با این کار آسیب های جدی را متحمل شد. اما جنبش نوین هر جا زندگی است حضور دارد . آنقدر وسعت دارد که هیچکس چه در موضع حمایت و چه در موضع انکار قابلیت کنترل آنرا نداشته باشد. چون آبی زلال می ماند که متناسب با ظرف محیطی و زمانی اشکال جدید به خود می گیرد و چون شکل پذیر و سیال است تن به هیچ شکننده ای نمی دهد. هم همه جا حضور دارد و همه هیچ جا نمی توان یافت اش . ناگهان چون صاعقه قدرتش را به تماشا می گذرد و چون باران بهاری سیلاب وار می بارد و بعد خود را کنار می کشد تا زندگی به جریان عادیش ادامه دهد. این جنبش پایان نمی گیرد. چون خود زندگی ادامه خواهد داشت و فروتنی و عشق را جایگزین غرور و خشونت خواهد کرد . این همان چیزی است که انسان بماهو انسان را حرمت می گذارد و زندگی را پر از معنا و نشاط می سازد.
مفاهیم در چرخه یک دیوانسالاری بشدت ناکارآمد ٬لرزان و درحالی که مناسبات قدرت طوری صورتبندی می شود که هیچ اصلاحی در عمل در آن اتفاق نیفتد در گام اول تبدیل به ضد خود می شود و در گام بعدی مضحکه تراژیکی را به تماشامی گذارد که حتی منظور فاعلان خود را نیز تحقق نمی بخشد.مشکل آنست که این دیوانسالاری فاقد توانی است که حتی وضعیت متصلب را تولید و تداومش بخشد. به این دلیل مدام وضعیت را به هرج و مرج می کند و در فرایند خود تخریبی همیشه با بحران بقا در گیر است. با چارچوب های این چنین تباه چه باید کرد. قبل از هر چیز باید مفاهیم در معنای درستش تعریف کرد تا ضریب انحراف آنچه هست با آنچه می توانست باشد کاملا مشخص شود. تا از این طریق است که امکان اصلاح امور فراهم می شود.
امروز خصوصی سازی چه با آن موافق باشیم و چه آنرا در چهار چوب نگاه نئولیبرالی با استدلال و منطق طرد کنیم و نشان دهیم کارایی که این رویکرد مدعی دستیابی به آن است در عمل توده ها را فقیرتر و ثروتمندها را فربه تر می سازد و با ایجاد شکاف طبقاتی هستی جامعه را با بحران دائمی روبرو می سازد ٬ولی همین مفهوم در کشور ما در گام اول کارایی مفروض در جوهره آن را بدور می اندازد و اهداف نانوشته و رانت طلبانه ای را به آن تزریق می کند. یعنی خصوصی سازی در کشور ما حتی در ظاهر مدعی کارایی نیست و نمی خواهد با سبک کردن بار دولت و رقابتی کردن اقتصاد تولید ثروت را شتاب بخشد تا اثرات انتشاری آن با ایجاد کار و تولید ثروت به اقشار فرودست برسد.
در ایران خصوصی بجای آنکه طبقه کارآفرینی ایجاد و بخش خصوصی را قوی پنجه کند تبدیل به چرخه ای شده است که مراکز اقتصادی در حلقه نهادهای حاکمیتی دست به دست می شوند و یا در عمل خود مدیران با تشکیل شرکت های فرعی بخشی از دستگاه را از بدنه اصلی آن جدا و با همان روش های مدیریتی دولتی ادارش می کنند و تنها با این روش امکان رانت های بی کنترل را فراهم می سازند. در این جابجایی تنها کارکنان امنیت شغلی شان را از دست می دهند و همین امر کارایی موجود را از بین می برد .
بااین روش خصوصی سازی دیر نیست که مردم خیلی زود از بسیاری از خدمات نیمه بندی که سالها از دستگاههای اجرایی دریافت هم می کردند محروم شوند. سالها پیش خود گردانی بیمارستانهای دانشگاهی و دولتی وضعیتی بوجود آورد که هم رابطه سیستم نظام درمانی مخدوش شود ٬هم مردم هزینه غیرمنصفانه ای بپردازند و هم همراهان بیمار از این داروخانه به ناصر خسرو بروند تا داروی مورد نیازشان را تعین کنند. به این دلیل قبل از هر چیز باید مفاهیم کاملا مشخص و روشن را از چنگ نهادها بیرون کشید و بعد با کمک همین مفاهیم در سطح سیاسی با دیوانسالاری معیوب برای اصلاح امور وارد چالش شد.
کودک بودم و مشغول کار در حجره ای در بازار٬ دریغ از کودکی از دست رفته و رنجهایش. صاحب کار قایمکی رادیو خارجی و شاه ستیز را گوش می داد. حرفهای رادیو را می شنیدم و نمی شنیدم. روزی کسی به او گفت: " مرد چرا با زندگی ات بازی می کنی؟ مگر نمی دانی دیوار موش دارد و موش هم گوش؟ از کجا می دانی کسی راپرت ندهد؟ " آن روز واژه آنتن روی بورس نبود. نمی دانم چرا این جمله این روزها اینقدر در ذهنم می پیچد. برای اینکه بفهمیم چرا رژیم شاه سقوط کرد و ناگهان حیرت زده خود را با سیل تظاهر کننده ها روبرو دید٬ بدون آنکه کاری از دستش برآید دانستن همین جمله کافیست. ایجاد رعب و وحشت عاقبت سوز است٬ چرا که نمی گذارد تصمیم سازان و تصمیم گیران به موقع بفهمند در اعماق جامعه چه می گذارد. سال پنجاه و هفت شکل گرفت تا ضمن آنکه غایت این گزاره را به تماشا بگذارد٬ زمینه ناپدید شدن این برنهاد را هم فراهم کند.
هیچ چیز مثل هراس زده بودن٬ مرا نمی هراساند. جایی که باید حرف زد سکوت کردن را خیانت می دانم٬ هرچند که از کلمات خنجر ساختن را هم بر نمی تابم. باید منطقی٬ مستدل و راهگشا حرف زد. در سی سال گذشته مردم این گزاره را فراموش کرده اند. در این کشور آزادی بیان است و اگر هم برای گفتن هزینه ای پرداخت بسیاری برای حفظ این جامعه حاضرند این هزینه را بپردازند. مردم به راحتی در تاکسی ٬ادارات و هر جا که دو نفر می شوند حرف می زنند و شاید یکی از دلایل توسعه سیاسی در جامعه و پا گرفتن سیاست ورزی را باید در همین تغییر روحیه مردم دانست. در بسیاری از سازمانها و نهادها برخی ها دارند شایعه می کنند آنها که حرف سیاسی می زنند و یا به موسوی رای داده اند در معرض برخورد قرار خواهند گرفت. با تجربه ای که در سی سال اخیر اندوخته ام این امر را محال می دانم. باید با این دروغ جنگید و اگر کسانی اینجا و آنجا فیل شان هوای گذشته می کند باید مورد تذکر قرار گیرند که نمی توان با جوهر و خواست اصلی انقلاب که تزریق شجاعت و نهراسیدن در مردم است جنگید آنهم به بهانه دفاع دستاورد همین انقلاب.
اگر از منظر درست به مسایل بنگریم جنبش سبز نشانه زنده بودن جامعه ایست که به هستی بلاواسطه خود وقوف یافته است و اگر تدبیر و چراغ عقلانیت را روشن نگاه داریم می توانیم این جنبش را بستری برای توسعه همه جانبه و ماندگار سازیم. جنبشی که خویشتن پایی و خود سازی را مقدمه تغییر جامعه می داند و تغییر را از خود آغاز می کند. باید این جنبش تربیون های خاص اش را بیابد تا سخن خود را نه در هیجانهای رام نشده و از کنترل خارج شده بلکه در قالب عرف ها و قواعد پذیرفته شده بزند. راه حل مسایل نه در سکوت و بسط هراس که در گفت و گوهای بی پایان بدست خواهند آمد. گفت و گوهایی که در حضور مردم زده می شوند تا آنها نیز بدانند بخشی از بازی اند نه تابع مذاکرات پشت پرده که سهم آنها را به عمد نادیده می گیرند. امروز نه وقت هراسیدن که وقت سخن گفتن با همه توان است تا شاکله های قوام دهنده جامعه را فربه تر و کار آمد تر سازیم نه اینکه در معرض فروپاشی قرار دهیم.
دیالکتیک زور و طغیان به مرحله سکوت خود رسیده است و این سکوت بیش از آنکه حاصل آرامش در منازعه های ناگزیر باشد٬ نتیجه تغییر ماهوی آرایش نیروها و صورتبندی قدرت است. اما این تغییر در هر دو سوی معادله هنوز در جستجو فرم دلخواه خودست. فرایند فرم یابی در تحولات و جنبش های عمیق همیشه می تواند درک غلط در تحلیل گران بوجود آورد. حامیان قدرت در تحولات سه ماه اخیر بخوبی نشان داده اند حاضر نیستند یک قدم بسود مطالبات معترضان عقب بگذارند. حتی بر آنند از فرصت بوجود آمده نهایت بهره برداری را کرده و بعد از یکدست کردن حاکمیت گامهای زیادی در همگون کردن اجباری توده ها با خود بر دارند. امروز در خفا و در بحبوبه بحران سیاسی حاد سازمانها٬ مراکز تولیدی و نهادهای فرهنگی بر آنند با تعدیل - بخوانید اخراج - گسترده نیروی انسانی٬ زمینه را برای تصاحب حقیقی - با نام مستعار خصوصی سازی - این مراکز و نهادها فراهم سازند.
شاید این پرسش بی درنگ طرح شود که چطور می توان این طرح را در وضعیت طغیان و در حالی که ساخت هایی که تولید نظم های معناداری می کنند به صورت لرزان در آمده اند و آن سیمانی که آجرهای این نظم ها را به هم می چسباند سست شده اند به اجرا در آورد؟ پاسخ کاملا روشن است. جامعه وقتی در وضعیت بحرانی قرار می گیرد خلا را بر نمی تابد و همه بازیگران ناچار به حرکت اند. در شرایط کنونی آنهایی که دست برتر را بخاطر تسلط بر نهادهای قدرت در اختیار دارند٬ نمی خواهند به هیچ عنوان عقب بروند. در جایی که هم ایستاده اند نمی توانند بایستند. پس باید جلوتر بروند و آن وضعیتی که طغیان بخش میانی جامعه را بر انگیخته است ژرف تر سازند و بدون آنکه بخواهند فرودستان را هم٬ هم جهت با طغیانگران سازند.
خصوصی سازی٬ اخراج نیروها٬ دامن زدن به ناکارآمدی نهادهای اداره کننده جامعه٬ حذف مطلق نخبگان و منتقدان همین پیش روی است که در عمل شاهد آنیم. معترضان به دلیل تاریخی مایل اند با روش های مسالمت آمیز تعادل قدرت را به نفع بازتر شدن فضا تغییر دهند٬ ولی ایستادگی در برابر این خواست بتدریج نیروهای طرفدار اصلاح ساختارها را می تواند به حاشیه براند و بخش رادیکال را میاندار جریان سازد. این درست همان خواستی است که نیروهای رادیکال حامی وضع موجود می خواهند. آنها می کوشند با دو قطبی کردن خالص جامعه امکان حذف یکبار برای همیشه مخالفان و حامیان تغییر سبک زندگی را سرکوب کنند.
آنها بی شک در این معادله به دست برتر خود و ضعف حریف یقین دارند. اما تاریخ همیشه غیر مترقبه های زیادی در آستین دارد و بسیاری از معادله ها را تغییر می دهد. اگر این محاسبه به نتیجه نرسد ما وارد دوره ناشناخته ای خواهیم شد که در آن همه بازنده خواهند بود. ولی کسانی که اعتماد به نفس بیش از حدی دارند و مصلحت اندیشی را رها کرده اند گوش شان به هیچ توصیه و اندرزی بدهکار نیست. به این دلیل در آینده شاهد تحولاتی خواهیم بود که پیش بینی آن کار ساده ای نیست. پیش بینی که مو را بر اندام پیش بین راست می کند. آیا راه دیگری علاوه بر دیالکتیک زور و طغیان وجود دارد؟ بی تردید وجود دارد ولی آنهایی که می توانند آنرا تحقق بخشنند نه اراده این کار را دارند و نه توان آنرا!
سالها پیش بود. جوانتر بودم و کمی ماجراجوتر. وسط زمستانی سرد داشتم به شمال می رفتم . می خواستم زمستان شمال را ببینم . در جاده ای که به سمت رشت می رفت . جاده پر از مرگ بود. راننده می گفت اگر ماشین خاموش شود در جاده یخ می زنی . کسی نمی ایستد سوارت کند. چون بایستی نمی توانی دوباره راه بیفتی .با خود بلند گفتم اگر می دانی چرا در چنین فضای پرمخاطره ای به جاده می زنی . گفت :من خطررا نمی بینم .نمی توانم بینم ٬حق ندارم ببینم. سفره خانه ما با این به جاده زدن پر می شود. اصلا به مرگ نمی اندیشم.باور نمی کنی من برف را نمی بینم ٬جاده را نمی بینم.تنها پولی را می بینم که بعنوان کرایه کف دستم می گذاری .
