دولت نهم به پایان خود نزدیک می شود ٬چه احمدی نژاد برنده انتخابات شود و چه این مسند را به دیگری واگذار کند این دولت با ماهیتی که دارد و میراثی که از خود به یادگار گذاشت تکرار ناپذیر خواهد ماند٬اگر بر آنیم که در فرایند تاریخی به خود آگاهی برسیم باید آن نقطه مرکزی که همه خطاها و بیراه رفتن ها از آن خون و جان می گرفت بشناسیم. احمدی نژاد وعده های بزرگ داد ولی نتوانست هیچکدام از آنها را تحقق بخشد٬بی باکانانه همه مخالفان خود را چه در میان محافظه کاران و چه در میان اصلاح طلبان حذف کرد.در زمان ریاست جمهوری وی همه نخبگان خانه نشین شدند و بی تجربه ها صدر نشین شدند.
در دولت نهم هر سازمانی را مورد واکاووی قرار دهیم می توانیم انبوهی از شواهد را در اثبات نا کارآمدی بیابیم ٬ولی مشکل اصلی نهم در این معضلاتی نیست که گریبان جامعه را گرفته است و رها نمی کند٬پس معضلی که از متن دیگر معضلات سر بیرون می آورند کدام است٬پاسخ این پرسش را باید جدی گرفت و یکبار برای همیشه با آن تسویه حساب کرد. تردید نکنید آنچه این دولت آنرا به نتیجه غایی اش رساند ریشه های فربه تاریخی دارد و همیشه با آن می زیستیم بدون آنکه نسبت به آن وقوف داشته باشیم و اگر این دولت ما را نسبت به آن خود آگاه کرده باشد کاربزرگ کرده است.
بزرگترین مشکل دولت نهم آن بود و هنوز هست که اداره امور را سهل می گیرد٬مسایل و رویدادهای بزرگ را ساده می کند و به همین دلیل بسرعت تصمیم می گیرد و چون این تصمیم در زمین واقعیت فرود می گیرد بجای گشودن گرهها آنها را پیچیده تر می کند.این دولت می پندار خواستن توانستن است و در بین خواستن و توانستن فاصله یی نمی بیند٬ تاریخ نشان می دهد خردمندی درست در این فاصله خود را می یابد.بله خواستن توانستن است ٬به شرطی که پیچیدگی واقعیت را باز بشناسیم و برای این مشکلات غامض راه حل های فراگیر بیابیم و با صبوری گام به گام در حل آنها بکوشیم.
شتاب در تصمیم گیری و سهل گیری امور٬ اطمینان به نفسی بوجود می آورد که در عالم نظر بسیار عالیست ولی در واقعیت نتیجه معکوس می دهد.همین رویکرد بود که سازمانها و تصمیم گیران به راحتی آب خوردن همه نخبگان و آنهایی که بخاطر مناقع ملی حاضر به همراهی بودند پس زدند. وقتی امور ساده باشند چه نیازی به مشورت وجود دارد و یک عقل هر چقدر نا آزموده می تواند از پس هر معضلی بر آید و همین اندیشه ساده ساز فاعلانش را وامی دارد بپندارند نه تنها می توانند مشکلات دم دستی خود را حل کند بلکه قادرند برای همه مشکلات بزرگ بشری نسخه بپیجد و به اجرا بگذارند ٬ولی به دلیل سیل حوادث و کاهش بهای جهانی نفت و رویدادها دیگر دولت دهم رئیس اش هر کی باش - حتی احمدی نژاد -از همان آغاز خواهد فهمید در جهان دشوار باید همراه با مشاوران بصیر سخت تصمیم گرفت و با صبوری به اجرا گذاشت.
صبح که بر خاستم نمی دانستم خوابم یا بیدار٬هیولایی با من می خوابد و صبح همراهم بر می خیزد.کسی به من چنگ می زند ٬کسی زخم می زند بر تن خسته ام ٬کسی مدام دشنام می دهد. کسی می خواهد همه هستی مرا نابود کن.زهر بر غذایم بریزد و یا خفه ام کند. نمی دانم دارم کابوس می بینم و یا بیدارم.من خواب این هیولا را می بینم و یا این منم که در خواب او هستم.گاهی خود را در سلاخ خانه می یابم٬کسی با دشنه گوش تا گوش سرمرا می برد و می خندد٬بلند می خندد و من هم می خندم بلند می خندم
دارم در مترو به محل کارم می روم٬در میان ازدحام گیر افتاده ام.کسانی در اطراف من می لولند٬آنقدر بر تن من فشار می آورند که له می شوم. مسافران محترم برای تعیین مسیر به علامتهای راهنما دقت کنید. فلشی با چهار جهت ٬هر جا می روم دیواری جلوی من سبز می شود. دیوار جلو می آید و من عقب می روم. آنقدر عقب می روم که پرت می شوم روی زمین. تابوتی مرا می برد ٬کلاغها در دوردست می خندند٬بلند می خندند ٬بی ترحم می خندند .بر می خیزم و می گریزم از همه کابوسها٬هیولا دنبال من می دود٬عاشقانه نجوا می کند. صدایش مثل ترانه می ماند٬مثل یک نسیم صبحگاهی٬مثل لبخند عاشقانه . هیولا عاشقانه مرا می بلعد
از خواب می پرم.در اتاقم هستم تنها٬در یک تنهایی لایزال ٬در مغاکی که چشم گشوده است. بر می خیزم شیرآب را باز می کنم٬تشنه ام ٬به اندازه همه تاریخ ٬خون می ریزد از شیر٬اتاق را خون پر می کند٬می گریزم ٬در یک بیابان دور غبار از خاک تمام تنم را می پوشاند ٬می لرزم. دریارا می بینم ٬صدای موجهایش را می شنوم٬می دوم ٬مداوم می دوم ٬کسی فریاد می زند سراب است نه دریا٬من سرابها را دوست دارم ٬از خواب بر می خیزم ٬نمی دانم بیدارم و یا خواب٬اما هیولا از آن دور دست می خندد٬بلند می خندد. می دوم ٬شهر بوی مرگ می دهد٬بوی دود ٬عابران با صورتهای بی چهره محاصره ام می کنند و من له می شوم ٬ می خوابم ٬بلند می شوم ٬جهان پر از سرسام است ