شاملو را می خوانم ،بودن و نبودنش را. ذهن مرا می برد به سی سال پیش. به تلاشی بی وقفه برای گریز از عقب ماندگی و راه کشیدن به توسعه ماندگار، به روزهای خوب همشهری و ایران، به هاشمی رفسنجانی می اندیشم که این دو روزنامه با همت و خواست او شکل گرفت .ایران را آباد می خواهد و اگر نامی برای خود می پسندد سردار سازندگیست. بگذار نقش او را انکار کنند. سالهاست هر چه بدیست به پای او می نویسند و امروز بخاطر هم آوایی با جنبش سبز در میانه یک هجوم سخت مانده است. البته نه تنها. انتخابش را کرده است. مسافریست که به خانه مردم برگشته است . باید خیر مقدمش بگویم . قدرت را وا می گذارد تا مردم را بیابد. در باره او بیشتر بیشتر باید نوشت . اما این شعر را می خوانم تا بداند می دانیم چگونه دل به دریا زده است . به دریای طوفانی . آرامش ساحل را واگذاشته تا بگذرد همراه مردم از طوفان ها تا آزادی را بیابیم . چه کرده است. می توان کارنامه همه را می تواند زیر و رو کرد و چند و چون.جنبش سبز زنگارها را پالوده می کند. هرکس بیاید با ماست بی کم و بیش.انتخاب امروز مهم است آنهم در شرایطی که آسان نمی گیرند بر کسانی که درختی می شوند در جنگل سبز. بخوانید یودن و یا نبودن شاملو را:
گربدینسان زیست باید پست
من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را برسوائی نیاویزم
بر بلند کاج کوچه بن بست
گربدینسان مرد باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانی برتر از این بی بقای خاک
"مردم چرا به خیابانها می ریزند؟ "٬ این پرسشی است که امروز بیش از گذشته در ذهن ما خود را به تماشا می گذارد. همه٬ حتی آنهایی که در خیابانها شعار می دهند٬ کتک می خورند٬ به زندان می روند و تن به کشته شدن می دهند از این اتفاق با اعجاب یاد می کنند٬ گویی دست نامرئی مردم را شجاع می کند و آنها را به رشادت وامی دارد. مردم در حالت عادی بیشتر محافظه کارند تا شجاع ولی چه اتفاقی باعث می شود آنها ناگهان جسارت پیدا کنند و در جنگها٬ انقلاب و تظاهرات خیابانی تا مرز خطر بتازند بدون آنکه کوچکترین اضطرابی را حس کنند؟ تردیدی نیست این شجاعت با تغییر همبسته است. می خواهد چیزی را تغییر دهد و به تحقیری که می پندارد در فضا علیه اش بسیج شده است پاسخ دهد. مهم نیست این اقدام به نتیجه می رسد و یا نه٬ ولی جهان را برای صاحبان قدرت پر از بیم می کند. آنها در می یابند هر کاری بخواهند نمی توانند بکنند.
"شجاعت " همزاد "محرومیت " است. فاعل اعتراض حس می کند چیزی در جهان، او را در تنگنا می گذارد. امکان عمل را سلب می کند و در نهایت تحقیرش می کند. در حقیقت مردم به این دلیل به خیابانها می ریزند که حس می کنند مردن بهتر از تحقیر شدن و محرومیت کشیدن است. اصلا ساختار روابط بشری طوری شکل بندی شده است که هر جا قدرت است ضد قدرت هم پا به میدان می گذارد. آن چه ضد قدرت می تواند انجام دهد تبدیل اعتراض ها به عدم اطاعت است. قدرت بدون اطاعت معنایی ندارد. به یاد داشته باشیم آن که هفت تیر به سویتان می گیرد هر چه بگوید ناچارید انجام دهید. ولی همیشه نمی توان هفت تیر را نشانه گیری کرد. پس قدرت را باید تبدیل به اطاعت مشروع کرد. یعنی مخاطبان قدرت می پذیرند و آنکه دستور می دهد هم صلاحیت این فرماندهی را دارد و هم خیرخواه است و منافع عمومی را به منفعت شخصی ترجیح می دهد. قدرتی که هر کدام از این دو را نداشته باشد در نهایت به زور برهنه تبدیل می شود و در نهایت از دست می رود.
حال اگر مردم به خیابانها بریزند قدرت چه باید بکند؟ قبل از هرچیز باید ریشه مسایل را بشناسد و در حل آنها بکوشد٬ ولی ممکن است بجای این کار با قیافه حق به جانب بخواهد با اعمال زور مسئله را حل کند. این اقدام در بهترین حالت فضا را به سکوت می کشاند و مسئله را به ناخودآگاه می فرستد تا در زمان دیگر با قدرت انفجاری دیگر سر بیرون آورد. ماجرای هیجده تیر در بیست و سه تیر به ظاهر تمام شد ولی چون ریشه ماجرا خشکانده نشد حضور زخمهای آن حادثه در رویدادهای اخیر کاملا قابل مشاهده است. همیشه و همه جا قدرت از زور در چارچوب قانون استفاده می کند ولی صاحبان تجربه می دانند زور که از مرزهای خود بگذرد بر ضد خود تبدیل می شود و در نهایت فرسوده و بی فایده می شود. آنها که زور دارند باید بجای استفاده مدام از آن٬ آنرا در دورنما نگاه دارند تا در چانه زنی های سیاسی به منافع فوری تبدیل شود. اگر به عادت همه روزه تبدیل شود سیاست ورزی را تعطیل و اداره امور را منهدم می کند.
حتی در مدارس سخت گیر در کنار ناظم بد٬ مدیر مهربان زور را حد می زند تا اقناع نظم در روابط مدیریت و دانش آموزان جایگیر شود. در بازجویی ها همیشه باز جوی خشن نیست که راه به موفقیت می کشد بلکه این بازجوی خوب است که با روشن کردن سیگار و گذاشتن آن بر لب آن که در معرض بازجویی قرار می گیرد این فرصت را ایجاد می کند تا با زدن پکی به سیگار فرصت اعتراف به گناه احتمالی را در خود بپرورد. متاسفانه در فضای بعد از انتخابات در طرف قدرت هر صدایی شنیده می شود صدای تهدید و ارعاب است و هیچ صدایی به مردم وعده نمی دهد که بالاخره صدایشان شنیده شده است و برای رفع نگرانی هایشان کاری قرار است انجام شود. آن چیز که فضا را بیمناک می کند این فضای تک صدایی در طرف قدرت است. خوشبختانه در طرف دیگر هنوز صدای عقلانیت٬ مدنیت و صبوری خریداران زیادی دارد ولی این احتمال وجود دارد زبان تهدید صدای عقل را در طرف دیگر معادله هم خاموش کند و دیالکتیک طغیان و ضد طغیان جز ویرانی٬ تباهی و انهدام حاصلی برای هیچکس نداشته باشد.
محمد رضا با هنر در گفت و گو با اعتماد ملی گفته است در فضای امنیتی نقل و نبات پخش نمی کنند٬ولی ایشان دو نکته ظریف را نباید از یاد ببرند : در این فضا برای هر دو طرف ماجرا نقل و نبات پخش نمی کنند٬ ای کاش ایشان به یاد می آوردند گاهی با پخش نقل و نبات یعنی پاسخ مثبت دادن به نارضایتی مردم پیش از حضور نیروهای امنیتی٬ می توان مردم را به خانه هایشان فرستاد و این همان نکته ایست که متاسفانه به دلیل خاموشی و ناکارآمدی نهادهای سیاسی و فرهنگی در نظر گرفته نمی شود و کشور به نیروهای امنیتی و تظاهرکنندگان سپرده شده است. اتفاقی هولناک که باید هر چه سریع تر برای آن چاره ای اندیشید. دارد زمان از دست می رود. امیدوارم مدتی دیگر کسی با خود زمزمه نکند خدایا چقدر زود دیر شد! پس اگر نقل و نباتی دارید با آنها کام مردم را شیرین کنید. تهدید کامها را تلخ و اعصاب همه در گرمای تابستانی را خرد می کند و در این صورت هیچکس درست نمی اندیشد تا بهترین تصمیم را بگیرد. مصاحبه "باهنر" با اعتماد ملی را اینجا بخوانید.
احمد نژاد اعلام کرد مشایی معاون اول می ماند ، مشایی در مصاحبه طولانی از خود دفاع کرد. اکنون مدافعان مشروط رئیس آینده دولت دهم در وضعیت آچمز گیر افتاده اند.اکنون در نبردی که بین اصلاح طلبان و دولت درگیر است آنها نمی دانند باید چگونه واکنش نشان دهند. اگر به این نبرد ادامه دهند با عزت نفس خود چه باید بکنند و اگر سکوت کنند باید جوابگوی صورت بندی قدرتی باشند که این نبرد بدون پاداش را ازآنها می طلبد. وضعیت سیاسی کشور یک گام دیگر به جلو بر داشت و باید منتظر شد و دید فعالان سیاسی که حذف سیاسی مشایی را تبدیل به بازی مرگ و زندگی کرده بودند چگونه واکنش نشان خواهند داد. چرا که بدون دریافت امتیاز یعنی حذف مشایی در نبرد با جناح مقابل تیغ سخنانشان از برندگی کافی بهره نخواهد برد. این انتصاب هر چند در استراتژی هیچ جایی در بازی اصلاح طلبان ندارند ولی بصورت تاکتیکی ناخواسته آنها از این ماجرا سود می برند . درحالی که هم دولت و هم حامیان مشروط اش در این بازی هیچ سودی جز پراکندگی واقعی حتی اگر در ظاهر شعار وحدت سردهند نخواهند برد.
" اسفندیار رحیم مشایی " نه از معاونت اولی عزل خواهد شد و نه استفعا خواهد داد. رابطه عاطفی٬اعتقادی و سیاسی احمدی نژاد با این چهره جنجالی آنچنان عمیق و پویاست که این اتفاق نخواهد افتاد. بسیاری از طرحها و آینده نگری ها از ذهن این مرد خارج می شود و توسط رئیس دولت اجرایی می شود. ولی مشکل اصلی در این ماجرا این رابطه نیست. بلکه همه آنها که موج مخالفت در جناح اصول گرا را شکل می دهند نمی دانند و یا لااقل نمی خواهند بدانند با حذف جناح اصلاح طلب آنها هم دیگر برای صورتبندی قدرت کارکردی ندارند و حذف شان به صورت واقعی رخ داده است ولی به شکل رسمی خیلی زود اعلام خواهد شد. این جار و جنجال ها نوعی نمایش حضور است و در نهایت این حضور با تداوم معاونت اولی مشایی تبدیل به تحقیر خواهد شد. احمدی نژاد مشایی را صاحبخانه می داند و اصول گراهای منقد را بیگانه٬ هیچکس صاحبخانه را به سود بیگانه ها حذف نمی کند و اصلاح طلبان هم در این مورد موضع بی تفاوتی اتخاذ کرده اند٬ چرا که مشکل آنها جدیتر از آن است که آمدن و رفتن یک مدیر برای شان مهم باشد و توان خود را روی آن صرف کنند.
سالها گذشت از این ماجرا ولی هنوز وقتی این خاطره ساده در جانم می پیچد بغض می کنم و پلکهای خسته ام خیس می شود. هفت و یا هشت ساله بودم . روزی از کنار یک قنادی می گذشتم چشمم افتاد به انبوه نقل ها ٬گرسنه بودم سخت.ناخواسته یکی از نقل ها را در دهانم گذاشتم ٬ناگهان جهان آوار شد روی سرم مرد که بخاطر شکم دزدی نمی کند. گریه می کردم سخت . آقا گوشفیل بخرید. اشکهایم باعث شد مردم بیشتر بخرند. شب بیشتر از روزهای قبلش فروختم . دارم گریه می کنم . می بینید چقدر ساده ام من . شب رفتم سراغ نقل فروش . مقدار کمی نقل خریدم . دور از چشم صاحب قنادی دو تا نقل گذاشتم روی بقیه نقل ها. صدای خنده قنادی و برادرش مرا به خود آورد. شنیدم :محمدآقا کسی که نامش محمد باشد حرام خوری نمی کند ٬می دانستم برمی گردی .یک کلیو شیرنیی گذاشت جلویم٬ نخواستم بگیرم .برادرش گفت : این هدیه یک مسلمان به مسلمان دیگرست. قبول نکنی دل داداشم رامی شکنی . کافر راضی به دل شکستن می شود.
کاشکی این قصه بود. کاش دروغ ذهن بود. ولی نیست . روزگاری ما این چنین مسلمان بودیم. مسلمانی معنای دیگری داشت. برادری ٬مهربانی ٬راستگویی ٬چشم پاکی ٬قانع بودن و از همه مهمتر لوطیگری٬ جوانمرد بودن و..معنای واقعی دین بود.خدایا امروز روز تولد پیامبر توست. یتیم چوپان .امین و راستگو .مردی که به عیادت کسی می شتافت که سالها بر سرش خاکستر می ریخت . ما این چنین پیامبری داشتیم و نمی توانستیم جز آن کنیم . دارم فکر می کنم امروز به چه آسانی برای خیلی ها مسلمانی یعنی به مردم بی اعتنایی کردن .صدای دردهایشان را نشنیدن. حرام خوری را مباح شمردن.ریا کردن و از چاپلوسی لذت بردن. دروغ کم آوردن و به ناچارراست گفتنن. چه راحت حقوق های کلان می گیرند و چه آسانتربیت المال را حراح می کنند و چه به سادگی تعدیل می کنند و خانه خراب.
اگر تو معترض باشی.اگر از نامردی بنویسی و از ظلم و تبعیض در گوشه ای تبعیدت می کنند و جقوقی نصف خط فقر را بعد از بیست و هفتاد سال تجربه کردن به تو می دهندآنهم با بیم و بدون امیدی. مدارک جعلی می گیرند و دو دقیقه نمی توانند در باره رشته ای که دکتراو فوق لیسانس و لیسانس گرفته اند صحبت کنند. اگر تماس شخصی ات را از اداره نزنی و اگر مجبور باشی این کار را بکنی بلیط شرکت واحد بخری و پاره کنی اگر این آقایان مدیران مسلمان بشنوند. مدیرانی که از بن کتاب بگیر تا وامهای کلان به راحتی می گیرند و برای یک دقیقه دیر کرد کارمند برای احقاق بیت المال احساس تکلیف می کنند .می خندند ٬خنده ای تحقیر آمیز. برای آنها همه چیز مجاز است جز دلسوزی و جز مرد بودن و گریه کردن.خدایا این دین تو نیست ٬این دین محمد تو نیست.
چرا در یک ماه همه چیز دگرگون شد. چرا همه چیز دگرگون شد و همه به چه کنم چه کنم افتادند. من تحلیل جامعه شناسی ٬روانسناسی و سیاسی و اجتماعی را می فهمم ولی بگذارید کودک درون من حرفش را بزند. خدا می خواست با دست مردم به صورت همه آنهایی که به اسم دین و اخلاق هر چه خواستند کردن و همه چیز را بردند و دلهای بسیاری را شکستند سیلی بزند . هر کسی را خواستند کتک زدن چه امروز و چه دیروزجز رانت خواران . هر که را خواستند به زندان انداختن و تحقیر کردن. داد مردم را از بیداد نگرفتن. این هنوز یک سیلی است اگر بیدار شدید. اگز استغفار کردید خدانور تدبیر را در دلتان روشن می کند . تردید نکنید. مهربانی را در جانها می اندازد و همه مشکلات را با دست توانایش حل می کند.
