تبليغاتX
محمد آقازاده

نمی دانم چرا٬ هر بار فکر می کنم بهبود پیدا کرده ام. بیماری از گوشه ای٬ کدام گوشه نمی دانم٬ هجوم می آورد. طپش قلبی هجوم می آورد٬ سرگیجه رهایم نمی کند. در محاصره قرار گرفته ام. در محاصره خود. در دام آنچه جسم نامگذاری شده است. در قوانین فعل و انفعلات شیمیایی سلسله اعصاب. همه تعادلم به هم می ریزد. از خودم نفرت پیدا می کنم. از اینهمه سنگینی وجودم٬ وجود جسمانی ام٬ کلافه می شوم. فیلم " آئینه " تارکوفسکی را برای چندمین باز می گذارم در ویدیو تا ببینم. فیلم خاطرات پراکنده ایست که در فرمی زیبا٬ جسمیت پیدا کرده اند. خاطراتی پر از وحشت٬ خود دهشت حضور ندارد ولی حس اش می کنی. سایه سنگین اش از جامعه می آید و در فردیت من٬ تو و او متبلور می شود. فیلم از طریق هیپتوزیم فردی را به گویایی وا می دارد. همین گویایی است که در شفافیت خود کدر است و می خواهد چیزی را بگوید که ناگفتنی است.

فیلم را نمی فهمم٬ تارکوفسکی نفهمیدن را تبدیل به فضیلت می سازد. اصلا آیا جهان و رویدادهایش فهمیدنی اند؟ نه٬ نیستند. خودش می گوید خانه دست مایه اصلی فیلم است. یک پناهگاه. اما در فیلم خانه آتش می گیرد. نرده ای که خانه را از دشت و طوفانش محافظت می کند٬ با آمدن یک غریبه فرو می شکند. خانه یک وهم است. چون بیرون خانه به درون آن تجاوز می کند. دیگر فرد خلوت ندارد. زن نشسته و سیگار می کشد و به خلوتی خیره می شود. چهره پر از انتظار عبث است. هیچ چیز در اضطراب پایانی ندارد. من فیلم را نمی فهمم و فیلم هم مرا نمی فهمد. سرم گیج می رود. خانه ای که باید پناهگاه باشد دور سرم می چرخد. پزشک می گوید این هجوم اضطراب است. نه من واقعیت را می فهمم و نه واقعیت مرا می فهمد. زن زیر باران می دود. یک غلط در نمونه خوانی. دهشت. دهشتی که نشان داده نمی شود ولی حضور دارد. مثل سر گیجه من که دیگران نمی بینند ولی هست!

اضطراب محاصره ام کرده است. وقتی دراز می کشم اجزای بدنم می پرند و با این پرش مضطربم می کنند. فیلم این اضطراب را تشدید می کند. می گویند تمام فیلمهای تارکوفسکی در جستجوی مطلق می گذرد. تا واقعیت لرزان در این مطلق آرام بگیرد. ولی خود او هم می داند این جستجویی تباه است. جستجوی پایان ناپذیر. انسان تنها در خرده ریزه های خاطرات مامن دارد. می گویند جهان از فراموشی ساخته شده است. اما هیچ چیز فراموش نمی شود. در ناخودآگاه باقی می ماند٬ بعد در کابوس های شبانه و وهم های روزانه خود را به تماشا می گذارد. کاش " آئینه " را نمی دیدم. کاش کابوس محاصره ام نمی کرد. اما هم آئینه را می بینم و هم کابوس را و بعد می لغزم در یک سر گیجه همیشگی. در غیاب واقعیتی که در حضورش مضطرب می شوم و در غیابش بیمار!

II لینک II نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 12:1  توسط محمد آقازاده  | 

بسیاری می پرسند عاقبت فضای سیاسی موجود در کشور چه خواهد شد. تا آنجا که می دانم تحلیل گر سیاسی راز و رمز فال قهوه را نمی داند تا قهوه ای به تاریخ بخوراند و بعد بگوید چه خواهد شد. می توان با توجه به صورت بندی قدرت دست به پیش بینی های درست و یا نادرست زد٬ ولی پیشگویی نه ممکن است و نه مفید. چرا که آینده چیزی نیست جز جاصل جمع بازی بازیگران قدرتمند از یک سو و حضور و عدم حضور مردم در صحنه از یک سوی دیگر. با این حساب تاریخ را ما می سازیم. این ما بر می گردد به کسانی که بجای چشم دوختن به دهان پیشگوها وارد میدان می شوند و متناسب با نیرو و توانی که دارند در تحولات تاثیر گذاری می کنند. پس ما مثل میلیونها انسان ایرانی در سمت گیری فردا مداخله داریم٬ چه با انفعالمان و چه با فاعلیتمان.

تاریخ را انسانها می سازند و بعد از تماشای آن که متناسب با تخیل شان نبوده٬ غافلگیر می شوند و بدنبال راز و نیروی مرموزی می گردند که آن را همانگونه که هست شکل داده است. البته رازی در میان نیست. تردیدی نیست ساختارها و میراثی که از گذشتگان به ما رسیده است تبدیل به نیروی ضرورت می شود و ما را بدنبال خود می کشاند، ولی همین ساختارها و هم آن میراث بدون وصیت به ارث رسیده٬ اگر بهنگام در حیطه خود آگاهی قرار بگیرد تاثیرگذاری اش را از کف می دهد. ولی گاهی آنچنان این ساختارها قویی پنجه اند که حد آگاهی ممکن را نازل می کنند. ولی وقتی به گذشته می نگریم کسانی را می یابیم که بر خلاف مسیر رودخانه شنا کرده اند و حدس زدند چه تجربه تاریخی اگر به گونه دیگری رفتار نکنیم به انتظارمان نشسته است. پس می توان با هوشیاری حد آگاهی ممکن را بالاتر برد.

بسیاری از وبلاگ نویسان گلایه دارند وقتی تحلیلی تر می نویسند و واقعیت را در غامض بودنش به تصویر می کشند مخاطبان کمتری می یابند ولی آنهایی که رجز می خوانند و حتی حرمت زبان و اخلاق را وا می گذارند٬ انبوه مخاطبان بسراغشان می روند. اگر این موضوع راست باشد که هست٬ می توان نسبت به آینده نگران شد. ما تنها در پرتو تفسیر و باز تفسیر واقعیت می توانیم مفری در جهان بی مفر بیابیم. از دست دادن مخاطب در نوشتن تحلیل٬ یک بیماری است و آنچه این بیماری را تشدید می کند آنست که تحلیل گران فقط با خود سخن می گویند و با هم وارد گفت و گوی انتقادی نمی شوند و این یافته هایشان را در مسیر هم افزایی قرار نمی دهند. خودگویی منتج به نتیجه نمی شود. تا زمانی که وارد این گفت و گو نشویم حتی اگر با همه توان وارد عمل شویم تاریخ در غیاب ما ساخته می شود و این هم بر می گردد به نقصی که ما داریم نه نیروی مرموزی که مسیر را بر ما می بندد.

II لینک II نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 11:48  توسط محمد آقازاده  | 

چه باید کرد؟ این پرسش را یک قرن و شاید هم دیرتر از خود می پرسیم و مدام رخدادی و جنبشی را می آفرینیم پر از امید و این سوال ِ بی پاسخ٬ اما دست از سر ما بر نمی دارد. گردونه تاریخ ما٬ آیا محکوم به چرخیدن به دور خود است؟ می گویند جنبش سبز آغازی دیگری است. اما یادمان می رود در پس هر جنبش و امیدی این را گفتیم. اما نگاه من بدبینانه نیست. تردید ندارم آغازی نو در کار باشد. بلکه انباشت تجارب را باور دارم و این جنبش  مردم را با همه ذخایر تاریخی اش به صحنه آورده است. یک جنبش شوخ طعبانه که حتی در لحظه تراژدیش بازیگوشی اش را رها نمی کند. چرا که زندگی را می خواهد و نه مرگ و خشونت می آورد. اگر از این خشونت نمی هراسد٬ چون  زندگی را سخت دوست دارد و می داند اگر تاب نیاورد زندگی زندگی نمی کند. نمی تواند بکند، نمی گزارند که بکند.
امروز جنبش سبز با حضور و عدم حضورش هست، یعنی همه دقایق زندگی را آکنده از خود کرده بدون آنکه مخل زندگی روزمره شود. اتفاقی در سطح شهر می افتد و بعد همه چیز عادی می شود گویی هیچ اتفاقی نیفتده است٬ اما در بحبوبه زندگی عادی همه منتظرند تا اتفاقی بیفتد که می افتاد. سازمانها پر از روح جنبش است ولی در روال رسمی هیچ اختلالی نمی کند. این روال هم نمی تواند در سر زندگی این یکی مداخله کند. چرا که مثل جریان هواست. اگر متوقف اش کنی٬ زندگی خود را هم نابود کرده ای. بازی ایران و استرالیا را به یاد بیاورید. همین جنبش بود. به خیابان رفتیم، شادی کردیم و بعد عادت شده ها برگشت. آنرا در اتفاقات بعدی تجربه کردیم. امروز این تجربه را فشرده کرده ایم و به ساخت سیاست  کشاندیمش. یعنی خواسته ای داریم. نمی خواهیم چیزی را سرنگون کنیم، نظمی را بر هم بزنیم. بر آنیم همانگونه که حق خود می دانیم زندگی کنیم، بدون مداخله آنهایی که هیچ کس را صاحب حق نمی مانند جز خودشان را.
جنبش سبز امید٬ اگر همین باشد که ما ناخودآگاه مبدع اش بودیم ولی آگاهانه کشف اش کردیم همان هس
ت که باید باشد. نه پیشتازی می کند و نه عقب گرد. کنار مردم می ماند و حرفهای آنها را تبدیل به زبان سیاست می کند، بازی زندگی را بازی خودش خواهد کرد. همه جا خواهد بود بدون آنکه جایی باشد. مثل جریان و فشار هوا، بدون آنکه حس اش کنی زندگی را ممکن می کند. تعادل می دهد به همه بی تعادلی ها. این جنبش لحظه پیروزی و شکست ندارد. به این دلیل با حضورش هست، منطق زندگی را صبورانه بهنجار می کند. هر آنچه پنهان بود٬ آشکار می سازد. هر آنچه در خفا همه می دانستیم هست و عادت کرده بودیم به بودنش غیر عادی می کند و زائد. این جنبش را نمی توان سرکوب کرد و حتی نمی توان رامش کرد. هر کس در آن سهم دارد. یکی بیشتر و یکی کمتر. یکی را از آن حذف کنند هزاران دست مشتاقانه این سهم را بر شانه اش می گذارد. این بازی تازه آغاز شده و هیچ وقت هم پایان نمی گیرد٬ مثل خود زندگی.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 11:57  توسط محمد آقازاده  | 

چه باید کرد؟ این پرسش را یک قرن و شاید هم دیرتر از خود می پرسیم و مدام رخدادی و جنبشی را می آفرینیم پر از امید و این سوال بی پاسخ اما دست از سرما برنمی دارد.گردونه تاریخ ما آیا محکوم به چرخیدن به دور خود است . می گویند جنبش سبز آغازی دیگری است. اما یادمان می رود در پس هر جنبش و امیدی این را گفتیم . اما نگاه من بدبینانه نیست . تردید ندارم آغازی نو در کار باشد. بلکه انباشت تجارب را باور دارم و این جنبش  مردم را با همه ذخایر تاریخی اش به صحنه آورده است.یک جنبش شوخ طعبانه که حتی بدر تراژدیش بازیگوشی اش را رها نمی کند . چرا که زندگی را می خواهد و نه مرگ و خشونت می آورد . اگر از این خشونت نمی هراسد چون  زندگی را سخت دوست دارد و می داند اگر تاب نیاورد زندگی زندگی نمی کند . نمی تواند بکند ، نمی گزارند که بکند.
امروز جنبش سبز با جضور و عدم حضورش هست ، یعنی همه دقایق زندگی را آکنده از خود کرد ه بدون آنکه مخل زندگی روزمره شود . اتفاقی در سطح شهر می افتد و بعد همه چیز عادی می شود گویی هیچ اتفاقی نیفتده است اما در بحبوبه زندگی عادی همه منتظرند تا اتفاقی بیفتد که می افتاد.سازمانها پر از روج جنبش است ولی در روال رسمی هیچ اختلالی نمی کند . این روال هم نمی تواند در سرزندگی این یکی مداخله کند . چرا که مثل جریان هواست . اگر متوقف اش کنی . زندگی خود را هم نابود کرده ای.بازی ایران و استرالیا را به یاد بیاورید . همین جنبش بود . به خیابان رفتیم ، شادی کردیم و بعد عادت شده ها برگشت . آنرا در اتفاقات بعدی تجربه کردیم . امروز این تجربه را فشرده کرده ایم و به ساخ
ت  سیاست  کشاندیمش . یعنی خواسته ای داریم . نمی خواهیم چیزی را سرنگون کنیم ، نظمی را بر هم بزنیم . بر آنیم همانگونه که حق خود می دانیم زندگی کنیم ،بدون مداخله آنهایی که هیچ کس را صاحب حق نمی مانند جز خودشان را.
جنبش سبز امید اگر همین باشد که ما ناخودآگاه ولی آگاهانه کشف اش کردیم همان هس
ت  که باید باشد.نه پیشتازی می کندو نه عقب گرد. کنار مردم می ماند و حرفهای آنها را تبدیل به زبان سیاست می کند، بازی زندگی را بازی خودش خواهد کرد . همه جا خواهد بود بدون آنکه جایی باشد. مثل جریان و فشار هوا ،بدون آنکه حس اش کنی زندگی را ممکن می کند . تعادل می دهد به همه بی تعادلی ها . این جنبش لحظه پیروزی و شکست ندارد . به این دلیل با حضورش هست ، منطق زندگی را صبورانه بهنجار می کند . هر آنچه پنهان بد آشکار می سازد . هر آنچه در خفا همه می دانستیم هست و عادت کرده بودیم به بودنش غیر عادی می کند و زائد . این جنبش را نمی توان سرکوب کرد و حتی نمی توان رامش کرد . هر کس در آن سهم دارد . یکی بیشتر و یکی کمتر . یکی را از آن حذف کنند هزاران دست مشتاقانه این سهم را بر شانه اش می گذارد.این بازی تازه آغاز شده و هیچو ت هم پایان نمی گیرد مثل خود زندگی.
II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 11:52  توسط محمد آقازاده  | 

شبح اخراج و تعدیل بر سر سازمانها و نهادها به پرواز در آمده است و زندگی هزاران کارگر٬ کارمند و متخصص را تهدید می کند. این افراد هر روز با این کابوس به سر کار می روند و یا به خانه باز می گردند. رکود گسترده در اقتصاد، تورم و بیکاری گسترده را در گستره فردا قرار داده است. در جامعه ای که تنش ها ی سیاسی و گسست های اجتماعی هنوز رام نشده اند٬ این کابوس اگر تبدیل به واقعیت شود بلافاصله تبدیل به مسئله سیاسی حل ناشدنی خواهد شد. مسئولانی که تصمیم گیرنده امورند باید با دستور بی چون و چرا٬ جلوی مدیرانی سد بگذارند که بدون توجه به آنچه در کشور می گذرد تصمیم می گیرند و با اقتداری که در اختیار دارند بر آنند این تصمیمات را محقق کنند.

مشکل اصلی آنست که دو گروه هدف این تعدیل ها قرار می گیرند. گروه اول تهیدستان بی دفاع که از کمترین مزیت و دستمزد بهره می گیرند و چون پشتوانه سیاسی و اجتماعی ندارند فریادشان به جایی نمی رسد و گروه دوم کارشناسان بصیر و آگاه است که در برابر اعوجاج های مدیریتی چند و چون می کنند. این تعدیل ها در ذات خود غیر انسانی است ولی هیچ دستاورد ملموسی هم ندارد٬ بلکه راهی می شود برای رانت طلبی٬ یعنی با تعدیل نیروی انسانی شرکت های فرعی توسط مدیران ایجاد می شود و به بهانه برون سپاری همان هزینه های صرفه جویی به جیب های گشاده تعدیل کنندگان سرازیر می شود. آنها همان کارها را با دستمزد های بسیار اندک به بیکاران می سپارند و بقیه را برای خود کنار می گذارند. چیزی که در نهایت باقی می ماند قربانی شدن تعدیل شدگان و کیفیت اداره امور است که با ناکارآمدی فزاینده مواجه می شود.

مدیران غیر خلاق و مشورت ناپذیر بجای آنکه در جستجوی راههایی برای ارتقای عملکرد سازمانها باشند تا به خود کفایی برسند٬ یکراست بسراغ معیشت کارکنان می روند و با این اقدام، اندک کارایی موجود را نیز بر باد می دهند. یک مطالعه میدانی از سازمانهایی که به طور پیگیر طرح تعدیل را جلو می برند٬ صحت این مدعا را بر ملا می کند. کسانی که تحولات سیاسی را دنبال می کنند باید بدانند نوبیکاران و نو تهیدستان به هر جریان ناراضی سیاسی ذخیره لازم را می رسانند. اگر کسانی برآنند بحرانهای سیاسی را با هر مصیبت و هزینه ای آرام کنند٬ نباید به مدیران بی بصیرت اجازه دهند با بازی با زندگی افراد آنها را وارد چرخه طغیان سازند. آنهم در شرایطی که تورم همچنان سیر صعودی دارد و حقوق بگیران با بیماری چه کنم همچنان دست بگریبانند. آیا دستی جلوی این اقدام ویرانگر را خواهد گرفت؟ منتظر می مانیم تا آینده نتیجه کار را اعلام کند.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 10:57  توسط محمد آقازاده  | 

فضای سیاسی کشور دارد وارد مدار نفرت می گردد. جانها از تنفر پر می شود٬ جدایی ها به گسست کامل راه می کشند. خیلی زود نفرت خواست مرگ آن دیگری را آسان می کند. من حاضرم بخاطر مرگ و نابودی تو به آغوش مرگ بغلتم. پس " می میرم تا بمیری " شعار پنهان جانها می شود و در مقابل می " کشمت تا نتوانی نابودم کنی " جای عقل٬ تدبیر و تفاهم را می گیرد. این پیامد بازی است که سالهاست شکل گرفته و امروز دارد به نتیجه قعطی خود می رسد. دیگر گریزی از آن نیست. دیگر هیچکس به حاصل کار نمی اندیشد. وقتی نفرت وارد دیالکتیک زور و طغیان می شود٬ توسعه و رفاه در هر مفهومش و آزادی و کرامت آدمی در هر شکل اش٬ موضوع بحث نیست. یکی با زور و دیگری با افشاگری شاکله های قوام دهنده جامعه را در هم می ریزند و هیچ نمی ماند جز نابودی.

