تبليغاتX
محمد آقازاده

طبقه پنجم اطلاعات قیامت بود٬قیامت سوال وجواب٬همه بودند٬همه معترضین وضع موجودآمده بودندبا انبوه پرسش ها صریح و پاسخ روشن می خواستند.چهره های شناخته شده و موسفیدکرده٬جوانان کنجکاوو٬هنرمندان ٬روزنامه نگاران ٬همه بودند.حسی آنها را ما می کرد٬حسی که هم از بیم سرشاراست و هم از امید.هنرمندان با غریزشان می دانند و روزنامه نگاران با شم حرفه ای شان که درژرفای نامیدیست که امید جرقه می زند٬شعله می گیرد و جهان را پر ازآتش اشتیاق و شورمی کند.اشتیاقی که دست آشتی بسوی عقل دراز می کند و در نهایت در آغوشش به آرامش و خشنودی می رسد.در طبقه پنجم روزنامه اطلاعات قیامت بود٬قیامت ما شدن.

من میهمان ضیافتی بودم که درپدیدارشناسی روح ایرانی مدتهااز منظر پنهان بود و تنی می خواست برای ظهور.فاعلیت در ما شدن است که انفعال راپس می زند و معجزه را ممکن می کند. یک ضیافت حماسی برای غلبه بر تراژدی که درآستانه ایستاده است برود یا بماند.این میر حسین موسوی بود که این ضیافت را ممکن کرد. در سرمستی حضورآدمهایی که سخت دوست شان دارم به سخنان رئیس جمهوری آینده گوش می کنم . ادبیاتی که با آن سخن می گوید هر روزنوتر ٬شفاف تر و صریح تر می شود.در گفته هایش از فراز و نشیبی که تهاجمی احساس را برانگیزد و شورمندی را هدف قرار بدهد خبری نیست ٬همه تلاش اش این است مستدل سخن بگوید٬ لشگری از جملات را بر زبان آورد تا مخاطب را قانع کند. قول نمی دهد ٬از وعده های انتخابی پرهیز می کند .برآنست دیگران را همراه کند.آنهایی که آمده بودند این همراهی رابا حضورشان ضمانت کرده اند و همه بر آنند با اعتباری که دارند٬با خلاقیتی که در خود می یابند روح با هم بودن را در همه جامعه بدمند و مجسمه ما شدن را به تمامی بتراشند و دربیست و دوم خرداد به تماشای جهان بگذارند. اثری هنرمندانه که بدست یک ملت تراشیده می شود.درنفی که به اثبات می رسد٬اثبات رستگاری روح ایرانی.

مهرجویی را از دور می بینم ٬با مجید مجیدی سلام علیکی می کنند. نقاشان نامی ٬خطاطان چیره دست ٬خسرو جردی ٌ حبیب صادقی ... خدایا همه نامها را چطور بگذارم اینجا.محمد رحمانیان ٬مختاباد٬سراج ٬مهندس کاظمی ٬مهندس بهشتی ٬خانگیی  و خیل مدیران فرهنگی نام آشنا و با تجربه و بسیاری از وبلاک نویسان و روزنامه نگاران. عکاسان نمی دانستد از کی باید عکس بگیرند.خیلی ها از قلم می افتادند و حسرتی می شد بر جان عکاس٬دارد دوم خردادی دیگر شکل می گیرد.دوم خردادی باضافه تجربه و عقلانیت. همه مو سفید کرده ایم می دانیم بدون آزادی نه از عدالت چیزی می ماند و نه از ایمان. همه می دانیم آزادی هدیه ای نیست که درسینی به کسی تعارف کنند بایدبا حضور فعال و دادن هزینه بدست آوردش. هنرمندان و روزنامه نگاران می خواهند برای آزادی خلق اثر هنری و اطلاع رسانی شفاف بجای نشستن پشت درهای بسته از انتخابات کارزاری بسازندبرای دست یابی به هدفی که دارند یعنی ارتباط بی واسطه با مخاطب .آنها می دانند کناره گیری از سیاست نوع کار سیاسی است که آزادی را از کف همگان می رباید.این نوشته گزارشی از یک جلسه نیست  بل روایت آن روجی فعالیست که خواست تغییر  را نه یک هدف ممکن که یک وظیفه فوری می داند. گزارش جلسه را اینجا و اینجا بخوانید .

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 22:36  توسط محمد آقازاده  | 

ای‌کاش‌های ....٬کلاس ...

حسین نوروزی عزیز ای کاش صدای موسیقی حزن آور وبلاگ ات نمی ریخت در جانم و من نمی خوانم نامه های کودکان داوودآباد را .می گذاشتی خودم را در دریای متلاطم سیاست غرق می کردم تا فراموش کنم این روزگار بی پیر چه می کند با من ٬با ما٬با کودکانی که تنها خواب عروسکهایشان را می بینند و من هم خواب آن مسلسلی را می بینم که در کودکی دلم می خواست داشته باشم تا با رگباری همه آدمهای بد قصه را می کشتم تا آدم خوبه به عشق اش برسد. توی کلبه با یک بخاری گرم بچه هاشو بزرگ کنه .بچه هایی که نمی دانند معنای گرسنگی را.اما....بگذریم

ای کاش های...٬کلاس...

مسیح علی نژاد عزیز کاش دردنامه ات را نمی خوانم .از کسی نمی شنیدم که در خیابان انقلاب آنقدر غرق خودت بودی که جواب سلامش را ندادی . نه اصلا سلامش را نشیندی .کاش ترا با کسی دیگر اشتباه گرفته باشد . کاش روزنامه نگار نمی شدی . کاش من هم هرگز نوشتن را نمی یافتم. همان روزهای فقر٬همان دوران کودکی سیاه اتفاقی مرا می برد به جهان مردگان. تا نبینم که چطور رویاهای من و تو ٬شاید همه مان دارد پرپر می شوند. آنها که رویاهای مرا و ترا پرپر می کنند خودشان در جهان بی رویا به دام افتاده اند.کاش خبر دردبدری و از دردبدری بدتر هیچ روزنامه نگاری را نبینم .

ای کاش های ...کلاس....

محمدآقازاده مرد باش و بس کن نوشتن را٬تلخ نوشتن را٬تا کی می خواهی واژه ها را بدبخت خودت کنی ٬نمی بینی داری پیر می شوی .نمی بینی داری مشت مشت قرص می خوری تا بخوابی و تازه کابوس بینی.چرا دست برنمی داری ٬چرا فکرمی کنی در عمیق ترین رنج هاست که بشارت بزرگ از راه می رسد. چرا همیشه به مغاک درون خیره می شوی تا در چاهی که مدام ترا می بلعد صدایی بشنوی ٬صدای هلهله ای٬بشارتی٬امیدی٬مگر جز ظلمت در این چاه چیزی می بینی ٬بله می بینم ٬از تبرک رنج است که جهان از جهالت بیدار می شود و چندگانگی ها و جدایی هایش را می یابد و به آن آشتی می رسد که جهان را پر از خشنودی می کند.ممکن است من و تو نمانیم.سنگی سیاه ببلعد ما را و بعد فراموشی٬ولی نباید گذاشت نا امیدی جان ما را ببلعد. برای کودکان داود آباد و داود آبادهای دیگر. چقدر حالم بد است. باید چند روزی بگذرد تا خودم را جمع و جور کنم و بعد بنویسم از انتخابات. از موسوی ٬کروبی و احمدی نژاد.بنویسم به آنها از درد و رنج های روزنامه نگاران و همه آنها که در حوالی نوشتن می پلکند. بنویسم از کودکان اعماق و از کودکانی که دیگر حماسه را نمی شناسند و غرق و درد و رنجهایی اند که میراث ماست به آنها ...و+

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 10:30  توسط محمد آقازاده  | 

باران...باد یغماگر....یک سنگ.....سیاهی ...خشم ....نفرت....مرگ...چند اسم.....ابدیت ....رنج....من ...من درمانده .....عبور می کنم ازسنگها... می یابم همه واژه ها که معنا می دهند به زندگی ...در بی معناترین لحظاتی که بر من می گذرند...سنگها راه به بالا می کشند...پرنده می شوند...آزاد و رها....گورستانی ساکت و بارانی که می بارد بی دریغ ... شاملو...گلشیری....آزاد....مختاری ....پوینده ....در ساحل خوفناک مرگ٬ موج می زند سکوت....می گریزم از همه دریاها....از همه ابرها ...از نسیمی که خنکا نمی دهد رنج را...رنج زیستن بیهوده .....ومرگ با هوده ....مرگی در قامت همه تاریخ.....مراسم ختمی مرا می کشاندبه گورستان....از گورستانی به گورستانی دیگر....از زندگی مرگ زده به مرگ پر از زندگی.

نامهاو سنگهادر سادگی شان ویرانگرند....ویران می کنند از آنچه زندگی را لبریز از وهن می کند....سادگی شوکتی دارد به بزرگی اندیشه ....اندیشه ای که انسان را فریاد می کند...."باتو یک گام و راهی به ابدیت....."کوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته اید....به تماشای قربانی بیگانه ای که من ام-:با شما مراهرگز پیوندی نبوده است"....کسانی می میرند ....کسانی می مانند....قبرهای بیست میلونی...سنگ قبرهای ساده ...نامهای بزرگ...نامهای ابدی... فراموشی نامها...شهوت سکوت ...سکوت خشم ...من باید همه فریاد باشم ....اما پراز سکوتم.

دوبرادر....دو نام ....دوکس که زبان ترا می فهمند...تنهایی ات را می فهمند....زبان واه ها را می شناسند...آسمان پر از ابراست...بخوان این وبلاگ را....شعر خوفناکی غریبیست...سکوتی در وهم هیاهیو...فریادی در حنجره های خاموش ...من می گریزم...خسته و تنهایم....مترو...تنهایی...حنجره ای خاموش....هگل....مارکس.... کانت....رنج....بهشت کنار دوزخ ....مرگ در کنار زندگی ....زندگی به تمامی مرگ...توآشنای بیگانه...بیگانه ای آشنا....سرگیجه...لوکاچ...پوینده...فلسفه ...حفیقت ناشاد....عقل خسته ....گریز من به دامن واژها ...واژه های شورشی ....سرگیجه....آهی که از حسرت بیرون می ریزد خشم آسمانرا....ای رنج زیبا رهایم کن از هر آنچه سخت است وپرازنفرت ...من و مرگ ...من و چند نام...پلکهای خیس...."شب از ارواح سکوت/سرشار است/ریشه ها از فریادو /رقص ها/از خستگی/...و من از خودم بیزارم در نبرد بادو باران و آفتابی که گم می شود پشت سنگهای سیاه......

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 20:12  توسط محمد آقازاده  | 

جناب آقای میر حسین موسوی عزیز

سخن گفتن با شما در شرایطی که همه نا امیدند و بر این باورند همه چیز مهندسی می شود و آنچه که در انتخابات رخ خواهد داد تحقق اراده ایست که از قبل می داند هر چه بخواهد می تواند بکند و حضور دیگران نمایشی کردن رویدادی بی هیجان است که پایانش آنچنان واضح می نماید که حتی کنجکاووی کسی را بر نمی انگیزد تا بداند با چه شیوه ها و روش هایی این اراده خود را محقق خواهد کرد چرا که شیوه ها هم نخ نماشده اند و دیگر رغبتی بر نمی انگیزند. اما من با این انفعال سرسازش ندارم و معتقدم تاریخ نشان داده است زندگی بشری را نمی توان مهندسی کرد مگر آنکه از قبل انفعال آنچنان فربه شده باشد که راه به هیچ حرکتی ندهد جز تباهی و همه در سرنوشتی سهیم بشوند که نمی خواهند آنرا ولی با دستهای گشاده به آغوشش می گیرند٬ آنهم در حالی که غرولند می کنند و زمین و آسمان را مقصر می دانند٬ جز خودشان که پیش فرض تحقق این سرنوشت بی ارادگی خود آنها بود. این بازی را باید پایان داد و دانست حد پیشگویی ما را فعالیتی تعیین می کند که محقق می سازیم و چون هیچ نمی کنیم پس آنچه نمی خواهیم محقق می شود.

این نگاه منحط در جامعه ای امکان پذیر است که از یک سو اراده زدگی کور در سمت فرادستان هر ناممکنی را منوط به خواستن می داند و می پندارد می توان با شلاق زدن به امواج طوفانی٬ موجهای سرکش را رام کرد و هر چقدر شواهد تجربی غیرممکنی این اراده را به وضوح نشان می دهد اراده ای که با عقلانیت همراه نیست با شتاب بیشتری شلاق اش را برتن واقعیت فرود می آورد و به هرج و مرجی میدان می دهد که هستی برافکن است و بنیاد بر بادده. اما این سکه روی دیگر دارد که در پارگراف اول شرح آن رفت. یعنی تن دادن به بی ارادگی مطلق. این بی ارادگی با آن اراده زدگی رابطه دیالکتیکی دارد که مدام هم را تشدید می کنند و نا امیدی را فربه تر. باید با این سکه چالش کرد و بدورش انداخت تا جامعه آنی شود که همه می خواهیم ولی نمی توانیم بخاطر یاس بدستش آوریم.

نه آنکه کسی نخواهد انتخابات را مهندسی کند. این خواست وجود دارد ولی بازی دو سو دارد. یک طرفش اگر آنهایند ٬طرف دیگرش مائیم که با حضور فعال٬ خلاق و سخت کوشانه می توانیم راهبرد حریف را به هم بزنیم. برای این کار قبل از هر چیز یقین به پیروزی را در خود بپروریم و این سخن تولستوی را آویزه گوش خود سازیم که " در جنگها پیروز و شکست خورده وجود ندارد٬ مگر آنکه یک طرف وا بدهد و حس کند همه چیز را باید از دست رفته دانست." دشمن شما در این رقابت رقیب با همه ابزارهایش نیست بلکه حس شکستی است که ذهن های اصلاح طلب را مدتهاست فلج کرده است.

قبل از هر چیز باید با این فلج شدگی مبارزه کرد و به یاد آورد آموزه های دینی به ما می آموزد اگر گروه اندک ایمان بیاورند و برای تحقق ایمانشان بجنگند فتح و ظفر از راه خواهد رسید. حال که اکثریت مردم در طرف تغییر ایستاده اند من یقین دارم شما در مرحله اول با پیش از بیست میلیون رای رئیس جمهور می شوید٬ مگر آنکه آنهایی که بخاطر بیم از شکست از این ستاد به آن ستاد می روند و نامیدی را فراگیر می سازند شما را به ناکامی بکشانند. اخباری که من از گوشه و کنار می شنوم دربین اصلاح طلبان و ستادهایتان یقین به پیروزی بی رنگ است و وقتی این اخبار را می شنوم نا امید می شوم و از هم اکنون تلخی شکست را حس می کنم  ولی زمانی که به عملکرد دولت و به آنچه از مردم می شنوم خیره می شوم تردید نمی کنم شما پیروزید. پس پیش از اینکه نخبگان و مردم را قانع کنید به اطرافیانتان بگوئید اگر برای کامیابی هنری ندارید لااقل زهر ناامیدی را به جامعه تزریق نکنند٬ بقیه مشکلات با خواست٬نظارت و قدرت مردم که بر هر قدرتی سواراست حل می شود.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 9:34  توسط محمد آقازاده  | 

جناب آقای میر حسین موسوی عزیز

با سلام٬ و تمنای همه با هم بودنها. این نامه را در این وبلاگ برای شما می نویسم بدون آنکه انتظار جوابی از شما داشته باشم. آدمی چون من که با تنهایی خو کرده است و عمری با تلخی و فقر زیسته و با حضور بی واسطه در جهانی ناشنوا عادت به تک گویی های مداوم دارد٬ می داند در یک جامعه که در تصلب می زید و از یک واپسمانی عمیق تاریخی رنج می برد و ناشنیدن و ناخواندن سخن آنها که بیرون میدان قدرتند را گوهر گرانبها می یابد و به سختی از آن حفاظت می کند و تظاهر به نادیدن دیگران را قرنهاست درونی کرده٬ سخن گفتن با کسی که در آستانه ریاست جمهوری ایستاده یک اقدام غریب است٬ چرا که پیشاپیش یک طرفه بودنش را می شناسد ولی فوریت رویدادها او را بر می انگیزد سخن بگوید حتی اگر بی حاصل بماند.

آزادی و عدالت را جدی می گیرم چرا که در تمام لحظات حیاتم کمبودش را با تمام جانم حس کرده ام٬زیستن در خانه هایی با سقف های نامطمئن که چکه چکه باران از آن سر ریز می شد و نگاه هراس زاده من و خانواده ام را بر می انگیخت و هر لحظه به انتظار مرگ از پیش اعلام شده بودیم در من از کودکی که بجای درس خواندن کار می کردم٬ آنهم کاری طاقت فرسا همراه با گرسنگی مداوم این تمنا را برانگیخت که مدام از فرودستان بگویم. از آنهایی که در جهان پر هیاهیو صدایی ندارند و سفره هایشان از نگاه حسرت زده لبریز است نه از غذاهای چرب و مقوی. آزادانه سخن گفتن از آنها دریغ شده است چرا که این آزادی فراغت می خواهد و این فراغت در غم نانی که هستی فردی و اجتماعی شان را به گروگان گرفته است همیشه از دست می رود. من عدالت و آزادی را برای آنها می خواهم و چون خود جز آنها هستم برای خودم می طلبم٬ اما این خام اندیشی را هم ندارم که جبر تاریخ و یا خواست من و شما بتوانند معجزه وار٬ یکباره کرامت آزادانه و مرفه زیستن را به آنها بازگرداند. اما می توان لااقل یک گام به جلو گذاشت. همین یک گام کافیست که حرکت را شروع کنیم. هر گامی می تواند اولین گام از گامهای بعدی باشد.

من سکوت طولانی شما را خوشتر دارم اگر به نفع شعارهایی بشکند که فرادستان پر هیاهیو بر شما تحمیل می کنند تا رایی بیاورید و بعد در عمل تعهدتان را به این سخنان محقق کنید و همان بکنید که سالهاست تداوم دارد و از شدت تکرار جز طبیعت امور شمرده می شود و همه می پندارند چون ناگزیر است باید به آن تن داد. عادتها فراموشی می آورند و همه از یاد می برند انسان و جامعه هیچ نیست مگر آنچیز که خود از خود می سازد. شعار تغییر باید واقعی باشد. باید فرودستان که در نظام فرتوت اداری جز خفت و خاکساری چاره ای ندارند مفری بیابند برای بازیافت کرامت از دست رفته شان. باید شبح تعدیل که چون کابوس روح و جانشان را فرسوده می سازد را پس زد٬ باید دمکراسی سازمانی جدی گرفته شود. باید کارگر و کشاورز٬ کارمند٬ دانشجو و زن و مرد باور کنند سهمی از تصمیم گیری ها دارند و به عمد نادیده گرفته نمی شوند. شما که مشورت و عمل به توضیح کارشناسان را جدی می گیرید باید نگذارید عنوان کارشناس در سازمانها حربه ای شود برای تحقیر منتقدان و صاحبان رای مستقل٬ نباید بگذارید مدیران همه چیز را برای خود بخواهند و نیستی و تحقیر را برای زیر دستان. شما باید کاری بکنید واژه فرودست و فرادست از نظام اداری و زندگی جمعی حذف شود.

همان اتفاقی که در سالهای آغاز انقلاب رخ داد و امروز به تمامی فراموش شده است٬ اگر برگشت به ارزشها را جدی می گیرید باید از این نقطه شروع کنید٬ اگر این اتفاق در عمل بیفتد دیگر ستادهای انتخاباتی محل باج دادن و گرو کشی دلباختگان ثروت و قدرت نمی شود. اگر شما شعار می دهید هر فرد یک ستاد٬ باید فردای انتخابات شعار هر فرد یک تصمیم گیرنده را جدی بگیرید و این امر تحقق نمی یابد مگر آنکه بجای چاپلوسان٬ ریاکاران٬ رانت طلبان متظاهر٬ لشگری از منتقدان مستقل و متعهد را به صحنه بیاورید. من امروز شعار شما را جدی گرفته ام و این وبلاگ را ستاد شما کرده ام. با همه ابزار چت٬ایمیل ٬گفت و گوی تلفنی و حضوری٬ در تاکسی و محافل خانوادگی و حتی در هنگام خرید از شما می گویم ٬از توانایی هایتان٬ از شما بعنوان یک فرد برای اینهمه تلاش هیچ نمی خواهم جز آنچه بر شمردم . یعنی تلاش بکنید انسان بماهو انسان احترام بیابد و حلقه کوچک خودی ها حلقه بزرگ محذوفان را دوباره به حاشیه قدرت نراند. اگر این چنین شود چیزی هم بدون تعارف شما٬ نصیب من یعنی همه می شود.