توبه کنیم.توبه ای واقعی.بجای گفتن از فساد اداری و مالی و آنرا چماقی برای حذف رقیب کردن بساط آن را جمع کنید.همه جناح ها و همه گروهها و حتی ما که بقدر کافی شجاع نبودیم تا این همه زشتی ها انجام نگیرد باید استغفار کنیم. نقل ها را برگردانید با اشک و آه. اگر این چنین شود دیگرکسی نیازی نیست در مناظره تلویزیونی سالهای قبل را به فساد متهم کند و دیگران هم چهار سال اخیررا به بی لیاقتی . آقایان بجای دنبال مقصر گشتن در روز مبعث پیامبرمان که اخلاق محمدی را برای ما میراث گذاشت در گوشه تضرع و عبادت کنید . زنگاررااز دلهایتان بزدائید. اگر چنین کنید مهرتان در جانها می نشیند و دیگر به پاتوم ٬اسپری فلفل و گازاشک آور نیاز نخواهید داشت.دنبال راه دیگر نگردید.نگذارید شیطان نفس راهنمایتان باشد. یاد خدا اگر پلکهایتان را خیس کرد همه چیز حل می شود و سختی ها آسان.دارم گریه می کنم در خلوت .در پاکترین روز خدا که پاک ترین مرد جهان معبوث شد با لبخند و همه مهر.
*دوستی دانشجو با حیرت تعریف می کرد غروب یکی از روزهای هفته در اطراف چهار راه ولی عصر ناگهان می بیند مهندس موسوی که این روزها نامش در همه جهان طنین انداخته است تنها وارد جیگرکی می شود و سفارش هفت سیخ جیگر می دهد و بعد گرسنگی اش را بر طرف می کند. مردمی که شاهد ماجرا بودند باور نمی کنند که خود او باشد ولی نکته جالب این بود که همه از دور با عشق تماشایش می کردند و خلوت اش را به هم نمی زنند. بعد به دیدن خیاطی می رود و گپی می زند و می رود . راستش هنوز این خبر را باور نکرده ام ولی آنگونه که شناخت من اجازه می دهد سالهاست همین گونه زندگی کرده است و چرایی علاقه و عاطفه صاحب این قلم نسبت به این مرد را باید درهمین سادگی بی پیرایه اش در عین استقامت شگفت انگیزش جستجو کرد. باید این نکته را بیاموزیم حضور ساده و طبیعی در میان مردم شرافت دارد به حضور پر هیاهیو و بی ثمر.
*خبر شگفت انگیز دیگر آن است که احمدی نژاد طی حکمی مشایی را به معاونت اول خود منصوب کرد. طبق قانون چون هنوز مراسم تحلیف و تنفیذ انجام نشده است این حکم تنها تا پایان دولت نهم اعتبار قانونی دارد و بعد از آن اگر این مراسم انجام بگیرد باید حکم دیگری صادر شود٬ به نظر می رسد این اقدام پیش رس بخاطر تعطیلات مجلس صورت گرفت تا نمایندگان نتوانند واکنش مناسب نشان دهند. همچنین در بحبوبه دفاع همه جناح اصول گرایان از احمدی نژاد تصور دولت بر این است که منتقدان درون جناحی حاضر نمی شوند صحنه مبارزه با رقیب را ترک کنند و وقت خود را صرف نقد دولت کنند که هزینه فراوانی برای دفاع از آن پرداخته اند. بنظر می رسد این چهره سیاسی بجای پاداش به همراهان اش آنها را در تگنای عجیبی قرار داده است . تنگنایی که هیچ راه گریزی از آن متصور نیست.!!!
* در حالی که خبرگزاری ها و تحلیل گران تعداد جمعیت دیروز در نماز جمعه را بین یک و نیم تا دو ونیم میلیون تخمین می زنند روزنامه کیهان این عدد را تا چهارتا پنج هزار نفر پائین آورد. نکته ای که تعجب من را بر انگیخت اختلاف این دو رقم نیست . بلکه وقتی پذیرفته می شود تعداد جمعیت پنج هزار نفر است قدم بزرگی در واقع بینی برداشته شده است ٬ پذیرش این تعداد مخالف از حد طاقت بسیاری خارج است.به هر حال پذیرفتن این نکته که پنج هزار نفر مخالف شرایط موجود وجود دارد اتفاق شگفت انگیزی است که در کنار اتفاقات شگفت انگیز دیگر نشان می دهد جامعه دارد پوست می اندازد؟!!
حاشیه نشیان و مهاجران در فرانسه به خیابانها می ریزند و با فریادهای پر از خشم خود نشان می دهند در شهر انقلاب ها٬ یعنی پاریس٬ توده ها به حاشیه رانده شده اند و دیگر فیلسوفانی چون سارتر نیستند که خشم انقلابی مردم را تبدیل به ادبیات کنند. حتی دیگر در این کشور سیاستمداران درجه یک حکمرانی نمی کنند، حکمرانانی که حتی با محافظه کاری سنتی شان استقلال از امریکا را به رخ جهان می کشیدند. امروز سارکوزی این نشان را به دور انداخته است و تنها با خوشباشی هایش رسانه ها را به تسخیر خود در می آورد. این استحاله تاریخی بزودی رنگ و بوی دیگری خواهد یافت و صدای انقلاب بار دیگر در کنار برج ایفل طنین خواهد انداخت.
بحران مالی جهانی نظام سرمایه داری را وامی دارد٬ دستکش های مخملین خود را بدور بیاندازد و بجای سخن گفتن از حقوق بشر از تزریق میلیاردها یورو برای حل مشکلات سرمایه داران در عمل حرف بزند. پولدارها همچنان پولدارتر خواهند شد و این فرودستان اند که باز به قربانگاه خواهند رفت. اما تجربه تاریخی به ما می آموزد این بساط با خشم مقدس مردم برچیده می شود. تاریخ پر از شورش هایی است که در بی خبری دولتها رخ می دهند و مدنیت را چند گام جلوتر می برند. فرانسه با شورش هایش به دیگر کشور ها آینده شان را نشان می دهد. بزودی جهان شکل عوض خواهد کرد. رخدادها ظهور خواهند کرد تا هر آن چه عادت شده است فرو بپاشد.
سرمایه داری تنها به منافع مالی فرا دستان می اندیشد و صحبت از حقوق بشر یک میان پرده تزئینی در کنار نمایش حقیقی است که یغماگری بی پرده را پنهان می کند. حمایت از فرودستان و شهروندان که آزادی در کامل ترین شکل اش را می خواهند از دار ودسته هایی که تنها به غارت می اندیشند بر نمی آید. شوهای پرخریدار رئیس جمهوری افراطی فرانسه و در کنار دارو دسته مافیایی نخست وزیر ایتالیا و شعبده بازی های اوباما به زودی به پایان خواهد رسید و مردم با سرمداران بی پرده رو در رو خواهند ایستاد تا تاریخ را آنانی بسازند که چیزی جز زنجیرهایش برای از دست دادن ندارند. آمار بیکاران در انگلیس و امریکا که سیر صعودی دارد بزودی بعد از سیلاب رکود و امواج سرکش تورم مردم خواب زده را بیدار خواهد کرد و مردم در همه کشورها تنها همدیگر را خواهند داشت که رهایی از همه زنجیرها را دست در دست هم جشن بگیرند.
بحرانهای مالی انقلاب در آگاهی را سبب خواهد شد و این بیداری٬ سخنگویان خود را در نخبگانی خواهد یافت که برای نظم جهانی گلو پاره نمی کنند و اگر صدایی دارند متعلق به زجر کشیدگان است و بس. نظم را تنها می توان حفظ کرد٬ ولی بی نظمی که خواهان رهایی است از جانها برمی خیزد و جهان را پر از روشنایی می کند و نظمی را بشارت می دهد که در آن آدمی هم آزاد است و هم سیر.
"اکبر هاشمی رفسنجانی " یک معضل بزرگ در فضای سیاسی کشور محسوب می شود.معضلی که به سادگی حل نخواهد شد و تنها در آینده نسل های بعدی دور وجدان کاملی نسبت به این چهره خواهند یافت. شاید در صد سال اخیر هیچ سیاستمداری را نتوان یافت که اینهمه فضای مبهم گرداگردش را گرفته باشد و همه بپندارند اوست که بسیاری از رویدادها را می سازد و با دستهای توانایی که دارد به هر کاری می تواند بکند. احمدی نژاد در انتخابات می پنداشت و شاید هم هنوز می پندارد که رقیب اصلی کسی جز رئیس مجلس خبرگان نبود. هم جناح چپ و هم جناح راست در اوج قدرت شان کوشیدند جایگاه این مرد را تضعیف کنند ولی هر بار که همه می پندارند کارش تمام شده است مثل مرغ ققنوس از خاکستر خویش دوباره زاده می شود. ٬
هم سخن گفتن اش موج می سازد و هم سکوت اش. هم حضورش می تواند مسئله ساز باشد و هم غیبت اش. در حالی که در دو انتخابات مجلس ششم و ریاست جمهوری نتوانست راه به موفقیت بکشد در انتخابات خبرگان آرای شگفت انگیزی می یابد. در آستانه انتخابات حمله احمدی نژاد به اعضای خانواده اش صورت بندی سیاسی را در کشور به طور کامل تغییر داد و هم نامه ای که بعد از آن منتشر کرد بسیاری را در بهت و حیرت فرو برد. بعد از انتخابات و رویدادهایی که شکل گرفتند سکوت اش راه به شایعات بیشمار داد. شایعاتی که پر از بیم و امید بودند . در حالی که رادیکالها همه جریانها و جناح ها مخالفت با رئیس مجمع تشخیص مصلحت را تبدیل به یک فضیلت کرده اند وقتی بعنوان امام جمعه تهران بناست خطبه بخواند همه خود را در آستانه بیم و امید می بینند . چه خواهد گفت. هر موضع گیری اش می تواند توازان قدرت را تغییر دهد. چرا سخنانی که بر زبان می آورد اینهمه مهم است. باید به این پرسش پاسخی یافت . اما این کار آسانی نیست و مشکل اصلی آنست که هر روشنگری در این مورد خود یک اقدام سیاسی است که می تواند به نفع این و آن و یا به ضررآن و این شود و به این دلیل می هراسد وارد این وادی شود.
روز جمعه نماز جمعه وحدت در عین کثرت را به تماشا خواهد گذاشت .هم هواداران موسوی و هم هواداران احمدی نژاد پشت سر او نماز خواهند خواند.برانگیختن این وحدت تنها از شخصیتی چون هاشمی بر می آید. اما در این بازی مساوی وجود ندارد . یعنی در فضای سیاسی دیگر وسط ایستادن معنایی ندارد. بی تردید امام جمعه موقت تهران نمی تواند از احمدی نژاد حمایت کند٬ چرا که اگر این چنین کند به همه حرفهای که علیه اش توسط رئیس نظام اجرایی کشور و هوادارانش گفته اند مهر تائید می زند و از انسان پیچیده و سیاستمدار چون او این کار را نمی توان انتظار داشت . شاید هم نتواند از جنبش سبز به گونه کامل حمایت کند. چرا که نمی خواهد خود را آنقدر از حاکمیت دور کند که تبدیل به اپوزیسیون کند. رفسنجانی خود را عین نظام می داند و نمی تواند به خود زنی روی بیاورد. پس چه خواهد کرد . بی تردید فضایی پیدا کرده است که اوج سیاستمداری خود را اثبات کند. البته در انتخاب خط مشی به میزان حضور هواداران دو جناح نگاه خواهد کرد. داشتن اکثریت یک سوی ماجرا انتخاب اش نشاندار خواهد کرد. به این دلیل هر دو جناح با همه قوا خواهند آمد.
سالها قبل در اوج بمباران تهران بعنوان رئیس مجلس با رسانه های داخلی و بین المللی در طبقه آخر مجلس شورای اسلامی مصاحبه می کرد. پشت سرش شیشه های تمام قد قرار داشت. در وسط این گفت و گو هفت موشک به سمت شهر شلیک شد. یک خبرنگار خارجی عکس گرفت و گفت آخرین عکس یادگاری. به پاهای رفسنجانی نگاه می کردم و به حرفهایش گوش می دادم .نه حرفش تغییر کرد و نه پاهایش لرزید .گویی اتفاقی نیفتده است . اقتدار سیاستمداران اش آنروز بسیاری از خبرنگاران را متعجب کرد. روز جمعه روز دشوارتری در پیش دارد . آیا بعد از نماز جمعه حس همان روز را خواهم داشت و یا نه . برای پاسخ به این پرسش حتما در نماز جمعه خواهم بود تا ضمن آنکه آینده سیاسی فرمانده کل نیروهای مسلح دوران جنگ را بدانم و دریابم آیا هنر سیاست معجزه ای در آستین دارد که مردم راضی از نماز جمعه باز گردند بدون آنکه رقبای سیاسی ناچار به هجوم تبلیغاتی گسترده شوند. عصر روز جمعه همه در این مورد سخن خواهیم گفت بدون ابهام و تردید
حمله به موسوی در روزنامه های دست راستی بی وقفه ادامه دارد و دمی از شدت آن کاسته نمی شود بلکه با عمیق تر شدن نارضایتی عمومی از روش ها و شیوه هایی که در برابر اعتراضات مردم به کار برده می شود شدت بیشتری هم می یابد. این حملات در نفس خود نباید اعتراض کسی را بر انگیزد چر ا که این رسانه ها حضور بی وقفه نام و یاد نامزدجنبش سبز پوش را در سطح افکار عمومی حفظ می کند و این اقدام در غیاب رسانه های مستقل و تاثیر گذار به نفع مطالبات بر زمین مانده معترضان تمام خواهد شد ٬ولی قصد صاحب این قلم از نوشتن این وجیزه اشاره به موضوع دیگری است که نقش بسیار مهمی در تحولات جامعه ایفا می کند ولی کسی در مورد آن سخن نمی گوید.
تحولات بعد از انتخابات نکته دقیقی را اثبات کرد آنهم ضعف حرفه ای رسانه های حامی دولت است . آنها با وجود داشتن رسانه های پر مخاطب حتی چنددهم یک درصد هم نتوانستند مخاطبان خود را که نسبت به نتیجه انتخابات را قانع کنند که هیچ تقلبی اتفاق نیفتاده است بلکه با روش های نارکارآمد این نارضایتی را عمیق ترهم کردند. می توان تصور کرد راهبرد آنها قانع کردن مخالفان نبود بلکه حفظ روحیه موافقان دولت بود. حتی در این مورد هم نمی توان نمره قابل قبولی به این رسانه ها داد. چرا که حتی آن موافقان هم به دلیل جذاب نبودن پیامهای ارسال شده ترجیح دادند منابع اعتقادی خود را در بحث های چهره به چهره تقویت کنند. در یک قضاوت حرفه ای از نظر من و بسیاری دیگر مهم نیست که رسانه ای چه هدفی را برای خود بر می گزیند بلکه مهم تکنیک ها و روش هایی است که در محقق کردن این اهداف به کار برده می شود.
تاثیر گذاری روانی از طریق خبرسازی فوت و فن خاص خود را دارد که اگر رعایت نشود می تواند بهداشت روانی مخاطب راحتی اگر با روزنامه هم موضع باشد به مخاطره بیاندازد. بسیاری از این خبرسازی ها نه تنها از نظر علم ارتباطات دارای مشکل بودند بلکه از نظر تکنیکی و نگارشی ضعف های جدی داشتند که با خواندن و شنیدن آنها مخاطب دچار سرگیجه در تاویل متون خبری می شد و نمی توانست صحت آنها بپذیرد. بنظر می رسد این رسانه ها حتی از نیروهای با تجربه و قدیمی خود نیز بهره لازم را نمی برند و کار را به تازه واردهایی سپرده اند که بدون درس آموزی و شاگردی کردن در راس این رسانه ها قرار گرفته اند . بنظرمی رسد اگر این رسانه ها قادر بودند حرفه ای تر عمل کنند شاید نیازی نبود بسیاری از اتفاقات ناخوشایند که کلیت جناح راست را در افکار عمومی مسئله دار رخ نمی داد. تا زمانی که این رسانه ها با وجود امکانات فراوان و منابع هنگفت حرفه ای نشوند نظم موجود سیاسی نخواهد توانست با آرامش حدی از آزادی بیان را در نیروهای رقیب تاب آورد. مشکلی که بخاطر انحصار طلبی ها موجود قابل حل نیست. چرا که در این رسانه ها جوانان خوش ذوق و کارآمدی وجود دارند که خیلی بهتر می توانند اطلاع رسانی کنند ولی راه آنها به مراکز تصمیم گیری و تاثیر گذاری مسدود است. تا این خلا برطرف نشود اوضاع همین خواهد بود که آثارش را می بینید.
جهان از تعطیلاتی که به شدت طولانی شد به خانه باز می گردد تا در خماری پایان بدمستی های مداوم در یابد٬ دیگر اقامتگاه مالوف اش امن و امان نیست و خوشباشی ها به پایان رسیده و روزهای تیره و تار در راه است. بحران مالی که از مراکز اقتصادی امریکا شروع شد با سرعت نور همه جهان را در می نورد و چشمهای بسیاری را به روی حقایق تلخ باز می کند. این چشمها در روشنایی این نور مشاهده خواهند کرد گرسنه ها در حالی که گروه های زیادی به جمع شان خواهند پیوست٬ گرسنه تر خواهند شد و بی خانمانان فضای لوکس و شیشه ای نظام سرمایه داری را بد منظره خواهند کرد. منظره ای که در دل خود پنجره های زیادی به روی رفتارهای رهایی بخش باز خواهد کرد. تجربه تاریخی نشان می دهد وقتی بحران سرمایه داری به اوج می رسد آنها که در این نظام تازه واردند و یا در حاشیه آن زندگی می کنند قبل از همه ترجمه عملی بحرانهای مالی را در تلاطمات خونین اجتماعی و اقتصادی مشاهده خواهند کرد.
وقتی در سالهای ابتدایی قرن بیستم٬ جنگ جهانی اول ثمره فوری بحران اقتصادی را به تماشا گذاشت این انقلاب روسیه بود که پاسخی فوری به این بحران داد. انقلابی که در نهایت دو سوم جهان را فتح کرد٬ فتحی که در نهایت نتیجه بخش نبود و در رعب استالینی و جانشینانش از هم گسست و فروپاشید. چین هر چند در ظاهر به این انقلاب وفادار ماند٬ بدترین نوع ستم طبقاتی را به اسم کمونیسم ولی با محتوای منطق کور بازار بر جمعیت انبوه چین تحمیل کرد و امروز شورش و ضد شورشی که در این کشور در گرفته است و به کشتار معترضان انجامیده٬ سرآغازی باید تلقی شود که هم پوسته کمونیستی این کشور و هم محتوای کاپیتالیستی آنرا می تواند بترکاند و از هم بگسلد. ساختارهای بشدت سرمایه زده این کشور وقتی در یک استبداد بی گذشت قرار می گیرد٬ راه به شکاف هایی می دهد که دیر و یا زود چون گسل های فعال، زلزله های زیادی بر خواهد انگیخت.
سفر اوباما به شوروی و پیامهای آشتی جویانه اش به همه رقبا و دشمنان سابق اش٬ پیش از آنکه حاصل تغییر چهره های تصمیم گیران در امریکا باشد٬ ثمره این واقعیت روشن است که بزودی نظام سرمایه داری با دشمنان واقعی اش باید بی پرده روبرو شود٬ یعنی همه تهیدستانی که جز فقرشان چیزی برای از دست دادن ندارند. باید دشمنان کاذب دیروز را به دوستان بدل کرد تا در مبارزه مشترکی که در پیش دارند هم دل و هم جهت به سرکوب خیزش های توده ای بپردازند که خیلی زود از چین به روسیه و از روسیه به حلقه های ضعیف تر هم پیمانان نظام سرمایه داری گسترش خواهد یافت. آنهایی که می پندارند نظام سرمایه داری به اسم حقوق بشر به دفاع از خیزش های رهایي بخش - مثل خیزش مسلمانان چین - می پردازد٬ خیلی زود دچار سرخوردگی خواهند شد. چرا که این نظام جز به حفظ خود و غارت جهان نمی اندیشد.
آنها که اقتصاد را می شناسند مي دانند امریکا از طریق مالیات پنهانی که از همه کشورها می گیرد به مصرف لجام گسیخته اش ادامه می دهد و چین با داشتن میلیاردها دلار بعنوان ذخایر ارزی و خرید بسته های وام هایی که خریداران امریکایی دریافت کرده بودند و ديگر توان بازپرداخت آنها را ندارند، اینک در آستانه یک فاجعه اقتصادی ایستاده است و اگر بخواهد این ذخایر را تغییر دهد تا استفاده واقعی از آنها بکند٬ نظم جهانی سرمایه را دچار فروپاشی خواهد کرد و این چیزی نیست که میلیاردر های چینی حتی اگر بخواهند بتوانند انجام دهند و به این دلیل این توده های چینی اند که باید بهای این عدم توانایی را بپردازند. در آينده نه چندان دور بحرانها در شکافهای قومی و بعد طبقاتی فعال خواهد شد. آنهایی که بر آنند از این خیزشها حمایت کنند بجای چشم دوختن به دستهای حمایت گر مسببان واقعی این قیامها٬ مبانی تئوریک این قیام ها را شکل دهند چرا که خود توده ها می دانند چگونه راه تاریخ را بگشایند و با بهره گیری از تجارب تاریخی شان به آنچه می خواهند برسند. این تقدیر را کسانی خواهند ساخت که به خود تکیه کنند آن هم با تئوري هاي به روز شده كه فقر و استبداد را توامان به ديار فراموشي تبعيد كنند.
طغیان علیه اخلاق نه مقدمه نیست انگاری، که غایت آن است. با فروپاشی معیارهایی که زندگی اخلاقی را ممکن می کنند هر کاری مجاز می شود و حتی کشتن و کشته شدن نیز خريدار مي يابد و ديگر اين زندگي نيست كه همه را به خود فرامي خواند بلكه مرگ ندا در مي دهد در آغوشم آرام بگيريد. شورش علیه اخلاق چون بیماری واگیر به سرعت بسط می یابد و همه جانها را می رباید.با این طغیان سیاست ورزی در کشور به حاشیه می رود و خشم و خشونت میدان را از آن خود مي كند و عقل خاموشي مي گيرد و جاي خود را به جنون مي دهد. در اين شرايط هيچكس رفتارش را محاسبه نمي كند تا دست به عمل بزند. عمل في نفسه ارزشمنديش را به رخ مي كشد . بجاي آنكه آدميان حوادث را شكل دهند ٬رويداد ها فرمان امور را به دست مي گيرند و به جاهاي خطرناك مي برند آدميان را. هيچكس ترس را تجربه نمي كند و بي باكي جنون زده هر آنچه سفت و مستحكم بود نرم مي كند تا شاكله هاي قوام دهنده جامعه ديگر نتوانند در برابر موج تخريب و ويراني ايستادگي كنند.
وقتي عقل از سنجش و راه دادن به تدبير باز مي ماند نه ديروز و نه فردا به چشم نمي آيند و هركس مي خواهد از مسابقه انكار آن ديگري عقب نماند و مهر پيروزيش را در حال بزند. چه خواهد شد براي هيچكس مهم نيست. جنبش و ضد جنبش بي سر مي شود و تن هاي سر بريده آنقدر مي دوند تا از پا بيفتند . در اين شرايط همه بازيگران چه موافق و چه مخالف با رفتارهايشان قانون٬عرف و عادات ديرپا را بي اعتبار مي كنند و زندگي تبديل به انديشيدن و تصميم گيري هاي مداوم مي شود. هر تصميمي همه زندگي را به قمار مي گذارد و اين چنين است كه اضطراب و افسردگي دامنه مي گيرد و افراد ترجيح مي دهند نيانديشند و يكبار براي هميشه تصميم بگيرند و راحتترين كار انتخاب مرگ است چرا كه آدمي را از شر زندگي مي رهاند .
صاحب اين قلم شب تا صبح و صبح تا شب مي انديشد تا راه حلي كشف كند كه آخرين نخي كه رقبا را به هم وصل مي كند را بيابد تا از طريق شناساندن آن نوري بر تاريكي بتاباند ولي اين نخ را نمي يابد. وقتي نخي هم يافت شود بسرعت توسط به جان رسيدگان دو طرف بازي قطع مي شود . اگر اين وضع ادامه يابد رويدادهاي غير منتظره تبديل به عادت مي شود و عادت شده ها را هيچ نيرويي نمي تواند پس بزند. سالها صاحب اين قلم هشدار داد نگذاريد بازي سياست تبديل به بازي مرگ و زندگي شود . هشدار داد همه چيز را خواستن، باعث مي شود همه چيز از دست برود و فضاي چند صدايي به فضاي تك صدايي مبدل شود. يعني حتي مخالفان يك حرف را مي زنند ولي عليه هم٬يعني مرگ آن ديگري را خواستن .اما شد آن چيزي كه نبايد مي شد. امروز طغيان عليه اخلاق در مدار كامل خود قرار گرفته است و آنهايي كه مي خواهند همه چيز را مشمول زمان كنند تا زخم ها خود بخود التيام يابد از ياد مي برند زخم ها مي توانند عفوني شوند و كليت اندام زندگي را بيمار كنند. هر كاري كه مي توان انجام داد همين امروز بايد محقق اش كرد . فردا بسيار دير است . امروز ديگر سرنوشت يك انتخابات در ميان نيست بلكه بقاي ملي در مخاطره قرار گرفته است. آيا كسي اين هشدار را خواهد شنيد. نمي دانم . ولي اين را مي دانم با نگفتن مشكلي خودبخود حل نمي گردد.
غروب جمعه از خانه زدیم بیرون تا "درباره الی "را ببینیم. بسیار درباره این فیلم شنیده بودم. وقتی از سینما بیرون زدیم این حس در من شکل گرفت چقدر زود همه چیز تغییر کرد. فیلم در زمان خودش - چقدر این جمله عجیب است - اثری هوشمندانه از انحطاط بخش میانی جامعه است که در فضای سرخوشانه گرفتار یک حادثه غیر مترقبه می شود و ناگهان از نظر فکری٬ اخلاقی و اتخاذ تدبیر از هم فرو می پاشد و نمي داند چگونه نظم از دست رفته را بازيابد. اين انحطاط بجاي يافتن مفري در جهان بي مفر به جدال با خود مي پردازد و دست آخر آخرين مقاومت اخلاقي اش را با دروغ از دست مي دهد. اما در رويدادهاي اخير اين بخش به خودآگاهي سطح بالايي دست يافته است. مي داند جهان را تنها با تغيير خود و مشاركت فعال در امور و نهراسيدن از سختي ها مي توان بسامان كرد.
فيلم خود آگاهي بلاواسطه اي از آنچه بوده ايم و آنچه شده ايم بدست مي دهد. خود را در آئينه اين فيلم مي يابيم و از خود مي پرسيم اين انحطاط حاصل كدام مولفه ها و رويكردها بوده است. چرا از خود آگاهي تن مي زديم و اخلاق موضوعيت خود را در غريزه بقا ازدست مي داد. پديدار شناسي روح ايراني راز و رمز هاي عجيبي دارد. سالها به درون عقب مي كشد و ناگهان با يك بهانه زنده بودن و جسارت اش را به تماشا مي گذارد. فيلم آنچنان گرفتار پيشبرد ماجراست كه به خود فرصت نمي دهد تا به اعماق رسوخ كند و به چراهايي بپردازد كه يك حادثه را امكانپذير مي كند. فيلم در سطح تعريف ماجرا آنچنان ماهرانه شكل مي گيرد كه مخاطب از ياد مي برد آدمهاي فيلم خون و پوست لازم را ندارند و ريشه هايشان را در زندگي جمعي باز نمي يابند. حتي آنها نمي توانند تبديل به امر نمادين شود كه ما بتوانيم در ديالكتيك ذهني كه با نقش آفرينان ماجرا بر قرار مي كنيم از پراكندگي به انسجام و از جز به كل راه بكشيم.
فيلم اگر از تعدد شخصيت هايش مي كاست و به درام عمق بيشتري مي بخشد فيلمي ماندگار مي شد و امروز اين چنين كهنه به نظر نمي رسيد. فيلم از نظر صاحب اين قلم از ماجراي غرق شدن پسر بچه آغاز مي شود و اگر صحنه هاي معرفي كاراكترها اين چنين سر دستي انجام نمي شد و ما از طريق گفتارهاي وحشت زده آدمها به ديروز آنها پي مي برديم الي مي توانست نماد يك قرباني در يك جامعه بشدت من زده باشد ولي چون ما الي را مشاهده مي كنيم و از او هيچ نمي يابيم كه ما را از نظر حسي و فكري به اين كاراكتر نزديك كند٬ كليت فيلم تاثير گذاريش را براي ما از دست مي دهد. اما ارزشهاي فيلم از نظر تكنيكي بسيار قابل توجه است٬ صحنه نجات كودك و هرج و مرجي كه در فضا موج مي زند بخوبي فروماندگي كاراكترها را بازتاب مي دهد. فيلمبرداري٬ تدوين و بازيها همه يكدست و ماهرانه انجام مي شود. " درباره الي " نشان مي دهد كاركردان فيلم به كار خود كاملا تسلط دارد. حوادث اخير اگر بتواند تاثيرات لازم را در او برجا بگذارد بي ترديد در اثر بعدي ما شاهد خواهيم بود كه يك فيلم خوش ساخت به عمق لازم هم دست مي يابد. عمقي كه ماندگاري هر اثر را تضمين مي كند.