هراسیدم ٬نه برای خودم . نه برای مرگی که در احوالی ام قدم می زد. برای مردی که بخاطر لقمه نانی دیگر واقعیت را نمی بیند. به جاده می زند تا لقمه نانی به کف آورد. به کیاشهر که رسیدم. ماهی گیرها تورشان پر از ماهی بود و پرنده . یکی شان پرنده ای را به هدیه داد. چرا .پرسیدم گفت :چون ایستاده ای و تماشا می کند . سهمی از روزی ما داری . چرا پراندش .شام یک خانداده بود. جواب ندادم. نداشتم که بدهم . اما خودشان می دانستند .شنیدم::چون نان را از جای دیگر در می آوری . ما پرنده را نمی بینم . ما اگر اینها را نگیریم. می میریم.". گفتم برای تماشای زیبایی دریا آمدم. کسی در جمع که بعد فهمیدم یکی و دو فیلم هم در حاشیه بازی کرده است گفت: من از بچه گی دریا و مرگ را ندیدم. هرچند که جز در کنار دریا و مرگ نبودم.
کسی آوازخواند ٬آوازی سوزناک . همان شب دریا دو نفر صیاد را با خود برده بود. صیادهایی که قاچاقی ها به دریا می زدند.دو خانواده بی سرپرست شدند. رد آواز را گرفتم و آتشی دیدم و ماهی گیرهایی که می خوردند تا گرسنه نمیرند .این را خودشان با خنده گفتند. مرا شریک غذای شان کردند. گفتم از دریا و مرگ نمی ترسیدند گفتند :نه نمی ترسیم چون نه مرگ را می بینیم و نه دریای طوفانی را . نان را می بینیم و سفره خالی . چرا اینها را می نویسم . شب تا صبح با خود کلنجار می رفتم تادریابم چرا بعضی ها که در قدرتند واقعیت را نمی بینند . این خاطره در ذهنم نشست . آنها بخاطر لقمه نانی آنچه که بیداد طبیعت بودند نمی دیدند و امروز کسانی بخاطر قدرت نه عاطفه را می بینند و نه انسانیت را . به راحتی حکم اخراح می دهند و هزار حکم دیگر اینجا و آنجا . نمی دانم چرا همان اندازه که برای مظلومیت شمالی ها و آن راننده گریستم . برای این نادیدن ها هم سوگوارم. اما این را می داند اگر واقعیت را نبینی . نتوانی ببینی . نخواهی بینی . او ترا خواهد دید . وقتی تنه سنگین اش را حس کنی . دیگر فرصت نداری چیزی را ببینی . حتی آنچه که برایش می جنگی!!!
موسیقی صدای ناهستی است. آنجا که وجود ناموجود را می جوید چرا که تاب وجود داشتن را در جهان ناتمام ندارد. موسیقی می گوید خواهی مرد. این ناگزیر است. پس سوگواری کن بر ناممکن بودن تداوم. از موسیقی می هراسم. تا می توانم از گوش دادن به آن تن می زنم. مواجهه با حزنی که از صدای سازها بر گوش ها می نشیند٬ نیستی را تمام قد در جلوی چشمهایم می ایستاند و نابودن را در کنار بودن قرار می دهد تا دهشتی را حس کنم که از هیبت اش جان به لرزه در می آید. شب کابوس می شنیدیم. صدای حزن در گوشم چون زوزه باد در کویری تهی می پیچید. وحشت زده از خواب بر خاستم٬ باید به تشیع جنازه بروم. پرویز مشکاتیان را باید تحویل تاریخ بدهیم تا هر جا انسانی از موسیقی می هراسد زندگی بار دیگر آن شود که باید باشد. فرصتی اندک در برابر ابدیتی از نابودن. لااقل در غیاب بودنی که ما می شناسیم.
ما در تشیع جنازه مشکاتیان انبوه بودیم. سیه پوش و سبز چشم. چشمانمان جنگلی را می دید در برهوت. کسی رفت که موسیقی زندگی اش بود. زندگی اش را با تنگ چشمی کم دامنه کردند ولی ما زیر تابوتش ایستاده بودیم تا بگوئیم او درختی تنومند بود در جنگلی که از دیروز پهنا می یابد تا فردا. بسیاری سخن گفتند که چون او جانی خلاق دارند و بسیاری سکوت کردند که با موسیقی مرگ را می زیند و زندگی را در درخشندگی نت ها معنا می کنند. آنها گفتند و ما شنیدیم. آنچه نگفتیم با سکوتمان فریاد کردیم. زندگی کوتاه است٬ بگذارید آن را نیز از کف ندهیم. موسیقی یعنی اجرا. تئاتر یعنی اجرا٬سینما یعنی اجرا. زندگی یعنی اجرای آنچه خود می کنیم نه آنچه می خواهند. این را از چه کسی شنیدم؟ نمی دانم.
سالها پیش در اتفاقی ساده با کسی در کیش آشنا می شوی آنهم در فضای سینما. او که اهل سینما و موسیقی است٬ بخاطر اجرای بشاش آنچه موسیقی اش می نامیم در ذهن ات می ماند. بخشی از خاطره تو می شود. حمید رضا اجاقی که می گوید سالها در وین تحصیل موسیقی کرده است و اکنون درس می دهد. نابودن دیروز ملموس تر از بودن امروز می شود. لذت با جست یک خاطره. بعد در جمعیت هم را گم می کنیم. مشکاتیان فردا در بزنگاه حوادث به یاد خواهد آمد تا لذت ناب را در جانها بر انگیزند. اما آنها که در مناصب به زور می خواهند صدایشان شنیده شود و در همهمه امروز و فراموشی فردا ناشنیده می مانند٬ این لذت ها را محدود و محدودتر می کنند. ما در تشیع جنازه مشکاتیان بدون آنکه بخواهیم ناگهان ناگفته و در سکوت اعتراضی شدیم بر این محدودیت. مشکاتیان یکبار دیگر اعجاز کرد. این بار با نوای آنها که سخت دوست اش می داشتند و پلکهایشان در غم رفتن اش خیس بود. یادش بودن ما را همیشه معنا خواهد کرد و نابودن مان را تاب آور. چرا که با نام او ما تکرار خواهیم شد در نسل فردا.
"زور دارم و هر کاری هم دلم بخواهد می کنم" این تنها گزاره ای است که مدیران می شناسند. هر که را بخواهند استخدام می کنند و در مقابل هر که را دوست نداشته باشند اخراج. در انتصاب زیر دستان هیچ ملاکی جز آنکه دلم می خواهد و یا سفارش شده است ندارند. قلدری و لجبازی به مرور تبدیل به عادت می شود و ترک عادت هم حتما می دانید٬ موجب مرض است. استدلال٬ منطق٬ دین٬ اخلاق در معادله این مدیران جایی ندارد. البته این منیت تا قبل از این در لفافه های بهتر و انسانی تر عرضه می شد ولی مدتهاست تعارف هم حذف شده و همه چیز همانطور که هست به تماشا گذاشته می شود. در مقابل "زور دارم" گفتن "اعتراض دارم" طوفانی از خشم و نفرت را بر می انگیزد. هیچکس حق انتقاد ندارد٬ چرا؟ این چرا پاسخی ندارد؟
جنبش سبز اگر همین معادله ساده را بهم بزند کلی هنر کرده است. باید به این مدیران بیاموزیم٬ آقایان محترم گرفتن یک حکم کسی را ناگهان همه چیز دان نمی کند که بپندارد همیشه حق با اوست و چون همه چیز را می داند هر کاری بخواهد می تواند بکند. برای این کار باید چاپلوسان و ریاکاران را رسوا کرد. نان به نرخ روز خوران را رسوا کرد. باید کار را از بسط دمکراسی سازمانی شروع کرد. باید قاعده های روشن و ضوابط دقیق را طراحی کرد. در انتصاب ها ملاک شفافی را در نظر گرفت و مناصب را بر اساس آنها به این و آن سپرد. فکر نکنید این کار آسانی است. کلی باید خون دل خورد. چالش های زیادی را پشت سر گذاشت تا یک قدم به هدف نزدیک شد.
منتقد بودن در فضای سازمانها جرم است. هر جرمی و ناهنجاری بخشیده شود این یکی اصلا بخشودنی نیست. تغییر در معادله فرادستان و فرودستان تغییر نمی کند مگر آنکه نقد بر تابیده شود٬ منتقد طرد نگردند و نفس نقد یک ارزش تلقی شود. با این حساب باید قید همه چیز را زد و غیر ممکن را به حال خود رها کرد. اصلا معجزه در انجام نشدنی هاست. بذر این جنبش باید در نهادها پاشیده شود٬ بتدریج پا بگیرد و بعد تبدیل به درخت تنومندی شود. اگر این اتفاق نیفتد هر تلاشی برای تحقق دمکراسی٬ حقوق بشر و اجرای اصول به زمین مانده قانون اساسی آب در هاون کوبیدن می شود. یعنی به جایی نمی رسد. باید نهادهای مدنی شکل بگیرد که توان حمایت از کارکنان بی دفاع را داشته باشد. این وظیفه دشواریست که باید به هر صورت ممکن تحقق یابد. اقدامی که در صد سال اخیر به حال خود رها شده است و تا توجه صورت نگیرد هیچ امید به تغییر نباید داشت. چرا که در نهایت این سازمانها کشور را اداره می کنند.