روزهایی که موج و ضد موج ها فضا را ملتهب می کرد من از بازی مرگ و زندگی نوشتم٬ هیچکس این صدای تک افتاده را به هیچ نگرفت. بخاطر این هشدار منزوی شدم و تنها٬ تحت فشار از همه سو٬ ولی همچنان به بازی خیره شدم که از اول می دانستم هیچکس در آن برنده نیست. در هر روزنامه توانستم نوری بر تاریکی ها پاشاندم. در این وبلاگ از راه بی فرجامی گفتم که گام در آن گذاشته ایم. منیت٬ خود خواهی٬ زیاده خواهی و انحصار طلبی به این بازی خون می رساند و نزاعها جانش را فربه می کرد. بیست و دوم خرداد فرصت تاریخی بود که به یک اجماع برسیم. به تفاهمی که حداقل ها را برای تمام جناح ها حفظ می کرد. مردم آمدند به صحنه تا برای این بازی برد- برد هورا بکشند. چه اتفاقی افتاده است دیگر مهم نیست. دو ماهی از آن ماجرا گذشته ولی گویی عمری از آن فاصله گرفته ایم. تاریخ با سرعت نور حرکت کرد و بجای پیروزی٬ شکست در جانها به فغان آمد.

اکنون مختصات فضای سیاسی ناروشن است. وارد زمینی شده ایم که پر از تله های انفجاری است. هیچ کس هم نقشه ای از این تله ها ندارد و آنکه وارد میدان می شود تا مسئله را جمع کند مینی را به زمین پر از خطر پرت می کند. کجا داریم می رویم؟ مشخص نیست. در جنگ اراده ها٬ در نبرد عزمها٬ این رویدادهای غیر منتظره اند که تعیین می کنند چه اتفاقی خواهد افتاد و به این دلیل آدمها از رویدادی که خود خلق می کنند عقب می مانند٬ یک خود بیگانگی هول ور. گویی دستی نامرئی آنها را به حرکت در می آورد. یک روح جمعی که یا به طغیان پناه می برد و یا به زور. آیا نیرویی در این میان خواهد توانست بجای بنزین آبی بر آتش بریزد؟ آیا چشمها باز خواهد شد؟ نمی دانم. ولی چرا هنوز امیدی در قلبم شعله ور می شود؟ باور ندارم پایان همه امیدها٬ رقابتها٬ عقب نشینی ها٬ جلو آمدنها رسیدن به فرجام بی فرجام باشد. چاره ای جز آن نمی بینیم که بنشینیم و حوادث ها را تماشا کنیم که بدست ما ولی درغیاب آن خودآگاهی فعالی که تعادل بخش امور است٬ سرنوشت مان را می سازد.

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 11:12  توسط محمد آقازاده  | 

همیشه پیاده مسیر اداره تا خانه را می روم. از سهروردی می پیچم به طرف میدان هفت تیر و از آنجا تا سرحافظ٬ اگر خسته باشم سوار خودرویی می شوم تا خود خانه٬ در غیر این صورت خود را به میدان ولی عصر می رسانم و از آنجا سرپائینی می روم. چهارراه طالقانی٬ ولی عصر٬ امام٬ میدان منیریه و بعد رسیدن به مقصد. در این مسیر طولانی در خود فرو می روم٬ به آن خلوتی دست می یابم که آدمی را بی پرده با خود رودررو می کند. همیشه در همین قدم زدنهاست که به آنچه در دور و برم می گذرد وقوف می یابم. در همین راهپیمایی طولانی است که به طور بی واسطه مردم را حس می کنم٬ شهروندانی را در می یابم بی اعتنا و در خود فرو رفته از کنارت می گذرند و نمی بینند مرا. يك فضاي حفاظت شده.

این ندیدن آزردگی نمی آورد. بخشی از ضرورت زندگی در شهرهای بزرگ است. اما مشکل از آنجایی آغاز می شود کسانی نمی بینند ترا که عمری در کنارشان زندگی کرده ای. نه دیدن به دو چشم. بلکه فهمیدن آنچه تو هستی٬ آنگونه که رنج می بری و یا به بهانه های ساده زندگیت می خندی. همین ندیدن است که ترا پناهنده خلوتی می کند که در هیاهیوی خیابانها شکل می گیرد. زنان٬ مردان٬ کودکان٬ نوجوانان و جوانان٬ اما وقتی کودکان کار را می بینم حس غریبی پیدا می کنم. جهان فرو مي ريزد بر سرم. از تنهایی شان٬ از فقرشان کلافه می شوم. در میسری که می روم هر جا درختی است و نیمکتی پیرمردها و پیر زنانی بازنشسته را می بینی که با هم گپ می زنند. از خاطراتی می گویند كه هزار بار گفته اند. باز می گویند تا از یاد ببرند زندگی در پایان راه آنی نبوده است که می پنداشتند باید باشد. رویاهای بر باد رفته.

انسان از فراموشی ساخته شده است. زندگی چیزی نیست جز انبوه خاطرات تلخ٬ اما همین خاطرات تلخ روزی گفتاری می شوند برای تداوم زنده ماندن. بهانه ای برای نفس کشیدن. این پیاده روی همیشگی تنها اتفاقی است که زندگی را متفاوت می کند. هر چهره ناشناس را که می بینی روایت ناگفته را می بینی که همچنان ناگفته می ماند. می گویند و راست می گویند که سخن گفتن با آن دیگری بار زندگی را سبک می کند ولی ما یا در انبوه رسانه ها آن دیگری را نمی بینیم و یا از گفتن خنجری می سازیم برای زخمی کردن سینه پر درد آن دیگری. انسان اما وقتی با خود سخن می گوید لذتی ناب را تجربه می کند. اگر در این گفت و گو مغلوب هم بشوی رنجیده نمی شوی. چرا که این شکست ترا آگاه می کند و خود آگاه. اگر این تفریح ارزان در کنار خواندن و نوشتن نبود برای من زندگی می شد معبد کسالت. اما پیاده روی است. خودت هستی با خودت٬ رها از همه قید و بندها٬ آزاد. چقدر این آزادی خوب است. آنرا از خود دریغ نکنیم.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 16:33  توسط محمد آقازاده  | 

خبرگزاری مهر از قول سعید مرتضوی اعلام کرد روزنامه اعتماد ملی توقیف نشده است . اصل خبر را اینجا بخوانید. اگر این مطلب را نخواندید . خواندن اش خالی از لطف نیست

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 10:46  توسط محمد آقازاده  | 

برای پیروزی٬ باید هوشمندی از مشورت بارور گرد د: گفتاری از نمایشنامه آنتیگنه

عصر روز یکشنبه بعد از مدتها به روز اعتماد ملی می روم٬ حسی به من نهیب می زند باید در دوران دشواری که همکارانت در این روزنامه می گذرانند لااقل با حضورت نشان دهی بعنوان یک همکار رنجایشان را می شناسی و می خواهی اگر بتوانی شانه ای باشی براین شانه ها. بسراغ حق شناس می روم. کرمی هم هست و دوستی که نامش نمی ماند در ذهنم٬ به صراحت می گویم بعنوان یک خبرنگار ساده و حتی کسی که دم در بایستد و کمکی باشد برای رفت و آمد دیگران٬ حاضرم وقتم را در اختیارتان قرار دهم. پیش از این اعلام آمادگی حق شناس به گرمی میهان نوازی می کند. از ابراز آمادگی ام تشکر می کند و می گوید بهترین کمک آنست که یادداشتی بدهی و حرف ات را با خوانندگان ما در میان بگذاری. نمی دانم چرا می گویم باز بودن اعتماد ملی آن روزنه ایست که آدمی امیدوار می شود بجای کینه ها٬ بغض ها و جدالها بلاخره عقل٬ تفاهم و همکاری٬ کشور را از این بن بست ناگزیر برهاند.

اوج کار روزنامه است و باید بسرعت بروم تا آنها کارشان را بکنند. دارم می اندیشم چه بنویسم. بسیار با کروبی سخن گفته ام و شنیده ام در این سالها. روحیه اش را می شناسم. زبان رفاقت را بسیار می شناسد٬ زبان همدلی و مهربانی را. می توان با گفت و گو قانع اش کرد. راه حلی یافت که مردم تسکینی یابند و آرامش برگردد به جانها که هر روز بی قرارتر می شوند. می دانم اگر این مرد را به چالش فرابخوانند و مدام  تهدیدش کنند سر نترس اش میدان داری خواهد کرد. از گفتن حقیقت بیمناک نیست. اما هوشمندتر از آن است که مصلحت را باز نشناسد. در زمانی که به خانه باز می گردم با خود می گویم برای اعتماد ملی از این روحیه بنویسم٬ شاید روزنه ای باشد در جهان بی روزنه.

به خانه که می رسم دوستی زنگ می زند و مرا فرا می خواند تا به دیدارش بروم٬ می روم. کسی را می بینم که به طور اتفاقی گیر افتاده و گذرش به باز داشتگاه گهریزک رسیده است. چیزهایی می گوید که نباید شنید. می گویم به کسی نگو. در دلت نگاه دارد. بهداشت روانی خودت و مخاطب را رعایت کن. می پذیرد. گویی انتظار نداشت این توصیه را بشنود٬ ولی می شنود. جامعه آزرده را نباید بیش از این آزرد. اما نگفتن نباید واقعیت را دست نخورده نگاه دارد. با افشاگری مخالفم. چون به شدت عمل میدان می دهد٬ اما باید راهی پیدا کرد که بیماری ها و لجام گسیختگی ها درمان شود. باید همه را فرا خواند مثل طیب حاذق به درمان بیاندیشند. شب پر اضطراب می گذرد از آنچه شنیده ام٬ صبح که می شود در جهان مجازی می خوانم اعتماد ملی توقیف شد.

چه ساده دل بودم من. چه ساده دل هستم من که در جهانی که همه مسیرها به سمت رادیکال شدن پیش می رود و همه می خواهند در بازی مرگ و زندگی در گیر شوند تا خود حوادث بگوید چه خواهد شد٬ بر آنم با نوشتن و گفتن همه را به رفاقت فرا بخوانم و با یافتن تدبیر شرایطی که زمین و آسمان سنگینی می کند بر دوش آدمی سبک تر شود. کاش دوباره اعتماد ملی باز شود تا نپنداریم تنها روزنه هم مسدود شده است. روزنامه رسمی آدم را متعادل تر می کند و در غیاب آن زبانها تندتر خواهد شد و لاجرم کردارها تیزتر. این بازی برد ندارد. باور کنید ندارد.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 9:46  توسط محمد آقازاده  | 

نقد منصفانه جمهوری اسلامی٬ به قصد اصلاح امور پر هزینه و خطرناک است. به راحتی آب خوردن در محاصره ات قرار می دهند٬ هزار ترفند به کار می بندند تا شکنجه روحی ات بدهند. بر آن می شوند تحقیرت کنند٬ حداقل حقوق ات را حداقل تر کنند و همیشه مواد قانونی و تبصره های خود نوشته ای وجود دارد که کار را برایشان آسان کند. بیت المال است و یک ریال نباید به راحتی بریزد به جیب روزنامه نگاری که سالهاست می نویسد و هدفی جز اصلاح امور ندارد. آنها که بخاطر عرض اندام کردن در برابر منتقد بی پناه از دروازه ای نمی گذرند٬ اما برای کسانی که با مدارک تقلبی و سهمیه ای زمام امور را بدست می گیرند از نوک سوزنی می گذرند. حقوق میلیونی٬ وامهای کلان٬ بستن قرار داد با قوم و خویش و راننده و مسافرت و...

نکته جالب این است٬ در شرایطی که اپوزیسیوزن قانونی و غیر قانونی هیچ جایی در کشور ندارند و به مرور منتقدان خیر خواه نیز به سرنوشت آنها دچار می شوند٬ براندازان واقعی٬ کسانی که تمام منابع و اعتبار یک نظام را بر باد می دهند نه تنها مجازاتی نمی شوند٬ بلکه پاداش های کلانی هم می گیرند. این براندازان را هیچ جای دیگز جز در مدیران جوانی که پیراهن شان را روی شلوار می اندازند و ریش انبوه می گذارند و میان سالان و پا به سن گذاشته که محاسن دارند و کت و شلوار گران می پوشند و دگمه زیر گلویشان را می بندند نباید جستجو کرد. مدیرانی که در سخنرانی ها خسته کننده و پر کسالت شان مثل مصلحان عارف سخن می گویند٬ به کمتر از تزکیه کوتاه مدت - مثل خوراک فست فود-  قانع نمی شوند. مدام کلیشه ترین و سفارشی ترین شعارها را تکرار می کنند٬ بدون آنکه به روح و جان حرفهایی که می زنند کوچکترین اعتنایی بکنند.

آنها صبح تا شب جان می کندند و از شدت کار فرصت سر خاراندن ندارند. نامه های فراوانی برای خواندن و دستور دادن دارند. حتی در خانه کار می کنند٬ از جلسه ای به جلسه دیگر می روند٬ اما نکته عجیب آنست وقتی به خروجی شان - واژه ای که مدیران نامدیر بسیار دوست می دارند - نگاه می کنید سرجمع فعالیت شان به طور مطلق هیچ است و پوچ. البته اگر بر باد دادن وقت کارکنان و تلف کردن میلیاردها تومان نقدینگی و امکانات بیشمار سخت افزاری را کار حساب نکنیم. آنها در حالی که جمهوری اسلامی در خیابانها هزار گرفتاری دارد٬ با انبوه مشکلات دست و پنجه نرم می کند طوری رفتار می کنند که گویی در این کشور هیچ اتفاقی نیفتده است و در گرهگشایی از این گرفتاری ها هیچ سهمی ندارند. آنها نه تنها کوچکترین خدمتی به نظام نمی کنند بلکه با عاطل کردن امکانات سازمانهای طرح فروپاشی نظام را گام به گام محقق می کنند.

در خفا دو کار می کنند. یکی ایجاد شرکتهای جنبی توسط برادر و پسر و دوست و پسرخاله و عقد قرارداد صدها میلیون تومانی٬ جالب است کارهایی با این قراردادها ارجاع می شود که کارکنان بیکار به راحتی آب خوردن می توانستند با کارآمدی انجامش دهند. کار دوم آنها این است که در صحبت های خصوصی از زمین و زمان و از بالاترین تا پائین ترین مقامات انتقاد می کنند تا اتفاقی بیفتد بگویند ما هم مخالف بودیم و از یاد ببرند خودشان بخشی از همانهایی اند که مسئولیت امور را بر عهده دارند. براندازی این چنین آسان و پر پاداش تنها در جمهوری اسلامی می تواند اتفاق بیفتد و بس. برای تغییر وضعیت همین گروه کافی اند و دیگر به گروهای دیگر نیازی نیست. نه به براندازان واقعی و نه به اصلاح طلبان منتقد دلسوز که برآنند وضع اصلاح شود.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 10:2  توسط محمد آقازاده  | 

هیچ حکمرانی را نمی شناسید که مردم را دوست نداشته باشد٬ از مستبدترین تا دمکراتیک ترین کشورها٬ توده ها بعنوان دال تهی موضوع عشق و جنون اند. اگر استبدادی رخ می دهد بخاطر مصلحت این توده هاست. حتی سرکوب توده ها به نام خود آنها صورت می گیرد. در عرف زندگی روزمره این جمله زیاد شنیده می شود که تربیت بچه مهمتر از هستي فوري خود اوست٬ این گزاره بسیار ساده بنیادیترین پایه برای جباریت است. این گزاره وقتی در بستر اجتماعی قرار می گیرد٬ تبدیل به این جمله می شود که مصحلت یک ملت مهمتر از بقای جمسانی آنست. حال چه کسی این مصلحت را تشخیص می دهد موضوع بحث گسترده ایست ولی در عمل این زور است که این حق را به کسی می بخشد و یا می ستاند. حتی پدر و مادر هم می تواند گره های روحی خود را در لفافه تربیت بچه بپوشانند و با زور و خشونت او را آدم کنند٬ آدمي كه در نهايت به قالبي در آيد كه آنها مي خواهند. يعني انسانی در قد و قامت برده مطلق و يا همان بچه با تربيت!

شما اين توده و يا مردمي كه موضوع عشق و علاقه مفرط اند را هرگز مشاهد نمي كنيد٬ مردمي كه در خيابانها در حال گذرند و يا براي حل مشكل شان به سازماني مراجعه مي كنند هيچ احترامي نمي بينند٬آنها با حيرت از خود مي پرسند:" مگر ما همان مردمي نيستيم كه اينهمه ستايش مي شويم و هركاري بخاطر خدمتگذاري به ما انجام مي شود؟ " پاسخ روشن است٬ مردم به تك تك آدم تقليل نمي يابند٬ يعني به آدمهايي كه گوشت و پوست دارند٬ رنج مي برند و حق دارند سرنوشت شان را تعيين كنند٬ اين مفهوم هميشه در حال انضماميت باقي مي ماند. همه تلاش نهادهاي مدني و فعالان حقوق بشر اگر جدي باشد بايد حول اين محور باشد كه با اين انضاميت مطلق بستيزند و انسان بعنوان شهروند را موضوع همبستگي و مشاركت قرار دهند.

اين سكه روي ديگري هم دارد. در حالي كه يكي از نشانه هاي توسعه تفكيك شخصيت حقيقي و حقوقي است٬ يعني مقامات در حيطه مسئوليت شان داراي اختياراتي اند كه در خارج از دايره مسئوليت اين اختيار اصلا موضوع بحث نيست. اما همانگونه كه مردم صورت تجريدي مي يابند و به فرديت شان گذر نمي كنند. مقامات هرگز حالت تجريدي پيدا نمي كنند و در حد صلاحيت حقوقي شان باقي نمي مانند. براي آنها اختيار تبديل به قدرت مي شود و همه وجود فردي شان را پر مي كند و اگر كسي صلاحيت حقوقي شان را به چالش بكشد٬ احساس مي كنند تماميت هستي شان مورد تعرض قرار گرفته است و به اين دليل با تمام زوري كه در اختيار دارند در برابر منتقد موضع مي گيرند و اگر بتوانند او را به خاك سياه مي نشانند. بايد اين دو آفت بزرگ را مورد شناسايي و درمان قرار دهيم تا از ديالكتيك چرخنده و بدون ستنز قدرت و طغيان برهيم. يعني مردم را در فرديت شان ببينيم و مقامات را در حوزه اختيارات قانوني شان. اين برنهادهاي ساده در عمل دشوار و مرد افكن است٬ ولي با اراده و عقلانيت مي توان اين طرح را به سرانجام رساند.