در راه برگشت به خانه به طور اتفاقي " بهزاد فراهاني " را مي بينم كه سينما و تئاتر كشور هنوز نسبت به آنچه كرده اداي دين نكرده است. شوخ طبعي اش نشان مي دهد هنوز تاثير گذار و با روحيه مانده و نامرادي ها تاثيري در او نگذاشته و همچنان آماده ايفاي نقش خود بوده و خواهد بود. گپ و گفتي هم با " تاجبخش فنائيان " مي زنيم كه نمايش مرغ مينايش روي صحنه است. به ياد همه نقدها و مصاحبه هايي مي افتم كه در دهه شصت قلمي كرده ام. كساني كه در آن روزگار در آغاز راه بودند و امروز براي خود نامي پيدا كرده اند. خاطرات را با هم مرور مي كنيم و از خود مي پرسم آيا نسل جوان معرفي كننده دارد؟ " سرهنگي " و " ابراهيميان " را مي بينيم و همصحبتي با آنها تلخي ها را از دل مي زدايد. به خانه باز مي گرديم و تا ساعتي در باره فيلم درباره الي گپ مي زنيم. ديدن اين فيلم را به همه توصيه مي كنم.
هیجده تیر از آن روزهایی است که نه می توان فراموش اش کرد و نه می توان نادیده اش گرفت. اتفاقی که در آن زمان رخ داد هم بسیار تلخ و هم بسیار تاثیر گذار بود. بسیاری می خواهند رویدادهای کنونی را با آن رویداد مقایسه کنند و نتیجه گیری دلخواه خود را بدست آوردند. این دو رویداد نه در مقایسه و نه در میزان تاثیر گذاری٬ همپوشانی لازم را ندارند و اگر در آن روز یک حادثه تلخ وجدان را جریحه دار کرد و مردم تنها خواهان مجازات آمران این رویداد هولناک بودند ولی رویدادهای کنونی هم جنبه سلبی دارد و هم ایجابی و هم لایه های عمیق تر جامعه را در برمی گیرد. ولی اگر قرار بر این شبیه سازی باشد باید بعضی ها از تفاوت های آن روز با امروز را مورد مداقه قرار داد.
مهمترین نکته ای که نباید از آن غافل ماند در آن روزگار رئیس جمهوری محمد خاتمی بود که معترضان لااقل در آن زمان به او اعتماد کامل داشتند. بعد از پیام تلویزیونی خاتمی موج اعتراضات خاتمه یافت٬ چرا که بسیاری معتقد بودند حتما دولت پیگیر حل مسئله خواهد شد. اطمینانی که در نهایت حاصلی نداشت ولی در آن زمان کارایی لازم را از خود بروز داد. در آن زمان فعالان سیاسی اصلاح طلب و اپوزیسیون قانونی٬ در صدد آرام کردن شرایط بودن ولی امروز فضایی فراهم شده است که نه تنها امکان عمل از این نیروها گرفته شده است بلکه آنها گرفتار شرایطی شده اند که توان دفاع از خود را نیز ندارند و دولت لااقل در بین معترضان از محبوبیتی سود نمی جوید تا موضع گیری سیاسی اش آرامبخش باشد.
امروز جناح چپ به مفهوم تاریخی آن٬ خود را در معرض حذف کامل می بیند. تکنوکراتها نیز می دانند اگر وضع این چنین ادامه یابد به طور کامل نفوذ خود را از دست خواهند داد و حتی محافظه کاران سنتی می دانند با حذف رقیب شان آنها نیز به حاشیه رانده خواهند شد. این شرایط وضعیت را حاد و بحرانی می کند. وقتی خبر بازداشت عرب سرخی را شنیدم٬ یاد خاطره ای افتادم که در توصیف شرایط بسیار می تواند گویا باشد. روزی برای تشکیل انجمن صنفی روزنامه نگاران از من نیز دعوت شده بود - انجمنی که هیچگاه عضو رسمی آن نشدم - درآن نشست علی ربیعی که در آن دوران مسئولیت دبیرخانه شورای امنیت ملی رابر عهده داشت تعریف کرد٬ وقتی می خواست در سپاه استخدام شود توسط عرب سرخی گزینش شد. امروز کسانی راهی زندان شده اند که در تشکیل و تثبیت بسیاری از نهادهای انقلابی و امنیتی نقش درجه اولی داشتند.
بنظر می رسد در کنار رویدادهای اخیر حذف یک جناح و احزابی که به گونه دیگری می اندیشند خود به تنهایی تاثیرات پر دامنه برجا می گذارد٬ وقتی یک جناح بجای آرام کردن٬ خود نیز در معرض تهدید قرار می گیرد پس ما با یک وضع بغرنج روبرو هستیم. در بیست و سه تیر ده سال قبل در همایش خیابانی که بنا بود از نظام دفاع شود٬ حسن روحانی بسیار تند علیه معترضان سخن گفت و وی امروز در سکوت مطلق فرو رفته است. بنظر می رسد قبل از آنکه برای نارضایتی مردم فکری شود باید جناح های درون نظام به این باور برسند که حذف درونی شیوه درستی در مواجهه با بحرانهای درون و بیرون مرزی نیست و اگر بنا بر آن شود همه حذفها و دست یابی به هدفها به یکباره صورت بگیرد تردیدی نباید داشت که با آینده مخاطره آمیزی روبرو خواهیم بود. آینده ای که با روش های کنونی بهتر نخواهد شد. امیدوارم سیل حوادث چراغ عقل را یکبار دیگر روشن کند و همه جناحهای حاکم دست به دست هم دهند تا خواست مردم را در اسرع وقت تحقق بخشند. هیچ راه دیگری غیر از این وجود ندارد!
ذهن ها از خیابانها به خانه برگشته اند تا در آرامشی که به خود می دهند در یابند در پس اینهمه هیجان و اضطراب و بیم و امید چه اتفاقی افتاده است٬بادهایی که در سطح شهرها وزیدن گرفتتند در ذهن ها تبدیل به طوفان شدند.طوفانی که همه عادت ها را در هم می ریزند و هر چیز که تا کنون آشنا بودند بیگانه می کنند.مفاهیمی که در خیابانها از ذهن ها به پرواز درآمدند به خانه باز می گردند تا گوشت و جان پیدا کنند.سکوتی که امروز در همه جا نشانه هایی از خود بروز می دهد حجابی است بر کلنجارهای سهمگین در ناخودآگاه . مفاهیم تبدیل به پرسش می شوند و پاسخ های تا کنون قانع کننده سترونی شان را از همان آغاز به رخ می کشند و هیچ چیز هراسناک تر از نبود پاسخ نیست. اماپاسخ ها اختراع خواهند شد و بن بست ها فرو می ریزند. تنهاباید به خود و جامعه فرصت داد. یکبار دیگر تاریخ معرکه گرفته است و می خواهد مسیری دگرگونه بیابد و ما را به بازی فرا می خواند و ما به این بازی با صبوری و آهسته و بدون خشم پاسخ بله می گوئیم .بدون شتاب چراکه هیچ تعجیلی در کار نیست.
دیالکتیک ذهن و عین از رخوت و خواب زدگی برخاسته است تا هم واقعیت را به گونه دیگر بشناسد و هم به جای تفسیر واقعیت آنرا تغییر دهد.اصلاحات رخت سازش و مصلحت اندیشی از تن بیرون می کند و از دیوانسالاری فرسوده فاصله می گیرد تا انقلابی در ذهن ها در بیفکندو لباس اقتدار و روشنگری بر تن کند.مرزهای خودساخته فرو می ریزند آنهم به دست کسانی که پیش از دیگران به این مرزها نیازداشتند.آنها دارند بدست خود اصلاح طلب محافظه کار را شجاعت می آموزند و آنهم شجاعتی با چشمهای باز و هوشیار٬آنها را وطن مولوف شان تبعید می کنند تا دربدری بیاموزد آنها را که باید خانه دگر بنا کنند. این انقلاب اصلاح طلبان درهسته داغ قدرت اتفاق نمی افتد بلکه در جان مردم شعله ور می شود. امروز همه می دانند با گرفتن مسئولیت و خزیدن در لایه پنهان و آشکار قدرت نمی توان چیزی را تغییر داد. امروزبجای قدرت اصلاح طلبان مجبورند با مردم حرف بزنند .نماینده مطالبات خاموش و بر زمین مانده آنها شوند. سختی ها این نمایندگی را تاب بیاورند و باور کنند نمی توان هیچ چیز را دگر کرد مگر با تغییر خود.
سوی دیگر ماجرا امید برانگیزتر است.قدرت یکپارچه باید درباره عملکرد خود پاسخگو باشد. دیگر هیچ بهانه ای برای ناکارآمدی ها و نابلدی ها پذیرفتنی نیست . دیگر نیازی نیست نخبگان را از حاشیه قدرت برانید خود آنها به اعماق جامعه باز خواهند گشت .دیگر نقدها همراهانه نخواهد بود بلکه پرسشگرانه طرح خواهند شد و پاسخ خواهند طلبید. آنها با صراحت خواهند گفت :وقتی همه قدرت را در اختیار دارید و هیچکس را به حریم تان راه نمی دهید باید در برابر ضعف ها و عفب ماندگی ها به تنهایی جوابگو باشید. هر شعاری می دهید هزاران گوش خواهد شنید و خیلی زود هزاران دهان صریح و شفاف خواهند پرسید پس چه شد. روزهای دشوار در پیش دارید و باید تصمیم های بزرگ اقتصادی بگیرید. باید واردات را کاهش دهید ٬باید قیمتها را واقعی و دستمزدها را غیر واقعی تر کنید.باید مطلبات بسیاری را پاسخگو باشید ،مجبورید از سلبیت به ایجابیت گذر کنید.فرصت زیادی در اختیار ندارید.باید بگوئید با فساد،رانت خواری و شکاف های حاد طبقاتی چه خواهید کرد. همه اینها را در غیاب حضور همدلانه نخبگان خواهید کرد و آنروز در خواهید یافت چقدر تنهایی سخت و دشوار است.تا آنروز ما وضعیت را مدام در میز تشریح خواهیم گذاشت و با نقد فعال نشان تان خواهیم داد در غیاب نخبگان چه محصولی توانستید بدست آوردید واز این به بعد درو خواهید کرد.تا آنروز
گرد و غبار تهران و بسیاری از شهرها و روستاها را به حالت خفگی کشانده است و فریاد های داریم خفه می شویم پاسخی نمی یابد. چون در این شرایط کاری هم از کسی بر نمی آید .امنیت بهداشتی مردم سالهاست در خطر است ولی هیچکس در همین مدت هیچ کاری هم نمی کند ٬سالهاست دربرابر آلودگی هوا تنها کاری که می کنیم تعطیلی شهرهاست بدون آنکه محاسبه کنیم این تعطیلات به هرجال برای حفظ سلامت مردم ضروری چه عواقب سنگینی بر اقتصاد نیمه جان کشور دارد.
اگر مسایل را به موقع بشناسیم و برای حل آنها تدابیر لازم را اتخاذ کنیم لازم نخواهد بود برای حفاظت از جان مردم زندگی جمعی را تعطیل کنیم .همه قرائن نشان می دهد گردو غباری که ایران را فراگرفته است با کمی دور اندیشی و بهادادن به کارشناسان و نخبگان می توانست در مبناکنترل شود.در زمانه ای که این ادعا طرح می شود که برای مشکلات پیچیده جهانی راه حل داریم چرا برای مسایل ساده ملی و منطقه ای از این راه حلها بهره نمی گیریم.
متاسفانه به دلیل نبود نهادهای تخصصیی قوی و تاثیر گذار این مشکلات بموقع شناسایی و راه حلی با کم ترین هزینه طراحی و محقق نمی شود.ضعف جامعه مدنی دولت را نیز بناچار ضعیف و نا کارآمد می کنیم . اگر خواهان زندگی بسامان تری هستیم باید معادل دولت و مردم را با قوی کردن نهادهای تخصصی غیر دولتی متوازن تر سازیم و در غیر این صورت مشکلات نه تنها بهبود نمی یابند بلکه همه چیز هر روز بدتر ازقبل می شود.
تهران را گردوغبار در آغوش گرفته و نفس کشیدن به راحتی ممکن نیست. چشم جز غبار نمی بیند. چه شده است ما را. چرا هوا این چنین دل چرکین می نگرد آدمهارا.از بالکن کوچکم می گریزم و در را به خود می بندم. کویر خود را به شهر رسانده است . دریا بارانش را نمی فرستد برای ما. این چنین تنها و غمگین مانده ایم. محصور در چهار دیواری ها.روبروی آئینه می ایستم ٬تماشا می کنم غبار زمان را در صورتم٬در موهایم٬در پیری که لبخند می زند٬لبخندی تلخ.چه لبخند تلخی.ذهن به هیچ چیز راه نمی دهد.
سپهری در من می خواند:"آفتاب است و بیابان چه فراغ!/نیست در آن نه گیاه و نه درخت /غیر آوای غرابان٬دیگر/بسته هر بانگی از این وادی رخت/درپس پرده ای ازگرد و غبار/نقطه ای لرزد ازدور سیاه :/چشم اگر پیش رود ٬می بیند/آدمی هست که می پوید راه./تنش از خستگی افتاده زکار ./بر سر ورویش بنشسته غبار./شده ازتشنگی اش خشک گلو./پای عریانش مجروع زخار/هر قدم پیش رود٬پای افق/چشم او بیند دریای آب./اندکی راه چو می پیماید/می کند فکر که می بیند خواب" .
اما من پر از امیدم .روز تولد امام اول مان است. مادرم تعریف می کرد کودک بودی و سخت مریض. برای خوردن لقمه نانی هم نمی توانستی برخیزی . وقتی یک یا علی یا مدد می گفتی بلند می شدی. پدرم می گفت نام علی(ع) را که برزبان بیاوری پهلوان می شوی . راست می گفت. علی تجسم عدالت٬شجاعت ٬فرزانگی ٬مهرورزی بر ضعیفان و همه آنچه آدمی را کامل و نمونه می کنداست. با نام بزرگش آدمی مفری می یابددر جهان بی مفر٬یا یاد اوست پهلوان می شوی وبر می خیزی تا دوباره بکوشی جهان از توحید و حق پرکنی ٬مرد می شوی و نشستن را برنمی تابی.یک علی مدد می گویم و برمی خیزم و زندگی را حس می کنم و امید را٬یا علی یا مدد و آسمان خیلی زود با این ندا آبی خواهد شد و بی غبار. دل به امید بدهیم و یاعلی یا مدد گویان فردا را بسازیم همانگونه که باید ساخت.
تهران را گردوغبار در آغوش گرفته و نفس کشیدن به راحتی ممکن نیست. چشم جز غبار نمی بیند. چه شده است ما را. چرا هوا این چنین دل چرکین می نگرد آدمهارا.از بالکن کوچکم می گریزم و در را به خود می بندم. کویر خود را به شهر رسانده است . دریا بارانش را نمی فرستد برای ما. این چنین تنها و غمگین مانده ایم. محصور در چهار دیواری ها.روبروی آئینه می ایستم ٬تماشا می کنم غبار زمان را در صورتم٬در موهایم٬در پیری که لبخند می زند٬لبخندی تلخ.چه لبخند تلخی.ذهن به هیچ چیز راه نمی دهد.
سپهری در من می خواند:"آفتاب است و بیابان چه فراغ!/نیست در آن نه گیاه و نه درخت /غیر آوای غرابان٬دیگر/بسته هر بانگی از این وادی رخت/درپس پرده ای ازگرد و غبار/نقطه ای لرزد ازدور سیاه :/چشم اگر پیش رود ٬می بیند/آدمی هست که می پوید راه./تنش از خستگی افتاده زکار ./بر سر ورویش بنشسته غبار./شده ازتشنگی اش خشک گلو./پای عریانش مجروع زخار/هر قدم پیش رود٬پای افق/چشم او بیند دریای آب./اندکی راه چو می پیماید/می کند فکر که می بیند خواب" .
اما من پر از امیدم .روز تولد امام اول مان است. مادرم تعریف می کرد کودک بودی و سخت مریض. برای خوردن لقمه نانی هم نمی توانستی برخیزی . وقتی یک یا علی یا مدد می گفتی بلند می شدی. پدرم می گفت نام علی(ع) را که برزبان بیاوری پهلوان می شوی . راست می گفت. علی تجسم عدالت٬شجاعت ٬فرزانگی ٬مهرورزی بر ضعیفان و همه آنچه آدمی را کامل و نمونه می کنداست. با نام بزرگش آدمی مفری می یابددر جهان بی مفر٬یا یاد اوست پهلوان می شوی وبر می خیزی تا دوباره بکوشی جهان از توحید و حق پرکنی ٬مرد می شوی و نشستن را برنمی تابی.یک علی مدد می گویم و برمی خیزم و زندگی را حس می کنم و امید را٬یا علی یا مدد و آسمان خیلی زود با این ندا آبی خواهد شد و بی غبار. دل به امید بدهیم و یاعلی یا مدد گویان فردا را بسازیم همانگونه که باید ساخت.
انسانها در دل رویدادها با کنش فعال٬ خود را خلق می کنند و تبدیل به سوژه خویش فرمان می شوند. برای دستیابی به این آفرینش حدی از آزادی لازمه زندگی فردی و جمعی است و هیچ مصلحتی نمی تواند این حد از آزادی را از آنها دریغ کند. بدون این آزادی انسان هویت خود را از کف می دهد و تبدیل به موجودی می شود که زیست انگلی دارد و همیشه در جوار مرگ از پیش اعلام شده می زید٬ به این دلیل انسانها همیشه به دنبال تکاپو و تاثیر گذاری در اطراف خودند. هیچ کس نمی تواند حداقلی از این تکاپو را انکار کند بدون آنکه در معرض مقاومتی قرار بگیرد که خون و جانش را از ذات آدمی می گیرد. هیچ عقل سلیمی نباید به خود اجازه دهد در حصر آزادی تا آنجایی یش برود که از بشر موجودی طغیانگر و در حقیقت ویرانگر بسازد.
تاریخ گواه روشنی از این حقیقت است٬ وقتی آزادی از حد معینی بیشر محدود شود این تمایل طبیعی در آدمیان برانگیخته می شود که آزادی تام و تمام را بخواهند و چون دستیابی به این آزادی امکانذیر نیست همه عرفها و عادات ثبات دهنده جامعه از هم می گسلند و جامعه در وضعیت بی قانونی٬ هراسی را تجربه می کند که در نهایت پایانی جز هرج و مرج و بی قانونی ندارد. از منظر دیگر برای اداره جامعه به حداقلی از خود انگیختگی و نقد فعال نیازمندیم و اگر جامعه را از این نقد فعال محروم سازیم٬ در حقیقت اداره امور را سالبه به انتفاع موضوع می کنیم. متاسفانه نشانه هایی در فضا موج می زند که بسیاری متاثر از فضای انتخابات و بعد از آن٬ بدنبال آنند که حداقل آزادی را هم محدود کنند. اتفاقی که اگر به موقع توسط عقل های سلیم کنترل نشود می تواند نزاع کنونی در جامعه را ماندگار کند و آن را در چرخه ای بیاندازد که میل طبیعی به فربه شدن دارد: چرخه ای ویرانگر و نابود کننده.
باید این نکته دقیق را از یاد نبرد هیچ جامعه کارکرد کامل ندارد و اصولا جوامع با هر میزان پیشرفت ماشین تولید نارضایتی اند و اگر این نارضایتی به موقع و در فرایندی مدیریت شده تخلیه نشود در تله ای به دام می افتد که مدام فشرده تر می شود و این فشردگی خصلت انفجاری می یابد. این فشردگی گسل های روانی ایجاد می کند که حتی خود افراد نمی دانند کی راه به انفجار خواهند داد. باید از این راه پرخطر اجتناب کرد. کسانی که در مسند تصمیم گیری اند باید بیاموزند که در برابر رویدادها خونسرد بمانند و حرفه ای تصمیم بگیرند و در عمل آنرا محقق کنند. آنها باید راز رویدادهای اخیر را شناسایی و برای ضعف های احتمالی تصمیم گیری کنند. بنظر می رسد عده ای نه تنها نمی خواهند این ضعف ها را بعنوان ضعف باز بشناسند٬ بلکه آنها را نقطه قوتی می یابند که باید قوی ترشان کرد و این قوی تر شدن معنایی جز محدود کردن آزادی در معنای حداقلی آن ندارد٬ اتفاقی که نه به سود امروز و فردای کشوراست و نه به سود کسانی که این راه را می پسندند. هنوز برای روشن نگاه داشتن چراغ عقل دیر نیست. نکند فرصت های محدود را مثل فرصت ها ی دیگر به دلیل راه دادن به هیجانات غیر لازم از دست بدهیم. آرزو می کنیم این چنین نشود.
آدمی همیشه در زندگی اش یک چشم به واقعیت دارد و چشم دیگر به آرمانهایش٬بسیاری بتدریج می آموزند که از آرمانها صرفنظر کنند و با واقعیت متصلب به سازش همه جانبه برسند٬ آنها در عمل به زندگي گياه وار و ياخته اي بسنده مي كنند و اراده براي تغيير را براي هميشه كنار مي گذارند و اگر تن به تغيير مي دهند بخاطر سيطره واقعيت تغيير يافته است كه بدون آنكه بخواهند با زمانه تطبيق شان مي دهند و در مقابل گروه ديگري وجود دارند كه آنقدر براي تبديل آرمان به واقعيت شتاب مي ورزند كه چشم واقع بين شان را از دست مي دهند و در نهايت با همه تلاش ها ٬ سخت كوشي ها و رفتارهاي راديكال واقعيت را دست نخورده باقي مي گذرند و در اين ميان تنها كساني برنده واقعي زندگي اند كه در ديالكتيك واقعيت و آرمان هميشه مي دانند چگونه واقعيت متصلب را نرم كنند و بدون توقف و شتاب با سرعتي قابل كنترل جهان را به رنگ خواستهايشان رنگ آميزي بكنند.اما مشكل اصلي در گردنه هاي خطرناك تاريخ يافتن همين نقطه بهينه است. نقطه اي كه در وضعيت بي تعادل سعي دارد خود را پنهان كند و يا به سادگي تن به آشكار شدن ندهد.
بايد به ياد داشته باشيم خود آگاهي حاصل برخورد با موانع جان سخت است و امروز بعد از انتخابات رياست جمهوري ما صورت بندي تازه قدرت روبروئيم كه هنوز به طور كامل خود را بإزنيافته است و همه بازيگران در جبهه هاي متفاوت دچار شوك رويدادي اند كه حاصل حركت خود جوش ناخود آگاه و خود آگاهي اراده شده مجموعه نيروهاي تاثير گذار در جامعه بود. اين شوك بخاطر عدم ثبات ذاتي كه دارد بسياري را گرفتار موج متناقض خوش بيني و بدبيني مي كند و همين وضع باعث مي شود يك سرگيجه طبيعي رخ بدهد وجامعه را دچار نوسانهاي زيادي سازد. نوسانهايي كه طول مي كشد تا به يك ثبات لازم برسد . مهمترين نكته اي كه وضعيت جديد را نشاندار مي كند نياز به فعاليت است كه در همه جانها تنيده شده است و اين نياز باعث مي شود آگاهي حساسيت مضاعف نسبت به دنياي تاكنون ملموس بيابد. آگاهي كه نمي خواهد جهان را همانگونه كه هست بذيرد. همين امر تنشي را بر مي انگيزد كه تا مدتها ساختارهاي قوام دهنده را دچار لرزش هاي تند و يا كند خواهد كرد.
قبل از هر چيز بايد بجاي برخورد رازورزانه با رويداد ها بكوشيم هر حادثه و تغييري را به صورت شفاف توضيح دهيم و از پيچيده و غامض كردن مسايل بپرهيزيم. واقعيت آنست واژه ها ي آشنا ديگر گوياي مسايلي نيستند كه در ذهن و واقعيت رخ مي دهند. بنظر مي رسد قبل از چيز بايد انقلابي در كاربرد زبان رخ دهد تا بتوان واقعيت را درك كرد. امروز بخش مياني جامعه بشدت حس مي كند كه بايد در امور جامعه مداخله مسئولانه داشته باشد. بايد راي و نظرش جدي گرفته شود و اگر بستر قانونمند و مديريت شده براي اين خواسته طراحي و محقق نشود اين ميل به ناخودآگاه پس مي نشيند. در آنجا فربه و مهار ناپذير مي گردد و بعد بصورت رفتارهاي غير قابل پيش بيني ظهور و بروز مي يابد.اين رفتار شايد در شكل بيروني خود قابل رام شدن باشد ولي در شكل دروني اش هرگز تن به مهار نمي دهد و براي هميشه حضور خود را در رفتارهاي نهان و آشكار به رخ مي كشد و از اين طريق قابليت نهادها را براي تحقق وظايف محوله را ضعيف و ابتر مي كند و همين ضعف در نهايت به فربه شدن بيشتر نارضايتي ها مي شود و مطالبات را دست نيافتني تر مي كند.
بخش مياني بصورت طبيعي هم در فرودستان و هم در فرادستان تاثير گذاري شگرفي دارد و به اين دليل درنهايت همه جامعه را با خود هم داستان مي كند. چند ماه آينده در سرنوشت كشور نقش بسزايي دارد آيا حكومت خواهد توانست ترديدها و خواست هاي اين گروه را به مجاري قانونمند بكشاند و يا اينكه ترجيج خواهد داد آنها را ديده بگيرد و يا طرد كند. در هر دو حال جامعه سرنوشت متفاوتي خواهد يافت.در حالت اول ما به توسعه پايدار دست خواهيم يافت و در حالت دوم پس لرزه هاي ناخواسته سرنوشت ناپذيرفتني را روبروي جامعه قرار خواهد داد.بايد ديد بعد از گذر از شوك انتخابات و رويدادهاي بعد ازآن كه رفتارها را منتج از هيجان ساخت چه راهي انتخاب خواهد شد. براي جواب دادن به اين پرسش كمي زود است. بايد منتظر شد و به موقع دست به تحليل و روشنگري زدو هميشه به ياد داشت جواب چه خواهد شد را بايد از منظر چه بايد كرد گرفت و بس!
رویا؟ کدام رویا عزیزم؟ از من می خواهی در باره رویاهایم بنویسم. نمی توانم٬ نه که نخواهم٬ اصلا یادم رفته می توان رویا داشت. همیشه وقتی در سرخی غروب به دریا خیره می شدم هراسی از مرگ تمام وجودم را پر می کرد. مرگ چیزی را در زندگی ناتمام می گذارد. همه خوشبختی ها و همه بدبختی ها را ازهم می پاشاند. همیشه از اینکه کنار دریا تنها باشم می هراسیدم. یاد ماهی گیر پیر همینگوی می افتادم با جنگی که با کوسه داشت. چه شد عاقبت او؟ چه فرقی می کند؟ رویا٬ ای رویای لعنتی زندگی را تحمل پذیر می کنی. کاش دریا نبود٬ کاش غروب نبود. کاش من نبودم که این واژه ها را می ریختم اینجا. آنهم آشفته و بی هدف.
مدتهاست رویاهایم را دزدیده اند. دیگر جز به کابوس نمی اندیشم٬ هربار که چشمهایم را می بندم جهان شبیه دوزخی می شود پر از آتش و مار و عقرب و کینه٬ به خودم می پیچم. از درد و فریاد. از خواب می پرم. به بالکن کوچکم پناه می برم. با خود نجوا می کنم. به همه آنهایی که جانم را پر از نفرت کرده اند می اندیشم. نه دلم نمی خواهد نفرت داشته باشم. از نفرت متنفرم. از خودم هم بدم می آید. با بودن من است که اینهمه درد و رنج و دوزخ معنا پیدا می کند. می خواهم از رویا بنویسم از کابوس هایم جمله می سازم٬ گزاره های بی مفهوم. صدای های تهی. جوان که بودم رویای عشق پر شور جانم را به لرزه در می آورد. اما امروز دلم نمی خواهد تن بدهم به نفرتی که محاصره ام کرده است.
همیشه دلم می خواهد عقل افسرده ام را پر از روشنایی کنم. دلم می خواهد جهان برای همه جا امن تر و پر از لبخند بود٬ اما نیست. از رویایم بگویم. باید بگویم. نمی توانم. بگذار بگویم. دل می خواهد در بالکن کوچک خانه ام دراز بکشم و به آواز گنجشک ها گوش کنم. به صدای قناری و بعد در خلسه ای ناپیدا بلغزم و بعد سکوت کشدار٬ یک سکوت ابدی و.... بگذار به جای من فروغ بگوید. از سهم من و سهم خودش از زندگی : "آه.../ سهم اینست /سهم من اینست/سهم من./آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد/سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست/و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن/سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست/و در اندوه صدایی جان جان دادن که به من میگوید:/"دستهایت را/دوست میدارم"/.../دستهایم را درباغچه میکارم/سبز خواهد شد٬میدانم میدانم میدانم/و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم /تخم خواهند گذاشت/..."
*این نوشته پاسخ ایست به فراخوان بانوی محترم رویا بیژنی
خوابم و خسته٬ انگار ماههاست نخوابیده ام. مدام خواب می بینم تو می آیی پر از لبخند. اما وقتی بیدار می شوم و جلو آئینه می روم٬ ترا نمی بینم٬ مردی را می بینم عبوس و با موهای سفید و صورتی پر از پیری. تو شوق بودی و گرسنه٬ تو امید بودی و دل شکسته٬ عاشق بودی و ناکام. اما می پنداشتی روزی جهان پر از لبخند خواهد شد و هر چه سرت به سنگ می خورد باز خنده ات را رها نمی کردی. بدون لبخند زندگی کردن ممکن نیست٬ اما من که جلوی آئینه ام نمی توانم بخندم اما لبخند می زنم برای تو. برای تو که هنوز در من زنده ای. ای نوجوان غم زده روزهای از دست رفته.
" در آسمان خسته درختان خسته تر / خاموش مانده٬ جلوه تاریک خویش را / اندیشه می کنند / شاید نسیم نوری؟ / -شاید... " دارم رویایی می خوانم. فروغ و شاملو .... اخوان و سپهری .... آری تنها شعر تسکینی است در جهان بی تسکین .... مدام می خوابم و در خواب کابوس می بینم .... باید سخن نگفت. اما نوجوان دلم پر از اشتیاق گفتن است .... من تلخ می نویسم و او از امید می گوید .... من کدامم؟ پیر مردی خسته و یا نوجوانی پر از اشتیاق؟ .... نمی دانم٬ نمی خواهم بدانم .... اما مدام می خواهم با نوشتن و خندیدن آرام اش کنم .... آنکه می خندد رنج را بیشتر می فهمد و آنکه می گرید رنج را فراری می دهد. من می خندم٬ مدام کابوس می بینم و می خندم.