به شما خرده می گیرند چرا بیست سال کناره گرفته اید و سخن نگفتید. آنها که سکوت امام اول شان را فضلیت می دانند برای حفظ شاکله های قوام دهنده جامعه دینی چرا این خرده را بر شما می گیرند؟ پاسخی بر این پرسش ندارم و تنها جمله سارتر را برای آنها باز می خوانم:" سکوت لحظه ای است از زبان٬ خاموش شدن لال شدن نیست٬ سر پیچی از گفتن است ٬پس گونه ای دیگر از سخن است "٬ سکوت شما دادنامه ای بود علیه چیزی که زندگی ما را بدخیم می کرد٬ غده ای آماسیده که باید با واژه ها و عمل قدرتمند اهل درد بترکد و خون چرکین شده را بیرون بریزد تا زندگی هوای تازه بیابد. اگر اهل مشورت اید باید سری به وبلاگ های مهجور بزنید که بدون توقع پشت شما ایستاده اند تا شما پشت رنج دیده ها بایستید نه پای مشاوره های کسانی بنشیند که صبح در یک ستاد٬ ظهر در ستاد دیگر و غروب هم در ستاد بعدی و شب هم مشغول محاسبه اند که کدام شکار - بخوانید پست و مقام - به دام چرب زبانی شان خواهد افتاد٬ مهم نیست بدست کدام نامزد. این نامه ادامه دارد چه خوانده شود و چه نه.

II لینک II نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 9:56  توسط محمد آقازاده  | 

دیشب خاله همسرم رفت، مرگ او را برد. رفتیم کرج، می خواستیم تا صبح به مادر زنم نگوئیم خبر را. من پر از خنده شده بودم. هر چه به چهره بی خبرش بیشتر خیره می شدم واژه هایم از شادی منفجر می شد. گاهی تراژدی را تنها با خنده می توان توان تاب آورد. زهرخنده ای که روح را چون موریانه می جود. از هر دری سخن می گفتیم. از انتخابات. همه از موسوی می گفتتند، همه به او امید بسته اند، تنها که شدم٬ اشکهایم را گذاشتم بریزند. بهار مادرم را برد و هم پدرم را. ولی بهار را دوست می دارم. چرا که یاد آنها را در قلب من ابدی کرده. این مرگ است که زندگی را سرنوشت می کند. شاید اگر وسوسه مرگ نبود من هیچگاه نمی نوشتم، چرا که باید چیزی را از چنگال این زندگی گذرا نجات داد، شادی را می گویم. ما با غم سازگار شده ایم و خندیدن را فراموش کرده ایم. لبخندی که از با هم بودن جان می گیرد. لبخندی به شکرانه وجود آن دیگریست .

ما را از هم کم می کنند. نمی گذارند ما بمانیم. از چه کسی سخن می گویم؟ آنهایی که نمی گذارند کیستند؟ نامشان نام تک تک ماست، دشمن شادی در خانه خود ماست، مایی که چون تنها خود را می بنیم و در منیت منحل شده ایم خود را در خشم های آتشفانی بی دلیل، در ضمایر مالکیت و در چشم هم چشمی های زهرناک از یاد می بریم. مردگان هیچ با خود نمی برند جز مهر و کینه ای که در قلب شان بود. آنچه دارند بین این و آن قسمت می شود و آن چه که پخش ناپذیر می ماند مهریست که در دلی می ماند و قلبی که در فراغ می شکند. اگر از خود عبور کنیم خود می یابیم شاد و سرخوش ،مهرمان و تفسیم کننده، اگر من انتخابات را جدی می گیرم بخاطر سهمی که در شادی و غم هر ایرانی دارد. من فارغ از آن از سیاست گریزانم و با شعر، داستان، سینما٬ نمایش و... بیشتر سازگاری دارم. در فضای آزادست که آنچه دلخواه من است می بالد و برگ و بار می گیرد.

صبح که می شود مادر زنم همه چیز را می داند. مرگ آگاه به خود٬ شادی را پس می زند تا غم صورتها را خیس کند. من طافت ماندن ندارم. افسردگی نمی گذارد بمانم. به خانه باز می گردم و ذهن را می گذارم با مردگانی که رفتند دمخور شوند: مادر، پدر، پسر خاله ام احمد، شاملو، گلشیری، فروغ، اخوان و.... بگذار مردگان با من سخن بگویند.نمی دانم چرا این واژه ها در من می خوانند:"- آیانه /یکی نه /بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟/من تنها فریاد زدم /نه/من از فرو رفتن تن زدم.....بله مرگ زندگی را معنا می کند....آه زندگی چه تلخی....

II لینک II نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 13:1  توسط محمد آقازاده  | 

این چند جمله را در فیس بوک گذاشته بودم ،فکر کردم اینجا هم باشند:

*لشگری از خزعبلات از همه سو می تازدتا آن چند کلام روشنگر که در انزوا از ذهنی به مفاهیم مبدل می شود شنیده نشود و در همین نقطه است که بلاهت پیروزیش را جشن می گیرد.

*آنهايي كه تمناي ماندگاري در تاريخ را دارند دست به قماري سراسر پوچ مي زنند بخاطر ماندگاري روي چيز شرط مي بندند كه پيش شرط تحقق اش در گروي امروزماست،درست همان چيزي كه براحتي بخاطر همين تمنا از دستش مي دهند

*دنیا همان نیست که ما آرزویش را داشتم ولی همان است که ما ساختیم.

*چقدر کمیاب است آن صورت سرخ شده که از شرم برخود می لرزد بخاطر خطایی که بر آن وفوف یافته.

دكارت گفته است من فكر مي كنم پس هستم اما من بر خلاف او هربار كه فكر مي كنم مي بينم ديگر نبايد باشم. پس نيستم.

*از روي دست ولتر:من مخالف توم .پاي عقيدم وامي ايستم و بخاطر دوستي تغييرش نمي دهم ولي هر كاري مي كنم كه دوستي مان به هم نخورد، حتي منت ات را هم مي كشم.

*زلزله نقد اگر انديشه هايمان را تكان ندهد ترديد نكنيد واقعيت تغيير نخواهد كرد.پس تا ما تغيير نكنيم جهان همچنان دست نخورده می ماند.

*گوش های حساس و سنجشگر حریم خصوصی دهانهایی که جز یاوه نمی گویند به خطر می اندازند.

*نيچه:دروغ گفنت نبود كه تكانم داد ،بل اين است كه ديگر تو را باور ندارم.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 12:10  توسط محمد آقازاده  | 

حلقه مشاوران که خنجری ساخته شده از بغض شخصی بنا بودسینه منش و کردار خاتمی را بشکافند و با نفی او به اثبات دیگری بپرد ازند. وقتی موضوع چالش خود را با کناره گیری  نامزد مورد بغض شان ازدست دادند امروز در تنگنای عهدی قرار گرفته اند که پیش فرض حصور در میدان چالش درگیری و دعوا بود.نکته جالب آن است که آنها کسی را به حلقه خود فراخوانده اند که تا دیروز سینه سپر کرده بود تا این خنجر زخمی برتن نامزد انصراف داده نزند.
بنظر می رسد در ایران بیشتر دعوا ها با مرکزیت منافع فردی انجام می شود ولی با هزاران پوشش بدن نما می خواهد خود را به گونه ای دیگری معرفی کند.هر مشورت باید مبتی بر پایه های نظری و شناخت از وضعیت موجودباشد ،ولی وقتی یا کینه و یا رو در واسی بنیاد نظر و کنش باشد بیشتر از آنکه کمکی به فرد مشورت گیرنده بدهد او را از خود بودن باز می دارد و شعارهای متنوع ،بادکنگی و پرآوازه جایگزین شعارهای ساده و ملموس می شود و در نهایت بجای آنکه رای جدیدی را به رای طبیعی کاندیدایی که مشاوران پرآوازه دور او حلقه زده اند اضافه کند آن رای سابق تضمین شده را هم دود می کند و به هوا می فرستد.
صاحب این قلم چهار سال پیش معتقد بود اگر اصلاح طلبان دور این نامزد حلقه می زدند امروز ما مجبور نبودیم که این چنین با وضعیت بغرنج دست و پنجه نرم کنیم.وصدایی که در روزگار خود شنیده نشد. اگرچه امروز به کسی دیگر بخاطر مصالح عام چامعه و عوض شدن شرایط برای رای دادن رغبت دارد آرزو دارد او آنقدر رای بیاورد که احترام سابق اش مخدوش نشود چون حضوراین چهره  رابرای تحقق اصلاحات از نان شب واجب تر می داند ولی با حضوراین حلقه نامتجانس در این مورد بسیار بیمناک است و آرزو می کند این حلقه نه بخاطر نامزد مورد نظرش بلکه بخاطر او هم شده یا پراکنده شوند و یا کمک کنند او خود بماند که همان خود رای آور بوده و امروز هم خواهد بود. از یاد نبریم حرفی که از دل بر آید لاجرم در دل می نشیند ونه ....
II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 7:57  توسط محمد آقازاده  | 

رویدادها دیگر کسی را شگفت زده نمی کنند. رویاهای جوانی در گره خوردگی با آرمانهای مست کننده و احساسات شورانگیز اسطوره خلق نمی کنند. هیچکس دیگر بر آن نیست ۲۲ خرداد را تبدیل به حماسه دیگر کند. آنچه ذهن ها را به اندیشیدن و افراد را به کنش وا می دارد حرکت در زمین واقعیت و محاسبه وضع موجود و تناسب قوا و امکان حرکت در میان شکافهاست٬ همه می دانیم واقعیت را نباید گذاشت دست نخورده بماند و از سوی دیگر می دانیم دمکراسی٬ آزادی و حقوق بشر غنایمی نیستند که در شبیخون بی محابا یکباره بدست بیایند و یا در یک صبح زیبای بهاری آنرا کسی به ما تقدیم کند. باید آنرا در فرایندی طولانی و با خون دل گام به گام بدست آوریم و در هر گام مرافب باشیم آنچه فراچنگ آورده ایم٬ هر چند اندک٬ به سادگی از کف مان نرود و بعد بسراغ فربه کردن آنها برویم.

آنهایی که شعارهای رادیکال می دهند و خود را در جذبه تند و تیزی واژه هایشان مست می کنند در پایان هر مرافعه در می یابند ناخواسته پیاده نظام همانهایی بودند که قرار بود با خنجر شعارهایشان قلبهای بی عاطفه شان را بدرند. این منطق تاریخ است. در مقابل رادیکال ها کسانی که به هر قیمت ممکن بر آنند وضع موجود را حفظ کنند با همان تهمیداتی که برای اهداف شان به کار می برند فاعل تغییراتی می شوند که از آن بیزار بودند. در این میان تنها کسانی می توانند تغییرات را مدیریت کنند که بدانند حفظ شاکله های قوام دهنده همانقدر مهم است که تغییر رویکردها و روشهای معیوب.

هیچ کس با سلیقه ای که دارد به بازار برای خرید نمی رود٬ مگر آنکه تنها قصدش از این سیر و سیاحت پرسه زدن و تماشای ویترین های دلربا باشد. همه ما متناسب با پولی که در جیب داریم حق خرید داریم. هیچ آدم عاقلی وقتی می بیند نمی تواند وارد رستورانهای شیک و با غذای مقوی شود از خرید نان و انگور و پنیر خودداری نمی کند٬ چرا که تنها بدیلی که در اختیار دارد مردن از گرسنگی است٬ در میان نامزدهای موجود هیچکس تمام قد متناسب با نیازها و آرزوهای ما نیست و اصلا جز در شرایط بسیار حاد تاریخی که چهره ها تبدیل به کاریزماهای دور از دسترس می شوند هرگز نمی توانیم توقع یافتن این چنین شخصیتی را داشته باشیم.

صاحب این قلم با محاسبه همه جوانب و رجوع به تجربه ای که از تاریخ سه دهه اخیر دارد میرحسین موسوی را بهترین گزینه می داند. شاید تامل بیشتر این گزینش را تغییر می داد ولی فوریت رویدادها و وضعیت حادی که در آن بسر می بریم حمایت مطلق از این گزینه را ضروری می سازد. حال که ضرورت٬ این گزینش را پیش روی ما قرار داده است بهتر است با همه خلاقیت٬ استعداد و توانمان به میدان انتخابات بشتابیم و از کسی دفاع کنیم که می پنداریم پیش از بقیه می تواند مفری در جهان بی مفر بگشاید. یادمان باشد تردید اگر از حد بگذارد تبدیل به مردابی می شود که واقعیت را تبدیل به گنداب می سازد.

٬مصاحبه خواندنی ایلنا با تاجزاده را اینجا بخوانید.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 12:26  توسط محمد آقازاده  | 

                                                   برای حسن پرویزی و خنده هایش که جهان را تحمل پذیر می کند

"حسین پاکدل "رادر کتابفروشی می بینم٬ چقدر ذوق می کنم. تصادف اگر همیشه تلخی می کند با آدمی گاهی شیرینی هم دارد٬ سالها او در تلویزیون بود و من در روزنامه ها٬این علامت جمع "ها" گاهی دل مرا می آزارد ٬ باید مثل کولی سرگردان از این روزنامه به یکی دیگر می رفتم. اما مدتهاست زندگی همین "ها " را از من دریغ می کند و برای لقمه نانی باید به یک کارمندی ساده و حقوق ساده تر قناعت کنم. سالها قلم زدن پاداشی جز این نداشت.مهم نیست ٬مهم آنست که وقتی به پشت سرنگاه می کنم خاطرات انبوه انبوه هجوم می آورند و به زندگی ام آن معنایی را می دهد که بدون آن هیچ بود.

"پاکدل " مجری چیره دست و خوش بیانی است. در اداره تئاتر شهر خاطره خوبی از خود به جا گذاشت٬نظمی به آنجا داد. سالها مسئولیت پخش شبکه اول سیما به او بصیرت خوبی در تشخیص مسایل داد و از همه مهمتر قلم خوبی دارد و در تمام این سالها هر بار او را می بینم خوشحال می شوم و این بهترین هدیه ایست که در جهان کسی می تواند به کس دیگر بدهد. همان حسی که مرا با مجید انکوبا به کتابفروشی می کشاند٬بر آنم کتابی به بهانه روز تولدش به او هدیه بدهم ٬"قران فارسی " که حاصل ترجمه مهدی الهی قمشه ای است را انتخاب می کنم .

دوستی آن گوهر گرانبهایی است که زندگی را ممکن می کند ٬دوستی بی منظور٬در این رابطه معامله جایی ندارد ٬آن دیگری را تنها بخاطر خودش دوست داریم و انتظار داریم دوست داشته باشیم. پاکدل می گوید مدتهاست در نوشته های وبلاگ ات از آن خشم آتشفانی و عصبانیت مفرط خبری نیست ٬می گویم آمدن میر حسین موسوی برای آدمی چون من می تواند مفری در جهان بی مفر باشد. مهم نیست پنجره ای که او باز می کند دست آخر به سوی نور و روشنایی باز خواهد شد یا نه ٬مهم در همین لحظات ناب پر از امید است که به انسان حس تاثر گذاری می دهد . حرفم را می پذیرد و به کتابفروش می گوید در دور اوج روزنامه نگاری در دهه گذشته آقازاده حضور فعال داشت. بله مهم آنست وقتی فرصتی یافتیم با همه هستی مان آنرا فراچنگ آوریم و لحظه ای رهایش نکنیم. بله هر گاه در روزنامه فرصت داشتم آنرا از دست ندادم . حتی اگر اشتباه داشتم آنرا چون میراثی باقی گذاشتیم تا دیگران آنرا تکرار نکنند . از کتابفروشی بیرون می زنم . روز شادی بود برای من . تولد یک دوست و دیدن دوست دیگر. باید کاری بکنیم با انتخاب درست در ۲۲خرداد فرصتی دیگری برای بالیدن بدست آوریم و هر چه در توان داریم بریزیم در رودخانه تاریخ که می تواند بی اعتنا به ما بیاید و بگذرد.نباید گذاشت بدون حضور ما راهش را انتخاب کند.

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 16:49  توسط محمد آقازاده  | 

چند روز پیش همسرم به گوشی همراهم زنگ زد و گفت: "سر راه به خانه چند کیلو پیاز و سیب زمینی بخر" گفتم پیاز را حتما می خرم ولی سیب زمینی را نه٬با تعجب دلیل اش را پرسید: گفتم دولت در بسیاری از مناطق کشور برای رفاه حال رای دهندگان محترم سیب زمینی رایگان پخش کرده است.اگر یک خورده صبر کنیم می توانیم در سال صرفه جویی بجای آنکه پول به سیب زمینی بدهم آنرا صرف خرید گوجه فرنگی و یا... بکنیم بعد از چند روز منتظر شدن یواشکی از میوه فروشی سر کوجه مان چند کیلو سیب زمینی خریدم و به خانه بردم و وقتی با خنده همسرم روبرو شدم فهمیدم صرفه جویی به ما نیامده و مثل همیشه بايد با پول توجیب مان سیب زمینی بخوریم و منتظر روز رای گیری بمانیم تا تلافی بکنیم!!!!!!!

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 10:8  توسط محمد آقازاده  | 

ستاد تبلیغاتی نخست وزیر سابق و نامزد فعلی ریاست جمهوری به دلایل مختلف ضعیف است و از کمبودهای ساختاری رنج می برد. این را همه می دانند٬ حتی دست اندرکاران خود ستاد٬ اما اگر همه ما روشنفکران مستقل٬ روزنامه نگاران آزادی خواه٬ فعالان حقوق بشر و احزاب شناخته شده اصلاح طلب بخواهیم می توانیم با اتخاذ رویکرد مناسب و با خلاقیت و جسارت با عملیات نامتقارن تبلیغاتی این ضعف را به نقطه قوت تبدیل کنیم و در جامعه سیلانی از همراهی و رغبت بسود نامزد اصلی اصلاح طلبان ایجاد کنیم. باید پراکندگی و مینیاتوری عمل کردن را تبدیل به یک استراتژی سازیم.

از طریق این استراتژی فرا مدرن باید آرایشی جدید به جنگهای تبلیغاتی بدهیم که در آن رقیبی که همه ابزار رسانه ای را در اختیار دارد و سعی در تصرف جغرافیای ذهنی مخاطب دارد می تواند از طریق تبلیغات در دامنه محدود غافلگیر شود. هسته های تبلغاتی که هیچ پیوند ارگانیکی با هم ندارند و آنچه آنها را متحد می کند اصرار در پیروزی موسوی است باید هر گوشه کشور را موضوع کار خود سازند. همه باید بدون آنکه کنجکاو باشند در ستاد مرکزی چه می گذارد خود را تبدیل به ستاد کوچک ولی کار آمد کرده و هم استراتژی و تاکتیک را خود انتخاب کنند و با این کار رنگین کمانی را شکل دهند که به علت چشم انداز خیره کننده اش کسی نمی تواند نادیده اش بگیرد اما به دلیل طفره رفتن از مرکزیت داشتن کسی نتواند آن کانون مرکزی را کشف کند که افکار عمومی را بر می انگیزد٬شکل می دهد و نتیجه انتخابات را به نفع خود مصادره می کند و به این دلیل رقیب نتواند چاره یی بر تمهیدی که محاصره اش کرده بیابد٬با این رویکرد است که ضعف ها تبدیل به قوت و پراکندگی ها تبدیل به انسجام می شود.

برای اولین بار می توان در نگاهی فرامدرن چون پازلی عمل کرد که هر قعطه بدون آنکه کسی آنها را کنار هم بچیند و به وحدت برساند ناخواسته تبدیل به تصویری شود که در ۲۲ خرداد تبدیل به یک دورنمای  منسجم از پیروزی می شود٬پیروزی که وجود خود را درتنها نامزد جدی اصلاح طلبان متجلی می کند یعنی میر حسین موسوی٬ جامعه روحانیون مبارز ٬سازمان مجاهدین انقلاب ٬حزب مشارکت ٬حزب همبستگی و دهها سازمان دیگر به همراه گروه زیادی از روشنفکران ٬روزنامه نگاران مستقل وارد حمایت از این نامزد شده اند٬ آنها نباید وقت خود را صرف چانه زنی برای قرار گرفتن در مواضع کلیدی ستاد اصلی کنند که توسط موسوی تداراک دیده شده است٬ آنها باید هر کدام ستاد خاص خود را شکل دهند و نیروهای طرفدار خود را بسیج کنند. این کار هم بسود انسجام تشکیلاتی آنها تمام می شود و هم پیروزی را تضمین می کند.

می ماند گفتن این نکته که میر حسین موسوی به هیچ کس نباید برای فردای انتخابات تضمین بدهد و از هیچ کس برای یاری تضمین بخواهد٬ هر دو طرف ماجرا باید این تضمین متقابل را به مردم بدهند که از یک سو نظام اجرایی بسمت کارآمدی٬ انسجام و چالاکی به حرکت در آید و از سوی دیگر فضای حیاتی را برای فعالان مدنی و سیاسی مساعد شود. اگر این اتفاق بیفتد هم آزادی عمل رئیسی جمهوری محقق می شود و هم همه جریانهای حامی می توانند استقلالی دست بیابند که هویت خاص شان را رسمیت می بخشد. البته اگر موسوی از جریانی امور یاری خواست نباید به هیچ عنوان این درخواست نادیده گرفته شود و متناسب با زمان باید به آن پاسخ داد. ما بصورت عملی باید آزادی خود را در تعامل بین یکدیگر حفظ کنیم تا بتوانیم آزادی را در تمام جامعه و برای همه ملت مطالبه کنیم و از خود یک سرمشق بسازیم.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 11:17  توسط محمد آقازاده  | 

داریم حرف می زنیم٬ هیچ حرفی نمی زنیم جز درباره انتخابات٬ در آستانه انتخابی بزرگ قرارگرفته ایم٬تماشاچی بودن تجمل مسرفانه ای است که از وسع ما خارج است٬ ما که می نویسیم٬ ما که آینده جامعه را جدی می گیریم٬ ما که موسفید کرده ایم و در گذر رویدادها تجربه بر پشت تجربه انباشته ایم٬مایی که دغدغه فردای فرزندانمان را داریم٬ مایی که دمکراسی و آزادی را نه یک انتخاب در بین انتخابهای دیگر بلکه ضرورتی ناگزیر برای کشور می دانیم تا بیست و دو خرداد حق نداریم سکوت کنیم و جز در مورد آن روز سخنی دیگر بر زبان آوریم. داریم حرف می زنیم٬ تحلیل می کنیم٬ نام کسانی که تاثیر گذارند بر زبان می آوریم٬ بدون آنکه بخواهم و بدون آنکه که آگاهانه بخواهم نام مصطفي تاجزاد مي لغزد بر زبانم.

به جمع مي گويم وي يك تنه يك حزب است ٬پرشور٬ بسيج كننده٬ باحوصله و پشت كاري عجيب٬ لحظه اي سكوت مي كنم٬ نمي دانم به تفاوتهايي مي انديشيم كه با او دارم٬ تفاوتهايي كه نمي خواهم داشته باشم ولي نمي توانم بگريزم از دست شان. من هميشه تنها بودم٬ هميشه در برابر رويداد ها واكنش نشان می دهم بدون آنكه بيانديشم به سود كيست و به زيان چه كسي٬ هميشه با موضع گيرهاي تند و تيزم بسياري را رنجانده ام. خود را در انزوا قرار داده ام. هر چند با باريكه اي از دوستي با همه سلام وعليكي دارم. كار تشكيلاتي با سليقه من همساز نيست در حالي كه مي دانم هيچ كاري بدون تشكيلات و با هم بودن ثمر نمي دهد. من يك شورشي ام كه عليه خودم هم مي شورم. اما تاجزاده اين چنين نيست. او با تحليل مشخص از شرايط مشخص دست به فعاليت مي زند و وقتي به چيزي مي انديشد با شجاعت بر زبانش مي آورد.

وقتي در وزارت كشور بود براي مصاحبه به ديدنش زياد مي رفتم٬ هميشه ميزي كه در اتاق اش قرار داشت مرا به خود فرامي خواند. ميزي با گياههاي خشك شده و با چشم انداز متنوع٬ در بحبوبه يك فعاليت سياسي٬ اين ميز بايد آرامش مي كرد. روزي در ماجراي انتخابات مجلس ششم گمانه زني خود را با او در ميان گذاشتم٬ روزها گذشت و شبي كه به نيمه خود نزديك مي شد به دفتر روزنامه ايران زنگ مي زند تا با من حرف بزند و شماره تلفن خانه مرا مي يابد و وقتي پاي تلفن خانه ام صدايش را مي شنوم مي گويد حدس ات درست در آمد٬ مي خواست بگويد يادم است٬ ياددآوري كار درست ديگران٬ هنري است كه كمتر يافت مي شود. من بارها حزب مشاركت را نقد كردم٬ چرا كه اين حزب را شايسته نقد مي دانم٬ حزبهايي كه روي شن خانه بنا نكرده اند و از اصالت بهره دارند شايسته نقدند٬ حال نقد درست باشد و يا غلط.

با وجود همه نقدهايم در هر مراسمي او را مي بینم بسويش مي شتابم و خود را از همصحبتي با اين فعال سياسي محروم نمي كنم. بعضي چهره ها براي من جذب اند حتي اگر با حرفهايشان همسخني نداشته باشم٬ مثل عبدي٬ اصغر زاده٬ عطريان فر٬ رجايي٬ ليلاز٬ حجاريان و.... حتي اگر بعضي از آنها سلام مرا به سختي پاسخ دهند باز از سلام دادن تن نمي زنم. امروز در فيس بوك از روی دست ولتر نوشتم: "من مخالف توم .پاي عقيدم وامي ايستم و بخاطر دوستي تغييرش نمي دهم ولي هر كاري مي كنم كه دوستي مان به هم نخورد، حتي منت ات را هم مي كشم." ٬هیچگاه عقیده کسی مهرش را از دل من نمی گیرد٬ حتی اگر او این مهر را نخواهد آنرا از خودم دریغ نمی کنم.

اما تاجزاده همیشه با خوش رویی برخورد می کند و رنجش را در پرانتز قرار می دهد. تلفن را بر می دارم و به او زنگ می زنم. سال نو را شادباش می گویم٬ می گوید در تقاطع انتخابات پیش روبه هم رسیده ایم٬ حمایت از موسوی ما را بهم رساند. قرار می شود هم را ببینیم. ولی فراموش می کنم به او بگویم ما همیشه در یک تقاطع قرار داریم و بسمت اصلاح جامعه پیش می رویم. من بعنوان فردی که با دیگران جمع نمی شوم دوست دارم به هر راه فرعی سر بزنم٬ سرکش و رها باشم و تعهد ی به کسی نداشته باشم جز به خودم٬ ولی تو چون فعال سیاسی هستی و تعهدی داری در یک خط مستقیم جلو می روی ولی چون هر دو رستگاری جامعه را می خواهیم مدام در یک تقاطع قرار می گیریم٬ یکبار در یک جهت و یک بار هم در سایه نقدی که جهان را دگر می خواهد. در پایان گفتم این بار می خواهم کار تشکیلاتی را آزمایش کنم و در جهتی بروم که جمع می خواهد. شاید باور نکرده باشد با شناختی که از من دارد٬ ولی برای آینده کشور می دانم گاهی باید علیه خود شورید و کاری کرد که با طبیعت ات نمی سازد۲۲٬خرداد این همراهی را از همه می طلبد و باید بدست آورد.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 16:16  توسط محمد آقازاده  | 

دولت احمدی نژاد را باید مهم شمرد٬ چرا که درسهای زیادی به تاریخ داد. البته امیدواریم فضایی فراهم نشود که مجبور باشیم بخاطر رفوزگی این درسها را تکرار کنیم. نباید تحلیل در باره او را به فردیت اش تقلیل داد٬ رئیس جمهوری که چهار سال همه را مات و مبهوت شیوه رفتار خود کرده است بخشی از پدیدار شناسی روح ایرانی است٬ بخشی که همه چیز را سهل می گیرد٬ می پندارد خواستن فی نفسه توانستن است بدون آنکه به التزامات این توانایی پایبند باشد. هیچ خواستنی بدون عبور از فضای اندیشیده شده و عقلانی نمی تواند بالفعل شود و اگر تمهیدات لازم اتخاذ نشود هر هدفی به ضد خود تبدیل می شود و جامعه را با پیامدهای ناخواسته روبرو می کند.

صاحب این قلم تردید ندارد دولت نهم می خواست تورم را تک رقمی کند. سهم فرودستان را از کیک ثروت افزایش دهد٬ بیکاری را برچیند٬ افزایش اعجاب آور در آمدهای نفتی ناگهان این تصور را در دست اندرکاران نظام اجرایی ایجاد کرد همه چیز مهیای دست یابی ساده به همه این وعده هاست. میلیاردها دلار در جامعه هزینه شد و حاصل کار آن شد که امروز با غرور و افتخار اعلام می کنیم که تورم به بیست و پنج رسیده است٬ با تغییر شاخص های بیکاری می کوشیم تعداد بیکاران را کمتر از آن که هستند نشان دهیم٬ درحالی که از توده های فقیر حمایت می کردیم شکاف طبقاتی عمق بیشتری یافت و داراها داراهاتر و ندارها٬ ندارتر شدند. در پایان این رویای غم انگیز قیمت نفت سقوط کرد و امروز همه می دانند روزهای دشواری در پیش است و به ضرورت باید کمتر مصرف کرد. دیر نیست تورم این کاهش مصرف را بر عهده بگیرد و چه کسی است که نداند طبقات فرودست و متوسط چه بخواهند و چه نخواهند سفره هایشان را باید کم رنگ تر کنند٬ اگر مجبور نشوند کاملا بی رنگ کنند.

احمدی نژاد چون اداره امور را سهل می گرفت به این نتیجه رسید که خود خود را کفایت می کند و دیگر نیازی نیست دست همراهی بسوی نخبگان و کارشناسان بصیر دراز شود٬ حتی دستی که برای کمک بسمت این دولت دراز می شد به سرعت پس زده می شد. نه تنها دست کارشناسان٬ روشنفکران و روزنامه نگاران مستقل پس زده می شد. بلکه هر دو جناح چه اصولگرا و چه اصلاح طلب و چه تکنوکراتهایی که همبسته نظام بودند بدون آنکه وابسته به جناحی باشند حذف شدند. حتی دولت وجود حداقلی از استقلال را برای مجلس شورای اسلامی که پر از نمایندگان اصول گرا بود قائل نبود و همین امر تنازعهایی را بر انگیخت که هرگز بین دو جناح رخ نداده بود.

مشکل اصلی در دولت نهم سهل گرفتن امور بود که گردش تصمیم گیری را در حلقه محدودی محدود می کرد. همین حلقه کوچک بود که در سیاست خارجه٬ در اقتصاد٬ ورزش و.... تصمیم می گرفت و در عمل محقق می کرد. ناکامی های متوالی نتوانست این دولت را به خود بیاورد و دایره حلقه مدیریتی را گشاده تر کند.در آستانه انتخابات این حلقه تنگ تر هم می شود٬ تغییرات در سطح صنعت خودرو سازی ٬بانکی و فولاد را باید در این راستا ارزیابی کرد. اگر دولت بتواند خود را تمدید کنند امروز بسیاری که در دولتند حذف خواهند شد و کار بدست کسانی سپرده می شود که از این حلقه تبعیت مطلق دارند و کوچکترین اراده کارشناسی از خود بروز نمی دهند. آیا ملت می پذیرد دوباره عواقب سهل گرفتن امور را بپردازد؟ برای یافتن پاسخ٬ این پرسش را باید به بیست و دو خرداد سپرد . 

*حزب کارگزاران حمایت کامل خود را از میر حسین موسوی اعلام کردند.مصاحبه مرعشی را اینجا بخوانید.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 10:13  توسط محمد آقازاده  | 

حالم خوب نیست.سرگیجه محاصره ام کرده است. گوشه ای پرت در سازمان می یابم و دراز می کشم تا نیفتم. در میان خواب و بیداری صداهای گنگ در هم می پیچند و تداخل می یابند. شب بود٬دوستان جهان مجازیم در خانه ما بودند. همه دل نگران جامعه و هر آنچه در جامعه می گذرد.چقدر کمیاب اند٬همه جا هر کس خود را می بیند. روزنامه نگارهای تنها و خسته . روزنامه ها آنی نیستند که باید باشند. در فضا حسی وجود دارد که به من می گوید جامعه دارد پوست بی تفاوتی اش را به دور می اندازد ٬همه می خواهند بیست و دوم خرداد را اتفاقی کنند. کسی در من می گوید میر حسین دارد به آرامی جای خود را در ذهن ها باز می کند. 

سرگیجه رهایم نمی کند. پرسش ها دارد فربه می شود ٬کسانی در تردیدند. آیا می تواند ٬آیا چیزی تغییر خواهد کرد ٬آیا ناکامی هشت سال اصلاحات تکرار خواهد شد .این تردیدها واقعی اند . باید جدی شان گرفت. اما پاسخ این پرسش ها را نباید از کسی جز خودمان بپرسید. میر حسین موسوی می تواند ٬اگر ما بخواهیم بله می تواند. اما اگر نخواهیم گوشه بگیریم و در زندگی روزمره غرق شویم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . هیچ کس به تنهایی نمی تواند معجزه کند. اما جمع می تواند.  میر حسین باید فضایی فراهم کند که اداره امور را با مردم تقسیم کند. به کارمندان که سالهاست تحقیر شده اند باید میدان داد که در برابر مدیران، جایگاه خود را بیابند . باید شکاف بین مدیران و کارکنان بر طرف شود. نباید همه امتیاز ها تنها به مدیران داده شود و کارمندان تنها شبح تعدیل را مدام در بالای سرشان حس کنند.

برمی خیزم به پشت بام می روم قطره های باران خیسم می کنند . قطره هایی که روزی دریا بودند و دریا چقدر سخاوتمندانه به آسمان می سپارد تا همه جا سبز شود و انسان زندگی کند. جامعه مثل دریاست ٬هر آدمی می تواند جامعه را دگر کند. سرم گیجه می رود.آسمان بالای سرم پر از ابرست و من روی پایم بند نیستم . اما حسی در خوش بینی در من دارد شکل می گیرد . چه شب خوبی بود . دوستانم با من بودند . من با آنها بودم . همه با هم . گاهی شوخی و گاهی جدی . شام مختصری بود.چقدر سادگی خوب است . چقدر در جامعه بودن خوب است ٬چقدر وقتی می دانی می توانی زخمی را مرحم بگذاری خوب است . سرگیجه است . اما صدا ها خوبند. صداها و همهمه ها .چشمهایم را می بندم و باران به تمامی خیسم می کند.این نوشته اگر غلط املایی و انشایی دارد آنرا به حساب سرگیجه ام بگذارید. نمی توانم منتظر بمانم حالم خوب شود. باید نوشت . فشار زمان بی تفاوتی و بیماری را برنمی تابد.

II لینک II نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 12:35  توسط محمد آقازاده  | 

احزاب ایرانی هنوز تا شکل گرفتن کامل فاصله زیادی دارند ولی آهسته آهسته دارند حرکت در امر واقع را یاد می گیرند.امروز در بین نامزدهای موجود آنکه به معیارهای قابل قبول از همه نزدیکتر است و با هزینه کمتر سکون موجود در اصلاح طلبی را بر طرف و به آن حرکت و طراوت تازه بخشد میر حسین موسوی است. باید از این فرصت استفاده کرد.شرایط سختر از آن است که تصور می کنیم.امروز بسیاری افسرده و خسته اند.متناسب با هزینه یی که اطلاح طلبان و روزنامه نگاران پرداختند دستاوردها قابل قبول نیست. می توان گوشه گرفت و تلخ نامه نوشت.اما امروز وفت عمل است. اگر از شکست نهراسیم پیروزی در دستهای ماست.دولت احمدی نژاد را با رفتارهای دور انتظار آنقدر تبدیل به فوریت کرده است که اگر ما کمی بجنیم همه چیز بر وقفه مراد خواهد بود.از هم اکنون باید به فردای پیروزی اندیشید و برای آن طرح و برنامه داشت.بیاینه حمایت سازمان مجاهدین انقلاب خبر خوشایندی است. آنرا اینجا بخوانید.

II لینک II نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 17:14  توسط محمد آقازاده  | 

گاهی حس ها در دور و بر آدمها شکل می گیرند و همیشه با آنها می مانند ولی نمی توانند معنایی به آنها بدهند. به این دلیل همه ما حس می کنیم چیزی هست که باید بگوئیم ولی نمی توانیم .عشق های فراموش شده که چون لکه ای پاک نشده در گوشه فلب می ماند. رنجهایی که در کودکی برده ایم ،رنجهایی که چون زخمی همیشه با تو می مانند. گاهی که باران می بارد خود را به شهر می سپارم.به برگهای خیس و به عابرانی که می خواهند پناهگایی بیابند خیره می شوم.به پنجره های روشن و تاریک. به خستگی های همیشگی و به نومیدهایی همیشگی تر.دوستی دارم که  از همسرش جدا شده است ،نه می توانند با هم زندگی کنند و نه جدا از هم .یک موقعیت تراژیک تمام عیار.

گاهی که زنگ می زنند تا از زخم و دردشان بگویند با دل تنگی به حرفهایشان گوش می کنم.خدایا کدامشان برحق اند،هردو.مشکل آنست که نمی توانیم تفاوت هایمان را بپذیریم. نمی خواهیم بپذیریم که باید در زندگی قدری کوتاه آمد.در این میان فرزند چه باید بکند. از خشم و ناامیدی هردو را می آزارد و هم پدر و هم مادر می خواهند مسئولیت او را به یک دیگر حواله دهند.خشمی حلقومم را می فشارد.می خواهم فریاد برنم .جلوی آئینه بروید. ببنیدچه ساخته اید ازخودتان و از زندگی تان.ولی این فریاد را سرکوب می کنم.نمی خواهم من هم خنجری باشم بر روح زخمی شان.

دردها از همه سو هجوم می آورند. درد جامعه ای که خوب اداره نمی شود. جامعه ای که در ضمایر مالکیت هستی خود را به تاراج می دهد. کجا بود خواندم عشق آن است که در مقابل دیگری که سخت دوست می داری اش ضعف نشان دهی و البته نه آن قدر که اسب چموش افتدار طلبی او را بیدار کند.ما در دوست داشتن هم سخاوتمند نیستیم و تنها خود را می بینیم و در نهایت آنرا نیز از دست می دهیم.باران می بارد و من خیس می شوم . به خانه بر می گردم و قرض آرامبخش می خورم و در کنارآن می نویسم تاآرام شوم. وقتی نمی دانی چطور به دیگران کمک کنی ،دانستن دردشان روحت را ناآرام و پر ازتلخی می کند و همه حس هایی که از کودکی دور و برت بودند آوار می شوند بر شانه های نحیف ات.چه باید کرد. نمی دانم .

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 23:59  توسط محمد آقازاده  | 

شبحی در جهان به حرکت در آمده است که سپاه از کار افتاده سرمایه داری را به وحشت می اندازد. برای لیبرالهایی که از خجلان عاطفی سرشارند عکس پابرهنه ها و تباهی زندگی فرودستان پیش از آنکه دغدغه سیاسی و اقتصادی باشد نوعی روان درمانی است که می کوشد وجدان معذب شان را با پرداخت ته مانده جیب شان درمان کنند. برای لیبرالهای فرهیخته تر این سوژه ایست که حس زیباشناسانه شان را برمی انگیزد تا با نگاه ناتورالیستی به فلاکت توده های فقیر٬ از سرخوشی زندگی خودشان لذت بیشتری بیابند. اگر آنهایی که این مسئله یعنی فلاکت توده ها را اصلی ترین مسئله جهان معاصر می دانند که چند دهه با شگردهای پست مدرنیستی مدفون شده بود٬ به میدان نیایند و در بستر اقتصاد سیاسی آنرا موضوع تحلیل و روشنگری قرار ندهند٬ عوام فریبان از چپ و راست از راه خواهند رسید و از این سوژه به ظاهر تازه برای انباشت سود،قدرت و شهرت بهره خواهند برد.
نظام سرمایه داری به بن بست رسیده است. از خود بیگانگی به ژرفای خود چنگ انداخته است. شکاف طبقاتی تبدیل به بیماری مزمن شده است. سرمایه داری مالی، سرمایه داری مولد را اخته کرده است و دولتها هر چقدر بیشر پول فرودستان را به جیب فرا دستان می ریزند٬ باز گره بحران مرگبار افتصادی حل نمی شود. دیگر حتی افیون پاسخگوی این درد جانکاه نیست. تنها شانسی که هستی فوری سرمایه داری را از سقوط نجات می دهد نبود بدیل جدی است که این شبح را جسمیت بخشد. در خاموشی این بدیل٬ سپاهی از عوام فریبان در این و آن گوشه جهان با دشمنی ظاهر گرانه با سرمایه داری با رفتار مضحکشان به جهان نشان می دهند به هر حال سرمایه داری با همه عیب هایش عقلانی تر حرف می زند و عمل می کند.
وظیفه ماست که با تحلیل مداوم شرایط و یافتن خلاهای واقعی در روابط موجود به تدریج مسئله فرودستان را از ابتذال مفلوک از یک سو٬ و عوام فریبی مزمن از سوی دیگر رهایی بخشیم و به آن سمت و سویی عقلانی و تاثیر گذار دهیم. در این شرایط هر جهت گیری در رفتارهای سیاسی باید به این نیاز برزمین مانده پاسخ دهد. قبل از هر چیز باید بدانیم تا ماشین سرمایه داری مدام سود بادآورده تولید می کند. فرودستان باید با آنچه بر آنها می گذرد بسازند و بسوزنند .باید سرعت این ماشین را کاهش داد. ماشینی که رانت طلبی، سوداگری و هر پلشتی حاصل آنست و هر زمان بجای علت با معلول بجنگیم٬ در پایان جنگ ها٬دست های خود را خالی خواهیم یافت.اما این نبرد هنوز سربازان خود را ندارد ولی بصورت بالقوه در انتظارند که بالفعل شوند.
*این نوشته در پی پرسش خصوصی اسد زمینی شکل گرفت و به این دلیل از ایشان سپاسگذارم و یادآوری می کنم٬آشنایی نباید جلوی گفتن حقیقت سد بگذارد.این نکته را یادآوری می کنم حمایت از سرمایه داری مولد و انکار سرمایه داری دلال و رانت طلب در حال حاضر از سوی موسوی برای ما فرصتی فراهم می آورد که در حمایت از فرودستان یک گام جلو بگذاریم.
II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 11:22  توسط محمد آقازاده  | 

فروش فیلم اخراجی ها چالش هایی برانگیخته است. بسیاری آنرا با مفاهیمی چون ریا کاری، استفاده از شعبده هایی که تماشاگر را فریب می دهد توجیه می کنند و گروه دیگری به استقبال آن می شتابند و آنرا مفری برای سینمای در بحران ارزیابی می کنند و از تیترهایی چون آشتی تماشاگر با سینما بهره می برند و منتقدان فیلم را حسود می نامند. این کشمکش ها هر سودی داشته باشد کمکی به روشنگری و راه کشیدن به فهم بیشتر می کند. به هر حال می توان در هر دوسوی ماجرا رگه هایی از حقیقت را شکار کرد و نگاه جانبدار به آن داشت ولی موضوع اصلی برای صاحب این قلم در جای دیگری کلید می خورد. یعنی در جایی که تماشاگر مشتاق تسلیم منطق فیلم می شود و هم می خندد و هم به تلخی میدان می دهد. باید دریابیم در ذهن این تماشاگر چه اتفاقی رخ می دهد که او را این چنین از شوخی های فیلم به وجد می آورد.

می توان بر این نکته انگشت گذاشت که همه جای دنیا تماشاگران که درکی از زیباشناسی و مفاهیم پیچیده تر ندارند جذب منطق ابتذال می شوند و دستهایهایشان را بالا می برند و با بلاهتی همراه می شوند که در ذات خود مهمل است.این پاسخ به خاطر چهره رادیکالش جذاب است ولی کمکی به حل ماجرا نمی کند.اگر روزی که گنج قارون پر فروش شد به جای جعل واژه فیلمفارسی نگاهی عمیق تر می انداختیم از همان روز در می یافتیم سرمایه داری مولد در معرض تخریب جدی قرار دارد و دیر نیست که سرمایه دلال و رانت طلب جایگزین آن شود. فیلم از روح زمانه می گفت و ما با چیزی می جنگیدیم که بجای انکار فهم ما را می طلبید.از خود نپرسیدیم چرا یک کارخانه دار مورد هجوم فیلم قرار می گیرد و مردم از آن استقبال می کنند. در حالی که فیلم "تنگسیر" سرمایه دار دلال را مورد چالش قرار می دهد در کانون رغبت تماشاگر انبوه قرار نمی گیرد.

این پرسش معرفت شناسانه است که هیچ ربطی به نقد سینمایی ندارد٬ بلکه می کوشد از طریق هر فیلم پدیدار شناسی روح ایرانی را مکشوف سازد.اگر در گنج قارون طبقات فرودستان به جهان فرادستان رسوخ کنند و دیوار بی تفاوتی را لااقل در جهان تخیل فرو ریزند و این رسوخ به تمنای سرکوب شده در ذهن ها پاسخ می دهد. سرکوبی که سالها بعد از ذهن به عین راه کشید و انتقامی سخت از بی تفاوتی بالایی ها گرفت. امروز باید دید اخراجی ها به کدام نیاز نامکشوف ناخواسته و شاید هم خواسته پاسخی می دهد. پاسخی البته غیر عمیق.

با این فیلم روح زمانه است که به سخن در می آید. فرودستان می خواهند دیده شوند. سهمی که در جنگ داشتند باز شناخته شود. اگر زبان قهرمانان فیلم غیر متعارف است و سلیقه ما را برنمی انگیزد بدون آنکه بخواهد٬ انتقامی است که زبان بی شخصیت از زبان فاخر می گیرد که به عمد این زبان را در سطح رسمی نادیده گرفته می شود. از سوی دیگر دهشت واقعیت سنگین است کمدی در هر صورتش می تواند آنرا تحمل پذیر کند. یک بار دیگر ما می توانیم این فیلم را نادیده بگیریم و در آینده از حوادثی که پیش می آید که از هم اکنون در ناخود آگاه شکل می گیرد غافلگیر شویم. اگر این صدا درست شنیده شود می توانیم علت پیروزی احمدی نژاد را دریابیم و امروز آگاهانه تبلور واقعی این صدا را در نامزدی موسوی بیابیم و بدانیم فارغ از آنکه فیلم را دوست می داریم و یا نه باید آنرا جدی بگیریم و تحلیل آنرا مهم بشماریم. درباره این فیلم از منظر سینمایی اگر فرصتی باشد در دنیای تصویر مطلبی قلمی خواهم کرد. تا آنروز...

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 20:6  توسط محمد آقازاده  | 

* تنها آنهايي كه طلاي ادعاهايشان در محك واقعيت تبديل به آهن پاره شده است٬ مدعي همه كس و همه چيزند و خود را داور مطلق همه منازعات و دعواها مي دانند.

* تنها آنهايي كه ناتوانايي شان را با ناتوان جلوه دادن همه٬ به خود دلداري مي دهند مدعي اند هيچ كاري نكردن بهتر از هر كاري كردن است.

* تنها آنهايي كه چيزي ندارند از دست دهند، مي توانند همه چيز را از كساني كه همه چيز را به يغما برده اند٬ مطالبه كنند.

* تنها آنهايي كه نمي انديشند و هر انديشه را براي خود خطرناك مي دانند٬ اين حق را برای خود قائل اند که هر چيز را با بلاهت٬ تبديل به امر مهمل كنند.

* تنها آنهايي كه هر برنامه يي را در سليقه هرج و مرج طلب شان منحل مي كنند٬ قادرند بي هراس مدام از برنامه هايي سخن بگويند كه در يك لحظه معجزه آسا مي تواند بي نظمي را به نظم و ويراني را به آباداني تبديل كند.

* تنها آنهايي كه فاقد قدرت تخيل اند با از ريخت انداختن هر چيز شكل يافته و تثبيت شده٬ قادرند ديگران را به باور كردن ارزش تخيل وادارند.

* تنها آنهايي كه براي تغيير شرايط موجود وارد معركه مي شوند و همه هستي فردي شان را به سود امر اجتماعي قرباني مي كنند٬ درپايان بازي از سوي طرف پيروز حذف مي شوند تا حساسيت طرف شكست خورده تحريك نشود.

* تنها آنهايي قادرند جهان را تغيير دهند كه بتوانند دستيابي به شجاعت شجاع نبودن را٬ در خود بپرورند و بدانند مي توان از رويا لذت برد ولي نمي توان با آن زندگي كرد. آنها مي دانند راي دادن به موسوي كنار آمدن با واقعيت به سود نزديك تر كردن امر واقع به روياي دسترسي پذير است.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 9:28  توسط محمد آقازاده  | 

روشنفکر همیشه با تردید هایش زندگی می کند. او مشتاق حقیقت است ولی رسیدن به آن را در تعلیق نگاه می دارد تا نسبت به شواهد تجربی و شگردهای تامل گشوده بماند.اگر بخواهد از آنچه می داند یک مطلق بسازد و تردیدهایش را پس بزند دیگر نمی تواند مدعی روشنفکری شود. اما زندگی وقتی می خواهد از ذهن به عین راه بکشد و از فلسفه به جامعه شناسی و از هستی شناسی به معرفت شناسی بالینی گذر کند چاره یی جز آن ندارد که دست به انتخاب بزند، چرا که بخاطر اندیشیدن خود را نسبت به جامعه متعهد می کند و این تعهد باید از بالقوه بودن به بالفعل شدن گذر کند تا زندگی را به سامان کند.از آزادی یک فضیلت بسازد و از اقتصاد سیاسی واقعیتی برای تامین حداقل نیازهای بشری.در اینجاست که روشنفکر سیاسی خلق می شود و خود را در میدان پر تلاطم گزینش ها می یابد.

سیاست هر چند از رویاها و ایده ها متاثر می شود ولی ناچار است که در حوزه ممکن باقی بماند و قدم به قدم مرزهای آنرا گسترش دهد. این روشنفکر با سیاست گلاویز می شود، رویدادها را تحلیل  و با کسانی چالش و از کسانی دیگر دفاع می کند. اما هم در چالش و هم در دفاع در حوزه مشروط کردن می ماند و همیشه با اما و اگر دست به اقدام می زند. در هر حال فاصله انتقادی خود را از جریانها حفظ می کند چرا که چالش و دفاع را پدیده ای تاریخی و متناسب با شرایط مشخص می داند. در شرایط کنونی جامعه روشنفکر مسئول و مستقل می داند آنقدر تردیدها فربه اند که بتوانند اراده را تبدیل به سنگ کنند و قدرت هر اقدامی را از آن سلب کنند ولی همه می دانیم نقش نعش را بازی کردن با هر چیزی سازگار باشد با روشنفکری همخوانی ندارد.

"میر حسین موسوی " انتخاب ماست. بسیاری از پرسش ها را باید نسبت به او در پرانتز قرار داد چرا که فوریت رویدادها هر بی عملی را تبدیل به اقدامی برای حفظ وضع موجود می کند. باید فشار این رویدادها را حس کرد و دست به اقدام زد. اقدام روشنفکر از جنس به رقص در آوردن واژه هاست و از آنها سلاحی برای شلیک بسوی حجاب هایی ساختن که حقیقت را پوشیده نگاه می دارند. ما بعد از انتخابات باید با نقد فعال به پرسش هایی بپردازیم که اکنون در پرانتز قرار داده ایم. انتخابات سویی فریب آمیز داشته باشد. این ذات سیاست ورزی آنهم در محدویت است .ولی آنکه می خواهد فریب دهد یک سمت بازی است و سمت دیگر بازی ما هستیم که نور بر تاریکی ها می اندازیم تا حقیقت خود سخن بگوید. بازی را کسی می برد که با بصیرت در دیالکتیک تردید و مسئولیت دست به اقدام بزند. بدترین خصلت بازی کردن با تردیدها آنست که هراس از اشتباه کردن ما را  به بی عملی بکشد در حالی که آنهایی که مثل ما نمی اندیشند بدون تردید واقعیت را همانگونه که می خواهند می سازند. بگذار برنده ما باشیم که با بصیرت افسردگی را پس می زنیم.اراده تغییر اوضاع را داریم وبرای خود در پایان بازی هیچ نمی خواهیم جز رستگاری ،آزادی و رفاه توده ها .

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 20:42  توسط محمد آقازاده  | 

مايلي كهن به جاي دايي نشست. اين خبر نبايد براي سر مربي سابق خوشايند باشد. آنها رقيب بودند و حتي كارشان به دشمني و دادگاه كشيد .ولي اگر رقيب تازه حذف شده به سرنوشت جانشين اش بيانديشد مي تواند در ظلمتي كه در آن خود ساخته گرفتار شد نور اميدي بيابد. وقتي در برنامه نود پيش از پنجاه درصد مردم باخت جلوي عربستان را به نام دايي نوشتند ناخواسته خاطره اي در من زنده شد. خاطره اي عبرت آموز كه جلوه متناقص روح ايراني را به تمامي متبلور مي كند.

سالها پيش مايلي كهن بعد از آغاز طوفاني و غرور آفرين براي بردن تيم ملي به جام جهاني با ناكامي عجيبي روبرو شد و ايران باختهاي بدي را تجربه كرد.ناگهان افكار عمومي عليه او شوريدند.فضاي براي او سنگين شد و فدارسيون فوتبال چاره اي جز حذف او نديد.آن روزها من شوراي سردبيري روزنامه ايران بودم و در كنار آن دبير ي گروه آئينه بر عهده داشتم.در بحبوبه برانگيختگي افكارعمومي مايلي كهن به دفتر روزنامه آمد و كسي از من خواست به او مشورت بدهم تا از اين وضعيت برهد.

يادم مي آيد به او گفتم من تخصصي در فوتبال ندارم و حتي در حد فوتبال دوستان از آن اطلاعي ندارم ولي خاصيت روانشناسي توده ها در هنگامه برانگيختگي را مي دانم.برانگيختگي كه با اصطلاح "انبوه خلق "خود را نشانه دار مي كند.به او گفتم نه از شما و نه از كسي ديگر در برابر اين طوفان كاري بر نمي آيد. تنها بايد سكوت كنيد چرا كه در چنين حالتي هيچ استدلالي شنونده ندارد.عاطفه در اوج غليان خود است و تنها انكار را مي شناسد و بس. اما خيلي زود انر‍ژي خود را از دست مي دهد و همه فراموش مي كنند چقدر عصباني بودند و در چه ارتفاعي كينه مي ورزيدند.حتي اگر به يادشان بياوري به حق انكار مي كنند. زمان گذشت و همين اتفاق افتاد.غرق شده ديوز نجات دهنده ديروز شد.

دايي هم مي تواند با درك اين واقعيت تاريخي دلگرم شود كه خيلي زود اين شعله خاموشي خواهد گرفت و بعد از مدتي او جايگاه خود را باز خواهد يافت و هيچكس به ياد نخواهد آورد براو چه خشمي داشتند. اما چرا مايلي كهن آزموده را مي آزمايد و دوباره خود را دربرابر سيلابي قرار مي دهد كه يكبار تجربه اش كرده است پرسشي اساسي تلقي مي شود كه بايد به پاسخ برسد.اما جواب فوري كه به ذهن مي رسد آنست كه خود او هم چون توده هاي بر انگيخته شده همه چيز را فراموش كرده است و شايد هم مي خواهد آن ناكامي را جبران كند.براي اين كار بايد از خود مرام نشان دهد و از دايي تقدير به عمل آورد كه بار سنگين را بر دوش كشيد ولي شكست خورد.اين سعه صدر مي تواند جامعه فوتبال را يكدل كن و پيروزي را تا حدي كه ممكن است تضمين كند. ولي تداوم اختلاف همان سرنوشتي را در آستين دارد كه براي دايي داشت.بحث انبوه خلق را بايد در نوشته ديگر و آنهم در ارتباط با انتخابات قلمي كنم .

*مصاحبه ميرحسين موسوي بسيار موفق برگزار شد و به اين دليل بايد در معرض داوري نقادانه و بسط يافتن قرار گيرد .اين كار را در اولين فرصت خواهم كرد.تا آن زمان اين نوشته را اينجا بخوانيد كه از منظر درستي مسئله را ديده است.داريوش محمدپورنويسنده نوشته را بصورت فردی نمی شناسم ولی می دانم خوب مي نويسد.احساس را با استدلال عقلاني در هم مي آميزد و حاصل كار خواندني مي شود.نوشته هايش را بايد هميشه خواند.من مدام اين كار را مي كنم. 

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 11:15  توسط محمد آقازاده  | 

*وقتی که سکوت توجیه گر بی عملی می شود باید آنقدر گفت تا هیچ کس نتواند از این نکته تن بزند که حرف نزدن خود نوعی حرف زدن است که وضع موجود را دست نخورده باقی می گذارد.

*وقتی که رفقا بخاطر چند بسته اسکناس و يا موقعيتي٬ عهد خود را در دوستی می شکنند باید آنقدر رفاقت کرد که عهد شکن نتواند خود را در پشت نقاب بی تفاوتی پنهان کند.

*وقتی در نظام اداری سهم ترا بخاطر آنچه هستی و می خواهی باشی مدام کم می کنند باید کمتر بخواهی تا این حربه را بدست خودش کم رنگ کنی.

* وقتی فضای توانستن در فضای ناامن تهدید به تعلیق می شود آنقدر باید با جرات اراده خود را فعال کنی که فضای ناامن احساس کند کاری از دستش بر نمی آید و ناخودآگاه خود را کنار بکشد.

*وقتی ظاهرگرایی متظاهر راحتی در روابط را مختل می کند٬ باید بی قیدی خواسته شده را در برابر آن قرار داد تا تعادلی در روابط ایجاد شود. 

*وقتی زیرکی سوداگرانه تبدیل به فضیلت می شود باید آنقدر ساده عمل کرد که فرد زیرک احساس نا امنی کند و در این سادگی دنبال زیرکی متقابل بگردد و در عمل بخاطر نیافتن عملا فلج شود.

*زمانی که دوست داشتن غیر ممکن می شود باید آنقدر مهر ورزید که امر ناممکن تبدیل به امر ممکن شود و دوست داشتن بدون منظور زندگی را تحمل پذیر کند.

*در زمانی که اضطراب و افسردگی مقتدارانه جان را فتح می کند باید باجسارت رو در روی جهان ایستاد تا اضطراب واقعی و تاثیر گذار٬ افسردگی سرکوب شده را پس بزند. تنها تلاش برای تغییر جامعه می تواند فرد را از دست خودش نجات دهد.

*وقتی که حس می کنی تنهایی و کسی ترا نمی فهمد در جهان مجازی دوستی با دستهاي نوازشگر و مهربانش با نوشتن چند خط به تو آرامش می دهد و باور می کنی هنوز هستند کسانی که دوست بدارند ترا.پس تو با نوشتن در باره دیگران تنهایی دیگران را چاره باش.

*وقتی گروه گروه افراد از این ستاد به آن ستاد می روند تا پستی را در دولت بعدی برای خود رزو کنند در هیچ ستادی را نزن و در خلوت و تنهایی خود به صورت آشکار از کسی که می پنداري مي تواند از تخريب بيشتر جلوگيري و جهان را امن ترسازد حمايت کن و در مقابل هيچ مخواه و اين نخواستن به تو نيرويي مي دهد كه مي توان با آن هر غير ممكني را ممكن كني.

* وقتي به شدت مايوسي اميد را فرابخوان و باز اگر هيچ پنجره اي به رويت باز نمي شود بنويس ،چرا كه نوشتن غم را پس مي زند و سبك ات مي كند.

* با خواندن اینجا با دیدگاه میرحسین موسوی آشنا می شوید. حرفهای نو و صریح

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 11:24  توسط محمد آقازاده  | 

کافه هنر بودیم. باران می بارید .در آن جا با تعدادی از وبلاگ نویسان صاحب نام و تاثیر گذار گپ و گفت داشتیم. دیدار نوروزی ما راجمع کرده بود. از هر دری صحبت کردیم.همه هم قول بودند که در شرایط فعلی میر حسین موسوی بهترین گزینه ریاست جمهوری است. قرار گذاشتیم فضای وب را به صورت خود جوش و بدون ارتباط با ستاد انتخاباتی او خلاقانه و آزاد به صحنه حمایت از او تبدیل کنیم٬ آنهم با فاصله گیری از همه جریانهای موجود.تنها بخاطر آینده کشور.

گروهی که بعد از انتخابات جدا می شوند چرا که ما در فردیت مان آنی هستیم که باید باشیم.متفاوت ولی با هم می نویسیم.تنها نفس نوشتن ما را گروه می کند.تتها در زمان انتخابات این گروه "ما" می شود و بعد هر کدام راه خود را می رویم.تعدادی از دانشجویان هم قرار گذاشتند به ما پیوندند. شیوه کار هم روشن است. هرکس در وبلاگش مطلب می نویسد و بعد کسی آنها را در یک وبلاگ جمع می کند. کسی می گفت فلان نامزد انتخاباتی تیم رسانه ای خوبی دور خود جمع کرده است ولی میرحسین موسوی از این امکان بهره ندارد .

در مقابل این استدلال می گوئیم ما کارمان را بلدیم. سالها تجربه پشت سرماست و از همه مهمتر٬ ما بدون توقع، بدون آنکه از کسی سفارش کار بگیریم و دستمزدی مطالبه کنیم و تضمینی برای آینده بخواهیم وارد این میدان می شویم. می دانیم حرفی که از دل برآید لاجرم بر دلها می نشیند. چون این گونه عمل می کنیم متعهد کسی نیستیم و تنها برای دلمان که در گروی مردم است می نویسیم. این آزادی را برای خود قایل ایم که فردای انتخابات دولت موسوی را به نقد بکشیم. مدام عهد او را به یادش بیاوریم. نه به کسی بدهکاریم و نه از کسی طلبکار. این آزادی و استقلال ماست. لذت مستقل بودن و در عین حال متعهد بودن به جریانی که تعهد دارد جامعه را از گرداب بحرانها عبور دهند تنها پاداشی است که نصیب ما می شود.توضیحات بیشتر بماند برای بعد...

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 23:29  توسط محمد آقازاده  | 

گفت و گوي نوشتاري در اينترنت تجربه خوبي براي من است. هر آنچه در دلم است راحت تر منعكس مي شوند در حروف نوشتاري تا اصوات گفتاري. دوستانم را مي يابم و كساني كه نامشان و نوشتارشان را سخت دوست می دارم. كمي سبك تر مي شوم و كمي هم تلخ تر٬ وقتي مي بينم هستي اجتماعي چقدر بر شانه جوانان سنگيني مي كند. شفاف سخن بگويم بخاطر تاثير گذاري در انتخابات از پيله تنهايي ام در آمده ام. چرا كه احساس مي كنم جلوي سيلي كه دارد جهان را با خود مي برد بايد سد كشيد و انتخابات تنها فرصتي است كه در اختيار ما قرار دارد برای این کار. چقدر دشوار است به ياري كساني شتافتن كه دست دراز شده ترا نمي فشارند.

درجامعه سوداگر که تب داشتن به حالت انفجاری رسیده است اگر بدون توقع و بدون آنكه صورت حساب صادري كني بخواهي كاري بكني، چيزي را تغيير دهي٬ مشورتي بدهي و در يك كلام همراه باشي ترديد همه را بر مي انگيزي و از همان آغاز در برابرت ديوار بي اعتمادي بالا مي رود. مفت كار كردن همه را به وحشت مي اندازد. پيش از هر چيز اين پديده نشانه انحطاط است و نشان مي دهد چقدر علاقه جمعي و تعهد اجتماعي در روابط اجتماعي بي رنگ شده است. در حالي كه سوداگران٬ رانت طلبان و افرادي كه در كارنامه عمل شان جز فساد چيزي براي خواندن وجود ندارد به راحتي جذب صد جا مي شوند و فرصت هاي شغلي فراواني دارند. افرادي كه بخاطر جامعه زندگي می كنند موضوع شك و ترديدند و بايد انزواي پر از كابوس را تاب آورند.

در فضاي وب هستم.جهانبخش خانجاني كه سالها مدير كل روابط عمومي وزارت كشور بود و اكنون در حزب كارگزاران فعال است سلامي مي دهد و من پر از شوق جوابش را مي دهم. گفت و گو را در فضاي  وب رها مي كنم و به تماس تلفني پناه مي برم. مي پرسم حزب كارگزاران در انتخابات چه مي خواهد بكند٬ مي گويد دو و سه روز آينده به جمع بندي مي رسيم ولي بيشتر اعضاي شوراي مركزي روي راي آوردن موسوي حساب باز مي كنند. ولي .... سكوت مي كنم و من علت را مي پرسم. مي گويد موسوي ذهن امروزي و مدرني دارد ولي در ادبياتي كه بكار مي برد اين مدرن بودن کمتر حس می شود. برای رای جوانان باید این احساس در گفته های ایشان موج بزند و از سوي ديگر ستاد وي از تحرك كافي برخوردار نيست. مكثي مي كند و بعد مي شنوم چند روز پيش به ستاد ايشان سر زدم آنجا فضا پرتحرك نيست. اعضاي ستاد تجربه كافي ندارند و دستي هم بسوي با تجربه ها دراز نمي كنند.  اگر اين دغدغه ها حل شود بنظرم مير حسين بهترين گزينه است.

در پاسخ مي گويم همه حرفهايت و دل نگراني هايت را قبول دارم ولي فرصتي نداريم كه اعضاي ستاد موسوی را برای تحرک بیشتر قانع كنيم. هر كدام از ما -بخوانید احزاب و گروههای سیاسی و اجتماعی - بايد با هر وسيله كه در اختيار داريم تلاش كنيم مير حسين موفق شود دولت تشكيل دهد. تغيير ادبيات و به روز كردن رويكردي كه در نفس خود درستند كار نامزد رياست جمهوري نيست. آنهايي كه قلمي دارند و يا تربيوني بايد با مدام نوشتن و سخن گفتن ادبياتي در خور زمانه را خلق كنند و آنها را روانه كوچه و پس كوچه هاي ذهن ها كنند. ولي نكته اي را نبايد فراموش كنيم در هشت سال اصلاحات توجه گفتماني و عملي به توده هاي فقير كمرنگ بود. اين ضعف جبهه اصلاح طلب یکی از دلایل ناکامی برای کامیابی در انجام اصلاحات بود. باید بپذیریم بدون حضور آنها نمي توانيم اصلاحات را در همه صورتهايش  پيش ببريم. اين نياز زمانه است . اصلا اصلاحات بخاطر آنها باید انجام بگیرد.اين نكته را مي پذيرد و قرار مي شود بحث را بعد پي بگيريم.

*در پست قبلي پيشنهاد داده بودم كه بدون هيچ توقعي به ياري موسوي بشتابيم دوست خوبم علي اصغر رمضانپور در پيغامي نوشته بود:"باپیشنهادت موافقم. البته پرچمداری طبقات محروم را نمی توان خیلی جدی گرفت.در چارچوب فعلی تنها کاری که می شود کرد توقف تخریب است".من در جواب او قلمي كردم:"رمضانپور عزیز:اول آنکه دلتنگ ات هستم و دوم آنکه با تو موافقم .در همین نوشته جایی قلمی کرده ام:"وقت آن رسیده است که به فرودستان بقبولانیم در دمکراسی سودی دارند و می توانند تا اطلاع ثانوی لااقل مطمئن شوند که اوضاع شان از این بدتر نمی شود" حتی در این حد پرچمداری برای جامعه خوب است .گاهی هم باید از رویاها گفت. تا همه بدانند مصلحت اندیشی در چه فضای ذهنی انجام می شود. همه بايد بخاطر ميهن حتي در غياب خواست خود موسوي و ستادی که دارد به ياري اش بشتابيم . اين سرنوشت كشور است كه ما را به اين مهم فرا مي خواند".

* دوستي در پيغامي از من خواسته است كه از دوست مشتركی که وبلاگ مذهبي دارد بخواهم وبلاگ تعطیل شده اش  را باز کند و بيشتر بنويسد و در برابر مشكلات صبوري كند. اين وبلاگ نويس را سخت دوست مي دارم. هر كس با قلبش مي نويسد در دايره رغبت مخاطب قرار مي گيرد ولي متاسفانه به اين دوست دسترسي ندارم و شماره تلفني كه از وي دارم جواب نمي دهد.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 9:2  توسط محمد آقازاده  | 

مردمی که در دیالکتیک بدخیم کسالت در تعطیلات و بیزاری از کار به دام افتاده اند٬بیشتر از هفتاد روز دیگر باید به پای صندوقهای رای بروند و رئیس جمهوری خود را انتخاب کنند.تردیدی نیست که دمکراسی در این مملکت ناقص است و ضعف های زیادی دارد - راستی کدام دمکراسی کامل است؟بی تردید هیچکدام! - و می توان در آن بسیار چند و چون کرد. ولی رای دادن تنها راهیست که برای ما مانده  که از طریق آن بتوانیم در سرنوشت خود دخالت کنیم و هر راه دیگر٬ جدا از ظاهر خوشنمایش مثل چکی می ماند که جز برگشت خوردن چاره ای ندارد و هیچکس هم مسئولیت پرداخت مجدد آن را بر عهده نمی گیرد و کسی را هم نمی توان بخاطر آن پیش قاضی فرستاد.

کامو می گوید :"دمکراسی ورزش فروتنی است و هر چند بهترین رژیم ها نیست.اما کمتر از همه رژیم های دیگر بد است. لیکن این رژیم ها چیزی چشیده ایم حالا این حقیقت را می دانیم . لیکن این رژیم فقط به وسیله انسانهایی می تواند آفریده و حفظ شود که بدانند هیچ چیز را نمی دانند".امروز همه آنهایی که به دمکراسی می اندیشند باید فروتن باشند و فراتر از آن بتوانند از خود یک قربانی بسازند. برای ما حذف شدگان در انتخابات پیش رو هیچ امید فردی وجود ندارد.حتی این احتمال هم نزدیک به محال است که بتوانیم بعنوان روزنامه نگار در حرفه ای که عاشق آنیم امرار معاش کنیم.اما وظیفه ماست که دمکراسی را قدم به قدم بیافرینم به هر قیمتی و با هر شکل ممکن.

وقت آن رسیده است که به فرودستان بقبولانیم در دمکراسی سودی دارند و می توانند تا اطلاع ثانوی لااقل مطمئن شوند که اوضاع شان از این بدتر نمی شود. باید این اعتماد به نفس را در آنها تزریق کرد. هیچکس جز خودشان نمی تواند اوضاع را تغییر دهند.این کار سختی است.دسترسی به آنها آسان نیست ولی می توان گفتمانی را وارد ذهن نخبگان و بازیگران سیاست کرد که شعارهای مردم فریب را رها کنند و بجای وعده های بزرگ که پیشاپیش معلوم است قابلیت اجرایی ندارد٬ حرف های ساده ولی با قابلیت تحقق بزنند. باید از هشت سال اصلاحات آموخت بدون حضور فرودستان نمی توان دمکراسی را تثبیت کرد و آنرا جلو برد. حال که میر حسین موسوی با زندگی اش نشان داده است نه هوادار آنها که بخشی از خود آنهاست٬ پرچم توده های فقیر را بلند کرده است ما باید نسیمی باشیم  که این پرچم را به رقص شادی بخش در آسمان صاف بهاری وا می دارد.در این بازی باید نقشی بر عهده بگیریم آنهم بدون آنکه کسی کارت دعوتی برایمان فرستاده و حتی نسبت به این مداخله جانبدار باشد.بازی که به صورت فردی شکست را پیشاپیش به ما هدیه می دهد ولی در بستر اجتماعی می تواند اتفاقی باشد در جامعه بی اتفاق.

II لینک II نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 11:59  توسط محمد آقازاده  | 

"facbook" لعنتی بد جوری حالم را بد می کند. بسیاری از نامها و چهره ها را پیدا می کنی. هجوم می بری به این نامها و هر کس را می شناسی دعوت می کنی جز دوستانت باشند. چه بپذیرند و چه نپذیرند دوستشان داری. همه بخشی از خاطرات تویند. تا دیروز گم شده بودند در اعماق ناخودآگاه. اما امروز می دانی هستند. اصلا مهم نیست شبیه دیروز خودند و یا نه. زندگی تغییرشان داده است و یا نه .مرام دارند و یانه .با عقاید سیاسی شان مخالفی و یا موافق. می دانی خودشان، صرف وجود خودشان مهمتر از همه چیز است. مهم آنست که ترا با خودت روبرو می کنند. می بینی با کسی سخت چالش داشتی و یا سخت دوست اش داشتی امروز مشتاق دیدن هر دو هستی. می خواهی صدای شان را بشنوی. می خواهی بگویی بخاطر همان دعواهایی که با تو داشتم سخت بی تاب دیدنت هستم.

باور نمی کنید وقتی پسرم سهیل گفت یک کلبه سر راهی در "facbook" برایت ساخته ام٬ نمی دانستم دارد مرا به چه دنیایی پرتاب می کند. از دوستان این دوست به دوستان آن دوست می رفتم. چهره ها را می دیدم آشنا و کمی آشنا دلم سخت می گرفت. چرا آنها این چنین دور از من و تواند. اینهمه پراکندگی چرا؟ می خواهی به نسل جوان بگویی قدر لحظات دوستی را بدانید چرا که روزگاری وقتی موهایت سفید شد همین دوستی ها دریغ و حسرتی می شوند در جانت. برای یک لحظه تجربه دوباره شان له له می زنی. اما این دیدار پرشوق در من این پرسش را برمی انگیزد که اینترنت وجود آدمی را تا چه حد قادر است تغییر دهد؟ در معنای دوستی چه تفاوتی بر می انگیزد؟ دوستی که تنها با نوشته هایش می زیی و یک عکس چه حسی در تو بر می انگیزد؟ باید این پرسش ها را به پاسخ رساند.

ما داریم با تغییرات همسو می شویم بدون آنکه به گوهر این تغییرات بیاندیشیم.امروز این پرسش در برمی گیرد که دوستی های دیروز اگر بخواهد قوام بگیرد و معادل اجتماعی خود رابیابد باید تبدیل به گفت و گو شود. باید بدانیم مهاجرت چه تاثیری در آدمها می گذارد، آنهم کشور به کشور و شهر به شهر. آنی که با همه مشقت در کشور مانده است و مسئولانه روشنگری را پی می گیرد چه تجربه متفاوت را دارد زندگی می کند. چه نگاهی را پیشنهاد می کند. تن به نوستالژی دیروز دادن خوب است ولی باید امروز و فردا را هم در بربگیرد. در فضای گنگ بدون یافتن تفاوتها همسخنی ذهن را به بیراهه می کشاند. هنوز نمی دانم چطور این گفت و گو را در "facebook"می توان برانگیخت. در خلوتی که این ابزار دارد. گفت و گو با آنهایی که خودت انتخاب می کند و دیگری. سعی می کنم بیشتر با آن زندگی کنم تا به جوابی برسم و یا از گنگی هایم بنویسم تا دیگران بگویند در چه روشنایی باید این ابزار را دید. فعلا ذوق زدگی ام را مزه مزه می کنم.

II لینک II نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 13:14  توسط محمد آقازاده  | 

مطبوعات شامه تیزی برای جلب مخاطب دارند، آنها به جای افزایش شمارگان و اطلاع رسانی به موقع  به تندی و با هوشمندی تشخیص می دهند که باید به همان سمتی حر کت کنند که خواننده فرضی حرکت می کند. یعنی غرق شدن در یک تعطیلی بیهوده و مرداب گونه که هیچ حرکتی را بر نمی تابد جز حرکت استخرانهای صورت که به یک خمیازه طولانی میدان می دهند. حرکتی که بطالت را در مهمل بودنش به نمایش می گذارد. بعد از مدتها تعطیلی مثل قفلی که روی اتاق خالی قرار داشت روزنامه ها باز می شوند که بی تاثیری شان را همانگونه اثبات کنند که در هوای خواب آور بهار به ذهن های رخوت زده باوراندند.

روزنامه ها دیگر در تمام صورتهایش جایی در محاسبات ندارند. تنها به خاطر یک خاطره دور دست در انبوه بحث های دیگر جایی به خود می دهند. ترک عادت ساده نیست. این همان بود که بسیاری در نهادهای قدرت می خواستند٬ و خواسته ای که وقتی با شور و هلهله به آن دست یافتند تازه متوجه شدند چه ابزار گرانبهایی را بی خاصیت کردند. ناگهان رنگین نامه هایی با چاپ نفیس دکه ها را اشغال کردند ولی دیگر آنجا را ترک نکردند تا در دستهای خواننده برای خواندن مستقر شوند. تعطیلی سرنوشت محتوم آنها بود. خورشید و بسیاری از روزنامه های دیگری رسما تعطیل شدند و بقیه هم مثل بیمار ضربه مغزی از دست رفته اند که بخاطر فشار عاطفی اطرافیان به زندگی یاخته ای ادامه می دهند تا روزی عاطفه هم زورمندیش را از دست بدهد و پزشک مسئول جواز دفن را صادر کند.

خورشید طلوع نکرده غروب کرد و هیچکس به بیمه شدگان عزیز توضیح نداد که این سرمایه شماست که به سادگی دود شد و به هوا رفت بدون آنکه کاشانه ای را گرم کند. خورشید به همه روزنامه های دیگر سرنوشت محتومشان را نشان می دهد اما به ضرب منابعی که به آنها تزریق می شود منتشر می شوند و تنها نکته ای که این انتشار بی تاثیر را مطلوب می کند معیشت عده زیادی است که کم و زیاد تامین می شود تا دستکاران مسئول برای ادعای داشتن نظام رسانه ای زنده دلیلی داشته باشند. برای ادعایشان، چون اگر این زیست یاخته ای نباشد جمع زیادی بهانه ای برای گرفتن حقوق مکفی ندارند. شاید این تحلیل را بیش از حد تند و تیز بدانید ولی چه سندی بهتر از آنکه روزنامه ها برای مدت طولانی تعطیل می شوند بدون آنکه آب از آب تکان بخورد٬ آنهم در آستانه یک انتخاب سرنوشت ساز. ملتی که فراغت رسمی را طولانی می کند تا بیکاری همیشگی را در ایام باز بودن نهادها و سازمانها رسمیت بخشد نباید چیزی بیشتر از روزنامه های موجود را بطلبد. همیشه حق با آنهاست که معتقدند در و تخته باید به هم بیایند. تا این خواننده را داریم داشتن روزنامه های موجود از سر همه مان زیاد است. با پذیرش این حقیقت می توان به همه ی اعتراض های بی حاصل پایان داد و تسلیم چیزی شد که ناگزیر است و تا مدتها خواهد بود.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 19:53  توسط محمد آقازاده  | 

 "سوپر استار" چشمهایم را خیس می کند.فیلم که تمام می شود سرگیجه مرا با خود می برد.صدای عهدیه و ایرج در گوشم می پیچد و تصویر فردین،آذر شیوا و لیلا فروهر درنگاهم.کاش می توانستم مثل همان کودکی بگریم و هر کس از من می پرسد چرا بچه جان می گریی بگویم به توچه آقا...یه دل میگه برم برم ...یه دل میگه نرم نرم...طاقت نداره دلم دلم.. سلطان قلبم تو هستی تو هستی..چرا گریه می کنی آقا... به هیچکس مربوط نیست...گوشفیل آقا سه تا یک قران... بخرید......خانمها و آقایان بخرید بلیط بخت آزمایی...الهی خوشبخت بشید...فقر و درد....فیلمفارسی .... آدمهای فقیر که خوشبخت می شند توی فیلمها...تف به پاسبانی که لگد می زند به سینی گوشفیل ات ....و تو می چپی به سینما...پسر سرایدار سینما قاچاقی می ردت سینمای شهلا در قلب نازی آباد تا یادت برود سیلی خوردی...فیلم سلطان قلبها را می بینی ...مرد نباید گریه کند اما تو می توانی به یاد بچه فقیر فیلم و مادر کورش گریه کنی،حتی برای خوشبختی دورغین شان....سینما دروغگوست و تو این را می دانی ،سالهاست که می دانی.

در فیلمفارسی فقرا رسوخ می کردند در دنیای پولدارها تا با سادگی شان به زندگی پولدارها معنا بدهند و بعد خوشبخت می شدند.چقدر سینمای فردین خوب است.این را فروغ می گوید.این سینما ساده بود و مبتذل...سادگی رسم روزگار بود...همه چیز خوب بود....جای فقرا -همان فرشته ها- در آسمانها نبود.روی همین زمین می ماندند...این سینما مرد چون ما می خواستیم ساده نباشیم ،چرا که فروغ گفته بود کسی می آید،کسی که مثل هیچکس نیست ...کسی که سُفره را می­اندازد/و نان را قسمت می­کند/و پپسی را قسمت می­کند/و باغِ ملی را قسمت می­کند/و شربتِ سیاه سُرفه را قسمت می­کند/و روزِ اسم­ نویسی را قسمت می­کند/و نمره مریضخانه را قسمت می­کند/و چکم­های لاستیکی را قسمت می­کند/و سینمای فردین را قسمت می­کند/... اما سینما قسمت نشد. سوپر استار می آید دختر فقیر فیلم را آنچنان آسمانی می کند تا جایش در متن زندگی نباشد.همان صدای ویلن...اما این بار فیلم از زاویه زندگی بچه فقیرها زندگی را قسمت نمی کند.دیگر آنها در ذهن فیلمساز هستی فوری ندارند. دمی در این ظلام می درخشند تا سوپراستار به زندگیش برگردد،درد و رنج را خوب بازی کند..التماس کند. چون به یاد می آورد اگر التماس نکند خوب می شود و فرشته و بعد باید گم شود،باید دیگر پیدا نشود.نباید بازی به هم بخورد.جهان دیگر هیچ چیز را قسمت نمی کند.

سینما هنوز دروغگوست،اما دیگر ساده نیست.دیگر کسی آبگوشت نمی خورد. همه چیز شیک است و طلایی.اما کمی اخلاقی تر.سیگار نکشید برای سلامت تان ضرر دارد.کمی روانشناسی و یک کمی صدای ویولن.کمی هم مهربانی.کمی کشیده مادر...بعد همه چیز خوب می شود.دیگر کسی برای دیدن بچه فقیرها به سینما نمی رود.خانه های اشرافی.تزئین سفره به خوبی گارسون رستورانهای گران و...می بینی بچه فقیر هم تغییر کرده و می داند برای خوشبختی پولدارها سفره شیک چید و کمی دروغ هم بد نیست..بله سینما هنوز مجوز ورود به جهان پولدارها را می دهد اما با کمی چاشنی عاطفه و نوستالژی ....خانم میلانی بهتر از فردین فیلم می سازد و شهاب جسینی بهتر از او بازی می کند. اما یک چیز در سلطان قلبها بود که در این فیلم نیست.یعنی کمی ساده بودن ....فقرا خوب اند تا ما فرصت کمی مهربانی بیابیم و بعد بروند آسمان و پیدایشان نشود. زندگی خرج دارد عزیزم.سینما دیگر ساده نیست و باید پیچیده تر فیلم ساخت اما از روی دست همان فیلمفارسی با تفاوتهایی که این زمان با آن زمان دارد. یعنی کسانی در آن زمان بلد نبودند التماس کنند. همان سادگی و شیرین زبانی شان  بس بود....آقا گوشفیل سه تا یک قران...بلیط بخت آزمایی. خوشبختی در سینماست.خانم تهمینه میلانی عزیز ما قبول داریم تو بهتر فیلم می سازی و دیگر کسی پیدا نمی شود بنویسد چقدر سینمای سوپر استار خوب است و باید چیزی را قسمت کرد.بگذریم....وقتی برایت نخواهد خدا...پشت هم می آید درد و بلا...

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 0:10  توسط محمد آقازاده  | 

کلاه قرمزی تنها برنامه ای است که تماشایش در کانون رغبت قرار می گیرد.مجری توانا با چند عروسک به اعماق هر آنچه در جامعه می گذرد رسوخ می کند.کلاه قرمزی با شیطنت های بازیگوشانه اما معصومش شخصیتی پذیرفتنی و دوست داشتنی است.حضور شخصیت های سینمایی و مشهور به سادگی در فضای مجموعه آمیخته می شود و به این دلیل حس نمی کنی نامها می آیند که خلایی را بپوشانند.آنها با حضور ساده اما بازیگرانه شان امتداد شخصیت های دیگر مجموعه می شوند.پیامهای اخلاقی نخ نما نیستند،بجای آنکه بگویند باید این کرد یا آن،با ایجاد یک تصویر ذهنی مخاطب را در موقعیت انتخاب قرار می دهند.در این مجموعه شخصیت "پسرخاله "با آن مرام نوع دوستانه و غم خوارانه اش بسیار دلچسب است،او مرد بودن را که در فرهنگ ما معنای فراتر از جنیست دارد و کل انسان بودن را می پوشاند-آنهم در میان فرو دستان -به سادگی به تصویر می کشد،به جدی بودنش خصلتی استثایی می دهد.جدی بودنی که وقتی لبخند بر لبی می نشاند تناقصی پویا را بر می انگیزد.

مجموعه مرد دوهزار چهره می خواهد ابتذال و کلاهبرداری را به تماشا بگذارد.کسی که می خواهد دیده شود فرصتی می یابد در قالب شخصیت های دیگر فریب کارانه بزیید و از این طریق انحطاط را به تماشا بگذارد،ولی خود مجموعه یک فریب بزرگ است.خود منحط و فریبکارانه تماشاگر را وارد موضوع خود می کند٬بدون آنکه امکان فاصله گیری را به شخصیت هایش بدهد،بدون آنکه جفت متضاد فریب کار را بیافریند تا امکان رهایی را نشان دهد و به این دلیل از انحطاط یک امر ناگزیر و پذیرفتنی می سازد.مجموعه بجای آنکه با انحطاط بستیزد با آن همدست می شود و قبل از هرچیز یک استعداد را بدست خودش نابود می کند.فیلم توصیه پذیر است و تن به آنچه می دهد که امکان تداومش را در موقعیت فرا متنی فراهم می سازد.مهران مدیری با این مجموعه نشان می دهد با کل فیلمش بازی می کند٬نقاب مجموعه ساز را بر تن می کند و با سهل گرفتن مناسبات اجتماعی به کل جامعه توهین می کند.انحطاط را در خاص بودنش نشان نمی دهد بلکه آن را به امر عام و مطلق مبدل می سازد و چون هیچ مفری باقی نمی گذارد تا نقشی که بر عهده گرفته است را توجیه کند و نشان دهد او هم یکی مثل همه است بدون تعهد به جامعه و حتی خودش.

کلاه قرمزی در کنار مرد دوهزار چهره است که اصالت اش را باز می یابد و مخاطبی عام یابد.مجموعه ای پر طرفدار و آموزنده،شیرین و تاثیر گذار.مهران مدیری با استعداد است و تاریخ مضحکه تصویری را تغییر داده است ولی از خود مراقبت و در امر جدی زندگی نمی کند.کارش را در تکرار سهل می گیرد.مرد هزار چهره تازه گی داشت و با همه ضعف هایش پذیرفتنی بود.ولی ادامه دادن آن مجموعه گیرایی سخنرانی آخر قهرمان اثر را دردادگاه خنثی می کند.او می خواهد نشان دهد همه چیز ادامه دارد و این نکته جالبی است ولی خود مجموعه هم منطق "ادامه دارد" را تکرار می کند و این بد است.مخاطب تشویق می شود بگوید مهران مدیری عزیز!لطفا ازمرام و مردانگی پسر خاله سرمشق بگیر.او چون به خود حق می دهد همه را به سخره بگیرد این حق را ایجاد می کند که در معرض تندی نقد برهنه قرارش داد.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:50  توسط محمد آقازاده  | 

دلم نمی خواهد بهراسم از باران٬باید خود را به شهر بسپارم.شهری زشت که چندروزی حق دارد زیبا باشد٬گنجگشها برایش آوار بخوانند.می خواهم نهراسم از سینوزیت مزمنم٬بگذار خیس بشوم.آخ اگه بارون بزنه٬حس می کنم در رویایی هستم که نمی خواهد تن به حافظه بدهد.پیاده روی می کنم و خنکایی از خیسی لباس هایم عبور می کند و ذهنم را می پالاید از غبار اندوه.دلم می خواست جایی بود که می توانستم فریاد بزنم:آدمهاخوشبختی در ازدحام و در داشتن ها بدست نمی آید.انسان در تنهاییست که می تواند آرام بگیرد.به هیچ نیاندیشد جز به خلایی که در فراسوی ذهن راه به هیچ کلامی نمی دهد.یک حزن بی مضمون ٬غمی که لمسش می کنی ولی نمی توانی برای آن نامی بگذاری.غمی که سرشار از بودن است

هرگزنوروز تهران را وا نگذاشته ام به شهر دیگر بروم.یکسال با همه سختی هایش می سازی حق توست که چند روزی هم با زیبایی اش همراه شوی.من زیبایی و شهوت زندگی را در درختهای حاشیه خیابانها و خانه هایی می یابم که تن نمی دهند مال کسی باشند.کوچه و پس کوچه های خلوت را دوست دارم.دلم می خواهد آنقدر راه بروم که خستگی منفجر شود در تنم.کسی در من می گوید همه شهر مال توست.همه درختها٬کوچه ٬آسمان و...به برگها زل می زنم تا سبز شوم.تا خزانی که جان را به تاراج می برد دمی مرا رها کند.

اینها را که می نویسم سرم را بر می گردانم باران همراه برف می بارد.قطره ها خود انتخاب می کنند اشکال بلوری باشند یا زلالی آب را.آنها آزادند خود انتخاب کنند.اما نمی دانند از دریا مهاجرت کردند و همراه ابرها آمدند ببارند تا در کف پشت بامها ٬پیاده روها و.. تا آفتاب دوباره بخارشان کند.زیر پاها له و نابود شوند.اما همان چند لحظه در هوا رقصان بودند چه زیباست.زندگی عمرانه را رها کن ببار چون باران همراه بادی که می وزد.

زندگی کن مثل چرخه دریا و ابر٬ابر و باران.نمی دانم با این نوشته چه می خواهم بگویم.تنها می خواهم خودم را بدور از همه و همه کس باز گویم.اما نمی شود. هر گزاره اشاره به کسی و چیزیست.اما آن پیدا. آن حزن نامعلوم ٬آن نیستی که هست و ترا می بلعد زبانی برای بیان می خواهند و نمی یابد. من در زیر باران با این باآن نشدنی می زئیم.لحظاتی که بدون آنها زندگی صلیبی است بردوش که پایانی چون جز رفتن به قتلگاه ندارد.نوشتن را باید رها کنم و پنجره را باز کنم و دستهایم را٬دستهای خسته ام را به برف بسپارم و باران٬اما دیگر باران نمی بارد. برفی می بارد به زیبایی زمستانی که دیر آمد تا بهار را لمس کند.

*اینجا " برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !"را بخوانید

*داود پنهانی ازروزنامه ایران رفت.بسیاری از این روزنامه رفتن٬آنهایی که شناسنامه و گواه روشن آن بودند.روزنامه با بودن آنها بود که بخشی مهم از تاریخ ایران بود و به دست خودش دارد تاریخش را از دست می دهد. پنهانی را بسیار دوست دارم. شکنندگی که در نگاه بی غرورش است و نگاه ریبایی که به زندگی دارد او را برایم متفاوت می کند. مرثیه ای از رفتنش نوشته که خواندنش خوب است.اینجا بخوانید آنرا   

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 10:36  توسط محمد آقازاده  | 

همه دیروز٬دیروز های دیر و دور در ذهن من است.نشسته ام کنار میر حسین موسوی.گذر سالها را در موهای سفید همه آنهایی که کنارمان نشسته اند و ایستاده اند می بینم.روزهای سخت در ذهن تبدیل به جملات می شوند٬هرچه گفته می شود درباره فردای کشور است آنهم با نگاهی به دیروز.صالح آبادی زنگ می زند می گوید:" فردا در فرهنگستان هنرباش٬موسوی هم هست".عید است و دید و بازدید ها فرصت دیدار می دهند.دیدارهایی که هدفی جز خودش ندارند و همین نکته زندگی را تحمل پذیر می کند و به آن معنا می دهد.

فرهنگستان هنر جهان پر تلالویی از رنگها را در ذهن بر می انگیزد.به میرحسین می گویم مهم نیست که در انتخابات چه اتفاقی می افتد مهم آنست که گفتمانی که به جهان فراموشی تبعید شده است به خانه اش باز گردد.گفتمانی که در آن همه بی توقع می خواهند باری را به مقصد برسانند.حتی اگر این بار پر رنج باشد و جز خستگی حاصلی نداشته باشد.درجواب از نخست وزیر سابق و  هنرمند امروز و دیروز و فردا می شنوم :"بله این بی توقعی قشنگ است.من در راهی که آغاز کردم از هیچکس توقع ندارم. اگر هر کس این راه را قشنگ ببیند خودبخود به آن می پیوندد."او نقاش است و حتی مفاهیم خوب و بد را تبدیل به پدیده بصری می کند."قشنگ" حاصل دیدن است و راه کنشی که تا تبدیل به مفهوم ذهنی نشود معنای خود را نمی یابد. این کلمه قشنگ جمله را دیداری و تخیل را بیدار می کند تا روزهای نیامده را در آنچه از دست رفته است ببیند.

فردای دیدار با موسوی بر اثر اتفاق محمد بهشتی را می بینم.مدیرعامل سابق فارابی٬معمار سینمای ایران.مردی که با نگاه تیزبین اش بدون آنکه خود در جلوی صحنه باشد سینمای ایران را جهانی و نگاهی انسانی را به آن تزریق کرد.در اداره نشسته بودم و غرق خواندن بودم٬صمغ آبادی همکار تازه یافته ام که مهرش به دلم نشسته است می گوید می خواهد به دیدن بهشتی برود که سالها با او از نزدیک کار می کرد٬گفتم من هم می آیم.آنچنان پرشوق گفتم که او نتوانست نه بگوید.

وقتی بهشتی را دیدم جهان برایم رنگ دیگری یافت.من منتقد بودم و سخت با بنیاد فارابی چالش داشتم که او مدیرش بود٬چالشی سخت و جدی.روزنامه نگاری وظیفه ای جز نقد ندارد.شاید بخشی از آنچه اتفاق افتاد و امروز به آن می بالیم حاصل همین چالش ها باشد.خوشحال می شوم او را می بینم ٬همین حس را به او می گویم.می خندد.با خنده به شیطنت های روزنامه نگاریم اشاره می کند. روزهایی که جوان بودم و سرشار از ذوق فردا.همه جوان بودیم.او می گوید سهم من را باید دیگران بگویند ولی جدا از آنچه خاتمی کرد هیچکس نمی داند موسوی در پا گرفتن سینما چقدر سهم داشت.هر موقع مشکلی را برایش باز می گفتیم٬او از راه حلش می پرسید و به فوریت انجامش می داد.

آرام در خود فرو می رود و خاطره یی را باز می گوید.حس می کنم با من سخن نمی گوید بلکه تاریخ را خطاب قرار داده است. او می گوید و ما می شنویم:"روزی به دیدار موسوی رفته بودیم.گفتیم می خواهیم عوارض فروش فیلمهای ایرانی را از بیست درصد به پنج درصد برسانیم.این راگفتیم و موسوی به هیات دولت رفت.هنوز به دفتر کارمان برنگشته بودیم که از نخست وزیری زنگ زدند و گفتند این کاهش در هیات دولت تصویب شد.ما نمی دانستیم باید چه کنیم.سرعت اقدام نخست وزیر ما را غافلگیر کرد.از این خاطرات زیاد داریم.میرحسین چون خود هنرمند است می داند باید فضا را برای هنرمند آزاد گذاشت تا کارش را بکند."

نقاشی میرحسین فضایی تجریدی دارد.گویی رنگها و حجم ها بر آنند تا معنا را از متن بزدایند تا مخاطب از نو جهان را بیافریند.این آشنازدایی در صورت مدرن خود در آثارش متبلور می شوند.ولی رفتار او حجبی را در خود پنهان دارد که بسیار سنتی است.مرامی که در روابط با آن دیگری خود را باز می یابد گویی راه به امروز می کشد تا به همه نشان دهد می توان امروز را با دیرور آشتی داد تا فردا هم مدرن شود و هم انسانی.هم فن آوری زندگی را تسهیل کند و هم انسان بماهو انسان ارزشمند تلقی شود و از او یک شئی با قیمت مشخص ساخته نشود.شئی که موضوع مبادله است و تنها می تواند ارزش افزوده ایجاد کند.

از دفتربهشتی خارج می شوم.درنگاهش اندوهی است٬همان اندوهی که در نگاه موسوی بود آیا می توان دیروز را بدون خطاهایش٬بدون کهنه شده گی اش در زبان امروز زنده کرد؟این پرسشی نیست که در یک انتخابات بتوان جواب آنرا گرفت.باید هر کس هر جایی است قلبش برای زنده کردن آن بتپد تا این اتفاق بیفتد لااقل در سطح ذهن ها و بعد به آهستگی به اعماق جامعه رسوخ می کند و سوداگری و کاسبکاری را پس می زند تا جایی هم برای فرودستان بیابد.دهه شصت کامل نبود اگر بود این همه خطا از آن نمی روئید.همه مو سفید کرده ایم .

میراث ما تنها در دستاوردهایمان نیست باید در خطاهایمان آنرا جستجو کنیم.باید بیاموزیم این خطاها دیگر تکرار نشود. مهم نیست چه کسی رئیس جمهوری می شود مهم آن است که ما راه به خود آگاهی بکشیم٬از دیروز بیاموزیم که در رودخانه تاریخ در یک آب نمی توان دوبار شنا کرد. باید به درون این رودخانه پرید و از نو زندگی را ساخت.بهتر و سرزنده تر.باید در مورد بهشتی بیشتر بنویسم.یکبار در دنیای تصویر نوشتم از منظری خاص و این بار در وبلاگ از آنچه یک انسان می بیند آنهم از پنجره دیروز از دست رفته.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 14:41  توسط محمد آقازاده  | 

حذف علی دایی اتفاقی نبود که از قبل قابل پیشبینی نباشد.آنهایی که از یاد برده اند این مربی عزل شده در چه شرایطی انتخاب شد٬شاید از شیوه کنار گذاشتن او شگفت زده شده باشند،ولی هیچ شگفتی در کار نیست،صاحب این قلم در چهارده اسفند سال هشتاد وشش مطلبی را در همین وبلاگ قلمی کرد با این عنوان " علی دایی را انتخابات ریاست جمهوری سرمربی کرد" .منطق این کار کاملا مشخص بود.فدارسیون در فضایی قرار داشت که نتوانست سرمربی خارجی انتخاب کند و چون دولت احتمال ناکامی در ورود به جام جهانی را می داد سرنوشت تیم ملی را به دایی سپرد تا اگر برنده شود در کنارش عکس یادگاری بگیرند و اگر باخت بتواند همه گناه را به گردنش بیاندازد چرا که افکار عمومی به راحتی این فرافکنی را خواهد پذیرفت.پیش بینی که صحت اش را واقعیت تائید کرد،اما حضور رئیس جمهوری در ورزشگاه کمی این معادله را در هم ریخت.اصل یادداشت را بخوانید:

"چرا علی دایی سر مربی تیم ملی فوتبال شد"٬پاسخ این پرسش تبدیل به یک معما شده است.رازی که به اعتقاد بسیاری هرگز بر ملا نخواهد شد. برخی از قدرتمندی لابی ها و اعمال نفوذ آنها می گویند. و این چهره مشهور لابی اصلی خود را خدا معرفی می کند.بعضی ها بدنبال دلایل فنی این اقدام هستند و تعدادی که عاقلانه به مسایل می نگرند منتظرند تا نتیجه حضور را مشاهده بکنند و در این باره موضع بگیرند و اگر تیم نتیجه نگرفت بر او بتازند و اگر به جام جهانی رفتیم از او ستایش کنند.

بنظر می رسد بر خلاف تصور همگان معمایی وجود ندارد و همه چیز به این تازش و ستایش بر می گردد. سال دیگر انتخابات ریاست جمهوری اسلامی برگزار می شود و حضور و یا عدم حضور تیم ملی درجام جهانی می تواند بسیاردر این انتخابات بسیار تاثیر گذار باشد.بخاطر تلاطماتی که فدراسیون فوتبال در مدت اخیر پشت سر گذاشته است و ماجرا مربی اسپانیایی این ذهنیت را برای تصمیم گیران ایجاد کرده است که تیم ملی شانس کافی برای رفتن به جام جهانی ندارد و به این دلیل آنها علی دایی را انتخاب کردند تا اگر این اتفاق بیفتد همه چیز را به اسم او تمام کنند. آنها هوشمندانه می دانند در حضور دایی همه نقد ها و اعتراض ها در ورزشگاهها و مطبوعات به سمت او هدایت می شود و به این دلیل سیاستمداران کمترین آسیب را متقبل می شوند ولی اگر به جام جهانی بروند می توانند با گرفتن عکس یادگاری در کنار دایی رای مشتاقان فوتبال را به سمت خود بکشانند.

همانگونه که باخت تیم ملی در هیروشیما به تمامی به نام علی پروین نوشته شد اگر باختی اتفاق در مسابقات انتخابی جام جهانی بیفتد دایی باید جوابگوی آن باشد.دایی آنقدر روحیه بلند پرواز دارد و نسبت به خوش شانسی خود مطمئن است که این فرصت طلایی را به امید فردا ی احتمالی از دست بدهد.هر بلند پروازی تنها در هم آمیزی شانس و شایستگی اتفاق می افتد.بی تردید وی خود را شایسته می داند و از عنصر شانس هم بارها بهره برده است.همچنین این را از رویدادها آموخته است هر باختی در گذر روزگار فراموش می شود و او می تواند دوباره شانس خود را بیازماید.باید منتظر بود و دید روزگار چه پاسخی به این محاسبه ها خواهد داد.  
II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 21:54  توسط محمد آقازاده  | 

نویسنده "وبلاگ سبز" که مدتها از او بی خبر بودم از من خواسته است تا در بازی وبلاگی "اعتراف سبز" شرکت کنم و بنویسم از سهم خودم در بلایی که بر سر طبیعت آورده ام.احترامی که نسبت به این وبلاگ نویس دارم مرا ناچار به نوشتن می کند.من از اعتراف می هراسم٬اعتراف آن خودآگاهی فعالی است که انسان را با رنج هایش و تلخ کامی هایش روبرو می کند.اعتراف یک نوع گفتگوی درونی است که در حضور دیگران رخ می دهد.پرده رازی است که دریده می شود و آدمی بدون رازهایش به دام یک جور گمگشتگی می افتد.ما با هر آنچه می گوئیم تعریف نمی شویم بلکه با آنچه نمی گوئیم و در موردشان سکوت می کنیم خود را در آئینه وجودمان باز می شناسیم و به جلو پرتاب می کنیم.به سوی مرگ٬رازهایی که باید به گور ببریم و حسرت گفتن شان را پشت سرخودمان جا بگذاریم.

گفتن اش سخت است ولی می گویم من هرگز از تماشای بی هدف گل و گیاه لذت نبردم٬هرگاه به تماشای دریا و گسترده سبز مخملین جنگلها خیره می شوم گرفتار جنونی بی شهوت می شوم که ضربان قلبم را پرشتاب می کند.طبیعت متعلق به امر زیبا نیست٬اما با امر والا که عظمت هیولاوش را در جان آدم برمی انگیزد نسبت معنادار دارد.طبیعت آن بی تفاوتی فعال است که نگاه زنده آدمی را پس می زند٬راه به هیچ تاویلی نمی دهد.درخاموشی اش آدمی را می بلعد.جنگل ودریا و کویر زیست انگل وار دارند و نا خواسته می بلعند و ویران می کنند و ناخواسته تر حیات می بخشند و جهان را پر از طروات می سازند.

طبیعت موضوع هراس و وحشت است ٬قرنها انسان با این وحشت زیسته است.ناخودآگاه ما پر از وحشتهایی است که در دهشت و در ازدحام شهرها فراموش شده اند.وقتی ما بدست خود به زیست گاهی تعبید شده ایم که نامش را خانه و یا شهر گذاشته ایم غم غربت طبیعت دامن مان را گرفت.شاید هراسناک باشد گفتن این حرف ولی گفتنی ها را باید گفت در حمایت از طبیعت یک نوع ریا کاری نهفته است٬طبیعت از تخریب خود نمی هراسد٬ستاره ها می میرند٬کهکشانها ناپدید می شوند٬سیاره ما هم روزی ناپدید خواهد شد.اما انسان همان موجودی که طبیعت را تخریب می کند در دفاع از آن از خود دفاع می کند.یک نوع هراس از دست رفتن سیاره ای که انسان تنها در آن می تواند بزید ما را به دفاع از چیزی می کشد که بود و نبودش در یک بی تفاوتی آنهم از نوع طبیعی اش رخ می دهد.طبیعت نیازی ندارد ما از او دفاع کنیم ولی ما نیاز داریم برای بقای نسل انسان از آن دفاع کنیم و این دفاع ناگزیر است ولی چرا این دفاع به جایی نمی رسد؟

وبلاگ نویس "وبلاگ سبز" عکسی را در همان فراخوانش به تماشا گذاشته است که راز این ناکامی را برملا می کند. سفره هفت سین روی یک میز چوبی. کدام یک از ما میز چوبی ٬کمدی چوبی و...نداریم. مگر این اشیا که خانه ما را پر کرده است قصه پر غصه قطع درختان را با خود ندارند.مگر اشیا دیگر حاصل استخراج آهن و نفت و دیگر مواد کانی از زمین نیست٬آیا می توانیم این اشیا را بدور بریزیم؟نه!نمی توانیم.تا زمانی که بشر زیست طبیعی دارد و انسان ها متولد می شوند٬آنهم هر روز بیشتر از دیروز ما مجبور می شویم به طبیعت زخم بزنیم.می دانید چرا طبیعت تا کنون بیشتر آسیب ندیده است؟بخاطر آنکه دو سوم از جمعیت جهان در فقر و تنگدستی به سر می برند و قدرت مصرف ندارند و اگر آنها هم می توانستند مثل یک امریکایی٬اروپایی و ایرانی با درآمد متوسط زندگی کنند امروز دیگر چیزی از طبیعت باقی نمانده بود که کسی دفاع از آن را بر عهده بگیرد.

رفتن توریستی به دامن طبیعت و اقامت در کلبه های چوبی و یا هتل های پنج ستاره همانقدر ویرانگرست که شرکتهای چند ملیتی برای چپاول بیشتر به ویرانی جنگلها و رودخانه ها می پردازند.اگر ما عاشق طبیعت نبودیم و در هر فرصتی برای همنفسی با طبیعت به شمال نمی رفتیم اینهمه این خطه سبز در معرض تخریب قرار نمی گرفت.هر عشقی در نهایت سر از نفرت در می آورد.عاشقان طبیعت که شیدای داشتن یک کلبه و یا ویلا در شمال و یا در کیش و یا این روستا و آن روستایند خواسته و ناخواسته طبیعت را ویران می کنند.دوستداران طبیعت با حمله به آن و این چیزی را ناگفته می گذارند. آنها فراموش می کنند ما به همان اندازه خود طبیعت٬طبیعی ایم و برای بقای خود ناچاریم هر آنچه را ضروری می دانیم تصرف٬مصرف و انهدام کنیم. اگر برآنیم از طبیعت دفاع کنیم باید با جنون مصرف بستیزیم و زندگی را ساده تر کنیم.بدون این ستیز هر حمایت از طبیعت به خاطر طبیعت ریاکارش قاتل اصلی را به مرخصی می فرستد تا همدست احتمالی مجازات شود.باید صادقانه اعتراف کنیم تب داشتن و عشق به طبیعت وقتی در رقابت قرار می گیرند این اولیست که پیروز می شود و این مائیم که دومی را به شکست می کشانیم حتی در قد و قامت عاشق شیدا.اعتراف سبز من در نوع زندگی ام ریشه دارد٬در آنچه دارم و می خواهم داشته باشم.کلیت زندگی من جنگی علیه طبیعت است و چون خود طبیعت بی تفاوت و غدار اما در نقابی توجیه گر!

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 10:29  توسط محمد آقازاده  | 

همتافتی حضوراحمدی نژاد،شانس دایی و حضور موثر صد هزار تماشاگر نتوانست عربستان را در ورزشگاه آزادی به شکست بکشاند.شاید تشویق بشویم بگوئیم رئیس جمهوری در حضور تبلیغاتی خود که در آستانه انتخابات صورت گرفت ناکام ماند و اکنون باید هزینه این ضد تبلیغ رابپردازد و در گام بعدی می توانیم بر این نکته انگشت بگذاریم که شانس از علی دایی روی برگردانده است و تماشاگران هم بعد از مدتها آشتی با تیم از این مواجهه دوباره خود تلخ به خانه بازگشتند ولی این نگاه به یک بازی یک ضد اسطوره است که در عین حال که خود را پیروز میدان می بیند منطق اسطوره را به رسمیت می شناسد و تسلیم اوهامی می شود که در بهترین حالت حاصل یک جهالت خواهد بود.

آنچه منطق فوتبال را شکل می دهد و آنرا جذاب می سازد آنست که طرف برنده همیشه آنی نیست که بهتر بازی می کند و هرتصادفی می تواند نتیجه را به هم بریزد و طرف نیرومند را در صندلی شکست بنشاند.همانگونه که این تصادف در بازی تاریخی ایران و استرالیا به سود ما وارد عمل شد و در بازی مقابل عربستان به زیان ما دخالت کرد.البته این برعهده کارشناسان است که از نظر فنی چه آن برد و چه آن باخت را ارزیابی کنند و برای بازی های بعدی خودآگاهی تیم ملی را افزایش دهند.ولی نکته اصلی در این نوشته آن است که  باور کنیم هیچ برد و باختی نمی تواندحاصل نیروی مرموزی چون شانس باشد،حتی اگر بپذیریم این پدیده قدرت عمل دارد چون نمی توانیم آنرا در کنش هایمان منظور کنیم بهتر است در محاسبات خود از آن صرف نظر کنیم و در غیر این صورت گرفتار اوهام می شویم که بجای افزایش توان مان منتظر معجزه می نشینم ،معجزه ای که همیشه رخ نمی دهد.

در بسیاری از زمانها بخصوص در بازی های فینال حضور رئیس جمهوری می تواند تشویق گر باشد و روحیه بازیکنان را برای برد افزایش دهد ولی اگر از این عامل بی دریغ استفاده شود اثر خود را از دست می دهد اگر مدعی نشویم که تاثیر منفی برجا می گذارد.اما باید به یاد داشته باشیم عامل یاریگر نمی تواند جایگزین رویدادی که درون زمین می افتد بشود. به این دلیل بهره گیری سیاسی از بازی که چهره ژانوسی دارد ،یعنی هم برد دارد و هم باخت زیاد با منطق منازعات سیاسی هوشمندانه همخوانی ندارد.بنظر می رسد کل ورزش را باید از میدان سیاست خارج بکنیم و بگذاریم زندگی طبیعی خود را داشته باشد تا نه برد تبدیل به حماسه و معجزه شود و  نه شکست دلخراش و غمناگ گردد.

می ماند گفتن این نکته که علی دایی با اقتدار بازیکن مطرحی چون کریمی را حذف کرد.شاید او هم از سوی مربی دعوت می شد و آسیب دیده هم نبود و در زمین حضور می یافت در نتیجه بازی تفاوتی ایجاد نمی شد ولی امروز بسیاری از فوتبال دوستان که عاطفه شان از شکست جریحه دار شده است این حق را دارند که شکست را بخاطر این عدم دعوت بدانند و دایی مجبور است جوابگوی این دل نگرانی به حق و یا ناحق باشد. بدون این مسئله هم همانگونه که پیروزی را به نام سرمربی می نویسند حق همه خواهد بود که این شکست را در کارنامه کسی ثبت کنندکه هرچه دارد از فوتبال بدست آورده و هر چه هم از دست بدهد در همین میدان خواهد بود.

II لینک II نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 21:30  توسط محمد آقازاده  | 

تاريخ به انتظارهیچکس نمي نشيند.اگرنباشيم و اگر نخواهيم و يا بد بخواهيم وبدتر عمل كنيم خودبخود و در غياب ما پيش مي رود و شكل مي گيرد.معجزه اي در كار نيست.پيشرفت و بسامان شدن اوضاع بدون خواست ما غير ممكن است.امر محال که در محال بودنش وسوسه انگيز است.بايد دل به دريا زد و آنچه مي پنداريم درست است انجام دهيم.در عين عمل و ادامه دادن بايد هر ناكامي را به ضمير اول شخص ارجاع دهيم.بپذيريم در هر شكستي ما هم مقصريم."نگذاشتند" معناي ديگرش "نتوانستيم" بايد باشد.تا اين حقيقت را نپذيريم مشكلي حل نخواهد شد.تاريخ را آنهايي مي سازند كه از اشتباه كردن نمي هراسند نه آنهايي كه هيچ كاري نمي كنند تا خطايي نكرده باشند.بيكار نشستن در سرراه سرنوشت و تماشاكردن نامش هر چه باشد فضيلت نيست.كنش گر در كنش منديش حماسه مي آفريند و يا تن به ترا‍ژدي مي دهد.راه ديگري وجود ندارد.

انتخابات چه خواهد شد؟در سرنوشت ما چه تاثيري خواهد گذاشت؟راه درست در عبور از گرداب اين پرسش ها خلق مي شود.مي توان روي اين نكته انگشت گذاشت كه نامزدها همه مثل همند٬راي من و تو هيچ چيز را تغيير نمي دهد٬پس زنده باد بي خيالي.اين برنهاد به ظاهر راديكالي جبن و بزدلي را در شعار به ظاهر تند پنهان مي كند.چون وضع موجود را دست نخورده باقي مي گذارد و راه به هيچ عمل مشخص و قابل تميز هم نمي دهد كه بتوان در آينده مورد واخواست قرارداد آنرا.چيزي كه راه به سنجش نمي دهد متعلق به امر پوچ است و بس.مي توان از آن كه امور را به حال خود وامي گذارد پرسيد خوب ما راي نداديم.ما تحريم كرديم ولي چه دستاوردي از اين اقدام بدون هزينه بدست آورديم.در اين بي تفاوتي چه كسي برد و چه كسي باخت.اين پرسش جوابي ندارد.چون در بي عملي پرسش سالبه به انتفاع موضوع مي شود.

سياست علم واقعيت است.واقعيت هميشه فضايي نيست كه بتوان در آن چون پرنده در آسمان وسيع پرواز كرد و شهسوار ابرها شد.هميشه رخدادها٬رخدادهاي سياسي در فضاهاي مسدود رخ مي دهند و در همان چهارچوب هم قابل كنش و واكنش اند.راه درست اگر درست باشد بر وسعت اين چارچوب مي افزايد.جايي كه قيدي نباشد٬ضرورتي عمل را حد نزند٬امر سياسي غير ممكن مي شود و پايان تاريخ فرا مي رسد.حتي اين وضع در افق فردا هم پيدا نيست.چه برسد به امروز كه توده ها غرق مصرف اند و دولتها غرق بحران.بنظر مي رسد امر راديكال پيش از آنكه در رفتارهاي انتحاري معناي خود را بيابد. رفتارهايي  كه به جايي بن بست شكني كوچه را بر همه تنگ مي كند.در روشنايي نور تاباندن بر پرسش هايي بدست مي آيد كه در روزمره گي و در زندگي كه عين سركوب زندگيست ناپديد شدن اند. اين پرسش ها به پاسخ نمي رسند مگر آنكه موضوع چالش و بحث هاي تند و تيز قرار بگيرند.هيچ گزاره اي آنقدر بديهي نيست كه بداهت اش تنها استدلال براي پذيرفتن اش باشد.بايد انتخابات را به گرداب پرسش ها بكشانيم٬از بديل ها و برنامه ها سوال كنيم و آنها را مورد كنكاش جدي قرار دهيم.تا دريابيم واقعي اند و يا زاده اوهامي اند كه هر انتخاباتي بر مي انگيزند٬چرا كه سمت و سوي بحرانهاي جامعه در بستر چگونه شكل گرفتن رويدادهايي است كه تا بيست و دو خرداد وقوع مي يابند تعيين مي شود. یعنی حل می شوند و یا فربه تر.

II لینک II نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 12:20  توسط محمد آقازاده  | 

بیماری که به سراغت بیاید درمی یابی شهر چقدر تعطیل است و برای یک بیماری ساده سرماخوردگی بیمارت را باید به بیمارستان خصوصی در دور دستها برسانی که نیمه تعطیل است و آنها که هستند در حجم کار و کرختی که در هوا موج می زند خود را در فشار می یابند و به سختی خود را با کارشان وقف می دهند.از بیمارستان می خواهی به خانه بازگردی یا باید تاکسی دربست بگیری و یا آنقدر منتظر بمانی تا علف زیر پایت سبز شود.همه چیز در خلا مطلق رها شده است.به داروخانه می روی فکر می کنی از یازده هزار تومان دویست تومان کمتر در جیب ات داری . موضوع را به داروخانه چی می گویی جوابش دادن دفترچه بدست ات است و می دانی گفتن و اصرارکردن که می روم و می آورم گوشی را برای شنیدن تحریک نخواهد کرد پس قید آنرا می زنی.با ناامیدی  جیب هایت را می گردی و پول را می یابی.چه با ما رفته است،کجاست آن قول و قرارها و اعتمادها.سرمایه هرجامعه اعتمادی است که بین اعضای آن وجود دارد و ما چقدر در این مورد بی بضاعت شده ایم.یک تار مو گرو می گذاشتیم و جان مان می رفت قول مان را زیر پا نمی گذاشتیم. آنقدر بد قولی ها تکرار شده اند که دیگر کلمه قول رغبتی بر نمی انگیزد و اعتباری ندارد.نمی خواهم این نوشته را ادامه دهم باید به بیمارم برسم. تنها به این نکته اکتفا می کنم که لطفا در تعطیلات نوروزی بیمار نشوید تا کار بر خودتان و بر عزیزانتان سخت نشود و در بدر یافتن پزشک و دارو نشوید. 
II لینک II نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 22:4  توسط محمد آقازاده  | 

پول و رفاه هیولاوش زندگی ما را فتح کرده است،هر داشتنی داشتن بیشتری را در ما بر می انگیزد،اما این داشتن راه به هیچ شادمانی نمی کشد و از زندگی مان یک مضحکه تلخ می سازد.مضحکه ای که در یک بی معنایی مطلق با برانگیختن شهوت بی لذت تهی بودنش را در حجاب قرار می دهد.انسان اگر کردار خود باشد در جامعه انسانها تبدیل به ضمایر مالکیت شده اند ،دیگر پول من ،ماشین من ،خانه من و حتی شغل من واسطه زندگی بهتر و با معناتر نیست بلکه خود زندگیست.غرق در ظلمتی که راه به هیچ روشنایی نمی کشد.
انسانها هم در میزان دارایی شان و یا شغل شان باز می شناسند و مرام،جوانمردی و کرامت انسانی دیگر در این مناسبات جایی ندارد. حتی کارایی فی نفسه در کانون رغبت سازمانها و نهادها قرار نمی گیرد بلکه مدارک تحصیلی جای همه چیز از جمله وجدان کاری و مهارت را می گیرد و به این دلیل هر روز میزان تحصیلات دست اندکاران افزوده می شود و به همین میزان هم از توانایی این سازمانها در ارائه خدمات و انجام ماموریت محوله کاسته می شود. در همین تعطیلات نوروزی پذیرایی پیش از آنکه شادمانی میهمان را نشانه برود چشم را هدف قرار می دهد .
به این دلیل دید و بازدیدها نوروزی بجای آنکه مهربانی را بین انسانها افزایش دهدتخم نفرت را می کارد و میوه جدایی را بدست می آورد.این بازی جهنمی را باید پایان داد. داشتن تنها با پیوند با چگونه بودن است که می توانداز انسان موجودی شاد بسازد.جهان در پوچی نظام سرمایه داری انسان را به جهان فراموشی فرستاده است.بحران اخیر سرمایه داری وقتی درمان می شود که انسان و شادی حقیقی و نه شادمانی قابل خرید ازسوپرمارکت فربوش خنده با هم آشتی کنند و همه بپذیرند در جامعه شاد است انسان می تواند لبخند را بر لبان خود بنشاند و در این چنین جامعه ای شکاف طبقاتی انسانها را نسبت به هم بیگانه و گرگ نمی سازد. چطور باید این آشتی را برقرار کرد. راه حل فوری در دسترس نیست . باید آنرا اختراع کردو این کار ماست که خود را در این ورطه بیاندازیم تا این معجزه رخ دهد. 
 
II لینک II نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 14:2  توسط محمد آقازاده  | 

یک اودیسه فضایی استانلی کوبریک را می بینم،جوان که بودم آنرا در سینمای آتلانتیک-افریقای امروز- دیدم.این فیلم یک سمفونی پرشکوه هم از نظر تصویری و همه از نظر شنیداریست.در آن بازگشت جاودانه نیچه شکل سینمایی اش را می یابد.دوری که در هر تولد،زندگی و مرگ باز می یابد و چرخه حیات هر بار با تولد هر انسان تکرار می شود.آنچه که راز حیات است آن جرم ناشناخته ای نیست که بصورت معما در فیلم متبلور می شود و فیلم در سفری طولانی می خواهدآن را باز بگوید.این راز چیزی نیست جز تخیل و دستهای آدمی که ابزار را شکل می دهند و خشونت را.برساخته آدمی وقتی روبروی او می ایستد نوبت برگشت به سرآغازست تا همه چیز دوباره تکرار شود.تخیل همانگونه که امکان انسان است عفریت او هم می تواند باشد.شورش کامپیوتر بر علیه انسان این عفریت را به تماشا می گذارد.بشر که پیر می شود نوبت جنین است که آغازی دوباره را بشارت دهد. 
برنهاد فیلم با نگاه سخت گیرانه در دایره رغبت من قرار ندارد ولی شکوه فرم و روایتی که هیچ گره ای ندارد جز کشف خلاقانه ابزار و شورش همین ابزار بر علیه سازنده اش آنچنان قویدست است که ذهن را به آشوب بکشد.هر نما چون قابی زیبا لذتی زیباشناسانه را در مخاطب بر می انگیزد.فیلم تمام می شود و من گرفتار دغدغه های پایان نایذیر می شوم.فیلم در من حسی شوم را بر می انگیزد.حس می کنم آواره در خودم یله شده ام،ازجهان خسته ام ،عمری زندگی را در جدیت اش یافته ام و نه در لبخندهایش.من چون غرق حسرت های ازدست رفته ام برآنم که با پیش روی از مرزهای ممکن،ناممکن را فراچنگ آورم و این دلیل همه شکستهای من است.،شکستی که معنای خود زندگی را مکشوف می کند.همان اتفاقی که در فیلم در نور خیره کننده اش دیده می شود و پیش روی بسوی ناممکن را به تصویر می کشد.انحطاط را در تسلیم به فوریتهای زندگی می بینم و سازگاری با هرآنچه هست.زندگی را باید ما بسازیم،حتی اگر خوب نباشد.جهنم را ترجیج می دهم بر بهشتی که ناخواسته به درونش پرتاب شده باشم.باید نگذاشت دور تا دور زندگی به ناحق دیوار بکشند.باید چون باد شد و در لابلای آسمان غوطه خورد.شاید بیفتی از بلندیها و زخم برداری.اما این زخم را بر همه تندرستی های طبیعی ترجیح می دهم.کوبریک به ما می گوید خلافیت راز زندگیست که از حیوان آدم می سازد و اما این تخیل می تواند ویرانگر هم باشد.هم فرصت و هم تهدید.
انسان همان کردار خود است،این را سارتر می گوید و نوشتن کردار من است.با واژه هاست که گلاویز می شوم با هر آنچه نمی گذارد من و یا تو آنی باشیم که می توانیم شویم.اما مدام رنج و تلخی را در من بیدار می کند،آرام و قرار را از آدمی می گیرد.با نوشتن است که خودرا در جنگی بی وقفه می یابی با هر چه زشت است و پلشت.انسان از زمانی که طلوع کرد با این جنگ زیست و تاریخ راخونین کرد.هنر است که تخیل را ازدهشت می رهاند.مثل همین فیلم کوبریک.تصاویر زیبا ترا می بلعند و تو می مانی با پرسش های هستی شناسی و بدنبال معنایی می گردی که ترا از روزمره گی برهاند و برای من نوشتن تنها راه زیستن است.کوبریک سینما را بهانه پرسش های فلسفی خود می کند بدون آنکه به پاسخی برسد.اصلاپاسخی وجود ندارد و این امکان آزادی انسان است و همه چیزدر خلایی کیهانی رها می شود و هر بار اودیسه دیگر را برای بشر ممکن می کند و نشان می دهد هر تخیل می تواند مثل کامپیوتر فیلم ویران کند.باز باید ایستاد و از انسان و بدنیا آمدن،مرگش و تخیلش دفاع کرد.چرا که زندگی جز این نیست.
II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 21:32  توسط محمد آقازاده  | 

سپاه خوشباشی و مصرف آنچنان شبیخون خود را در جهان گسترده کرده است که هیچ سد و مانعی نمی تواند آنرا متوقف کند جز انهدام ساختارهای شکل دهنده آن.بحران در نظام سرمایه داری جدی تر از آنست که لیبرال های باسمه ای وطنی بتوانند به چند قدمی فهم آن هم برسند.وقتی رئیس جمهوری امریکا٬بعنوان نماد کامل این نظام٬به اتفاق نخست وزیر انگلیس از اخلاقی و انسانی کردن سرمایه داری سخن می گویند به روشنایی نیمروز و آنهم در یک هوای غیر ابری می توان باور کرد شبح پایان سرمایه داری دارد به آستانه فهم نخبگان با قلبهای پاک نزدیک می شود و دیر نیست که توده ها هم زیر ضربان شلاق تورم رکودی این بحران را با منطق شکمهای گرسنه شان دریابند.اما شک دارم لیبرالهای وطنی در آن روزگار هم بتوانند از جهالت نهادینه شده برهند.

جامعه ما نیاز به گفتمان تازه ای دارد،عدالت دیگر این معنا را نمی دهد که "بگذار پولدارها تا خرخره بخورند و سهمی هم از در آمد نفتی به سفره فرودستان پرتاب کنیم تا اجازه دهیم شکاف طبقاتی بدون هیچ مانعی فربه تر شود!"جهان دارد به آستانه تورم بزرگ به خاطر کاهش تولید نزدیک می شود.جامعه مصرف زده با هیچ تدبیری نمی تواند به سطح مصرف کنونی اش ادامه دهد و نمی تواند به نفع فرودستان از مصرف تهیدستان با افزایش قیمتها کاست و جفظ وضع موجود را بیمه کرد.باید سازمانها و نهادهای موجود را که سمبل ریخت و پاش از نوع بدخیم آنند از مدیران پول زده باز پس گرفت و به کسانی سپرد که باپول کم بلدند کارهای بزرگ انجام دهند٬نه با پولهای هنگفت کارهای اندک.میرحسین موسوی اگر بخواهد می تواند کشور را از این گفتمان ویرانگر نجات دهد و کار،تولید ثروت و بازتولید عادلانه تر ثروت را با صبوری وارد اعماق ذهن ها کند و بعد به عینیت بکشاند.

تغییر گفتمان به حداقل آزادی و حداکثر مشارکت جامعه نیاز دارد،باید با شجاعت وخلاقیت با زبان نو خلاقانه با مردم و نخبگان سخن گفت.دوری بیست ساله این نامزد انتخاباتی باعث شده که تنها به حلقه کوچکی از یاران اش اعتماد داشته باشد و یا نخواهد و یا نتواند این حلقه را بشکند و بزرگترکند.این امر جدا از تاثیراتی که در انتخابات بر جا می گذارد می تواند صدمات جبران ناپذیری در اداره امور در صورت پیروزی در پی داشته باشد،همان بحرانی که احمدی نژاد با آن روبرو شد و بعد از چهارسال نه تنها گره این مشکل باز نشد بلکه بسته تر هم شد و کسانی که در آغاز به او پیوسته بودند از او دور شدند و دولت بجای تدبیر امور غرق در جابجایی افراد شد.موسوی از هم اکنون باید نشان دهد شایستگی حل این بحران را دارد.اگر شناختی که من از او دارم درست به هدف زده باشد می توان نسبت به حل این مشکل امیدوار بود.می ماند گفتن این نکته که روشنفکران مستقل بایداز دور وظیفه نقد را بر عهده بگیرند و مشکل را در آغازش شناسایی کنند تا امکان رفعش فراهم شود،در فردای انتخابات دوره نهم صاحب این قلم نوشت احمدی نژاد نمی تواند با نخبگان کار کند.با کمال تلخی این پیشبینی تحقق یافت و هزینه آنرا نه دولت که همه با هم می پردازیم.

*درخواست اوبامااز مطبوعات جهان برای نظر خواهی پیرامون بحران اقتصادی را اینجا بخوانید.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 11:40  توسط محمد آقازاده  | 

همه خواهان تعطیلی ایم و برای آمدنش روزشماری می کنیم ولی وقتی بدستش می آوریم نمی دانیم با آن چه بکنیم ٬اگر بخواهیم سفربرویم مشکل گیر آوردن بلیط هواپیما٬قطار و یا اتوبوس جان به لب مان می کند و اگر بخواهیم با خودروی شخصی پای به جاده بگذاریم بدون کارت دعوت در ضیافت مرگ و جراحت حاضر می شویم.اگر بخواهیم در خانه بمانیم دید و بازدیدهای بی روح٬حالمان را از هر چه تعطیلات است بد می کند.در یک کلام بلد نیستیم چطور خوش بگذرانیم و از فرصت تعطیلی برای تمدید اعصاب بهره ببریم.

خسته به تعطیلات می رویم و خسته تر بر می گریدم.اگر نام حقیقی کاری که انجام می دهیم بیکاری با دریافت حقوق و مزایا بنامیم چاره یی جز آن نداریم نام واقعی تعطیلات را بطالت با هزینه گزاف نامگذاری کنیم.ملتی که نداند نه با ایام کار چگونه روبرو شود و نه با ایام فراغت نمی تواند فاعل توسعه با همه صورتهایش باشد٬تنها می تواند درآمدهای باد آورده نفت را تباه کند و در یک مصرف زدگی بی ضابطه یک زندگی توجیه ناپذیر را شکل دهد.ملال٬افسردگی و بطالت در این نقطه است که همه جانها را می بلعد و همه می پندارند با داشتن بیشتر می توانند این تلخکامی را از خود دور سازند٬تلاشی بی نتیجه که بجای درمان بیماری آن را تشدید می کند.

همه چیز تعطیل است٬در جمع های خانواده گی هیچ بحث جدی از جمله انتخابات ریاست جمهوری و بحران اقتصادی پیش روی امکانپذیر نیست.دراین جمع مبل تازه٬ماشین تازه خریداری شده و در یک کلام بازی چشم هم چشمی خریدار دارد و بس.بزرگترین اسرافی که در این جامعه در جریان است عمرهایی که به راحتی آب خوردن از دست می رود.یکی در فقر و تنگدستی و دیگری در ناز و نعمت ولی هردو بازی زندگی را از دست می دهند.برای هر تغییری باید نوع نگاهمان به زندگی را تغییر دهیم٬باید دریابیم معنای زندگی در چگونه بودنمان است و نه در چه داشتن مان.این تغییر چگونه ممکن می شود؟پاسخ روشن است.اول باید وضع موجود و انحطاطی که درآن موج می زند را مورد جراحی منتقدانه قرار دهیم و بعد در بستر این نقد٬خلاقانه زندگی متفاوت را بیافرینم و نباید مخترع شویم.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 8:50  توسط محمد آقازاده  | 

فیلم "حاج -گولیت" رضا درستکار را شبکه دو سیما نشان می دهد و من که کمتر تلویزیون تماشا می کنم به خاطر این نام می نشینم مستند را تماشا می کنم.فیلم فضای حماسی و شادمانه دارد و این با ذهن من که مدام ردپای تراژدی را در همه چیز و همه جا دنبال می کنم ناسازگار است و همین ناسازگاری است که رضا را برای من جذاب و متفاوت می کند.او هر بار مرا می بیند ازتلخی وبلاگم گلایه می کند.اما من از شادمانه زیستن اش شکایتی ندارم. چرا که خود آنرا می جویم و نمی یابم. 

رضا مدام در سفر است٬مدام فیلم می بیند٬در نشست ها در مورد فیلم هایی که دیده است سخن می گوید.از آنچه خوشش می آید با غیرت دفاع می کند و هر آنچه بر نمی تابد شفاف و روشن رد می کند. یک نوع سر زندگی در اوست.هر بار خواستم دیگاهش را در این مورد و یا آن مورد به چالش بکشم ناخواسته عقب می کشم.چون با آنچه در او تبدیل به شور زندگی می شود مخالفتی ندارم ولی خودم مدتهاست عادت کرده ام به بهانه های ساده زندگی دلخوش نباشم. می دانم جنگیدن با خویی که داری بی نتیجه است.باید گذاشت این خو کار خودش را بکند.نگاه تراژیک و شادمانه باید در جایی به وحدت برسند و به این دلیل همیشه دوست دارم با رضا رفیق باشم که هستم.

نشست هایی که در دنیای تصویر٬چه در مورد داوری جشن حافظ و چه در موارد دیگر٬بر پا می شود برایم خاطره انگیز است.امیر پوریا نگاه دقیقی به سینما دارد.حافظه اش پر از جزئیات سینماست.هر ماجرایی را جدی می گیرد ولی ناگهان شخصیت شوخ و شنگی از همین جدیت بیرون می زند که می تواند یکسال آدم را از خنده لبریز کند.فاضلی با نوشته هایش که نگاهی تراژیک به سرگذشت دیگران دارد ولی خود در عمل رندانه و سرخوشانه با دیگران ارتباط می گیرد٬مسیح ٬که در او همه چیز تبدیل به شعر می شود٬رسائل آدمی عملگرا جهان را اصلا مثل من نمی بیند. در او همه چیز در فوریت اش مفهوم می شود و در تداومش از دست می رود٬معززی نیا آدمی که با سکوت اش حرف می زند و آنهم برهنه و... هر کدام چقدر با هم تفاوت دارند ولی هرگز اختلاف مرز دوستی را مخدوش نمی کند.جواد طوسی هم سن و سال من است و نگاهش با من شباهتهایی دارد و این آرامبخش است.او فرد را در جامعه معنا می کند با دغدغه هایش.این جمع با معلم به وحدت می رسد.معلم چون درستکار شادمانه می زید.چون پوریا هم ریز بین است و هم شوخ و گاهی هم در نگاه ترازیک با من شریک و...در چنین فضاییست که درستکار تمام قدر جلوی من می ایستد با مستندش.

حاج گولیت جانباز و فوتبال دوست شادمانه می زید و حتی دردی که در صورتش نقش می بندد با منطق همین شادمانه زیستن است که قابل رصد است.تلویزیون چند جای فیلم را کوتاه کرده است و این حذف ناخواسته به یکدست کردن نگره مستند کمک کرده است.یاد حرف سارتر می افتم که گفته است اگر فلجی قهرمان دو نشود مقصر خود اوست که اراده کافی برای پیروزی نداشته است.نقص عضو دلیل خوبی برای شکست نیست.دیدن این مستند در غروبی دلگیر که من با اطرافم به تناقص رسیده بودم گریزگاهی بود برای از خود گریختن و این را از رضا دارم و قدر آنرا می دانم. اما این را هم می دانم با تلخی هم می توان ایستاد و زندگی را معنا کرد برای انبوه آدمهایی که نمی توانند شاد باشند.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 19:40  توسط محمد آقازاده  | 

عصر بود و من گرفتار سرگیجه.باید کاری می کردیم متفاوت.خود را به میدان ولی عصر رساندیم تا کتابی بخریم.کتابها را که زیر بغل زدیم سریدیم بیرون کتاب فروشی.برای چه و برای کی این کتابها را می خوانیم؟در جامعه ای که همه خوابند درانداختن موج بیداری چقدر سخت است.سردر سینما قدس نام فیلم "وقتی همه خوابیم" را می خوانیم و ناخواسته به درون سینما می لغزیم تا بینیم "بهرام بیضایی" در تازه ترین اثرش چه کرده است،فیلم ما را غافلگیر می کند. بیضایی با رسوخ واقعیت به تخیل سینمایی و تخیل به درون امر واقع به ساختی بدیع و تاثیر گذار دست یافته است.فیلم از همان آغاز با مخاطب می ستیزد چرا که فهم را دچار آشفتگی می کند تا آشفتگی معادل سینمایی اش را بیابد.

تهران خنکی عجیبی دارد،نوعی سرگیجه در آن موج می زند.هوا نه آنچنان سرد است که خود را بپوشانی و نه آنقدر گرم که رها کنی خود را از کاپیشن.همیشه دچار تردیدی .هوا .و آنچه در آن موج می زند یک نوع بلاتکلیفی در آن موج می زند.بیضایی به ما می گوید اگر جلوی انحطاط نیایستی آنقدر جلو می آید تا ترا شبییه خود کند و یا حذف ات می کند.تکلیف فیلم با تماشاچی روشن نیست همانگونه که تکلیف تماشاچی با خودش و فیلم روشن نیست.این آشفتگی اما با نظمی غبطه برانگیز شکل می گیرد و پیش می رود.

در باره فیلم حرف بسیاری برای گفتن دارم،برای روزنامه نگاری مثل من که به دلیل پایبندی به اصول بدیهی حرفه اش جدایی از روزنامه را تجربه می کند تجربه تازه بیضایی دادنامه ایست علیه ابتذالی که روزنامه نگاری را برباد می دهد.شامه ابتذال تیز است و می داند جلوی این اثر بایستد تا هستی بی اعتبار شده اش را رنگ و رویی ببخشد.ساختار درهم تنیده وقتی همه خوابیم از حد توان منتقدی که سهل انگارانه با خودش،سینما و زندگی روبرو می شود و مثل فیلمفارسی به خوشباشی های روزمره قانع است خارج است و برای او یک تهدید محسوب می شود.بیضایی به حق در گوش سبنما سیلی می زند تا به خواب رفته گان را بیدار کند ولی بیدارشده هاج و واج نگاه می کند چرا که هنوز نه بیدار است و نه می تواند به خواب خود ادامه دهد.در باره این فیلم در جای خود اگر بگذارند مفصل صحبت خواهم کرد.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 20:35  توسط محمد آقازاده  | 

                                                                                               برای پسر خاله ام احمد که در بهار رفت
بهار که از راه می رسد دغدغه مرگ هم چون شبح جلوی انسان می ایستاد.این حسی است که در هر تولد به سراغ آدمی می آید آنهم خاموش.همین رودررویی با مرگ می تواند معنای زندگی را روشن کند،وقتی در می یابیم روزی باید برویم بدون آنچه گرد آورده ایم اما نمی توانیم از آنچه کرده ایم فاصله بگیریم،سرنوشت مان آغاز می شود،درست از لحظه یی که دیگر از جسممان کاری بر نمی آید جز پوسیدن.آنچه بوده ایم قعطیت می یابد.شهرت،ثروت و قدرت ناپدید می شود و این ذهن ها هستند که داوری می کنند بدون آنکه به سخن در آیند.اعتباری که می پنداشتیم از آن ماست چون غباری که اسیر طوفان می شود دور می شود٬دور.اما آن اعتباری که از عاطفه و از روابطه انسانی خون و جان می گیرد هر روز در گوشه قلبها فربه تر می شود و ماندگارتر.
چرا اینها را می نویسم چون امروز دوس
ت پدرم را دیدم،از دردهایش گفت و بیماریش.ازدرد دلهایش و از اینکه حس می کردباریست بردوش خانواده و من.اما بار نبود،پناهگاه بود به بزرگی خود زندگی.از همه جهان چند گلدان داشت وضجه های شبانه اش در هنگامه نماز شب.او مظهر سادگی،خدا ترسی و عشق بود.مادرم را عاشقانه دوست می داشت و بعد از مرگ اش انزوا گرفت و در زمستان اتاقش را گرم نمی کرد تا در سرما همراه آنکه عشق اش بر دلش بود سرما را حس کند.بعد از سالها رفیقی از او ستایش می کرد با بغضی در گلو.
آنهایی که در ضمایر مالکی
ت خود را اصل می کنند چون آن دیگری را بجا نمی آوردند خودشان را گم می کنند و معنایی جز آنچه دارند ندارند و این یعنی مرگی بدون اعلام. اگر در مرگ جسم می پوسد در مرگ اجتماعی روح گندابی می شود که به هیچ دریایی راه ندارد.رودی نیست که زلالی اش را حفظ کند.لذت جسمانی اگر با عشق ورزی به دیگران همراه نباشد در فرایندی عجیب به بطالت منجر می شود و بطالت خشم را بر می انگیزد و کینه را.در این لحظه دارایی گریزگاهی می شود که در دایره شوم خود را تکرار می کند .اما خالق آثار هنری و آنکه می نویسد با تاریخ همراه می شود هر جا جانی اثرش را درونی می کند او زنده می شود رو در روی مرگ و همین جاست که زندگان قدر زندگی را می یابند و پرشور و سرشاز از غوغای زندگی فردا را می سازند.بهار چون رودر روی مرگ می ایستد عین زندگییست.همه گذشته و فردا را در لحظه حال فرا می خواند و معنایی به آن می دهد که زیستن تنها ارزشش را از آن می گیرد و موقت را مبدل به ابدی می سازد.
II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 15:17  توسط محمد آقازاده  | 

انبوه خبرها هر کدام ذهن را با خود می برند تا حرفی بزنی،از پیام متفاوت اوباما تا مرگ همسر امام، ازتغییر الگوی مصرف و...اما ذهن راه به تحلیل نمی دهد.باید آنها را گذاشت برای روزها دیگر،واژه ها از جنس دیگری اند.از جنس دلتنگی و حزنی که بهار با خود دارد.دو روز است می رویم دید و بازدید.چقدر  خوب است آدمهایی که دوست داری ببینی.می بینی ولی سفره هایی با چند نوع غذا،آجیل و شیرینی و اصرار بی وقفه که باید بخوری حالت را بد می کند.دلت می خواهد پذیرایی ساده باشد،به سادگی خود طبیعت و بعد بنشینی دردهای دلت را خالی کنی برای عزیزانت،ولی خوردن اجازه نمی دهد.مدام خوردن بخاطر دل این و آن حالت را بد می کند.کسی گفت پسر دو ساله اش در دهان زخمی دارد و هر چه می خورد درد می شود و دیگر نمی خورد ولی سر ظهر وقتی کباب را دید برداشت و بوسه ای به آن زد ولی نخورد.چشم همه پر از اشک شد.دو و سه روز دیگر خوب می شود و می تواند بخورد.بعض این کودک حال مرا بد کرد. بیرون زدم و در حوالی میدان بهمن - کشتارگاه قدیم- قدم می زدم تا از یاد ببرم خودم را.فرار کنم از خوردن.در یک جگرکی کودکی دوان دوان پله ها را بالا و پائین می برد تا مشتری ها گرسنه نمانند.نگاهش کردم و از او پرسیدم از جگر خوشت می آید گفت :متنفرم.کودکی ام را در او دیدم.کودکان اعماق را در چهره اش بازیافتم.آه لعنت بر اهریمن مصرف.لعنت بر همه فاصله ها و داشتن و نداشتن ها.گاهی زمان سکوت است و اشک.

پ.ن:اینجا(+) و اینجا(+)

II لینک II نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 21:52  توسط محمد آقازاده  |