II لینک II نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:53  توسط محمد آقازاده  | 

همه خوابند من بیدار،نیمه شب است و از هراس کابوس هایم پلکهای خیس ام را از هم می گشایم . سکوت همه جا را پر کرده و در این فضا بی هیاهیو دارم به دیو درون می اندیشم٬دیویی که در درون همه وجود دارد. اسمش را بگذارید بی رحمی ٬شهوت ٬قدرت ٬لذت ویرانگر٬خودخواهی٬تنها خود را دیدن و زندگی را به کام دیگران تلخ کردن .نمی دانم چه نامی دارد ولی هر چه صدایش کنی آدمی را گرگ آن دیگری می کند. چطور می توان بخاطر منیت خود زندگی را برای دیگران جهنم کرد. آنهم برای یک زندگی ناتمام ٬آنهم در جالی که رو دررو مرگ ایستاده ایم.یافتن پاسخ آسان نیست ٬ اگر آسان بود اینهمه پیامبرظهور نمی کردو اینهمه عارف در سفری دشوار گام نمی گذاشتند.

باید امروز به بهشت زهرا بروم.جایی که هر سنگ قبری نشانه یک داستان ناتمام است٬دارا و ندار٬قدرتمند و بی قدرت ٬مبارز و یا سرکوبگر ٬همه می رویم . اگر خدا را ار جهان حذف کنیم همه چیز مجاز می شود ٬این را داستایوسکی می گوید . استدلال من هم این است وقتی برای خودمان همه چیز را مجاز بدانیم خدا را از ذهنمان حذف کرده ایم ٬حتی اگر شب و روز صدایش کنیم. هر بار که به این مکان می روم. در میان سنگ قبرها قدم می زنم و به نامه خیره می شوم. به قهر و آشتی هایی می اندیشم که آنها داشتند. به خون جگری که خورده اند و خون جگری که داده اند. اما اکنون دارند خاک می شوند٬آنهم با تنی که همه چیزشان بود.

روح شان چه می کند در قیامت.برای هر کس باید پاسخ دیگر یافت. چقدر برای دیگران زیستند٬تن و روح شان را پالوده اند با تزکیه نفس و چقدر دیگران را آزردند با نفس زیاده خواهشان٬پاسخ را این دو پرسش می دهد.باید به خودم خیره شوم . باید رودر مرگ به این پرسش بیاندیشم. خشونت با خویش ٬با نفس خویش ٬خشونت با دیگران را بی رنگ می کند ٬چون خشونت اول را نداریم و با نفس اماره مان آسان می گیریم و توجیه می کنیم هر آنچه توجیه ناپذیر است خشونت با دیگران دلهای بسیاری را می شکند و حتی نابود می کند . نیمه شب وقتی حساب خود را برسی و با دودو تا کردن وجدان را به محک داوری بگذاری . سبک بال می شوی . خودت را نمی بخشی اگر خطایی کرده باشی ولی می توانی جبران کنی . سکوت ات را همراه با سکوت شب و به آرامی پلک هایت در هم گره می خورند و می خوابی به آرامی و روحت پرواز می کند در جهان رویایی . باید به این لذت دست بیابم.

II لینک II نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 10:21  توسط محمد آقازاده  | 

غروب بود از شدت عصبانیت داشتم منفجر می شدم. شاید اگر آن لحظه تنها نبودم و فضایی فراهم می شد دست به خشونتی می زدم که شدت آنرا در ذهنم نیز نمی توانم تصور کنم . به بیرون گریختم این خشونت به آرامی به نفرت از خود تبدیل شد. با خود می گفتم این نفرت ،کینه و میل به انتقام از کجای ناخودآگاهم بیرون زد و این چنین مرا با خود برد. چرا این چنین کسی می تواند حس خشونت و نابودی را در من بیدار کند. با خود می گفتم تو بیگناهی ،موضوع ستم واقع شده ای و ذهن دارد واکنش نشان می دهد. نه ،ابدا ، این تنها یک توجیه روانیه ، یک حماقت توجیه شده ، از خودم بدم می آید. نمی توانم جلوی آئینه بروم . این استعداد خواست خشونت و نابودی آن دیگری .... تنها باید از خدا مدد گرفت . کودک که بودم . وقتی از پاسبانی بخاطر دستفروشی کتک خوردم . کسی به من گفت :" اگر از آن پاسبان عصبانی بشوی و در ذهنت او را کتک بزنی . تو هم به همان بدی خواهی بودکه آن پاسبان بود"

از آن زمان تا کنون هیچگاه به مرز خشونت جنون آمیز نرسیده بودم و در آن غروب این خشم بسراغ من آمد. چرا و توسط کی ؟مهم نیست . مهم آنست که تسلیم این خشم شدم . مرگ کسی را خواستم . من خود را کشتم . با خواست مرگ آن دیگری . هرگز نمی فهم شعارمرگ بر... حال این سه نقطه هر کس باشد. من خواهان تغییر جهانم نه نابودی این و یا آن . آدمها اسیر خوی بهیمی خودند . منیت آدم را زیاده طلب می کند و بعد فراموش می کند که دیگران هم عاطفه دارند، انسانند، کسی آنها را دوست دارد و آنها هم کسانی را دوست دارند. نابودی یک انسان نابودی بیشمار کسان است.

سالها پیش کسی در روزنامه ایران به من گفت تو مدیر خوبی برای تحریریه هستی و تنها یک عیب داری ، چه عیبی ، بیرحم نیستی . باید  بتوانی بدون عذاب وجدان کسی را بیرون کنی ،نانش را قطع کنی . آن روز حرف او را نشنیده گرفتم ولی بعد بسیار به این حرف اندیشیدم . خدا را سپاس می گویم امروز در گوشه ای یک کارشناس دون پایه هستم و حتی اگر بخواهم نمی توانم بیرحم باشم. اما آن غروب لعنتی ثابت کرد هم خشونت جنون آمیز و هم بیرحمی در ذهن من است .اگر مراقب نباشم مرا با خود خواهند برد. همه باید مراقب باشند . اگر نبودند جهان این چنین دشمن کیش نمی شد. من واقعیت را می فهمم . بشر بیشتر با جنگ زیسته است تا صلح ، ولی این رویا زدگی را بیشتر از همه واقع بین ها دوست دارم. من از خشونت بیزارم . آن خشونتی که در ذهنم کمین کرده است تا مرا ببرد. خدایا مرا از این بردگی تا لحظه مرگ نجات بده . باید در باره خشونت بنویسیم و زشتی هایش . شاید جهان کمی مساعد دوستن شود و مهرورزیدن.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 9:54  توسط محمد آقازاده  | 

تشخیص خبر از شایعه بسرعت دارد غیر ممکن می شود٬ این اتفاق ابعاد خطرناکی دارد که وقوف بر آنها نه ممکن است و نه کمکی به حل مشکلی می کند. چرا که این پیامدها در ناخودآگاه تاثیرات خود را بر جا می گذارد و رفتارهایی را برمی انگیزد که همیشه غافلگیرکننده اند. بجای ردیابی این پیامدها باید دلایل شکل گیری این بحران را رصد و در همانجا معضل را حل کرد. معضل اصلی آنست که نظام اطلاع رسانی در جامعه ما یا فشل شده است و رسانه ها یا نسبت به اخباری که مردم به صورت ملموس آنها را مشاهده می کنند سکوت می کنند و یا اینکه با خود تبدیل به ابزار جنگ روانی می شوند و بر آنند بجای اطلاع رسانی شفاف به تخریب کانون های رقیب بپردازند. به این دلیل مخاطب که تشنه شنیدن حقیقت است٬ زمینه روانی کافی را می یابد که هر خبر اغراق شده را بپذیرد و اگر خبری هم برای شنیدن وجود نداشته باشد ذهن های خلاق این اخبار را می سازند و از کانالهای غیر رسمی پخش می کنند.

وقتی کانالهای غیر رسمی مرجعیت و اعتبار بیشتری نسبت به منابع رسمی پیدا می کنند٬ دیگر مهم نیست خبری واقعا رخ داده باشند و یا نه٬ موضوع اصلی آنست که مخاطب آنرا می پذیرد و یا نه٬ اگر بپذیرد شایعه همان پیامدی را خواهد داشت که یک خبر واقعی دارد. در این شرایط منابع رسمی سعی در انکار و تکذیب می کنند و هر چقدر این تکذیب ها شدت بیشتری می یابد٬ مخاطب نسبت به صحت شایعه اطمینان بیشتری می یابد. بازی شایعه و ضد شایعه با تهدید و جنگ روانی قابل کنترل نیست٬ بلکه بهترین راه است که ساختار نظام اطلاع رسانی کاملا تغییر کند. نیروهای مبرز و کاربلد جایگزین افراد احساساتی که می پندارند برای دستیابی به هدف  هر کاری مجاز است حتی گفتن دروغ٬ شوند تا این افراد بتدریج بتوانند با رعایت شرایط و مصلحت عام هم اعتماد مخاطب را برانگیزند و هم اطلاع رسانی دقیق را در دستور کار قراردهند.

یک مثال مسئله را روشن می کند. اکنون درباره حوادث بعد از انتخابات اخبار غیر رسمی فراوانی شنیده می شود. اخباری که لرزه بر ذهن و تن می اندازد. بعضی از منابع رسمی بخشی از این اخبار را تائید کرده اند. بی تردید همه این اخبار از نظر فنی نمی تواند درست باشد٬ ولی وقتی مجلس و دیگر نهادها بجای گفتن حقیقت در لفافه سخن می گویند و یا آنچنان ابعاد قضیه را پائین می آورند که اصل قضیه لوث می شود٬ زمینه روانی کامل برای ترویج و پذیرش شایعه فراهم می شود. در این موارد اگر با صراحت سخن گفته شود و بجای نیمه حقیقت ها از تمام حقیقت گزارش داده شود٬ واقعیت جای شایعه را می گیرد و از این طریق امنیت و منافع ملی بیشتر تضمین می گردد. آنهایی که به آینده کشور و حتی مصلحت خود در سطح تصمیم گیری می اندیشند می بایست هر چه زود بیماری مهلک نظام رسانه ای را درمان کنند و یا اینکه به پیامدهای خطرناک اخبار رسمی و یا شایعه تن دهند.متاسفانه راه سومی وجود ندارد. البته بی تصمیمی معنایی جز تداوم وضع موجود ندارد.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 13:1  توسط محمد آقازاده  | 

غروب دیروز بود که خود را رها کرده بودم به خیابانها ٬به ازدحام ماشین ها و عابران بی چهره که مرا با خود ببرند. از کنار دیگران رد می شوی بدون آنکه دیده بشوند و یا دیده شوی.تو هم برای آنها یک عابری مثل میلیونها عابر دیگر و دیگر هیچ. تنها و در خود فرو رفته می رفتم٬به دیروز می اندیشیدم ٬همه دیروزها . همه تلخ و شاید هم اندکی - اندک تر از اندک - شادی. کفشم با من همراهی نمی کرد. نمی دانم چرا . نگاهی به آن انداختم. باید تعمیر می شد. مدتهاست آنها را می پوشم در سرمای زمستان و داغی تابستان و گاهی هم خنکای بهار و پائیز. نگاهی به اطرافم می اندازم. نوجوان سیزده ساله آن گوشه نشسته است تا مشتری از راه برسد و من دیگر برای او عابری چون عابران دیگر نبودم ٬یک مشتری بودم . کفش را می گیرد و نگاهی به آن می اندازد

خیره در چشمهایم نگاه می کند. دوازده سال دارد ٬خودش می گوید سیزده سال ٬نمی دانم چرا نگاهش کلافه ام می کند٬چهره ای سخت متفاوت دارد. یک شیطنت معصوم. فقر سخت و پر از رنج می کند زندگی را.ولی از دور چهره جذابی دارد برای آنکه می خواهد غم های رمانتیک بی خطر را تجربه کند. اما چهره او میخکوبم می کند. .به روزی می اندیشم که فریاد می زدم آقا گوشفیل بخرید چهارتا یک قران. آن روز که پاسبانی سیلی به صورتم زد  و سینی گوشفیل ها یم را به زمین انداخت.چرا نمی دانم٬ هنوز بعد از چهار دهه نمی دانم. سیلی به صورت یک کودک نه ساله.در چهره او بود که بی رحمی را کشف کردم و میل به طغیان را. پسر بچه را نگاه می کنم یا خودم را . نمی دانم یک شیطنت فروخورده در نگاهش کلافه کننده  است. کفش ام را می گیرد ٬می خواهد تعمیر کند. اما مهارت کافی ندارد. این را به زبانی می فهماند. می گوید بعد پشت سرم فحش ندهی . نه پسرم.برای یک کفش ٬ یک کفش کهنه شده به تو فحش نخواهم داد.

دوم ابتدایی را تمام کرده است . وسوسه می شوم در باره زندگیش بپرسم ٬ولی نمی پرسم. می دانم بچه های کار نمی خواهند از درد و رنج شان سخن بگویند. اما من از کودکی ام می گویم. می خندد . می گوید مهم نیست آدم در آینده موافق می شود یا نه . زندگی می گذرد. همین خوب است. نمی دانم می داند چه می گوید. یک نا امیدی مطلق . نگاهش را می دزدم تا با خود ببرم. تا ادامه کودکی ام را با خود به خانه ببرم. دستمزدش را می دهم . می گوید زیاد است. زیاد نبود. آقا باید رعایت مردم را کرد. کسی که ندارد کفش اش را وصله پینه می کند.

راست می گوید ٬ نمی دانم. من کفش نو دارم.اما آنرا پا نمی کنم. همان را می پوشم که مثل نگاه علی سیزده ساله مرا به جنهم کودکی ام پرت می کند. خدایا چه کسی مقصر است . من ٬تو ٬آنها. مهم نیست چه کسی . مهم آنست که کودکی شان را از دست می دهند کودکان درد . بچه های اعماق . مثل جوانی شان. مثل میان سالی شان ٬مثل پیریشان. آن روبرو پارکی است و نیمکتی. می دوم و خود را در صندلی یله می کنم تا کسی نبیند پلکهای خیس ام را. عدالت .خدا یکی این واژه را از ذهنم پاک کند همانگونه که در زندگی پاک شده . علی برای خودت کسی خواهی شد مثل من. می خندم جنون آمیز همراه با اشکی بدون جنون؟!!

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 15:26  توسط محمد آقازاده  | 

دارم سایه خودم میشم ، یک آدم هیچکاره که برای عالم و آدم نسخه می پیچه ولی حوصله جمع و جور کردن خودش را نداره، یکی بیاید این ذهن ریخت و پاشم را جمع کنه، همین جور ریخته کف خیابون. این جسد منه بابا ،رحم کنید حداقل یکی آمبولانسی  مامبالانسی خبر کنه. دارم قوزمیت می شم. یه روزی می خواستم برای خودم ..بشم. فحش ندم؟ اصل فحش دادن دلیل زنده بودنه. اگر فحش ندم . تو کلافه نشی . تو نزنی لت و پارم کنی . زندگی خیلی حوصله آدم را سر می بره. دلم یجور دعوا می خواد. یک دعوای خونین. دلم می خواد همه آدم را طرد کنند. بشی معلون. بیفتی بر و بیابون. تو تنهایی بشوی برای خودت یک پا شکسپیر و غرغر کنی بودن نبودن. مسئله این نیست. احمق بکت خوبه! هیچ نگی، همه فکر کنند همه حرفهای دنیا را داری میگی. از یک امید ابلهانه. از انتظاری که پایان نداره. نه شاید شبیه خودت بشی. بگی من هیچ چیز نیستم. جز کسی که موضوع نفرت توست. گیرم من مردم. کی را نفرین می کنی؟ از کی فحش می شنوی؟  نه من زنده ام. ولو شدم رو کیبورد. هر چی گیرم می آید می نویسم. کاش هدایت بودم و خودمو می سپردم به رودخانه. به یک مرداب. شاید هم مایا کوفسکی و می سرودم : اگر می خواهید / حتی از نرم نرمتر می شوم / مرد / نه / ابری شلوار پوش می شوم. نه هیچ چیز نمی شوم خیره می شوم به نگاهت و قطره قطره نفرت ات را می نوشم و عاشق ات می شوم. یک عاشق مرده که فحش می دهد تا نفرت دوام بیاورد و عشق

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 22:54  توسط محمد آقازاده  | 

شکاف های اجتماعی و سیاسی که در سالهای اخیر فربه شدند در حوادث اخیر تبدیل به گسست هایی شدند که انرژی زیادی را زلزله وار رها و شاکله های قوام دهنده بسیاری را بر باد دادند و امروز ما در وضعیتی قرار داریم که نظم های معنادار شناخته شده که تا کنون کارکرد داشتند نه تنها نمی توانند اداره امور را تسهیل کنند بلکه امروز خود تبدیل به سازواره اختلال کننده شده اند. در وضعیت بی سامانی هر حرف تحریک کننده می تواند شعله های کوچک را تبدیل به حریقی طوفانی کند. اما در بحرانها سکوت هنریست که کمتر امکان تحقق دارد. در این شرایط یک طرف با زور و تبلیغ و طرف دیگر با افشاگری و برانگیختن روح آزرده شهروندان بنا دارند بازی را ببرند که پیشاپیش همه در آن بازنده اند.

موجی احساسی و فاقد دوراندیشی از یک طرف بر خاسته است که باید موسوی ٬خاتمی و کروبی دستگیر شوند و طرف مقابل هم سعی بر بی اعتباری سازنده این موج دارند و هر دو در رادیکال کردن فضا کاملا موفق عمل می کنند و اگر گروهی بنا بر آن داشته باشند که آبی بر آتش بریزند و فضایی فراهم بکنند که گفت و گو ممکن شود و بجای راه حل های امنیتی تصمیمات سیاسی گرهگشایی کنند خود در معرض اتهام و حذف قرار می گیرند. بنظر می رسد تا مدتها صدای عقل در جهان ناشنواها شنیده نخواهد شد و رفتار های امنیتی و ضد امنیتی بر حجم بحرانها خواهند افزود و جانها را به تردید و تردیدها را به یقین تبدیل می کنند و این یقین در نهایت جامعه را به خود و یرانگری می کشاند.

نکته عجیب در رویدادهای اخیر اخباری نیست که از پنهان و آشکار به گوش می رسد بلکه مشکل شگفت انگیز آنست در زمانه ای که بحرانها به بیشترین همکاری و تعاون نیاز دارد دوستهای سابق به دشمن همدیگر تبدیل شده اند و همراهان دیروز تقابل را به مرزهای جنون آمیز رسانده اند. در این وضعیت هیچ مفری مشاهده نمی شود . این تدبیر نیست که رویدادها را می سازد ٬بلکه اتفاقات اند که ذهن ها را بدنبال خود می کشانند و چون موم تدابیر را شکل می دهند . چه باید کرد. در طرف حکومت سکوت و استراحت و در طرف مردم تدبیر و دور اندیشی و یافتن راه حلی که مشارکت و منزلت شان را با حداقل هزینه تامین کند . اما راه حل ساده در عمل دشوار و دست نیافتنی است. باید از راه حلها سخن گفت تا در آینده بدانند می شد رام نشدنی ها را رام کرد ولی نشنیدند و نخواستند بشنوند.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 13:10  توسط محمد آقازاده  | 

صبح که از خانه زدم بیرون حالم خوب نبود. پرسش هایی در ذهنم شکل گرفته اند و به جوابی نمی رسند و همین بی جوابی کافیست کلافه بشوم . این پرسش ها بیشتر اخلاقی اند تا سیاسی . از خودم می پرسم چرا زندگی را بر هم سخت می کنیم ٬چرا گرگ هم می شویم. به آن منیت هار میدان می د هیم تا جگر عاطفه و روابط انسانی را بدرد ٬پاسخی نمی یابم. خود آن که می درد توسط خود دریده می شود و از رنجی که بر دیگران تحمیل می کند خود نیز رنج می برد . لااقل جهان را دشمن کیش می یابد. پر از دشمن ٬پر از نفرت و شر.دوزخ آن دیگریست.

به محل کار که می رسم سکوتی مرا احاطه کرده است دلیل اش را نمی یابم. خواهرم به سازمان زنگ می زند. مگر نمی دانی تلفن همراهت را در تاکسی جا گذاشته ای . تازه دلیل سکوت را در می یابم . کاش می توانستم خود ر ا از شر آن - تلفن همراهم را می گویم- حفظ کنم تا در خیابان و در همه جا در خلوتی قرار بگیرم که خاص من است . هیچوقت در دسترس نباشم. می توانم ٬نه ٬فن آوری خود را تحمیل می کند .

به شماره تلفن ام زنگ می زنم. آدرس می دهم و ساعتی بعد راننده تاکسی با گمشده به نزدم می آید . تشکر می کنم و می خواهم کرایه ای را بپردازم که حق اوست. نمی پذیرد. اصرار می کنم. می گوید بگذار اجر کارم کامل به من برسد.بگذار رضایت خدا را جلب کنم . صبح تا شب برای خود کار می کنم ساعتی هم برای خوشنودی او کار کنم. با رضایت مخلوق مخلوق به رضایت خالق برسم. این جمله بندی من است ولی تمامیت حرف او را واتاب می دهد.  "خدا " معمای گمشده من است . اگر خدا باشد انسان شانه ای می شود برای آن دیگری .مروت و جوانمردی جای شقاوت و بی رحمی را می گیرد. راننده حتی اسمش را نمی گوید و می رود تا از خدا پاداش اش را بگیرد.

جامعه ما اخلاق را واگذاشته است ٬یاد خدا دیگر لرزه بر اندام کسی نمی اندازد.به قول بودلرما هم جلاد و هم قربانیم . مدتهاست تند خو شده ام. هر چند می پندارم در این تند خویی حق با من است . حس می کنم ستم محاصره ام کرده است . اما مدتهاست نمی توانم دل به دریا بزنم و خود را در مخاطره رودر رویی با اخلاق قرار دهم . اخلاق تردیدها را به سود عمل نادیده می گیرد ولی شک ها را هم به رسمیت می شناسد . انتخاب اخلاقی وقتی ممکن است که گرفتار تردید باشیم . اخلاق انتخاب در یک موقعیت خاص است. اکنون و در این لحظه ما در موقعیت تراژیک قرار داریم . در آستانه نفرت ایستاده ایم. نفرت هجوم می آورد که که قلب ما را سیاه و تار کند . اقدام اخلاقی راننده شاید یک تصادف باشد. اما این تصادف برای من تبدیل به امر نمادین شد. باید یاد خدا را در خود ماندگار کنم . نفرت را پس بزنم و دل به دریا بزنم و همه رنجی که می برم تبدیل به عاملی برای پالوده کردن روح و جسمم کنم. می توانم . خدا کند بتوانم اخلاق تنها نجات دهنده ماست آنرا وانگذاریم.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 13:31  توسط محمد آقازاده  | 

من متهمم چون خبرنگارم

چون من می نویسم ٬چون روشنگری را بر نمی تابند.چون صدای عقل ٬میانه روی و صبوری خاموش است . همه سرباز می خواهند ٬نه کسی که می اندیشد ٬نه کسی که هشدار می دهد ٬نه کسی که پیشاپیش از فاجعه خبر می دهد. هم به اصلاح طلبان و هم به محافظه کاران . نشنیدند ٬چون به موقع نمی شنوند . وضعیتی را بر می انگیزند که هیچکس صدای  هیچکس را که چون او نمی اندیشد نمی شنود.بازیست :بازی مرگ و زندگی

من متهمم چون می نویسم

سالهاست از روزنامه ها رانده شده ام چون پایان موج و ضد موج را می دانستم. چون می دانستم حذف آن دیگری ممکن نیست. یک جامعه تنها با هم بودن می تواند راه به توسعه ماندگار برسد. چون با فرقه گرایی مخالفم . از رانت طلبی می هراسم .چون معتقدم آنی که می نویسد باید با چراغ روشن نقد اجازه ندهد جامعه به مرز طغیان از یک سو و زور برهنه از سوی دیگر برسد.

من متهمم چون معتقدم استبداد در جان و خون همه ماست

سالهاست بر آنم بگویم بجای آنکه همه نگاهها را بسمت دولت بدوزیم ٬همه قدرت ها را به او بسپاریم و بعد او را بخاطر نا شایستگی اش مسئول همه بحرانها بدانیم٬ با فرهنگ توسعه و توسعه فرهنگی که مقدمه گذر از جامعه باز و مرفه است جدی بگیریم و بجای فرسایش تمام توان و قدرت خود و حریف مان در منازعه های بی پایان نخبه پروری در همه زمینه های جدی بگیریم. نکریم. چون نمی توانستیم بکنیم

من متهمم چون می دانم چه مغاکی در انتظارمان است

از آشتی گفتن را نوعی بزدلی می دانند ٬در عصر حماسه تنها قهرمانان و ضد قهرمانان حق دارند سخن بگویند. کسانی که می کشتند و کسانی که کشته می شوند٬کسانی که شکنجه می دهند و کسانی که شکنجه می شوند. هنوز می تو ان موج سبز را تبدیل به خیزش ملی برای توسعه ٬آبادانی و رفاه ملی بکنیم و الگویی برای همه ملت هایی شویم که موج آگاهی و بحرانهای فزاینده نظام سرمایه داری زمینه موجهای رهایی را فراهم کنیم. اگر چنین نکنیم مغاکی در انتظارمان است که همه در آن بازنده ایم. با گفتن این حرفهاست که جرم خودم را اثبات می کنیم و راهی می روم که با روح زمانه همخوانی ندارد. 

II لینک II نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 12:23  توسط محمد آقازاده  | 

وضعیت موجود دیگر بر تابیده نمی شود٬ زندگی در کلیت اش تبدیل به امر سیاسی شده است. مردمی که تا دیروز غرق روزمره گی بودند٬ امروز با چشمهای کاملا گشوده به همه رویدادها٬ گفته ها و قضاوت ها خیره می شوند تا شر را از خیر تشخیص دهند. گویی بیست و دوم خرداد تولدی دوباره بود٬ مردمی متولد شدند که سیاست را طرد نمی کنند٬ بلکه در درون آن به چالش می پردازند تا گمشده شان را بیابند. رویاها دارند تبدیل به امر ممکن می شوند و غیر ممکن ها پای به حیطه امکان می گذارند. " ما می توانیم " در همه رفتارها متجلی است. آنها می خواهند با عادت مالوف امور را اداره کنند و بیماری در امر سیاسی و اجتماعی را با نیروی جبر درمان کنند. اما با هر اقدامشان بیماری را مزمن تر می کنند. با اعتراض سیاسی٬ تنها با تدبیر سیاسی می توان روبرو شد و بس.

با حکومت سخن گفتن غیر ممکن شده است٬ چرا که به هر گفته ای هراس آلود می نگرد و توصیه های خیر خواهانه که آرامش را می طلبد را دشمنانه ارزیابی می کند. این نوع نگاه برای هر حکومتی دهشت انگیز است. چرا که وقتی سخن را نشنوید با کردار برهنه روبرو می شوید که هر روز فربه تر می شود. اما باید با خود سخن بگوئیم و این نکته دقیق را از یاد نبریم که در وضعیت موجود٬ جای پای همه ما قابل رصد است. باید در این مورد چون کاشف بی رحمانه به خودآگاهی کامل برسیم تا این جای پاهای مخفی راه به فردا نکشند. بسیاری از روابط متصلب حاصل مشارکت ناخواسته ماست. باید ریشه های این مشارکت را بشناسیم و به یک خود درمانی بپردازیم. آنکه در هر موضع این جای پا را نبینید آلوده به ویروس استبداد است که همه را ناخواسته آلوده می کند.

آناتول فرانس در جایی می گوید : " دمکراسی بهترین حکومتهاست٬ چرا که کم حکومت می کند". ما تمام آرزوهایمان را از دولت می طلبیم و ریشه بسیاری از روش های استبدادی در این نقطه کلید می خورد. باید بیاموزیم مبارزه کردن تنها به خیابانها ریختن نیست. بلکه قوی تر کردن خودی است که با خودهای دیگر یکی می شود. باید بسیار چیزها را از خود بخواهیم تا یک دیوانسالاری غول آسا همه لحظات زندگی مان را در کنترل خود در نیاورد. اقتصاد٬ فرهنگ و حتی سیاست باید از بخش دولتی به بخش عمومی یعنی مردم متحد شده سپرده شود. چرا دانشگاها٬ مدارس و... بدست خود اساتید و دانشجویان اداره نشود؟ چرا مردم نباید در کارآمدی نهادهای آموزشی نقشی داشته باشند؟ خصوصی سازی یعنی فرصت دادن به چپاول٬ ولی بنگاهای اقتصادی و ... به خود کارکنان و مشتریان آنها سپرده شود نه تنها چپاولی رخ نمی دهد٬ بلکه کارآمدی تقویت می شود و مردمی قوی در مقابل دولت از حداقل مردمسالاری حفاظت می کنند. راه دمکراسی از این راه می گذرد و بس...

II لینک II نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 15:20  توسط محمد آقازاده  | 

نه

نمی خواهم

باز از امید خواهم گفت

از هزار ماهی امید

نه نمی خواهم خود را به موج افسردگی بسپارم که مرا با خود می برد

می خوانم نیما را

"شب همه شب شکسه خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صداهای نیم زنده ز دور

همعنان گشته ٬همزبان هستم

جاده اما زهمه کس خالی ست

ریخته بر سرآوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب کاروانستم"

همان سال که چشم به دنیا گشودم نیما این شعر را در تجریش سرود

این شعر من است

این درد من است

درهای انجمن صنفی مطبوعات را پلمپ کردند

اعتراض

نه بی فایده است

روشنگری

بیهوده است

نصحیت

نمی شنوند

نمی خواهند بشنوند

بغضی ،اشکی و حسرتی

باید چیزی نوشت

من عضو این انجمن نبودم بخاطر...

من سالها می خواستم همه را به آشتی برسانم

می خواستم طغیان از یک سو و استبداد از سو دیگر را پس بزنم

سلاحم دوست داشتن بود و رفاقت

اما نشد. نشد که بخواهند

از دوم خرداد تا امروز همه اشتباه کردیم

امروز تقابل ٬نه بگو جنگ جای رفاقت را گرفته است

دیگر نمی شود با کسی سخن گفت

از آشتی حرف زد

همه آماده اند

آماده بازی مرگ و زندگی

من نشسته ام اینجا

بازی خود را با واژه ها می کنم

هنوز از امید می گویم و آشتی

بودلر را می گذارم جلویم و می خوانم با شما و دیگر هیچ:

-فرشته سرشار از از نشاط ٬تو با رنج آشنایی ؟

با رنج و پشیمانی ٬زاری و ملال

و هراس گنگ شبهای هولناکی که در سینه دل را

چنان می فشارد که گویی کاغذی را مچاله کنند

ـفرشته سرشار از مهر٬تو با کین آشنایی

با مشتهای گره کرده در تاریکی و اشکهای تلخ

آن دم که انتقام ندای دوزخی در می دهد

فرشته سرشار از مهر تو با کی آشنایی؟

ـفرشته سرشار از تندرستی٬تو با تب آشنایی

که در طول دیوارهای بلند نوانخانه بی رنگ

چون تبعیدیان پای بر زمین می کشد و ره می سپرد

آفتاب کمیاب را می جوید و با خود زمزمه می کند

ـفرشته سرشار از تند رستی ٬تو با تب آشنایی؟

با هراس از پیری و عذاب هولناک

خواندن وحشت نهان دلبستگی

در چشمانی که چشمان آزمند ما در آن دیرگاهی در آن خیره بوده اند

فرشته سرشار از زیبایی تو با چهره پر چین آشنایی ؟

ـفرشته سرشار از نیکبختی و شادی و روشنایی !

داوود اگر می بود٬به گاه مرگ

از پرتوی پیکر سحرآمیز تو شفا می خواست

اما من از تو ای فرشته ٬جز دعا نمی طلبم

فرشته سرشاز از نیکبختی و شادی و روشنی!

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 10:49  توسط محمد آقازاده  | 

چهارده مرداد سالگرد صدور فرمان مشروطیت فرارسید ٬درحالی که بعد از یک قرن هنوز صلای آزادی ٬مساوات ٬ترقی و برپایی عدالتخانه در جان و قلب مردم طنین انداز است بدون آنکه در عمل آنچنان که شایسته یک ملت است این صلا تحقق یافته باشد . بنظر می رسد هنوز ما با همه کنکاش ها و بررسی ها نتوانستیم علت شکست این جنبش بزرگ را مورد شناسایی قرار دهیم و به این دلیل ناچار شده ایم در یک دور باطل سرکوب و طغیان گرفتار تاریخ بی تاریخ شویم. نکته عجیب این است هم استبداد ٬هم اصلاح طلبی و هم انقلاب های ساختاری نتوانسته اند به آنچه می خواستند دست یابند. در حقیت صد سال است همه بازیگران سیاست در تمام حوزه ها شکست می خورند بدون آنکه کسی پیروز این میدان باشد. 

جامعه ما به آنچنان سطحی آگاهی رسیده است که نمی تواند استبداد تام و کمال را تاب بیاورد ولی به آنچنان بلوغ فکری نرسیده که گام به گام اصلاحات را تحقق بخشد و چون این طرح به سرانجام نمی رساند ناچار می شود تن به طغیان بدهد و میوه طغیان استبداد دیگری است . چه باید کرد . بنظر می رسد ٬مشکل مهم در این فرایند معیوب آنست که ما رابطه دیالکتیکی بین عمل و نظر را از دست داده ایم و چون واقعیت را نمی شناسیم نمی توانیم تئوری پایه برای کنش خود ابداع کنیم و چون فاقد این تئوری هستیم حرکاتمان از عواطفی خون و جان می گیرد که یا انفجاری تخلیه می شود و یا به ناخود آگاه پناه می برند. همیشه پیش از ظهور جنبش های اجتماعی انفجاری از آگاهی رخ می دهد ولی متاسفانه بعد از شکلگیری این جنبش تحلیل گران لباس تحلیل را از اندام ذهن شان در می آورند و خود را غرق منطق انبوه خلقی می کنند که رفتار برهنه را می طلبد و بس.

انتخابات و حوادث بعد از انتخابات آنچنان پیچیده و غامض است که نظام تحلیلی قویی را می طلبد که همه ابعاد آن مورد شناسایی قرار گیرد ولی درست در لحظه ای که به تحلیل نیاز داریم تحلیل گران یا کنج سکوت را بر گزیده اند و یا بجای تحلیل به همراهی صرف روی آورده اند . اگر به یکی و دو هفته بعد از انتخابات دقیق نگاه کنیم سیل تحلیل ها و نوشته  واتاب می یافت  ولی هرچه زمان می گذرد این تحلیل ها کم رنگ تر می شود. شاید گفته شود تحلیل دقیق مخاطره آمیز است ٬ولی آنهایی که خارج کشورند و در معرض خطر قرار ندارند چرا تحلیل نمی کنند. آنهایی که در رادیو دیداری امریکا و تلویزیون بی بی سی مشغول  ارائه تحلیل اند بجای آنکه به ریشه مسایل ٬دلایل میدان داری بخش میانه جامعه در تحولات اخیر و مبانی فکری شکافهای موجود در حاکمیت بپردازند تنها ماجرارا شرح می دهند و به توصیف آنچه رخ داده است می پردازند و به این دلیل تحلیل هایشان هیچ نوری بر تاریکی نمی پاشاند. تحلیل گران بی تحلیل از آن مضحکه هایست که تاریخ ما را نشانه دار کرده است.

تحلیل زمانی منتج به نتیجه می شود که فاصله گیری انتقادی از رویدادها را حفظ کنیم . شجاعت ورود به مسایلی را داشته باشیم که در گام اول درک ناصحیح را ناممکن می کنند و به این دلیل تحلیل گر را ممکن است به اشتباه بیاندازد . نباید از اشتباه هراسید . تحلیل غلط زمینه ای فراهم می کند که به درک درست نزدیک تر شویم . اگر بنا بر آن داریم حلقه تکرار شونده ای که از مشروطیت آغاز شده را بشکنیم باید گفت و گوی ملی  را جدی بگیریم .معادل شجاعت در عمل را در نظر هم در خود بپروریم . تا این اتفاق نیفتد رویدادها تبدیل به اسطوره و حماسه می شوند بدون آنکه زندگی را لحظه ای بسامان تر کنند . وقت آن است بزدلی در تحلیل را کنار بگذاریم و عقل را میانجی عمل و نظر کنیم چرا که بدون این میانجی گری هیچ رویایی تحقق نمی یابد.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 9:37  توسط محمد آقازاده  | 

بحرانهای عمیق و ساختاری اقتصادی دارد سیل وار همه شاکله های قوام دهنده جامعه را ویران می کند آنهم در حضور شکافهای فعال سیاسی. متاسفانه به دلیل شرایط خاص جامعه این بحرانها در کانون توجه مسئولان قرار ندارد. اقتصادی که یک تورم رکودی را مدام بر می انگیزد بدون آنکه طبیب حاذقی در درمان آن بکوشد خیلی زود سپاهی از بیکاران و ورشکسته ها را روانه مراکز دولتی خواهد کرد تا ادامه زندگی شان را از بودجه دولتی بطلبند. آنهم از بودجه ای که از زخم کسری بودجه عظیم در رنج است. بزودی فشار تورمی زندگی را بر کارکنانی که تا همین جا هم زیر بار فقر در حال له شدن اند٬ تلخ تر خواهد کرد و معنای این اتفاق فلج شدن سازمانها و نهادها در بدترین حالت و در بهترین وضع افت بهره وری نیروی انسانی و کاهش کارایی خواهد بود٬ آنهم در شرایطی که کشور به حداکثر کارایی سازمانها و نهادها نیازی فوری و حتمی دارد.

ورشکستگی " ایران خودرو " ٬ " سایپا " و... مقدمه ورشکستگی بسیاری از شرکتهای کوچک قطعه ساز است که با حضور خود کشور را در آستانه صعنتی شدن قرار داده اند٬ این اتفاق فراتر از یک اتفاق اقتصادی است و در نفس خود می تواند جریان ضعیف کارآفرینی را ضعیف و ضعیف تر سازد. بیکاری گسترده شکافهای سیاسی را فعال تر می کند و این شکافها خروج سرمایه از کشور را شتاب می بخشند و در حقیقت در دیالکتیک بحرانهای اقتصادی و سیاسی٬ ما با تشدید بحرانها روبرو خواهیم شد. این بحرانها تنها از طریق بسیج نخبگان٬ خلاقیت و بالاترین مشارکت از سوی همه طبقات اجتماعی قابل حل است. امکانی که توسط نهادهای اداره جامعه بسرعت در حال از دست رفتن است. این درحالی است که شرکتهای بسیاری با این دو شرکت بزرگ هم سرنوشتند. 

بحران اقتصادی و شکافهای سیاسی فضایی بوجود می آورد که مردم احساس کنند توسط نیروهای ناشناخته دارند تحقیر می شوند و منزلت خود را از دست می دهند. در چنین زمانه ای رسانه های مقتدر می توانند با اقناع توده ها این رنجیدگی را برای دادن فرصت برای حل مشکلات به تاخیر بیاندازد. یعنی آنقدر آتش را زیر خاکستر نگاه دارند تا مشکل رام شود. ولی متاسفانه نظام رسانه ای ما به دلیل مدیریت غیر حرفه ای٬ دستمزدهای نامکفی و عدم آموزش کافی نیروهای تازه وارد از این توان برخوردار نیست. این امر در شرایطی ست که حرفه ای ها در اوج توان و شکوفایی به انزوا رانده شده اند و برای نجات کشور از بحران دستهایشان را بسته می بینند. چه باید کرد؟ تا مسئولان بیماری حادی که گریبان کشور را گرفته است به رسمیت نشناسند مشکل حل نخواهد شد. با شناخت درد است که آشتی با نخبگان و اقناع توده ها در دستور کار قرار می گیرد و از این طریق طوفانی از خلاقیت لااقل اجازه نخواهد داد بحران از خط قرمزی عبور کند که پیامدی جز از هم گسیختگی ندارد. امیدواریم این اتفاق بیفتد.

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:1  توسط محمد آقازاده  | 

برای خانواده زندانیان که بارنج می زیند و بیم

حس عجیبی دارم. چیزی در من تغییر کرد و شاید هم چیزی در من فروریخت. سالها بودم نگاه انتقادی به ابطحی و عطریان فر داشتم. نامهایی چون نبوی٬ قوچانی و.. خاطرات تلخی را در گوشه ذهن بیدار می کند. اختلاف و دوری از روزنامه نگاری. اما وقتی این نامها را در لباس زندان دیدم چیزی در من تغییر کرد. باور نمی کنید مثل یک کودک گوشه ای یله شدم و گریستم. بر مظلومیتی گریستم که قرنهاست دامن ما را گرفته است و رها نمی کند. از زمانی که حسنک وزیر بر دار شد٬ امیر کبیر در گوشه باغ فین در خون خود غلتید. آنها که امروز با اعتراف شان برآنند تقلب در انتخابات را انکار کنند٬ جرمشان این است بجای آنکه در منیت خود غرق بشوند٬ در یک زندگی انگل وار بلغزند و خوشباشانه زندگی کنند رو به سیاست آورده اند و برآنند با روشنگری و سلاح نقد جهان را بهتر کنند. چرا آنها بدون آنکه جرمشان اثبات شوند باید جلوی دوربین ها خود را متهم کنند ولی غارتگران در پناه قانون از دیده ها پنهان شوند؟

همه چیز در کشور مجاز است جز منتقد بودن٬ هر کاری خواستی بکن تنها به سرنوشت کشور متعهد نباش. همان را بگو که مجازی بگویی. نمی دانم چرا باید این چنین شود؟ چرا متفاوت بودن در این سرزمین جرم است؟ نمی دانم. می دانی زندان چه چیز را قربانی می کند؟ تفاوت ها و نقد فعال را. امروز دیگر حق ندارم به یاد بیاورم این و یا آن نام چه کرده است. انسانیت مرا بر می انگیزد همه تفاوتها را فراموش کنم و از حق کسانی دفاع کنم که خود نمی توانند از حق شان دفاع کنند. تکثری که در جریان اصلاحات وجود داشت رنگ باخت. همه مجبوریم یک حرف را بزنیم٬ یک شکل عمل کنیم. یک جور دل به دریا بزنیم. چون رقیب هم تنها یک حرف را می زند و هیچ حرف دیگر را بر نمی تابد. این خوب نیست ولی ضرورت این راه را ایجاب می کند و ما تن به آن می دهیم. برای کسانی می گرئیم که تا دیروز یکسان نمی اندیشیدیم. ولتر می گوید " من با عقیده تو مخالفم ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حرف ات را بزنی. "

می ماند گفتن این نکته که زندانی با خود بسیاری را به اسارت می برد. فرزندانش را٬ پدر و مادرش را٬ همسرش را٬ دوستانش را و همه آنهایی که غم شان غم دیگران است. می دانم این روزها خانواده های بسیاری نه شب دارند و نه روز. چشم به در دارند عزیزشان برگردند. هر تک زنگی که از تلفن برمی خیزد آنها را وحشت زده می کند. چه می توان کرد برای این گروه که هیچ جرمی ندارند جز دوست داشتن٬سخت دوست داشتن؟ می دانم با آزادی همه زندانیان نه تنها این خانواده ها آرام می شوند٬ بلکه همه ما آرامتر می شویم. حسی که عاطفه ما را به اسارت گرفته است رهایمان می کند و ما می توانیم تمام خلاقیت مان را برای تحقق آرامشی بکار ببریم که کشور سخت به آن نیاز دارد. نگذارید هر روز وضع بدتر از دیروز شود. خشونت حشونت را بر می انگیزد. حال که نظام اجرایی را از آن خود کردید و قدرت یکپارچه در اختیارتان است بگذارید کمی آرامش هم نصیب ما شود. این آرامش به نفع خودتان است. شما که مسئوول اداره جامعه اید به این آرامش بیش از ما نیاز دارید. لااقل به نیاز خودتان پاسخ مثبت بدهید. 

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 17:20  توسط محمد آقازاده  | 

موجی از امید و نا امیدی در جانها تنیده می شود. گاهی امید جانها را با خود می برد و گاهی ناامیدی. مشکل از آنجا آغاز می شود که ما مسائل را آسان می گیریم و راه طولانی دستیابی به آزادی و مردم سالاری را می پنداریم می توانیم کوتاه کنیم٬ چرا که از یاد می بریم همانگونه که ما فاعلان تغییر و اصلاح طلب در صحنه حضور داریم٬ حامیان وضع موجود هم با همه توان بازی خود را می کنند. کسی در این بازی برنده است که صبور باشد٬ صورت بندی سیاسی را هر لحظه از نو مورد شناسایی قرار دهد و با شناخت توازان نیروها آن عملی را انجام دهد که تحقق مصلحت عام را تضمین کند. حتی اگر بتوانیم از موانع بپریم خیلی زود این موانع به شکل و شمایل دیگری جلویمان سد خواهند گذاشت. باید مسایل را حل کرد نه آنکه نادیده شان گرفت.

ساختارهای دیر پا و صلب به سادگی نرم نمی شوند و از همه مهمتر این ساختارها در ناخودآگاه ما کمین کرده اند و اگر هر لحظه به خودآگاهی راه نکشیم ما را با خود می برند. نباید بپنداریم چون ما طرف آزادی ایستاده ایم هر داوری مان عین حقیقت است و اگر کسی به آن اذعان نکند دشمن است. در این روزها بسیاری از جوانان وقتی با بعضی تحلیل ها روبرو می شوند که مثل درک آنها از جهان نیست از کلمات خنجر می سازند و بدون آنکه لحظه ای بیاندیشند که ممکن است اشتباه کنند موجودیت تحلیل گر را به طور کلی نفی می کنند. در همین نقطه است که استبداد بقایش را تضمین می کند.

امروز با شرایط بغرنجی طرف هستیم و هر تحلیل با هزار عامل مشروط می شود٬ هزینه ای که ممکن است تحلیل گر بخاطر روشنگری بپردازد قسمت ساده ماجراست و هر کس انتخاب می کند زیر بار این هزینه برود و یا نرود ولی مسئله اصلی آنست٬ چون هر روز رویدادها پیچیده تر می شوند نوشتن تحلیل دشوار تر می شود و اگر صبر کنیم به همه شواهد تجربی دست یابیم که تحلیل را دقیق می کند فرصت ها خیلی زود از دست می روند.

در زمانه ای که همه می خواهند بدانند چه دارد می گذرد آن که می خواهد شرایط را مورد بازشناسی قرار دهد٬ باید شجاعت اشتباه کردن را در خود بپرورد تا در نوشتن مداوم جهت درست پیدا شود٬ به این دلیل نباید به تحلیل گران سخت گرفت. شاید بخاطر همین سخت گیری باشد که هر روز از حجم تحلیل ها کاسته می شود و این امر اگر به غایت خود برسد بسیار خطرناک است. باید بر این آفت غلبه کرد و اجازه داد تحلیل ها شکل بگیرند. حتی تحلیل غلط این حسن را دارد که یک فرض را حذف می کند و فرصت به فرض های دیگر می دهد. صبور باشیم و آزاد اندیش. فضا را برای هم تنگ نکنیم.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 21:6  توسط محمد آقازاده  | 

تحلیل های غلط و هیجانهای کنترل نشده٬ بزرگترین خطریست که جامعه در بحران ما را تهدید می کند. کسانی که بدون بازشناخت روحیه شهروندانی که نسبت به نتیجه انتخابات تردید دارند و این تردید با حوادثی که در خیابانها و بازداشتگاهها رخ داده فربه تر شده است٬ دست به اقداماتی می زنند که نه تنها هیچ کس را اقناع نمی کند بلکه شکافهای موجود در حاکمیت را ژرفتر می کند. این تحلیلگران هیجان زده بدون آنکه بخواهند شاکله های قوام دهنده جامعه را در معرض فروپاشی قرار می دهند. چه کسی باور می کند ناگهان فعالان سیاسی که تجربه طولانی سیاس ورزی دارند و خود اهل تحلیل اند در مدت کوتاهی همان حرفی را بر زبان آورند که سالهاست برسر آن با رقبایشان چالش داشتند؟

قیافه های تکیده زندانیان و آنچه که در دادگاه مشاهده می شد٬ فضا را اقناع آمیز نمی کرد تا کسی اعترافها را باور کند. همانگونه که شتابزدگی در اعلام نتایج انتخابات تخم بسیار تردیدها را کاشت، تشکیل دادگاه بدون زمینه سازی کافی روانی و رعایت شرایط عام حقوقی می تواند بذر تردیدهای تازه را در افکار عمومی بکارد. اینهمه شتابزدگی چرا شکل می گیرد؟ چرا مسئولان در آرامش نمی توانند تصمیم گیری کنند و طراحی هر اقدامشان را با کمک کارشناسان انجام دهند؟ سرعت انتشار اعتراف ها در یک خبرگزاری آنچنان بالا بود که هر کس با کار رسانه ای آشنا باشد در می یابد که یک جای کار می لنگد. مشکل قضیه آنجاست که دوستان می خواهند کلیت کار را به انقلاب مخملین نسبت دهند و خیال خود را راحت کنند.

این گروه اصلا نمی خواهند باور کنند بعضی از اعتراض ها ریشه در اعماق جامعه دارد و باید با زبان استدلال و منطق با این ریشه ها برخورد شود. چون این اتفاق نمی افتد هرکاری که برای اقناع انجام می شود نه تنها کسی را قانع نمی کند٬ بلکه پرسش های بیشتری در ذهن ها برمی انگیزد. باید همه آنها که دست اندرکار این امورند به خود مرخصی دهند و بعد از یک استراحت شروع به اندیشیدن٬ مشورت و گفت و گو کنند. اگر این اتفاق بیفتد بی شک راههایی ابداع خواهد شد که هم تنش زدایی را به سرانجام می رساند٬ هم جامعه را آرام می کند و هم به آشتی ملی فرصت می دهد. باید منتظر ماند تا دریابیم این توصیه خیرخواهانه انجام خواهد شد و یا نه!  

II لینک II نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 22:4  توسط محمد آقازاده  | 

فرصتی دست داد تا مستند " تهران انار ندارد " مسعود بخشی را تماشا کنم٬ آنچه این فیلم در صاحب این قلم بر انگیخت بیشتر از آنکه تاثیرات زیباشناسانه باشد یک نوع خود آگاهی تاریخی بود که بشدت تاثیر بخش بود. این فیلم نشان می دهد چقدر همه چیز گذراست و زمان چه زود تغییر می کند و هر آنچه روزگاری مهم بوده است امروز اصلا به یاد نمی آید. قدرت و ثروت تا چه حد خصلت ناپایدار دارند. فیلمساز هر چند نگاهی تلخ و بدبینانه را واتاب می دهد و می خواهد نشان دهد شهری مثل تهران دارای آنچنان آشفتگی های بی پایان است که نمی توان آن را در قالب یک روایت بازآفرینی کرد٬ ولی درون مایه فیلم بدون آنکه فیلمساز بخواهد این حقیقت را به تماشا می گذاریم که در طول چند نسل چقدر جلو آمده ایم و این آشفتگی بیشتر حاصل افق انتظاری است که در جانها شکل گرفته و هر لحظه دورتر می شود و سطح انتظار را عمیق تر و پویاتر می سازد.

فیلم هوشمندانه از نگاه نوستالژیک می پرهیزد٬ ولی از سوی دیگر آینده را نیز انکار می کند. اگر فیلمساز آنچه ناخواسته می بیند به سطح هوشیارانه می کشاند ما با اثری عمیق و تاثیر گذار روبرو می شدیم. تردیدی نیست که فیلم سطح میانه جامعه را نادیده می گیرد و یا فرودستان را به تصویر می کشد و یا فرادستان و به این دلیل تصویری فرومایه از روابط اجتماعی به دست می دهد که با واقعیت همخوانی ندارد. همانگونه که قلمی شد فیلم آن نگاه تاریخی را در ما بیدار می کند که به شدت امروز به آن نیازمندیم. نگاهی که واقف به این نکته است در زیر این آسمان هیچ چیز ابدی نیست و انسان فاعل می تواند هر مانعی که سخت و متصلب به نظر می رسد فروبریزد و آینده را همانگونه که می خواهد بسازد.

تهران در شرایط اضطرار قراردارد. امکان یک زلزله مهیب٬ بحران آلودگی هوا و بیکاری و مهاجرت تهدید کننده٬ ولی در مقابل این توان ملی را یافته است که اگر صورت بندی سیاسی فرصت دهد مشکلات را به سرعت حل کند٬ همان مشکلی که فیلم نمی تواند به آن نزدیک شود. قدرت نقد فیلم اگر می توانست به مرحله ایجابیت هم برسد می توانست از کمند پیشنهادی که در آن مفرها به بی مفری می رسند خود را برهاند. حرکت از یک شهر نیمه مخروبه به سمت یک غول شهر اتفاق کوچکی نیست. مشکلات هم بی تردید در همین حد غول آسا شده اند ولی این مشکلات ذاتی هر فرایند توسعه آفرین است. فرایندی که ناراضی می کند و همین نارضایتی می تواند اراده معطوف به اصلاح را بر انگیزد. اراده ای که به هر دلیل از سوی فیلمساز هجو می شود و این همان نکته ایست که فیلم را دچار تلواسه ای می سازد که به شدت آسیب زا است و حتی ارزشهای سینمایی آنرا متزلزل می کند. دیدن این مستند را با همه ضعف هایش توصیه می کنم!

II لینک II نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 12:35  توسط محمد آقازاده  | 

تاریک اندیشان همه جا هستند . چه در جنبش سبز و چه در مخالفان این جنبش . بسیاری می کوشند این رویداد بزرگ را در هاله ای از راز بپوشانند و به آن خصلت یک رویا و یا کابوس بدهند. بسیاری می پندارند این رخداد یک دم در این ظلام درخشیدن آغاز کرد و به جهان رنگ نور و روشنایی داد. اگر از همین اکنون با این تاریک اندیشی برخورد انتقادی نشود و ترفند کسانی را که ناگهان احساس می کنند دست تقدیر رهبری یک حرکت را به آنها سپرده است و معجزه آسا دانای کل شده اند و می باید هر چه می گویند بشود و هر چه نمی گویند نشود را آشکار نکنیم خیلی زود این رهبران تکثیر خواهند شد و چون شبحی عقل دور اندیش را خاموش خواهند کرد و به قیمت یافتن نامی ضربات مهلکی به موج بیداری خواهند زد که جان ایرانیان را فتح کرده است.

آنهایی که دور از ایران اند باید به این حقیقت واقف باشند که چون از نزدیک ماجرا را نمی بینند ممکن است دچار بدفهمی شوند و بر بنای فرضیات ذهنی دستوارالعمل های صادر کنند که منتج به هیچ نتیجه ای نشود ٬جز هرج و مرج .جنبش سبز در ایران نه اهداف بلند پرواز دارد و نه شوقی برای قهرمانی وحماسه آفرینی.این جنبش اهداف روشنی برای خود ترسیم کرده است که برای دستیابی به آن حاضر است هر هزینه ای را بدهد. این جنبش هیچ ماموریتی برای تحقق خوابهای طلایی کسانی ندارد که عشق شهرت دارند و یا می خواهند بعد از حادثه میوه ای را بچینند که دیگران به قیمت جانشان آنرا آبیاری کرده اند. امروز به طور مشخص اهداف جنبش از طریق موسوی ٬خاتمی ٬کروبی و دیگر احزاب و نهادهایی که گرداگرد آنها حلقه زده اند تعین می شود و همانهایند که در کنار مردم هزینه تحقق اهداف شان را بر عهده گرفته اند.

امروز این جنبش هدفی جز فعال کردن قانون اساسی در کلیت خود ندارد . بنا دارد میزان رای ملت است را تحقق بخشد . دنبال آنست که فضای امنیتی را به فضای گفت و گو تغییر دهد.از آزادی جمایت همه جانبه بکند و در یک کلام دمکراسی ٬آزادی و عدالت برای فرودستان را تحقق ببخشد. هر هدف گذاری دیگری در شرایط کنونی کوبیدن بر طلبل محال است. محال اندیشی تاریخ صد ساله اخیررا پر از شکست کرده است . ما می خواهیم قانون حرف اول و آخر را بزند . نه قانونی که یه یک طرف همه اختیار را می دهد و از طرف دیگر هر امکانی را سلب می کند.در این مسیر نه باید تند رفت و نه کند. باید عقل جمعی را فعال کرد و متوازان با صورت بندی قدرت هوشمندانه روش ها یی را طراحی کرد که با کمترین هزینه بیشترین سود را ببریم . می ماند گفتن این نکته که ما رسانه کم نداریم ولی باید از همین مقدار امکاناتی که داریم هماهنگ استفاده کنیم و بجای مطرح کردن خود اهداف جنبش را دقیق و صبورانه توصیح دهیم و این امر ممکن نمی شود مگر با پرهیز از خود نمایشی ؟!!

II لینک II نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 19:23  توسط محمد آقازاده  | 

باور کنید ایران متحول شده است هر چقدر که گوش هایتان را ببنید و هر چقدر خودتان را به نشنیدن بزنید نخواهید توانست جامعه را آنی کنید که تا قبل از بیست و دوخرداد بود. مردم احساس می کنند تحقیر شده اند. بر این باورند که خار و خاشاک شان می دانند و صفرشان می شمارند یعنی هیچ. آنها می خواهند با ایستادگی شان و فریادهایشان ثابت کنند تن به تحقیر نمی دهند. می خواهند این نکته را به یاد حکمرانان بیاورند که در سال پنجاه و هفت با خون آنها بود که صورت بندی قدرت تغییر کرد و کسانی بر صدر نشستند که معتقد بودند میزان رای ملت است. اکنون که رای ملت را تزئینی می دادند و با زور و خشونت می خواهند ثابت کنند مردم تنها حق اطاعت دارند و بس و نباید خود را دارای هیچ حق دیگری بدانند آنها به صحنه آمده اندتااز همه چیزبودنشان و از حق طبیعی شان دفاع کنند.

اگر اصول قانون اساسی حق حکمرانی را به شما داده است حق اعتراض ٬حق آزاد بودن و در امان بودن از تفتیش عقاید و شکنجه را به مردم داده است. این دو حق در کنار هم معنا دارد واگریکی را سلب کنیم آن دیگری را خودبخود نفی کرده ایم. مردمی که حتی حق سوگواری بی دغدغه را در بهشت زهرا و در کنار مردگانشان ندارند چطور باید از شما اطاعت کند . زور می تواند - البته اگر بتواند - ظاهر قانون را حفظ کند ولی باطن اش را نمی تواند. مردم اگر با اعماق قلب شان به آنچه می گویند باور نداشته باشند اداره امور سالبه به انتفاع موضوع می شود . جکومتی که نتواند حکمرانی کند بودنش مخاطره ایست که هر روز لرزان تر می شود.

می توان بر منیت ها٬ خود خواهی ها و زیاده خواهی غلبه کرد و به مردم ثابت کرد که دارای احترامند و می توانند در چارچوب قانون اساسی رویاها و آرزوهایشان را تحقق بخشند واگر چنین نشود خیلی زود این قانون از کانون رغبت عمومی حذف می شود و این حکمرانانند که بازنده خواهند شد. امروز وقت آشتی ملی است . دوجناع عمده کشور می توانند در اجرای کامل قانون اساسی به وحدت برسند. فضای امنیتی را تبدیل به فضای گفت و گو و تفاهم کنند . زندانیان صاحب نام اگر آزاد شوند این توان را دارند که در بسط این آشتی بکوشند . فرصت ها را تبدیل به تهدید نکنید . زمان می گذرد و همه بازنده نبردی می شویم که از همان آغاز می توانست شکل نگیرد. اجازه دهید بر مردگان خویش سوگواری کنیم تا نشان دهیم هر انسانی جهانی می ارزد و با همین ارزشگذاریست که مردم سالاری تحقق می یابد رفاه و آزادی را به ارمغان می آورد.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 22:47  توسط محمد آقازاده  | 

قانون اساسی میثاقی میان ملت و حکومت است که امکان حکمرانی را به یک طرف می دهد و طرف دیگر با اطاعت از قوانین حق برخورداری از حقوق شهروندی را بدست  می آورد. اگر این قانون با همه موادش به اجرا در نیاید و قدرت تنها به آن موادی استناد کند که به نفع تداوم اقتدارش قابلیت تفسیر دارد و موادی که از حق مردم دفاع می کند نادیده بگیرد بی تردید ناخواسته این تصویر ذهنی را در جکومت شوندگان بوجود می آورد که اطاعت کردن از قوانین امری پوچ و بی فایده است و این درست همان لحظه ایست که ما به طرف قانون گریزی می رویم و اداره امور امری محال می شود.

امروز کسی به من یادآور شد در انقلاب اسلامی سال پنجاه و هنفت مردم لااقل در بهشت زهرا از آزادی سوگواری برخوردار بودند چرا همان مردمی که با انقلابشان قدرت را به حکمرانان سپرده اند همین حق  انسانی خود رانیز از دست داده اند.وی که برای مراسم شب هفت یکی از آشنایانش که به مرگ طبیعی فوت کرده بود و اصلا از برگزاری مراسم چهلم شهدا از جمله ندا بی خبر بود این پرسش را با حیرت می پرسید. آنگونه که وی را می شناسم کمتر دغدغه سیاست را دارد ولی با صحنه هایی که در مامن امن مردگان مشاهده کرد دیگر نمی تواند پرسشی که ذهن اش را در برگرفته فراموش کند.این آسیبی است که جکومت نباید در برابرش بی اعتنا باشد.

قانون اساسی حق اجتماعات را به رسمیت شناخته است و تنها اصلی شناخته می شود که اجرایش را در گردوی تصویب قانون در مجلس قرار نداده و این امر نشان می دهد خبرگان می دانستند حق اعتراض حقیست که سلامت نظام را تضمین می کند.ولی متاسفانه سالهای طولانیست مجوزی برای هیچ تظاهر اعتراضی صادر نشده است و تنها موافقان جکومت بدون نیاز مجوز هرگاه بخواهند به خیابانها می ریزند. امروز در سراسر تهران مردم متعرض حضور خود را به اثبات رسانند واگر این اعتراض به شکل مسالمت آمیز و قانونی انجام می شد نه تنهاآسیبی به اقتدار جاکمیت نمی زند بلکه نشاندهنده اقتدار و پایبندی مسئولان به قانون اساسی بود.جکومت چه آسان این فرصت را از خود دریغ کرد.

این اتفاق نیفتد و امروز مردم بدون اعتنا به خواست جکومت صدای سوگواری شان را بلند کردند و اگر این وضع تداوم یابد میثاق نامه ملی از اعتبار می افتد و اولین بازنده این بی اعتباری حکمرانانی است که امروز در موضع اقتدار قرار دارند. تا زمانی که حق مخالفت به رسمیت شناخته نشود ضرورت اطاعت نیز در قلبهای جایگاهی نخواهد داشت . باز زور می توان ظاهر قانون حفظ کرد ولی برای اداره امور باید بر قلبها جکومت کرد . تا دیر نشده حق مردم را به رسمیت بشناسید .در غیر این صورت مردم با خود خواهند گفت :چه تلخ است زمانه ای که حتی برای سوگواری فرصت نمی دهند.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 21:53  توسط محمد آقازاده  | 

می دانید چه چیز بیشتر هراسناک است ،در انبوه اخبار بد. شاید بپندارید تعداد کشته ها ، شاید از شکنجه بگوئید و وضعیت زندانی ها،از سقوط هواپیما و یاتورم و بیکاری ٬شاید هم... اما آنچه مرا بیشتر می هراسانددرک این نکته است آنهایی که اداره امور را در دست دارند حاضر نیستند بپذیرند خطایی کرده اند و لااقل تن به اشتباهی کوچک داده اند.

آنها مطلقا هیچ چیز که تسکین دهنده باشد بر زبان نمی آورند.می پندارند در هیچ مورد اشتباه نمی کنندُاصلا ظرفیت اشتباه کردن ندارند. معجزه زمانند . همیشه درستکارندو پاک، خدمتگذار و صدیق .نه در تبلیغات حتی در خلوت شان خود را مبرا از هر خطایی می دانند و جتما می دانید معنای این تصویر ذهنی چیست،کاملا مشخص است، یعنی هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. اگر اوضاع بدتر نشود بهتر نخواهد شد.

هر تغییریی از پذیرش مشکل و ضعف آغاز می شود . آنها نه تنها مشکل را نمی پذیرند بلکه کلی منت سرما می گذارند که صبح تا شب مشغول خدمتگذاری اند. حال ما آثار این خدمتگذاری را نمی بینیم و اوضاع را هر لجظه بدتر می بینیم مشکل خودمان است. باید راهی پیدا کنیم این آقایان از خواب برخیزند. حال با کدام اقدام. زمانه راه حل را جلویمان خواهد گذاشت. تا آن موقع برای حل مشکل باید تنها روی خودمان حساب کنیم و بس.

 راه اصلاح امور همین است. تردید نکنید.به انتظار آن ماندن که در طرف قدرت تغییری اتفاق بیفتد رویایی است که هر گز تعبیر نخواهد شد .ولی ما می توانیم ای تغییر را اجنتاب پذیر کنیم . با کردار پر از امیدمان و ما شدن پر از مهرمان. هیچ انسان تنهایی نمی تواند چیزی را تغییر دهد . ما نباید نا امید شویم.حق ناامید شدن نداریم٬ نباید تند برویم.نباید کند برویم٬ نباید سرمان را به دیوار بکوبیم.نباید بهراسیم٬ باید با چشمان باز قدم به قدم با تمرین بردباری و آزادی و تغییر خود جهان را تغیر دهیم.این سرنوشت ماست. آن را بپذیریم و به پیش برویم 

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 11:7  توسط محمد آقازاده  | 

همه می پرسند رویدادها ما را به کجا می برند. پاسخ این پرسش کاملا روشن است به همانجایی که خودمان بخواهیم. مهم آنست که باید باور کنیم تاریخ را ما می سازیم، با شناخت مان،با اعتقادمان و ایستادگی مان . این را دقیق از تاریخ آموخته ایم که آینده حاصل سرجمع اراده هاییست که با هم یکی می شوند،با هم گلاویز می شوند و بعد اراده برتر،اراده ای که منقاد عقل دور اندیش می شود مسیر آینده را تعین می کند .عقل خصلت هم افزا دارد و زور بسیار خود ویرانگر عمل می کند. آنکه به زور برهنه تنها اتکا می کند بدون آنکه بخواهد دستهایش را در برابر تاریخ به نشانه تسلیم بالا می برد.
هیچ کسی نمی تواند در غیاب نخبگان و همدلی و همراهی آنها تاریخ را بسازد. برای آنکه دریابید چه کسی پیروزاست و چه کسی شکست خورده ببینید نخبگان کدام سمت ایستاده اند در نبرد هوش و زور بی تردید این اولی ایست که می برد.هوش به آزادی پناه می برد چرا که ابداع و خلاقیت حاصل کنش و واکنش خلاق با زندگیست. هوش به این دلیل مدام خود را نو می کند ولی زور متصلب است ، همیشه یک گونه به صحنه می آید و به این دلیل اگر درآغاز رعب انگیز است در پایان تبدیل به مضحکه ای می شود که بخاطر تکرار بیش از حد حتی نمی خنداند . اگرچه تلخی زیادی بر  می انگیزد ولی شور جماسه را بیدار می کند و این بیداری رمز پیروزی هوش و خرد فعال است.
هوش از نبرد می گریزد و اهل سازش در حداقل هایی است که حرمت آدمی را پاس می دارد و آزادی را در حد معینی می پذیرد به شرطی که سرزندگی و شادابی اش تضمین شود و
تحقیر نگردد. زور چون در فضای امن و عاری از خشونت دستهایش خالی می ماند از شدت عمل پشتیبانی می کند اگر حتی این شدت عمل نتیجه معکوس بدهد. امروز بر نخبگان است که زور را به هر شکل به حاشیه برانند و به گفت و گو میدان دهند.حتی اگر هزینه بدهند و در مخاطره قرار بگیرند .
مظلومیت آن اکسیریست که هر ناممکنی را ممکن می کند .تجربه عاشورا ،انقلاب اسلامی و دفاع مقدس پیش روی ماست . ما کردارمان را در ادامه این فرایند تاریخی شکل می دهیم و در موصع مظلومیت می ایستیم . مظلومیت هوشمندانه که بر زور بی رحم غلبه می کند. روزی همه چشم باز خواهند کرد منطق هوش را خواهند پذیرفت و در عمل خواهند دید جامعه ای که اصلاح را می پذیرد همه را برنده می خواهد و منطق شکست و پیروزی را حذف می کند.برای خودتان هم شده در پرتو ارزشهای انقلاب اسلامی تسلیم هوشی شوید که ایران را آباد و سر بلند می خواهد . اگر چنین شود جهان عدالت و آزادی را در چشمه جوشان توحید تجربه خواهد کرد.
II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 21:39  توسط محمد آقازاده  | 

"سیف الله داد" درحیاط خانه سینما آرامیده است. شاید بعد از پنج سال بیماری هیچگاه این چنین آرام در جهان سر شاراز تخیل و فضای اثیری بیداری را تجربه نکرده باشد. اگر می توانست لحظه ای بر خیزد و آنچه می بیند با لبخندی و مهری بی پایان برای جمعی که با چهره خسته و تلخ برای وداع با او در آنجا جمع شده اند سخن بگوید سینمای کشور می توانست فیلمهایی سرشار از معنایی را بیافریند که انسان بماهو انسان قرنهاست بدنبال آن حیرت زده در سیر و سلوک است. اما داد دیگر بر نخواهد خواست و این بیداد بر ما ماندگار خواهد بود. صبح که شد می دانستم باید برخیزم و در تشیع جنازه کسی شرکت کنم که تخیل را می شناخت و انسان را می فهمید و می دانست تنها با فرهنگ می توان آدمی را آنی کرد که باید شود. این نکته را دقیق آموخته بود فرهنگ از رحم خلاقیت و هنرمی بالد و بدون آزادی این رحم سترون می ماند.

همه آشنای همند در حیاط خانه سینما. سینما گران. منتقدین ٬تهیه کنندگان و بسیاری از نامهای دیگررا می بینم. بعضی ها می گویند پیر شده ایم. راست می گویند. چقدر آغوش ها بر ای هم باز است. برای آن خاطرات مشترک که امروز ما را دارای سرنوشت مشترک می کند. همه از من می پرسند کجایی. نمی دانم. خودم هم نمی دانم کجایم٬کجای این جهان تیره باید بیاویزم قبای ژنده خود را. صدای الله اکبر و یا حسین در جانم می پیچید. ما از خدایم و بسوی او باز می گردیم . نیست خدایی جز خدای بزرگ. می دویم بسوی او با مرگمان . کاش می توانستیم با زندگیمان در این میدان پرواز کنیم  و مرگ مان شهادتی باشد براین دویدن ٬ خدایا پرده جهل را از چشمهایمان را کنار بزن تا بدانیم آنچه داد در این لحظه بی واسطه می داند .

بهشت زهرا نمی رود . مدتهاست نمی روم. مادم و پدرم آنجا آرامیده اند . اگر بروم نمی توانم بالای سر مزارشان نروم. می هراسم ٬سخت می هراسم نامشان و یادشان بغضم را بترکند و بگویم از همه تلخی و رنجهایی که در محاصره ام قرار داده اند . نمی خواهم آرام جانشان را به هم بزنند. بقدر کافی در این جهان رنج کشیده اند . شاید از شدت بغض نفرین کنمم . از نفرین می هراسم. از کینه بیش از مرگ می هراسم. خدایا نگذار جانم کینه اندود شود. مهر خودت را آنچنان پر رنگ کن که جز مهرت رنگی نماند. به اتاقی که در انزوایم قرار می دهد بر می گردم . داد رفت . بسیاری دیگری خواهند رفت . ما هم می رویم دیر و یا زود. کاش سبک بال برویم . با جانی سبک . جانی که نه ستم می کند و نه ستم را می پذیرد. خدا را باور دارد و در چشمه توحیه می داند جز عشق و یگانگی وجود ندارد. خدایا میهمان تازه ات را بپذیر و بهشت موعودت را نثارش کند چون تو مهربان و بخشنده ای و آنکه نمی بخشد و چهره عبوس دارد از تو نیست و داد پر از لبخندبود و مهر.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 11:42  توسط محمد آقازاده  | 

می نویسم با دریغ. دوستی که رفت جان را پژمرده می کند. سیف الله داد را می گویم. تمام حسم را در جان واژه ها می ریزم. اما در لحظه ای که از نوشتن رها می شوم. برق می رود و همه آنچه قلمی کرده ام می میرد ٬مثل داد. مثل سینمایی که او پایه گذاشت. سینمایی اجتماعی ٬صریح ٬شفاف و شجاع . نمی دانم چرا ذهن مرا می برد به سمت بورقانی. مردی که به مطبوعات فرصت داد تجربه آزاد نوشتن را بیاموزند. هر دو رفتند بدون آنکه جهان شبیه آنچه بشود که می خواستند باشد. اما یادشان همیشه خواهد ماند. هر گاه تخیلی در سینما و نوشته ای در روزنامه فرصتی برای تولد نمی یابد.

کجابود. یزد ٬بله یزد بود٬جشنواره فیلمهای دینی . فرج سلحشوردر میزگردی سینمای دوم خرداد را به چالش کشید. داد یاداشتی برای برای من فرستاد که یکی از اعضای میزگرد بودم تا دفاع کنم از آنچه انجام شده است در سینمای ملی. به جای دفاع حمله کردم به نوع نگاهی که شجاعت در سینما را بر نمی تابد . بعد از میزگرد با سلحشور می گفتم و می خندیدم. داد با شگفتی گفت آقازاده یک پدیده است . با همه دوست است و نیست. حرفش را می زند با صراحت ولی دوستی اش را رها نمی کند. راست می گفت جدا از نگاهی که داریم باید هم را دوست داشته باشیم .

"مهدی سلیمی " قائم مقامش بود . وقتی از این سمت کناره گرفت برای درد دل به دیدنم آمد ولی حاضر نشدم حرفهایش را بشنوم . نمی خواستم از دوستی آزرده بشوم ٬تنها زنگی به داد زدم و دعوت به آشتی کردم . خندید و گفت با هم حرف می زنیم . مطلبی قلمی کردم از نسل سوخته . از همه آنهایی که خسته اند. امروز نه سلیمی زنده است و نه داد. خدایا با اینهمه رفتن چه کنم . نمی خواهم تلخ بنویسم ولی نوشتم ولی یک حادثه- رفتن برق- آن را پاک کرد. این نوشته آنی نیست که باید باشد مثل زمانه که آنی نیست که باید باشد. نباید بنویسم داد چه کرده است همه می دانند. هم در خلق آثار خلاقه و هم در مدیریت سینمایی . داد یک اثر ناتمام است . هر بار می دیدمش پر از زندگی بود. با خود می گفتم سرطان چرا در جانش خلیده است . پرسشی بی پاسخ٬ امروز خبر مرگش را می شنوم . او با سینما زنده خواهد ماند. درتاریخ نامش را با نیکی خواهند برد . او از مرگ سینما می هراسید ولی با بودن یادش این اتفاق نخواهد افتاد. جنبش سبز را حس کرد. باید شادی را تجربه کرده باشد. کاش نشینده باشد حوادث تلخ را . اگر زنده می ماند در آثارش هم آن شادی و هم این تلخی را به جلوی دروبین می برد. چه فیلمی می شد. خدایش بیامرزدش.فردا ساعت نه از محل ساختان شماره دو خانه سینما واقع در خیان وصال شیرازی پیکر پاک و خلاق اش را تشیع می کنیم.

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 13:20  توسط محمد آقازاده  | 

مردم در رفراندومی که سال پنجاه و هشت برگزار شد به نظام جمهوری اسلامی رای دادند. آنها هنوز از ماهیت و چگونگی اعمال قدرت در این نظام بی خبر بودند. ولی توده های وسیع رای دهنده با اعتماد بزرگ به امام خمینی(ره) این صورت بندی قدرت را مورد پذیرش قرار دادند. قرائتی که امام از اسلام ارائه می داد کاملا مشخص و در آن میزان رای ملت بود و اکنون هم هست و برگزاری رفراندوم آنهم در طوفانی ترین شرایط که در وضعیت گذار قرار داشتیم٬ نشاندهنده پایبندی عملی به این میزان بود. برگزاری انتخابات متعدد فرایندی بود که به صورت مداوم برآن بود این خواست را تحقق بخشد. هر چند موانع تاریخی اجازه نمی داد به صورت حتی نیمه کامل به آن دست یابیم ولی تجربه سی سال اخیر مردم را به آنچنان پختگی رسانده است که احساس کنند باید تمام قد از رای خود دفاع کنند و این اتفاق خجسته ای است. می توان گفت درختی که در سال ۵۸ در خاک ایران زمین روئید امروز میوه خود را داد. حتی آنهایی که به نامزدهای رقیب موسوی رای دادند یعنی اکثریت مطلق چهل میلیون رای دهنده از " میزان رای ملت است " به طور کامل دفاع می کنند و قرائتهای دیگر را نمی پذیرند.

بنظر می رسد گروهی بنا بر آن دارند منش امام را نادیده بگیرند و خط مشی دیگری در پیش بگیرند. این مسئله از نقش مردم در حکومت آغاز می شود و همه جوانب را در بر می گیرد. اگر درمسلک بنیانگذار جمهوری اسلامی ورود نظامیان در سیاست مجاز نیست٬ بعضی ها از موضع رسمی قصد دارند این ورود را مجاز اعلام کنند. البته گفتن این حرفها در نفس خود با ارزش است و باید از آن استقبال کرد. چرا که لااقل شهروندان ایرانی در می یابند قرائت دیگری از جمهوری اسلامی شکل گرفته و تا اصلی ترین نهاد های قدرتمند رسوخ کرده است. این درک می تواند بسیار روشنگر باشد و تکلیف بسیاری از جریانهای سیاسی را روشن کند و آنها بطور روشن در می یابند گفتن از منش و کردار فردی که انقلاب بزرگ اسلامی را شکل داده است نه تنها بر تابیده نمی شود بلکه دفاع از این منش می تواند فرد را دچار مخاطرات جدی کند.

بنظر می رسد موسوی بعنوان نماد جنبش سبز بنا دارد منش و کرداری را در دایره سیاست ورزی قراردهد که امام به مردم ارائه کرده بود. مردم نیز با شعار " رای ما یک کلام نخست وزیر امام " نشان دادند از این قرائت هنوز حمایت می کنند. کار به آنجایی رسیده است که هاشمی رفسنجانی درحقیقت نه بخاطر عملکرد فرزندانش که مدعیان مدعی آنند٬ بلکه بخاطر دفاع از خط امام مورد هجوم همه جانبه قرار می گیرد. این نوشته جدا از شفاف سازی روابط موجود قدرت می خواهد به نکته ای اشاره کند که در عمل می تواند عواقب پر مخاطره ای داشته باشد. زمانی که رای مردم ملاک نباشد و جلب رضایت آنها در کانون سیاست ورزی قرار نگیرد٬ دستگاههای اداره کننده جامعه دچار نا کارآمدی٬ بی انگیزگی و پریشانی می شوند و اداره امور در نهایت غیر ممکن می شود.

با حاکمیت این رویکرد مردم هر روز مجبور خواهند بود با مشکلات فزاینده ای چون ناامن بودن جاده ها٬یک نظام درمانی ویران٬ سقوط هواپیماها٬ تورم شدت یابنده٬ رکود بزرگ و بیکاری گسترده دست و پنجه نرم کنند بدون آنکه حق اعتراضی داشته باشند. اگر این نهاد ها بر آن باشند لطفی در حق مردم بکنند می توانند داوطلبانه در بهبود شرایط بکوشند در غیر این صورت مسئولیتی در قبال صفر ها و خش و خاشاک ها نخواهند داشت. این گونه قرائت از حکومت در نهایت امنیت دارندگان این اندیشه را نیز با مخاطره روبرو می کند چرا که در غیاب نظارت عمومی و نقد فعال و رقابت واقعی سیاسی جوامع به صورت طبیعی میل به ناکارآمدی پیدا می کنند. کارآمدی را در گروی تقوای فردی قرار دادن در عمل ثابت شده است که تضمین کننده نیست. چرا که در سی سال گذشته همه هفته در نماز جمعه نمازگزاران که در بین آنها کارگزاران حکومتی وجود دارند دعوت به تقوا می شوند ولی در عمل شاهد سیل نا کارآمدی ها و رانت جویی ها هستیم. حامیان قرائت جدید از نظام باید بگویند مشکل کارآمدی را با کدام سازوکار می خواهند تضمین کنند؟ بدون پاسخ دادن به این پرسش عمق بخشیدن به این بحث ها منتج به نتیجه ای نمی شود.  

آرنت فرض می کند تمایلی بنیادین در تمامی انسانها برای به دست گرفتن سر رشته امور خود وجود دارد و اگر این تمایل در عمل دچار انسداد شود جامعه یا ناچار است با سکوت مرده واکنش نشان دهد و یا با هیاهیوی ویرانگر. بقای نظام جمهوری اسلامی با همه کاستی و ضعف ها حمایت از حداقل مشارکت مردم در امور بوده است واگر به صورت رسمی این حق انکار شود بی تردید دو راه یاد شده در پیش رویمان خواهد بود٬ اما به یاد داشته باشیم هر دو راه به بن بست می رسد. صاحب این قلم معتقد است باید همان راهی را برویم که تا امروز می رفتیم٬ آنهم با پختگی و دانایی بیشتر و در عمل ثابت کنیم وقتی میزان رای ملت باشد آرامش خلاق، جامعه را به امنیت کامل و توسعه همه جانبه می رساند و خواست ناممکن دستیابی به ممکن را هم ناممکن می کند. به جاست از رویداد های اخیر بیاموزیم و پایبندی خود را به قرائتی ثابت کنیم که رفراندوم سال پنجاه و هشت را شکل داد و مسیر تاریخ را دگرگون کرد. جنبش سبز ادامه این راه بزرگ است. جنبشی که دیروز را چراغ راه فردا می داند.

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 10:7  توسط محمد آقازاده  | 

دیروز خبر عزل وزرا را که در وبلاگ گذاشتم بخاطر شعله ور شدن منازعات در سطح غیر قابل کنترل دچاراصطراب ٬ آشفتگی و سرگیجه شدم. حالم اصلا خوب نبود تاکس دربست گرفتم و خود را به خانه رساندم و دراز کشیدم تا خواب مرا ببرد و کابوسی که می پندارم در دو قدمی کشور ایستاده فراموش کنم. ولی پلکهایم هم را نمی یافتند.تا همین لحظه که این مطلب را قلمی می کنم بسراغ اینترنت و کسب اخبار نرفتم. شش ماه است که گرفتار یک اصطراب و افسردگی گسترده ام و با دارو درمانی خود را سر پا نگاه می دارم تنها یک ماهی درایام رقابتهای انتخاباتی حالم به شدت خوب شد و دکتر معالج گفت اگر این طور ادامه پیدا کند داروها را قطع می کنم.

متاسفانه نه تنها ادامه نیافت بدتر هم شد. اکنون با خواندن حرفهای بستگان آنهایی که در اعتراض ها جانشان را باختند و یا اندیشیدن به سرنوشت زندانیان پلکهایم خیس می شود و سراپای وجودم به لرزه در می آید. اما با خودم عهد کرده ام تلخ ننویسم تا آنجا که می توانم مسایلی که می فهم توصیح دهم آنهم در شرایطی که دیگر کسی رغبتی به تحلیل ندارد. بسیاری از صاحب نظران خاموش اند آنهم در شرایطی که بیشتر به آنها نیازداریم . تعدادی محدود با پذیرش همه مخاطرات تحلیل می کنند. البته ناکافی . ولی به هرحال بهتر از سکوت است. وطن دوستی و دغدغه نسبت به سرنوشت کشور و مردم سکوت را مرگبار می کند.     

در این نوشته بنا بر آن دارم بی پرده براین نکته انگشت بگذارم که اگر آشتی ملی در سطح وسیعی رخ ندهد گزینه ای جز فروپاشی بزرگ پیش رو ندارد. هر کس تعهد اخلاقی دارد. هر کس به کشور می اندیشد. هر کس سرنوشت مردم برایش مهم است و هرکس به منافع فردی خود می اندیشد باید خنجر تیز را به زمین بگذارد و آغوشش اش را برای آن دیگری باز کند. رویا پرداز نیستم و اسیر خیالات خام ولی معتقدم دو گزینه بیشتر رو دروی خود نمی بینیم. حق انتخاب با ماست ولی باید با چشم باز باید انتخاب کنیم. مرور زمان نه تنها وضع را بهتر نمی کند بلکه کینه ها را عمیق٬ خشونت ها را مضاعف ترو بحرانهای سیاسی ٬اجتماعی و اقتصادی را فربه تر و مردم را ناراضی تر خواهد کرد. چه باید کرد. قبل از هر چیز شناخت درست ماجرا. بررسی دقیق توازن نیروها و بعد چاره اندیشی .

کتابی را در این مدت دوباره خوانی کردم که توسط پژوهشکده مطالعات راهبری منتشر شده است . در این کتاب به طور دقیق شرایط خشونت زا را توصیف می کند و با نگاه ریز بین دلایل سقوط رژیم ها و یا موفقیت آنها در مدیریت بحرانها را شرح می دهد. کاش همه مسئولان نهادهای امنتیی ٬قضایی و سیاسی به خود فرصت دهند تا این کتاب را دقیق بخوانند بی تردید بهتر و دقیق تر تصمیم می گیرند . برنهاد اصلی کتاب این جمله است :"اگر سیاستهای قهرآمیز ٬اگر الزاما در کوتاه مدت باعث شکست اهداف خود نگردند ٬در بلند مدت چنین خواهد بود" ٬" تکیه همه جانبه بر زور و اجبار در نهایت نیروهایی را بر می انگیزد که آن را ویران خواهد کرد" ٬وی محور هر شورشی را دیالکتیک سر خوردگی و پرخاشگری می داند و فرض  دیالکتیک یاد شده را این می داند هر چه سرخوردگی بیشتر باشد پرخاشگری علیه منبع سر خوردگی نیز بیشتر خواهد بود . از قول سورکین در این کتاب می خوانیم علت مستقیم شورش همیشه افزایش سرکوب غرایز اصلی جامعه و عدم امکان دسترسی به حداقلی از ارضا این غرایز است.

قصد من توصیف این کتاب نیست بلکه با نگاه به آن و کتابهای دیگر سعی می کنم شرایط را توصیف کنم . لنین می گوید انقلاب وقتی رخ می دهد که مردم نخواهند و حکومت نتواند. شرط اول امروز به صورت ناکافی وجود دارد . یعنی طبقه میانی به هرحال از شرایط موجود نارضی اند و بدنبال بیان این نارضایتی اند. با توجه به بحرانهای اقتصادی ساختاری و تاثیر تحولات سیاسی موجود بزودی با تعطیلی مراکز تولیدی و گسترش سپاه فقر و بیکاری فرودستان هم نخواهند خواست . در بخش دولتی تا دیروز با وجود شکاف مطلق بین دوجناح و گسترش ناراضیایتی  در بین مراجع و سیاسی از جمله هاشمی رفسنجانی هنوز باور من براین بود که حاکمیت می تواند ولی ایستادگی احمدی نژاد در دفاع از مشایی و عزل وزرا آنهم وزیر اطلاعات در شرایط پرمخاطره کنونی نسبت به این توانستن تردید پیدا کردم.

"تدرابرت گرإ" که کتاب مورد بحث را قلمی کرده است در نتیجه گیری نهایی یادآور می شود: برخی از نخبگان حاکم به شکل تزلزل ناپذیری مخالف تغییر هستند و با سرکوب تمام عیار به نارضایتی های مردمی پاسخ می گویند در چنین شرایطی مخالفان تنها دوراه دارند تسلیم شدن یا انقلاب . رژیمی که به تقاضاهای آنها تنها با سرکوب پاسخ می دهد ٬خصومت آنها را تشدید می کند و بدین ترتیب به نابودی خود سرعت می بخشد" . ماکیاول می گوید : " سیاستمداران بزرگ کنار گذاشته شده مثل نهنگ خشمگین هستند که آنقدر خود را به کشتی می کوبند هم خود و کشتی نابود شود. در چنین شرایطی تنها گفت و گو ٬انعطاف پذیری و سازش در روی حداق ها می تواند بحرانها را رام سازد .

آزادی و گفت و گوی رسانه ای می تواند نارضایتی را از سطح خیابانها به محل کنترل شده هدایت کنند و با این انتقال راه های بدیع را خلق کند . با صراحت می گویم در صورت بندی موجود قدرت من بسیار تحقیر و آزرده شده ام و دربقای آن هیچ سودی ندارم ولی می دانم در فروپاشی بزرگ جز هرج و مرج نا امیدی کمین نکرده است دل به دریا می زنم و هشدار می دهم زمان به سرعت می گذارد و اگر حاکمیت در درون خود به وحدت نرسد و کنار گذاشته شده ها را اقناع نکند و به مردم نشان ندهد آزردگی اش را درک می کند و حل آنهارا مهم می داند هیچ اتفاقی در جهت بهبود اوضاع رخ ندهد. با خالی کردن زندانها اتاقهای گفت و گو را دایره کنیم. نجات کشور مهمتر از بغض ها و کینه های شخصی بوده و برای همیشه خواهد بود 

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 10:17  توسط محمد آقازاده  | 

"صفار هرندی " با دستور احمدی نژاد عزل شد. براساس اخبار دریافتی وزیر سابق فرهنگ و ارشاد بخاطر عدم عزل مشایی بعد از فرمان مقام رهبری وارد چالش جدی با رئیس هیات وزیران شد. این چالش براي او نتیجه ای جز دریافت حکم عزل نتیجه دیگری نداشته است. درحالی که افراد آگاه می دانستند که سردبیر پیشین کیهان جایی در کابینه بعدی ندارد این دستور عزل به این دلیل صورت گرفته است تا مخالفان پیغام روشنی دریافت کنند که تا کجا برای حمایت از مشاور و رئیس دفتر تازه خود حاضر است پيش برود . در حال نوشتن این خبر بودم که مطلع شدم دستور عزل محسنی اژه ای هم صادر شده است و بنظر مي رسد جهرمي نيز در ليست افراد معزول قرار داشته باشند. این درحالیست که با این دو عزل دولت طبق قانون باید رای اعتماد از مجلس بگیرد . این اتفاق در آستانه تغییر کابینه مشکل قانونی ایجاد می کند که به سادگی قابل حل نیست.به اين دليل پيشبيني مي شود دولت ناچار از عزل محسني اژه اي صرفنظر كند. اصل خبر را اينجا بخوانيد.همین لحظه خبری دریافت کردم که علاوه بر این سه وزیر دو وزیر دیگر هم بزودی عزل خواهند شد. بنظر می رسد وزیر بهداشت ٬درمان و آموزش پزشکی یکی از این دو معزول خواهد بود

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 16:55  توسط محمد آقازاده  | 

 همسر صاحب این قلم سرمیهماندار هواپیماست و با اتفاقاتی که در روزهای اخیر در صعنت هواپیمایی کشور رخ داده است موجی از بیم و امید در خانواده ما همه جانها را فتح کرده است. در تمام لحظاتی که او به پرواز می رود و بر می گردد لحظات به کندی می گذارد و زندگی تبدیل به کابوس می شود.تماس های تلفنی دوستان و آشنایان هم نشان می دهد آنها هم نگرانند.هرچند که او در مطمئن ترین شرکت هواپیمایی در کشور کار می کند٬ آنگونه که از گوشه و کنار شنیده ام بسیاری از مسافران پروازهایشان را لغو می کنند و قید سوار با هواپیما را می زنند. لااقل در سازمانی که کار می کنم هشتاد نفر از همکارانم که قرار بود از طرق هواپیما به مشهد بروند از این کارصرفنظر کردند. این اتفاق نشان می دهد امنیت روانی مردم به هم خورده است آنهم در شرایطی که جاده ها همچنان قتلگاه مسافران است و با اتفاقی که برای یکی از قطار ها افتاد بنظر می رسد کل سفر رفتن تبدیل به یک مخاطره جدی شده است.