" ای اشتیاق گفتن! / با این زمین گیج پیامی نمی رود / اینجا دهان کیست که می سوزد از کلام؟ / حرفی اگر نگفته هنوز است / -ای مژده شنیدن !- / گوش کدام خسته تهی مانده از پیام؟ / قلب کدام خام؟ " .... می خواهم از لبخند بگویم در جامعه بی لبخند. برای بامداد خسته می خواهم شانه ای باشم برای گریستن. بامدادی که رنج روز شدن راتاب می آورد. نمی خواهم از خستگی هایم بگویم. تنها باید از بامدادان بگویم و امید. از نوجوانی که من بودم و هر روز متولد می شود. می خندد. لبخندی تراژیک در صورتی پیر و خسته .... " از دور دست ٬ باد تهیدست / بیدار کرده با وزشی دردمند٬ هذیان شاخه ها را : / شاید غریوی دور ؟ / -شاید .... "
حس می کنم روزهای خوبی در راه است و ما پنجره تازه بسوی فردا باز خواهیم کرد. هرگز اینقدر خود را خوشحال ندیده بود. امروز اصلاحات بعد از سالها نفس کشیدن در درون چارجوب های اداری راه تازه ای می یابد. ما همدیگر را می یابیم. خلاقانه و صبور راه به فردای بهتر می کشیم. بازی انتخابات هر چه بود گذشت ولی ماجرای زندگی تمامی ندارد. حق ماست کمی به خود استراحت بدهیم. بیاندیشیم به آنچه برما گذشت . تمام دوران اصلاحات را مورد نقد و واکاووی قرار دهیم . هرکس اشتباهات خود را بجوید و برای رفع آن فکری کند بی تردید جامعه به پیش خواهد رفت . زندگی هرگز متوقف نمی شود . ما زنده ایم پس خواهیم بود پر شور و تاثیر گذار.این شعر شاملو به من آرامش داد ،آنرا با هم می خوانیم تا شما هم در آین آرامش سهیم باشید:
زمین به هیات دستان انسان در آمد
هنگامی که هر برهوت
بستانی شد و باغی
و هرزابه
هر یک
راهی بستانی شد
چرا که آدمی
طرح انگشتان اش
باطبیعت در میان نهاده بود
"فرمان بریده ها" پیروز شدند٬ نه بخاطر آنکه بازی انتخابات را همانگونه كه مي خواستند فراچنگ آوردند بلكه به اين دليل كه منطق خود را به رقيب نيز تحميل كردند. امروز هر اصلاح طلبي كه از آرامش و گفت و گو سخن بگويد٬ توسط مردم ِآزرده و تحقير شده٬ كه احساس مي كنند غرورشان جريحه دار شده است به سرعت طرد مي شود. تنها صدايي در معرض شنيدن قرار مي گيرد كه از استقامت و طغيان بگويد و همه را فرابخواند دست به عمل بزند. نفس عمل ارزش في ذاته دارد و هيچ كس از آن راه گريزي ندارد. اين پيروزي البته بر كشور هزينه هاي جبران ناپذيري تحميل مي كند. اين هزپنه ها چرا بايد پرداخت شود ؟ پرسشي كه ديگر پاسخي ندارد و كسي هم بدنبال يافتن آن نيست.
امروز هر كس برنده است كه نترسد و در جاده اي با سرعت پيش برود كه طرف مقابل هم با همان سرعت بسوي مرگ مي تازد. هيچكس قصد جا زدن ندارد. سرعت ها بسرعت افزايش مي يابد و آن نقطه نهايي تصادم دارد نزديك مي شود. چه خواهد شد؟ ديگر مهم نيست. يك طرف مصلحت خود را به راحتي وا مي گذارد و طرف ديگر هستي فوري اش را. فرمان بريده ها مي خواستند اصلاحات را ناممكن كنند و چقدر ساده و راحت به هدف خود رسيدند. آنها به هرحال به رقيب نياز دارند و اين رقيب را با رجز خواني٬ تحريك و تحقير توده ها و چهره هاي سياسي كه به موسوي و يا كروبي راي دادند بدست خواهند آورد. حال منافع و امنيت ملي چه مي شود به آنها ربطي ندارد. آنها آنچنان شيداي رفتار خودند كه به هيچ چيز ديگر جز آن نمي توانند بيانديشند.
فرمان بريده ها همه چيز را تبديل به منازع خالص و بي هدف كردند. ديگر مهم نيست بر سر اخلاق چه مي ياید٬ ديگر كسي از خود نمي پرسد حقيقت و يا دروغ كدام است٬ چه كاري درست است و يا غلط. همه بدنبال منازعه اند. ديگر جايي براي محاسبه٬ هزينه و فايده٬ تدبير٬ تحقيق و گفت و گو باقي نمانده است. در اين شرايط چه بايد كرد؟ صاحب اين قلم نمي داند. ولي اين را مي داند بايد از جامعه اي هراسيد كه در آن چه آنهايي كه در كانون قدرتند و چه آنهايي كه بر ضد آنند ديگر از چيزي نمي هراسند٬ديگر هيچ مصلحت و دور انديشي راباز نمي شناسند.
در ديالكتيك قدرت و طغيان آنچه در گام بعدي فدا مي شود اداره عادي امور است. از دست دادن انگيزه ساختن و آباد كردن در همه جانها نهادينه مي شود. ديگر جايي براي كارآمدي باقي نمي ماند و در غياب كارآمدي٬ توده ها فقيرتر مي شود و عاصي تر. سپاه طغيان بدون آنكه كسي بخواهد از آنها سربازگيري مي كند و اين چرخه جهنمي آنقدر مي چرخد و مي چرخد تا لحظه تصادم نهايي فرا رسد و در اين لحظه همه شكست مي خورند و اين شكست بدون حماسه همه آن چيزي است كه تاريخ از نسل ما به ميراث به نسل هاي بعدي مي سپارد. آيا كسي بيدار خواهد شد؟ نمي دانم. جواب منفي مرا مي هراساند و جواب مثبت هم راه به جايي نمي برد.
بگذارید بی پرده و شفاف با شما سخن بگویم و بر این نکته انگشت بگذارم که خوشحالم که دست روزگار نگذاشت شما رئیس جمهوری بشوید. شاید از این سخن من حیرت بکنید و بگوئید: " آنهمه ترغیب و تشویق برای رای دادن به شما با این حرف چه سنخیتی دارد و چگونه می توان این نازسازه ها را باهم آشتی داد؟ اگر نمی خواستید رئیس جمهور شوم٬ چرا اینهمه تلاش کردید و نوشتید؟ " پاسخ تان را خواهم گفت برادر مهربانم. ولی این نکته را قبل از هر چیز لازم می دانم بگویم که باید به رویدادها فارغ از آنچه در فوریت لحظه ها ضروریست نگریست و دانست هر رویدادی درست است که در روال عادی امور گسست بوجود می آورد٬ ولی منطق خود را از فرایندی می گیرد که به شدت متاثر از تاریخ و سطح آگاهی ممکن در جامعه است. حضورتان و حمایتی که برانگیخت با گسست از درک عادت شده ما از جامعه٬ تاریخ کشور را یک گام به جلو کشاند. سطح آگاهی ممکن را بالا برد و امروز دیگر هیچ چیز دیده نمی شود مگر در پرتو این رویداد. با این نگاه تا اینجا ما پیروزی را بدست آورده ایم و در مقابل بدست آوردن نظام اجرایی کشور آنقدر عظیم است که از دومی به راحتی می توان صرفنظر کرد. قطره ای در مقابل اقیانوس. همان صرفنظر کردنی که بیست سال سکوت را بر شما شیرین کرد.
اگر دوباره بر گردیم به چند ماه پیش و پیشاپیش بدانیم چه رویدادی در انتظارمان است باز از شما درخواست می کردم که آن کنید که کردید و خود همان می کردم که انجام دادم. نمی دانم چرا این روزها این جمله امام (ره) که شما سخت شیفته اش هستید و اگر قدمی بر می دارید برای اعتلای راه اوست در ذهنم می پیچد که " ما مامور به تکلیفیم نه به نتیجه " ؟ بله! پیامد رویدادها از کنترل ما بیرون است ولی اگر اعتلای میهن مان را دوست داریم و اگر به ارزشهایی که از انقلاب سال پنجاه و هفت برآمد و در ذهنها نقش بست وفا داریم باید همان رفتاری را در پیش می گرفتیم که درماههای اخیر بدست من و شما شکل گرفت. ما می خواستیم بدون خشونت و با بر انگیختن شور و شعور مردم راه اصلاح را بگشائیم. بحرانهای بی دلیل را رام سازیم. اقتصاد ملی را از مصرف ویرانگر به سمت تولید خلاق سوق دهیم. دولت فرهنگی را شکل دهیم که انسان بماهو انسان را تکریم می کند. برآن بودیم که کارآمدی و شوق و ذوق کار کردن را در جانها برانگیزیم و استقلال و آزادی را در پرتو جمهوری اسلامی نهادینه سازیم.
می دانم که شما مصداق این جمله شهید بهشتی اید که " شیفته خدمتید و نه تشنه قدرت " و به این دلیل حق دارید از اینکه تکلیفی که بنا بود بر دوش تان گذاشته شود٬ تکلیفی سخت و ناممکن رهایی یافتید٬ خوشحال باشید. شما حس می کردید تکلیف شرعی و تاریخی تان ایجاب می کند که این بار را بر دوش بردارید و با همه وجود و بعد از بیست سال سکوت٬ برای انجام این تکلیف قدم به میدان گذاشتید و تقدیر نبود که این مهم به سرانجام برسد. می دانستیم که با یک نظام اداری فرسوده٬ سوداگر و تا بن دندان بی انگیزه و رانت طلب نمی توان به سادگی برای فرودستان کاری کرد. شما هم این توانایی را ندارید که کارهای انجام نشده را انجام شده جلوه دهید. پس خوشحالم که هم کاری که بر دوش دارید بدست خودتان به زمین گذاشته نشد و از سوی دیگر امروز شما به دلیل آنکه دلهای مردم به خصوص جوانان با شماست فرصت خواهید یافت مبلغ ارزشهایی باشید که عدالت و آزادی را می جوید و آن را در پرتو یاد محبوب ازلی دست یافتنی می داند.
حال ما می مانیم با آنی که نظام اجرایی را در دست دارد. بگذاریم بذری را که خود کاشته است خود هم درو کند. امروز همه نهادها تنها یک صدا را واتاب می دهند و هیچ صدایی غیر از آن شنیده نمی شود پس بهانه ای وجود ندارد که بگویند نگذاشتند. از امروز دیگر نمی شود مدام به گذشته رجعت کرد و تقصیر را به گردن این و آن انداخت. باید بنشینیم و تماشا کنیم یک اقتصاد غیر مولد و بحران ساز را بدون کمک و حتی نقد فعال منتقدان چگونه می خواهند اداره کنند و خیلی زود زمان خواهد گذشت و دیکته ها نوشته خواهد شد و ما نظاره خواهیم کرد به دیکته ها و نتیجه رویدادهای اخیر را ردیابی خواهیم کرد. بدون آنکه سهمی در غلط ها داشته باشیم. بدون آنکه تکلیفی بر دوش مان باشد که بگوئیم این راه غلط است و یا درست. ما هر آنچه می توانستیم٬ کردیم.
اکنون تنها وظیفه ما این است که نگذاریم موج رنجیدگانی که به شما رای دادند نامید شوند. ما باید مدافع صبوری و اقدام درستی باشیم که زمانه اقتضا می کند و هر اقدام احساسی و برآمده از هیجان و خشم را پس بزنیم تا زمانی که نتیجه عملکردها روشن شد٬ کسانی باشند که دوباره آنی کنند که یک قرن است برای دستیابی به آن بی تابیم. کسانی تاریخی می اندیشند و هیچ چیز نا امیدشان نمی کند و بر مواضع حق شان استقامت می ورزند و هم راز سکوت مقدس را می دانند و هم راز به موقع عمل کردن را و در هر دو رضایت خدا و مردم را می طلبند و بس. خوشحالم که داوری ام از شما که در طی سی سال شکل گرفت امروز درستی اش را در قلبهای بسیاری حک کرده است. کامتان همیشه از یاد محبوب شیرین باد٬ که همه پیروزی ها و شکستها تنها در پرتو رضایتش معنا می دهد و بس.
خبرهای بد محاصره ات می کنند. به گوشه ای می لغزی تا در شعر مامن بگیری. از کابوس ها و دهشت بگریزی. شعر تسکینی است در جهان بی تسکین. شعر کابوس را با زیبایی در هم می آمیزد تا جهان معنا ناپذیر را معنا کند. ناسازه زیبایی و دهشت چه پدیده اعجاب انگیزی است. ما غمها را با آن نجوا می کنیم. وقتی به خلوت شعر پناه می برم می شنوم : " محمد حقوقی شاعر و منتقد نام آشنا جهان ما را با همه غمهایش وا گذاشت و رفت. "
ما شاملو٬ اخوان٬ فروغ را از زاویه نگاه او نگریستم. با شعرهایش زندگی کرده ایم٬ با کلامش جهان را معنا پذیر یافتیم٬ در باره او بسیار سخن دارم ولی بغضی که در گلو دارم راه گفتن را می بندد.خبر رفتن حقوقی را اینجا بخوانید و همراه من این واژه ها زا زمزمه کنید٬ شاید خود را در آئینه آن باز یابید هم دردهایتان را و هم دریغ هاتیان را : " .../دریغ از آن همه دانش از آن همه درس /که هیچت به کار نیامد/ مگر سر نترس از مرگ/ که خود به دلیری/ خواندیش / تا در خواب ات / دلبری کند/ آه ... خفته ی بی بیداری/رفته ی نارفته از کجا تا نا کجا ... " یادش ابدی و ماندگار باد....
" ندا آقا سلطاني " با چشمهاي خيره و ناباورانه در اوج اميد به فردا زندگي را واگذاشت و ناگهان نامي شد در جهان. نامي كه سرنوشت ميهن مان را در گروي خود خواهد گرفت و هيچكس نمي تواند نسبت به اين نام بي تفاوت بماند. همه در باره او سخن مي گويند٬ بدون آنكه هيچ درباره اش بدانند. اصلا اين دانستن براي همه طرفهاي ماجرا موضوعيت ندارد. چه سرگذشتي داشت و چگونه مي انديشيد ربطي به بحث هايي كه در گرفته است ندارد. او يك دال تهي است. دالي كه همه تاريخ جهان را فشرده مي سازد و گوياي حقيقتي است رهايي بخش. غريبه اي زيبا كه در مظلوميت و گمنامي مي ميرد و ناگهان مرگش باري مي شود بر دوش بشر. مرگي ناعادلانه. او يكي مثل همه است٬ با خواسته هاي ساده و به اين دليل همه آنهايي كه نامي ندارند و چون او ناشناس اند و همان را مي خواهند كه مي خواست خود را در اين نام باز مي يابند. به اين دليل همه بدون آنكه بخواهند با ندا تير مي خوردند، آسمان را به تماشا مي ايستند و بعد مي ميرند. او تبديل به همه شده است.
ديگر مهم نيست چه كسي او را كشته است. كدام دست ماشه را چكانده است. قاتل جفت ندا است. كسي كه ناشناس است و سمبل مرگ و بي رحمي. بي دليل مي كشد. ناخودآگاه جمعي لبريز از كشتارهائيست كه بي دليل رخ داده اند. امروز ندا يكبار ديگر اين كشتارها را به سطح خودآگاهي فرا مي خواند و مظلوميتي را بازمي تاباند كه همه ما خود را در معرض آن مي يابيم. ندا و قاتل اش نمادند و نماد فراتر از يك اسم خاص حركت مي كند و تبديل به امر عام مي شود. وقتي چيزي مبدل به امر عام مي شود ديگر تن به خرده واقعيت ها نمي دهد. هر چه بخواهيم و هر چه بخواهند آنرا به اسم خاص برگردانند مشاهده خواهند كرد كه چقدر ناتوانند از اين كار. اسطوره ها تن به زميني شدن نمي دهند.
در جامعه اي كه آدمها ديده نمي شوند و مردم بعنوان امر عام مورد ستايش قرار مي گيرند ولي وقتي در خيابانها، سازمانها و ... با ستایش کنندگان روبرو می شوند به هيچ عنوان خود را مخاطب اين ستايش ها نمي يابند و به راحتي تحقير مي شوند به ناچار بدنبال آن مي گردند تا امر خاصي اتفاقي را تبديل به امرعام بكنند. تا امر عام كهنه با امر عام تازه به نبرد بر خيزد و انتقام امر خاص را از امر عام بگيرند. اين امرخاص عام شده تبديل به نشانه رهايبخش مي شود. انسانها ذره شده به آشتي مي رسند، آشتي با خود و آني كه مثل خود آنها تنها و منزوي بود و بي دليل كشته شد. يك مظلوميت زيبا و دوست داشتني اما تلخ، اين اتفاق به راحتي رخ نمي دهد و به به اين دليل وقتي رخ داد به سادگي از حافظه جمعي پاك نمي شود . پس مطمئن باشيم جامعه فرداي خود را با ندا خواهد ساخت. نه ندايي كه زندگي مشخص را تجربه كرد بلكه ندايي كه تبديل به دالی تهي شد كه هركس مي تواند با تخيل اش آنرا فربه و همذات كند و مظلوميت اش را به تماشا بنشيند.
سال پنجاه و هشت بود. جوان بودم و کنجکاو. دکتر بهشتی برای سخنرانی به نازی آباد آمده بود. خوب به سخنانش گوش سپردم. نکته ای در میان انبوه حرفهایش برایم تردید آمیز بود. بعد از سخنرانی از کنارم گذشت. ناخواسته گفتم نسبت به حرف تان ابهام دارم. ایستاد و نگاهی به من کرد و لبخندی بر لبانش نشست. گفت بپرس جوان! حرفم را گفتم. گوشه ای مرا نشاند و شروع به توضیح کرد. گوش می دادم. هول کرده بودم. بعد از مدتی گفت: " قانع شده ای ؟ اگر قانع نشوی تا صبح می مانم تا یا مرا قانع کنی و یا قانع بشوی. " سرم را به علامت قانع شدن به زیر انداختم. خندید و خداحافظی کرد و رفت. امروز که در آستانه ورود به دهه ششم عمرم ایستاده ام برخورد او با یک جوان پرسشگر هم برای من عجیب است و هم عبرت آموز.
به یاد ندارم چه پرسیدم و چه شنیدم. شاید آن روز هم می خواستم توضیحی در باره گفت و گوی بهشتی با خود بنویسم٬ نمی توانستم. اصلا باورم نمی شد شخصیتی در ابعاد ملی آنهم در میان یک بحران بزرگ و گرفتارهای که او را محاصره کرده اند این چنین وقت خود را با مهر در اختیار یک جوان بگذارد. سالها بعد که روزنامه نگار شدم و صدها مصاحبه انجام دادم هنوز سعه صدری که آن روز شاهدش بودم مشاهده نکرده ام. امروز با خود می گویم اگر این مرد می خواست با مردم درباره انتخابات و تردیدهایی که دارند سخن بگوید چگونه برخورد می کرد؟ می دانم او سعی می کرد آنقدر سخن بگوید٬ استدلال را در برابر استدلال قراردهد تا یا قانع شود و یا قانع کند.
مسئله را فراتر از یک رویداد می نگرم٬ اگر این نگاه قانع ساز بر مناسبات سیاسی و اجتماعی حاکم می شد بسیاری از بحرانها٬ سوء ظن ها و تردیدها جایی درجامعه نداشت. امروز در میان ما گفت و گو جایی ندارد. همه بدنبال آنند بقیه بدون استدلالی حرفشان را بپذیرند و تردیدهایشان را بدست خودسر کوب کنند٬ولی تردیدها اگر به یقین مبدل نشود ریشه اعتماد متقابل را می خشکاند و امیدها و آرزوها را پشت دیوار بلند جهان بی اعتمادی می خشکاند. اگر بنا داریم به ارزشهای انقلاب رجعت دوباره داشته باشیم باید هر فرد را موضوع فلاح و رستگاری بدانیم. حرمت اش را حفظ کنیم. آزادی بیان را حق او بدانیم و خود را موظف بدانیم بجای هر کاری سعی کنیم مردم را قانع کنیم و اگر این چنین نکنیم مردم تردیدهایشان را می گذارند به انکار گذر کند و در همین نقطه است که ریشه ها می خشکند هر چقدر این ریشه ها قوی باشند و تا کنون پر استقامت.
" چه باید کرد؟ " این پرسش همه ذهن ها را فتح کرده است٬ این پرسش هر دو سوی منازعه را به خود مشغول کرده است. آنهایی که احساس می کنند در انتخابات آنچه حق شان بود از چنگ شان ربوده اند و چه آنهایی که هر چه می خواستند به هر شکل ممکن بدست آورده اند دچار سرگیجه و ابهامی فعالند که ناخواسته در وضعیت برهوتی قرارشان می دهد. با تحلیل مدام باید ناروشنایی ها را به روشنایی کشاند و راه به این حقیقت کشید که وضعیت موجود چگونه صورت بندی خواهد شد و توازن نیروها چه اشکالی به خود خواهد گرفت. بی تردید جامعه تغییر ژرف کرده است و این تغییر بزودی همه چشمها را وادار خواهد کرد ببینند و در نهایت باورش کنند.
بخش میانه ای جامعه و تا حدودی بخشهایی از فرودستان و فرا دستان به خودآگاهی فعالی دست یافته اند که آغشته به آزردگی و رنجش عمیق است. اگر این حقیقت را به رسمیت بشناسیم که همین بخش در نهایت اداره امور را بر عهده دارد و باید منویات سیاسی٬ افتصادی و فرهنگی دولتمردان را در سازمانها و نهادها و مناسبات اجتماعی تحقق بخشد٬ خیلی زود در می یابیم در عمل این سیاست ها در طراحی و تحقق ناخودآگاه و خودآگاه با مقاومت این گروه از مردم که نخبگان از میان آنها برمی خیزند روبرو خواهد شد و ناکارآمدی ذاتی بورکراسی فرسوده موجود را٬ به ناکارآمدی مطلق خواهد کشاند. با حذف آنها این ناکارآمدی به علت نبودن جانشین کافی٬ بحران را عریان تر خواهد کرد و همین ناکارآمدی وقتی هم آمیز با بحرانهای اقتصادی فراگیر پیش رو شود٬ فرودستان و فرا دستان را دچار نارضایتی فعال خواهد کرد. نارضایتی که به ساختاری شدن مزمن مبدل خواهد شد و هیچ کس نمی داند در نهایت این نارضایتی به چه شکل و شمایلی به غایت خود خواهد رسید.
شیوه نگاه احمدی نژاد و روشها و سخنهایی که این شیوه بر دولت تحمیل می کند هیچ راه برای آشتی با بخش میانه جامعه باقی نمی گذارد. خودآگاهی حاصل از رویدادهای اخیر همه را نسبت به موضع گیریهای مقامات مسئول حساس می کند و این حساسیت سخنانی که تا دیروز با بی اعتنایی مخاطبان روبرو می شد خشم خاموش را در آنها بر خواهد انگیخت و شکافهای موجود را ژرفتر خواهد کرد. معترضان به مرور راههای بیان خواسته هایشان را خواهند یافت و امکانات روانی و مادی حامیان وضع موجود صرف مسدود کردن این راهها خواهد شد٬ تا توان ملی در نهایت فرسوده و از دست برود. آیا راه دیگری وجود دارد؟ بله٬ بازگشت به اصلاحات و گوش فردادن به نداهای بخش میانی جامعه. راه حلی که در مرگ اصلاحات نافرجامی خود را به تماشا گذاشت. آیا رویدادها می تواند این مرده را زنده کند؟ هر چند احتمال این راه تقریبا هیچ است ولی امیدواریم این هیچ تبدیل به همه چیز شود. آدمی به امید زنده است!
" مایکل جکسون " مرد! مرگ این آوازخوان معروف امریکایی در اوج بحرانهای اقصادی و خیزش دوباره توده ها٬ که از یک خواب دیرپای زمستانی بر خاسته اند٬ چه معنایی می دهد؟ شاید در این اتفاق هیچ معنایی جز یک رویداد کاملا پزشکی نتوان یافت. ولی نمی دانم چرا این مرگ خبر از وقایع بزرگ می دهد. جامعه نمایشی دارد تغییر ماهیت می دهد. اعتراضات و هیجانهایی که در کلیپ ها و شوهای تلویزیون رخ می داد تا جای اعتراضات واقعی را بگیرد با مرگ مایکل که چهره دوگانه داشت٬ از یک سو مشکلات اخلاقی و مالی و از سوی دیگر رفتارهای بشر دوستانه٬ دوباره به سمت واقعیت تغییر جهت می دهد. دنیای پست مدرن که مرگ فراروایت و خوشباشی ها مصرف گرایانه را توجیه ایدلوژیک می کرد٬ دارد ناپدید می شود و توده ها که زیر تازیانه بحرانهای اقتصادی بیدار شده و یا می شوند رفتارهای آزادیبخش خود را بعد از یک غفلت تاریخی باز می یابند.
" مایکل " بر خاستن از گور را در یکی از کلیپ هایش به تماشا گذاشت. امروز شبح چپ دارد از زیر زمین ها بر می خیزد و بنیان های نظام سرمایه داری رابه چالش می خواند. اما این چالش تنها پهنای اقتصادی را در بر نمی گیرد. امروز جنگ با یک از خود بیگانگی فراگیر مقدمه نبرد خونین با اقتصاد سیاسی است که لقمه نانی به جلوی گرسنه ها پرت می کند تا خود به یغماگری بزرگش ادامه داد. این تازه آغاز ماجراست. بحرانهای مالی خیلی زود تبدیل به بحران انسانی خواهند شد و خیزش تورم افسارگسیخته زندگی را برای فرودستان غیر ممکن خواهد کرد و با این غیر ممکنی٬ حکومت های آسان را نیز به پایان خواهد رساند. امروز نبرد در جهان٬ نبرد انسان با بربریت و توحش است و با مرگ جکسون حس می کنم این توحش نقاب از چهره بر داشت!
رویدادهای بعد از انتخابات بسیاری از مسایل فوری را از یاد برده است. بزودی دولت ناچار خواهد شد هزینه های خود را بکاهد٬ قیمتها را واقعی کند و معنای این اقدام یعنی کاهش سطح زندگی اقشار میانی و فرودست جامعه. وقتی این اتفاق بیفتد توده ها که از انتخابات ناراضی خواهند ماند٬ همدست های بیشتری برای همراهی خواهند یافت و اگر برای این حل نارضایتی فکر عاجل نشود خیلی زود شعله های خشم در یک بی تفاوتی فعال٬ نظام اجرایی را ناکارآمدتر خواهد کرد و این فرایندی خود ویرانگر را برخواهد انگیخت . وقت زیادی برای حل این معضل وجود ندارد و اگر این معضل با معضلات دیگر پیوند ساختاری برقرار کند دیگر حل هیچ معضلی آسان نخواهد بود. توجه جهان به رویدادهای ایران بیش از هر چیز نشان می دهد جهان منتظر رویدادی است که آنها را به قیام آزادیبخش فرا بخواند. جهان سرمایه داری در آستانه یک قیام به رویدادهای ایران خیره مانده و آن را درک نمی کند٬ چرا که سرنوشت خود را بطور مبهم در آن باز می یابد.
ما داریم ناپدید می شویم. ما داریم نقش تاریخی خود را از دست می دهیم. ما داریم در برابر قدرت رویدادها بی صدا می شویم. ما داریم مرگ اصلاحات را می بینیم. ما داریم صدای خشونت را بی پرده ترین صورتش می شنویم. ما داریم بازی تن و شمشیر را می بینیم بدون آنکه بتوانیم بین آنها فاصله ایجاد کنیم. ما داریم بی جان شدن جسم هایی را می بینیم که تنها برآنند جهان تنها کمی شبیه رویاههای شان شود. ما داریم کم می شویم. ما همانهایی هستیم که سالها همه تحقیرها ٬ستم ها و بی عدالتی ها را تاب آوردیم تا ذره ذره میهمن مان را به سمت توسعه ماندگار سوق دهیم. ما می خواستیم به ناشایسته ها٬به مدیرانی که تنها شایستگی شان مدارک قلابی٬ذهنی تهی از دانش و خودی بودن است و بس بگوئیم همه چیز مال شما. همه مناصب ٬همه پاداش ها ولی صدای مارا که هیچ نداریم جز رنج مان بشنویید. نخواستند بشنوند و نمی خواهند بشنوند.
می خواستیم بعد از انقلاب و جنگ و یک تجربه عمیق و در اداره امور با اصلاحات و همگام شدن با کسانی که همگامی ما را بر نمی تابند و به هزار زبان حضور ما را مخل رانت طلبی و بیهودگی اعمال شان می دانند جامعه را از عصر قهرمانی و شجاعت به عصر ساختن و آباد کردن و گفت و گوهای مدنی گذر دهیم. برای تحقق این خواست ذره ذره آب شدیم. ستم را تاب آوردیم و باز لبخند زدیم. اما دیگر کسی نمی خواهد بشنود . خشونت دارد جای ما را می گیرد. حذف دارد جای گفت و گو را می گیرد. ما داریم در دو راهی انتخاب دیگر قرار می گیریم. انتخابی که انتخاب ما نیست. دارند ما را حذف می کنند. دیگرداریم حد تحمل خود را از اینمه عملکردها و گفتارها بی محتوا از دست می دهیم و این درست لحظه ایست که کسانی دیگر جای ما را خواهند گرفت.بازی مرگ و زندگی بازیگران دیگر می خواهد.