یکی از وظایف اصلی هر دولتی تضمین امنیت روانی مردم است و این امنیت باید شامل همه جنبه های زندگی شود و دولت نمی تواند از حق مردم در داشتن فضای امن در مسافرت چشم بپوشد و مسئله را مشمول مرور زمان کند . بنظر می رسد باید اداره امور شرکتهای هوایی از حالت فعلی خارج شود و مدیریتی حاکم شود که دارای تخصص کافی است و می داند با نیروهای متخصص چگونه مراوده مدیریتی برقرار کند . متاسفانه در این مورد اخبار ناخوشایندی به گوش می رسد . بازنشستگی زودرس نیروی متخصص اتفاقی نیست که بشود آسان از آن گذشت. بی توجهی به استاندارهای جهانی در ساعت کار خلبانان و میهمانداران آفتی است که کمتر به آن توجه می شود .

صعنت هوایی باید متناسب با امکانات خود ساعت پرواز برای خود تعریف کند . افزودن ساعات و خط های جدید پروازی بدون آنکه امکانات متناسب با آن تجهیز شود هم خستگی نیروی انسانی را سب می شود و هم فرسودگی هواپیما بدنبال خواهد داشت و هم فرصت تعمیر و نگهداری را از نیروهای متخصص می گیرد. باید مدیران سیاسی از حجم فشارهای خود برای افزایش ساعات و خطوط پروازی خوداری کنند و بجای افزایش کمیت به کیفیت و امنیت پرواز بیشتر توجه کنند.از سوی دیگر اگر خصوصی سازی یک ضرورت باشد در این بخش بسیار خطرناک است. باید بسمت ادغام شرکتهای هوایی حرکت کنیم و همه شرکت ها را در فرایندی طولانی مدت در هما ادغام کنیم و امکانات کافی را هم برای این شرکت فراهم کنیم. در فضایی که اقتصاد ایران لااقل در بخش هوایی از کمبودهای جدی در رنج است پراکندگی نه تنها ایجاد رقابت نمی کنند بلکه نابسامانی در اداره امور ایجاد می کند. امیدواریم مقامات مسئول اگر از مسایل دیگر فراغت یافتند این مشکل برای تضمین زنده ماندن مسافران انجام دهند.  

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 13:59  توسط محمد آقازاده  | 

"اسفندیار رحیم مشائی" توسط مقام رهبری عزل شد. این اتفاق تفسیرهای مختلفی را برمی انگیزد. بسیاری برآنند که این اتفاق یک بازی پیچیده برای تحت الشعاع قراردادن جنبش سبز است ٬ گروه دیگر آنرا در جهت تسلا دادن به مردمی می دانند که ازدولت سرخورده اند.ولی این تحلیل ها راه به مقصود نمی کشند چرا که نمی شناسند آن بنیانهایی را که به این رخداد امکان شکل گیری داده است. اگر این بنیانها شناخته شوند می توان به فهم دولت احمدی نژاد رسید .دولتی که به جای اداره امور کشور بر آنست جهان را اداره کند. البته تاویلی که این دولت از این مفهوم دارد همان نیست که ما ازآن داریم. به این دلیل شناخت مشایی بازشناسی آن اراده معطوف به قدرتی است که مسیر طبیعی نظام جمهوری اسلامی را تغییر داد و با حضور خود شکاف بزرگی بین نخبگان و بخش های بزرگی از مردم ایجاد کرد.

پدیدار شناسی روح ایرانی ناشناخته های بسیاری دارد که رویدادها بسرعت آنها مکشوف می کند. در این میان دولت فعلی بخش تازه ای از این پدیدار شناسی را آشکار کرد.اگر با کلمه "رمانتیک" با تساهل برخورد کنیم دولت احمدی نژاد دولتی رمانتیک است که غم غربت آینده را دارد و مشایی نظریه پرداز و آن نقطه کانونیست که بر گرداگرد آن این آینده بناست شکل بگیرد و به این دلیل حذف او به معنای انکار این آینده خواهد بود و اگر با این رویکرد به رخداد بنگریم نه تنها شگفت زده نمی شویم بلکه در خواهیم یافت  احمدی نژاد با تمام وجود سعی خواهد کرد با دادن پست دیگر مثل دستیار ارشد و یا بازگرداندنش به میراث فرهنگی آب رفته را به جوی باز گرداند. صاحب این قلم به دلیل حضور در سازمان فرهنگی  هنری فرصتی پیدا کرده که گفت و گوی بی واسطه با مشایی داشته باشد و از همان زمان با ساختن چارچوب تحلیلی درباره رویکرد وی توانست مسایل را از عمق بنگرد .به دلیل همین شناخت است که بسیاری از مسایل را پیشاپیش درک می کند . می کوشم این شناخت را تا آنجا که فضا اجازه بدهد واتاب دهم .

مشایی به آن آگاهی معتقد است که بدون میانجی ها و وساطتهای شناخت شناسانه شکل می گیرد. او به درک شهودی اعتقاد دارد٬شهودی که توسط امر مقدس به قلبهای پاک الهام می شود. بیشتر غبار زدایی است تا فهم عقلی . به این دلیل دولت احمدی نژاد آنجایی به خلوص خود نزدیک می شود که به داده ها و شواهد تجربی بی اعتناست .آنها در جهان دیگری می زیند که به صورت روزمره شکل می گیرد که در زیر پوست واقعیت می گذرد و به این دلیل واقعیت نه تنها نادیده گرفته می شود بلکه با آن عناد می ورزند . آنجایی که احمدی نژاد از هاله نور سخن می گوید همان چیزیست که در جهان دوم به صورت مداوم باز تولید می شود و به صورت ملموس قابل رویت است. نگاه رمانتیک به آن وحدتی جهانی می اندیشد که در آن همه ادیان به وحدت می رسند و همه نامهایشان را کنار می گذارند و جهان دوم جهان اول را کنار می زند و باطن و ظاهر یکی می شود. در آنجا همانقدر مسلمانی غیر ممکن می شود که مسیحی بودن .

این نگاه رمانتیک حرکتی حلقوی دارد . انسان از بهشت که رانده شده است در بازگشت جاودانه به همانجا باز می گردد و لی این بازگشت بعد از سیر و سلوک روحی انجام می شود که از میدانهای مختلف گذر کرده ٬ ازجمله میدان ادیان از جمله دین اسلام. در پایان این سلوک دیگر نیاز به آن چیزی وجود ندارد که نیاز یک سفر در یک برهه تاریخی بوده است و در مقصد کارکردی ندارد. شیعه یک نگاه تراژیک و حماسی دارد. به دلیل حادثه کربلا به جهان تلخ نگاه می کند و در گذشته نمادهایش را می جوید. ولی این نگاه تازه به گذشته کاری ندارد و در ظهور امام زمان (عج ) آرامجای خود را می جوید. چون این آینده را در حال می بیند بسیار شادکامانه است و همه امید است و اعتماد به نفسی که در احمدی نژاد و همرانش می یابیم از این نقطه خون و جان می گیرد.

وقتی مشایی می گوید که انسان در آن لحظه یی که بتواندظاهر رابه کنار می تواند به باطن  برسد و در این جهان معجزه همان زندگیست. مثلا می توان با سرعت فراتر از نور از نقطه ای از جهان به دور ترین نقطه آن گذر کرد خود می داند حرفش فم پذیر نیست و بیشتر به شوخی می ماند ولی همین شوخی برای دلهای باطن بین جدی ترین حقیقت است . در آنجا انسان تواناتر از قواعد مادی است و این قوانین بر او سیطره ندارند. آنها که توانسته اند حجاب را کنار بگذارند این توانایی را مشاهده کرده اند. این مرد به شدت اخلاقی و نگاه غمخوارانه به دیگران دارد . این اخلاق منطق خود را از این نکته می گیرد که انسانی که حقایق را نبیند تبدیل به موجودی می شود که تنها به زیست بیولوژیک بسنده می کند و به این دلیل باید کمک کرد این موجود بهتر زندگی کند تا آن اتفاق بزرگ رخ دهد. عدالت ادعایی این دولت را تنها از این منظر می توان درک کرد .این اندیشه در نفس خود خطرناک است چرا که اداره امور به معنای عرفی اش را رها می کند و همه حوادث را بسیج می کند تا آن انفجار بزرگ رخ دهد تا حجاب را بدرد . آنها هر رویدادی را به سرعت در جهت فربه کردن رویکرد خود به کار می گیرند. هر طغیانی ٬هر سکوتی ٬هر پیروزی و هر شکستی سندیست بر حقانیت این رویکرد. مدعی که تنها صدق پذیر است و نمی توان نفی اش کرد . اگر نفی شود جهلی است که در غبار قدرت دیدن را از کف می دهد.

مشایی نظریه پردازی نمی کند چرا که اصلا به این روشنگری ها اعتقادی ندارد . وی تنها پرده از اسرار برمی دارد و به این دلیل فهم او و دولتش برای صاحب نظرانی که با قواعد شناخته شده دست به تحلیل می زنند غیر ممکن است . این نوشته هزار دلیل ناتمام است . چرا که گفتن از آنها و دادن مصدقها خطرناک است و این خطر بیشتر در تاثیری که ممکن است بگذارد بیم آفرین است . در ضمن غواصی بیشتر در مورد این رویکرد کار اهل فن است که باید بی پرده بگویند این نحله جدید چقدر با باورهای سنتی همخوانی دارد و یا دوری و این داوری درحد فهم صاحب این قلم نیست و نه زمانه این فرصت را می دهد که در بارّه آن دقیق و جدی سخن گفت . ولی همین گفته های ضمنی می تواند و باید بحث های جاری را به منظرگاه درست تری بکشاند و اگر این اتفاق بیفتد جامعه می تواند به خود آگاهی برسد که عبور از بحران ها را آسانتر می کند . بحث هایی که آن اعماقی را می یابد که چشمه حوادث از آن می جوشد و به زندگی سرازیر می شود و آن را به رنگ امروز ما در می آورد.

II لینک II نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 11:24  توسط محمد آقازاده  | 

حالم از عدالت خواهی تازه میلیاردر شده ها به هم می خورد. ستیزه جویانی که بر آنند جای آنهایی را بگیرند که مدام لعن و نفرین شان می کنند. هر چقدر صدای نعره هایشان بلند تر می شود بیشتر دروعین بودن مبارزه شان را می توان دید. آنها با فرادستان نمی جنگندتا فرودستان را پناهگاهی باشند و زخم هایشان را با عدالت مرحم بگذارند، نه برآنند بنام بی نامهای پابرهنه و زندگی باخته در صف دارندگان ثروت های باد آورده بایستند. همه آرزویشان این است که هر روز این صف کوتاه و کوتاه تر شود تادرقصرهایشان، در ماشین های شیک و آخرین مدل شان برای رفع بلا، سکه ای بسوی کودکان  و زنان گرسنه پرتاب کنند. در این میان برخی جوانان نیم زیرک به ظاهرعدالت خواه، اما با شعارهایشان نیم نگاهی به سمتهای باد آورده دارند. شعارهای تیز و تند می دهند تا اولین سمت را بگیرند. سمتی که درهای ثروت و قدرت را برویشان باز می کند البته با کمی شرمندگی و بعد این شرم فروخواهد ریخت و همه چیز عادت می شود .
حامیان عدالت خواهی که کمتر از ماشین های بیست میلیونی و شاید هم کمتر و شاید هم بیشتر سوارنمی شوند و در رستورانهای صاحب شهرت در حالی که غذاهای مقوی می خورند نوشته های بی جان و کم مایه شان را قلمی می کنند تا با اشرافیت - هیچ کس نیست بگوید اشرافیت در یک نسل شکل نمی گیرد، نسل ها باید بگذرد تا بتوان این نام را تقدیم شان کرد - بستیزند و بعد خود جای آنها را بگیرند. ما اهل این بازی نیستیم. ما خود مردمیم. هر جا مردم هستند ما هستیم. در پیادرروی های طولانی و در فیش های حقوق که حتی فقر را غمگین می کند. درد مردم همان درد ماست. در متروهای پراز ادحام و پر از وحشت له شدن را با هم تجربه می کنیم. در اتوبوس های داغ و در بیمی که معاش برمی انگیزد. بگذار نفرین کنم. لعنت خدا بر آن باد که به اسم پابرهنه ها، لقمه حرام به خانه می برد. فرصت گرفتن مدارک ناروا را می یابد و مجوزی را به ناحق می گیرند که میلیاردر می کند فاعلش را. لعنتشان می کنم نه تنها بخاطر چپاول، بلکه بخاطر آنکه بی حیثت می کنند مباره واقعی با شکاف های طبقاتی را واعتراض به تحمل حلبی آباد در کنار زعفرانیه را.

کسی که خود
تجسم فساد و رانت طلبی و... است چگونه می تواند پرچم مبارزه ای که در دستانش قرار دارد را باور پذیر کند. موج سبز با رانت طلبی می جنگد با تمنای آزادی. چرا که در حضور آزادی می توان با رسوا کردن همه آنهایی که نان حرام به خانه می برند جلو فساد را از ریشه گرفت و نگذاشت دوباره این ریشه پابگیرد.فساد تنها دزدیدن نیست حرام و تلف کردن منابع هم هست. بودجه عمومی را تلف می کنند در سینمارها و سفرهای بی حاصل.درریخت و پاشهای همیشگی. دوستان اگر شرف دارید و دل خیرخواه، مبارزه با فساد و ایستادن طرف پابرهنه ها را آلوده به بازی قدرت نکنید، آنهم برای کسانی  که حتی در ظاهر به شعاری که می دهند پابیند نمی مانند. بله عصر مضحکه است. عصری که صدق و کذب حقایق در تزویر و دورویی ها و دروغ ها بدست نیامدنی می شود. مردم برآنند راست گویی را پرچم خود کنند. آنهایی که در کمال آرامش از دروغ دفاع می کنند هیچ نتیجه ای را نمی جویند از مبارزه شان  جز آنکه در کنار رانت طلبانی هایی بایستند که می خواهند جا را برای خود با حذف رقبا خالی نگاه دارند.
دفاع از فرودس
تان و شوریدن علیه فساد نه بازی که منش زندگی ماست. هیچ شعاری آن را در آغوش تان نخواهد انداخت.  کسی می توانددراین رزم شرکت کند که ساده باشد و به هیچکس باج ندهد و نگذارد قلمش شمشیری شود علیه مردمی که بنا دارند کمی آزادتر و بهتر زندگی کنند. از این بازی غنیمتی بردن عین بی شرافتیست و در این بازی باختن فردی عین شرف است. ما بازندگان نمی گذاریم این نبرد مصادره شود. مابا گفتن و روشنگری جهان را برای یغماگران نه تنها در ایران در همه جا ی دنیاتنگ خواهیم کرد. همین و دیگر چیزی نمی خواهیم جز صادقانه زندگی کردن و یا مردن. زیاد در این مورد خواهم نوشت.خواهم نوشت در همه جای دنیا با پرچم مبارزه با فساد جلوی صحنه می آیند تا همین فساد را بدست خود فاسدتر کنند.
II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 23:38  توسط محمد آقازاده  | 

برای شاملو و روزی که با رفتنش ماند

تهران هستم و شاملو در کرج، کنار گلشیری، پوینده، مختاریان و.... " غم / این جا نه / که آن جاست / دل / اما / در سرمای این سیاه خانه می تپد / ... "، کجا باید باشم٬ آنجا و یا اینجا؟ نمی دانم! دلم در تهران می تپد. در شهر٬ این شهر سبز و با خورشیدی که مدام می تابد دربیداری من و تو. کجاست "بامداد" که ببیند این بامداد دیگر را؟ بامدادی پر از بیدارباش... " من هم دست توده ام / تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را / ... " دارد سالگرد شاملو می رسد. آنگاه بود که من در ایران تیتر زدم " جهان شاملو از دست داد. " نه! نداده است. در هر موج بیداری او هست، سر بلند و پر غرور. چون جنگل سبز. چون خورشید تابنده و زیبا..." چه لازم است بگوئیم / که چه مایه می خواهم ات / چشمان ات ستاره است / دل ات شک... " دلم می خواهد هم در کرج باشم و هم در تهران. چیزی در آن میانه باشم . با لبی پراز خنده و امید. دریغ نیستم نه در اینجا و نه در آنجا.

شاعران در کمین تاریخ می نشینند و در گذر هر حادثه جهان را پر از کابوس و یا رویا می کنند تا آدمی تاب نیاورد کابوس هایش را و جهان را رنگ آمیزی کند از رویاهایش ..." ما را بنگر / بیدار/ که هشیواران غم خویشیم / خشم آگین و پرخاشگر / از اندوه تلخ خویش پاس داری می کنیم / نگه بان عبوس رنج خویشیم / تا از قاب سیاه وظیفه که برگرد خویشیم / خطا نکنیم / ... " سنگی شکسته برگور نشانه شاملوست. مردی که همه جهان نشانه اوست و کلامش که جهان را دگر می خواست. سالگرد رفتنش که می رسد می دانم چیزی در اطرافم کم است تا معنا کند همه آن چیزی که بشر بدست خویش می آفریند و بازش نمی شناسد. کجایی تا بگویی چرا "ما که مانده ایم و روز نمی آید "

" آه اگر آزادی سرودی می خواند / کوچک / همچون گلوگاه پرنده یی / هیچ کجا دیواری فروریخته بر جا نمی ماند...سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را / که هر ویرانی نشانی از غیاب انسانی ست / که حضور انسان آبادانی ست ...." آری من و تو ما شدیم تا از گلوی خونین خویش آزادی سرودی بخواند، همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده، گذاشتیم جهان نعره یی چشم بر جهان بگشاید ... آزادی مرا من می کند و ترا تو ... چرا که اگر من٬ من نباشم و تو٬ تو نباشی می میریم قبل از آنکه مرده باشیم. ما در آزادی خود را می یابیم. آئینه است آزادی و پنجره به سمت روشن فردا. آه ...دریغ ... " آه اگر آزادی سرودی می خواند / کوچک/ کوچک تر حتا / ازگلوگاه یکی پرنده .... "

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 13:56  توسط محمد آقازاده  |