اصلاحات را به شکست کشانند و خواستند نسلی به جای نسل با تجربه بنشانند تنها شایستگی شان ناشایستگی است. کسانی که نمی دانند در چه هوایی تنفس می کنند . ببینید نهادهای فرهنگی سترون و منابع بر باد ده را٬تماشا کنید رسانه های بزرگ را که چقدر کوچک عمل می کنند . دارند ما را حذف می کنند تا امکان مقایسه نباشد. اما این حذف دارد خودشان را حذف می کند. ما داریم کم می شویم. داریم در تاریخ سهم خود را از کف می دهیم. داریم سرمشق می شویم تا همه با نگاه کردن ما بگویند اصلاحات غیر ممکن است. ببینید چگونه حتی یک کارمندی ساده را بر آنها نمی بخشند.ما می خواستیم نشان دهیم زور وسیله پر خرج و بی فایده است و فرهنگ بعنوان ماشین معنا جامعه را آرام و فرهیخته می سازد. نخواستند بشنوند و به این دلیل صدایی را خواهند شنید که گاهی سکوت خواهند کرد ولی تبدیل به نعره می شود و باز شنیده می شود . آخرین لحظات این گذر از ما به دیگران است. انتخاب با شماست. ما هم می مانیم با انتخابی که دیگر دست تقدیر برای ما رقم می زند
پرسش ها به پاسخ نمی رسند و بازی مرگ و زندگی در فضای دو قطبی هر روز فربه تر می شود و گفتارهای عقلانی نه تنها راه به جایی نمی کشند٬ بلکه با اعتراض و مقاومت روبرو می شوند. البته این بر نتابیدنها را می فهمم. وقتی تظاهرات مسالمت آمیز فرصت شکل گیری نمی یابند و یک طرف هیچ مجاری آزادی برای واتاب افکار خود ندارد٬ آنهم در شرایطی که رسانه های ملی از یکسو چهره دیوآسا از معترضان ارائه می دهند٬ چطور می توان از عقلانیت سخن گفت و خواستار آرامشی شد که حیات و بقای کشور در گروی آنست. ولی صاحب این قلم با تمام درکی که از شرایط دارد و می داند سخنش شنیده نخواهد شد٬ همچنان بر طبل عقلانیت٬ تعادل و آرامش خواهد کوبید و خواهد گفت چرا به رفتاری عبث می پردازم در حالی که از قبل به عبث بودن آن معترفم.
بنا ندارم تسلیم شرایط دشمن کیش شوم و بخشی از بازی شوم که فرجامی جز نافرجامی ندارد و ازطرف دیگر نمی توانم سکوت کنم و ناظر خاموش یک خود کشی دسته جمعی باشم. می دانم یک طرف دیگر حوصله اصلاح طلبان را ندارد و طرف دیگر هم نمی خواهد بدون مقاومت حذف خود را بخاطر مصلحت جناح دیگر بپذیرد. حذفی که در آینده گسترش می یابد و دامن همه تکنوکراتها٬ هنرمندان٬ فعالان سیاسی٬ روزنامه نگاران و حتی اصول گرایانی که اصلاحات را در دامنه محدودی قبول دارند را خواهد گرفت. حامیان دولت بدون تعارف این خواست و نظر خود را با صدای بلند اعلام می کنند و حتی در این مورد اما و اگری هم ارائه نمی کنند تا کسانی کمی احساس امنیت خاطر کنند و چه کسی است که نداند احساس ناامنی ریختن سوخت بر آتش بحرانهاست.
حال در چنین شرایطی گفتن از عقلانیت و تقاضای آرامش هر چند بی تاثیر باشد٬ مانند یک لکه سفید روی زمینه سیاه می ماند که فضا را به تمامی مکشوف می کند. نشان می دهد راه سومی هم وجود دارد و همین راه بی هزینه است که تصمیمات شتابزه را از مشروعیت می اندازد و آنرا در تمامیت نامعقول اش نشان می دهد. وقتی رجز خوانی پر هیاهیو در کنار استدلال آرام و بی سرصدا قرار می گیرد کرکنندگی اش را آشکار می کند. در چنین زمینه ایست که می توان این پرسش را مطرح کرد در فرایندی دراز مدت چه کرده ایم؟ چگونه اعتماد متقابل و همبستگی ملی را از کف دادیم که حماسه پرشکوه حضور چهل میلیون شهروند در پای صندوقهای رای که می توانست برای همیشه شاکله های قوام دهنده کشور را تضمین کند خود عامل فروپاشی روانی شده است که در فضا همه را دچار بیم می کند و کشور را به فراسوی مرز خشم٬ هرج و مرج و بی تدبیری قرار می کشاند؟
امروز هر دو سوی ماجرا به هم به هیچ عنوان اطمینان ندارند. راههای قانونی کسی را اقناع نمی کند و سیاست ورزی در بن بست قرار می گیرد و همه فعالان سیاسی و روزنامه نگاران اصلاح طلب احساس ناامنی می کنند و این ناامنی منجر به شجاعت فعالی می شود که خشم طرف مقابل را بر می انگیزد و در دیالکتیک احساس و خشم نه تهدید چیزی را متوقف می کند و نه اعتراض رشد یابنده. این وضع اگر به نا امیدی و سر خوردگی مطلق مبدل شود٬ عواقبی را بر خواهد انگیخت که دیگر هیچکس٬ حتی کسانی که بازیگر اصلی ماجرایند اگر بخواهند هم نخواهند توانست ماجرا را متوقف کنند. باز تکرار می کنم بازی برد - باخت امکان ناپذیر است. هر چند در کوتان مدت بتوان چیزی را کنترل کرد٬ در میان مدت بحرانهای اقتصادی حتمی که در افق قرار دارند هر نارضایتی را تبدیل به انفجار ناخواسته می کند. در چنین شرایط ملتهبی که در اقتصاد و سیاست خارجی نیاز به تصمیمات بزرگ داریم با سرخوردگی نخبگان و بخش میانی و تا حدودی بالا و پائین جامعه چگونه می توان آنها را اتخاذ کرد و از عواقبش نهراسید؟
عقلانیت حکم می کند تا واقعیت را بی پرده بیان کنیم٬ حتی اگر هیچکس آنرا بر نتابد. ولی در فرداهای دور همین نوشته ها به آیندگان فرصت می دهد تا دریابند جامعه در سطح آگاهی ممکن تصمیم نگرفت و به جای تدبیر با هیجان و احساسات رام نشدنی به زمانه شکل داد و این امر قضاوت آنها را خوندار تر خواهد کرد. هر چند که بسیاری به فوریت رویدادها می اندیشند و تاثیرات بلند مدت تصمیمات خود را از یاد می برند. آنها ولی نمی توانند در آینده ازعواقب مسئولیت آنچه کرده اند تن بزنند. می ماند گفتن آنکه کسانی که به هیچ مرز اخلاقی و سیاسی به موسوی می تازند نامزدی که به اعتراف خودشان لااقل از سه ایرانی یک نفر به او رای داده است نمی دانند با این کارشان نه تنها به آنچه وفادارند خدمتی نمی کنند بلکه آنرا با تردیدها و ابهامهای بیشتر روبرو می کنند. در خاموشی عقل باید شمعی روشن کرد حتی تا اگر روشنایی اش دیده نشود.
انتخابات ریاست جمهوری قواعد زندگی جمعی را تغییر داد٬ هر آنچه آشنا به نظر می رسد چون بیگانه در برابر چشمها تحمل ناپذیر می شود. رابطه هیجان و عقل دیگر حامل هیچ معنایی نیست و دیالکتیک هراس و نا امیدی سیاست را در جامعه به کوچه بن بست می راند. هیچکس نمی داند چه خواهد شد ولی عمل متوقف نمی شود. زمانی مي رسد که عمل از گفتمانی ملهم نمی شود و تنها یک نا امیدی فعال انرژی ها را تخلیه و جامعه را دچار تلاطماتی می کند که فرجامی جز بی فرجامی ندارد. تب تند٬ ذهن های تحلیلگر را را به سکوت وا می دارد و هذیانها در واقعیت لباس تحقق می پوشد. پرسش این است: " چه خواهد شد؟ " جوابی وجود ندارد. چون معادلات عقلانی نمی توانند کنش و واکنش های اراده های مهار نشده را در معرض گمانه زنی قرار دهند.
" لجاجت " منطق عمل می شود و بسیاری بر آن می شوند آنچه حفظ نشدنی است را بقا بخشند٬ ولی همه چيز به گونه ای تغییر خواهد کرد که هر دو طرف منازعه را مات خواهد كرد و در نهايت دست همه خالي باقي خواهد ماند٬ حتي دست آنها كه كل نظم سياسي موجود را بر نمي تابند. همه آنها كه بدنبال آزادي اند٬ برآنند صداي خاموش فرودستان باشند٬ عدالت را مهم مي دانند و يا اخلاق را مهم مي دانند٬ خيلي زود چشم باز خواهند كرد و به تماشا خواهند نشست سيلان ناخودآگاه را كه وجدان آگاه ديگر به حال خود رهايش كرده است. هميشه كوته فكري حاصل فروريزي ساختارهاي معنا دار است. وقتي فرهنگ بعنوان ماشين توليد معنا از كار مي افتد همه عرف و عادتها به هم مي ريزند٬ آنچه مي ماند زور برهنه است و زور بخاطر نياز به پيش رفتن فضا را بغرنج تر و ناكارآمدتر مي سازد.
آيا بايد نااميد شد؟ آيا بايد سكوت كرد؟ آيا بايد تن به ضرورتي داد كه سيلاب وار همه اميدها را با خود مي برد؟ اما روزنه اي هنوز باز است! اين وضعيت حاصل عملكرد غلط همه ماست. آن وضعي كه خود آفريده ايم در همه سوي ماجرا، خود نيز مي توانيم رام كنيم. تنها بايد همه تصميمگيري ها را در پرانتز قرار دهيم. عمل را در همه شكل هايش متوقف كنيم و خوب استراحت كنيم و فارغ از هيجان به جلوي آينه برويم و ببينيم چگونه وضع را به اين نقطه بن بست كشانده ايم و بعد در مهندسي معكوس رفتارهايمان را اصلاح كنيم.
كاري بكنيم كه بازي مساوي تمام شود اگر نمي توانيم تئوري برد-برد را پيش ببريم و از باخت - باخت هم مي هراسيم به وضعيت پات رضايت دهيم و در فضاِي آرام همه جناحهاي سياسي و مقامات مسئول بجاي صدور بيانيه مدام گفت و گو و راه حلي پيدا كنند كه در آن هيچكس از فرداي خود نترسد و مجبور نشود در يك زمان كوتاه همه توان خود را در يك لحظه فشرده متبلور كند تا در اين بازي مرگ و زندگي با تكيه بر غريزه صيانت نفس هر چه از دستش بر مي آيد انجام دهد. قبل از هر چيز بايد زبان تهديد را كنار بگذاريم. اين كار در ميان چالش هاي مرگبار ساده نيست ولي هر كس بتواند بر اسب غرورش لگام بزند فردا به نيكي از او ياد خواهد شد و در غير اين صورت تاريخ محكمه ايست كه آسان گير نيست و بدنامي را به پيشاني ها مي چسباند.
می خواهم فرمولی بیابم که هم در باره بازداشت فعالان سیاسی و روزنامه نگارانی بنویسم که رنجش عمیقی که بخاطر رفتاری که با من داشتند را واتاب دهم و هم این حقیقت را مکشوف کنم که فارغ از دوری و نزدیکی به افراد از حق آنها در آزاد بودن دفاع کنم. مثلا وقتی در ایام انتخابات با حق شناس مدیر مسئول روزنامه اعتماد ملی دیدار داشتم و حتی قوچانی از یک سلام و علیک ساده و رعایت حرمت پیش کسوتی تن زد و مرا با یک آزرده گی عمیق روبرو کرد٬ امروز نوشتن برایم آسان نیست. ولی وجدان حرفه ای و مسئولیت اجتماعی حکم می کند از یافتن این فرمول صرفنظر کنم و مطلبی را در این باره قلمی کنم و خواهان آزادی بی قید و شرط آنها شوم و می دانم اگر این اتفاق برای صاحب این قلم رخ می داد٬ بی شک آنها این چنین نمی کردند. مثلا در تمام این سالها هیچگاه از حق من برای داشتن سهمی در نظام روزنامه نگاری حمایتی از آنها ندیدم و هرگز نخواهم دید.
گفتن این حرفها را به این دلیل ضروری می دانم در چه شرایط روحی و اجتماعی کلمات را بسیج می کنم که از آزادی این دوستان دفاع کنم. قبل از هر چیز بر این نکته انگشت می گذارم با توجه به شناخت عمیقی که از بازداشت شدگان دارم٬ آنها نه توان و نه امکان این را دارند که سهمی در تظاهرات خیابانی داشته باشند. اگر اینها این توان را داشتند در این تظاهرات لااقل صدایی در حمایت شان می شنیدیم. اصولا در تحلیل هایشان نسبت به حضور توده ها در خیابانها بیش از جناح راست حساسیت منفی وجود دارد و به دمکراسی از نوع چرخش نخبگان در یک دایره محدود وفاداری تام و تمام دارند و به این دلیل بسیج توده ها از سوی آنها سالبه به انتفاع موضوع است.
اصلا این تظاهرات یک پدیده غیر منتظره است که دقیق ترین تحلیل گران و آنهایی که پیش بینی شان قابل اعتنا است هیچگاه در این مورد چیزی از آنها نشنیدیم. پس متهم کردن کسانی که این جریان را رهبری کرده اند نه با عقل سلیم همخوانی دارد و نه با هوشیاری اطلاعاتی و امنیتی. بنظر می رسد مقامات با دستگیری این گروه این امکان را از خود سلب کردند که توسط اصلاح طلبان خواست توده ها را تلطیف و عقلانی سازند و با این دستگیری حتی کسانی که این توان را دارند با ایجاد موج عقلانی فضا را به سمت آرامش بکشند امنیت روحی و فضای اجتماعی لازم را نمی یابند که کار خود را بکنند. به نظر می رسد جدا از حق مدنی افراد برای داشتن امنیت قضایی٬ آزادی آنها به نفع بسط آرامش به معنای دقیق و بلند مدت آن است.
فارغ از همه آزردگی ها که در روابط بین فردی وجود دارد که آنها را حاصل بی تجربگی تاریخی و سطح پائین آگاهی ممکن در جامعه می دانم٬ من این افراد را سخت دوست دارم و وقتی حس می کنم در شرایطی قرار دارند که بی شک مطلوب نیست٬ قطرات اشک پلکهایم را خیس می کند. خانواده آنها اکنون در بیمی اند که زندگی را برایشان سخت و ناانسانی می کند. بنظر می رسد وضعیتی که اکنون در آن بسر می بریم بیش از آنکه حاصل برنامه ریزی در دو طرف ماجرا باشد٬ متکی بر اصل غافلگیری در برابر رویدادی است که هیچکس انتظار وقوع آن را نداشت. باید بسرعت بر هیجانهای رام نشده خود غلبه کنیم و قبل از هر چیز واقعیت تغییر یافته را هم شناسایی و هم به رسمیت بشناسیم و هم برای وضعیت به وجود روش های تازه مدیریتی خلق و در عمل محقق کنیم. هر راهی جز این فرجامی جر نافرجامی ندارد.
*متاسفانه به علت فضای پر هیجان کنونی برخی از نظرها از هر دو سو بسیار تند و حاوی اخبار تائید نشده است و مصلحت نمی دانم آنها را تائید کنم ولی به علت نقص در سیستم مدیریت مطالب حتی نظری هم که تائید می شود نمایش داده نمی شود. امیدوارم این مشکل هرچه زودتر حل شود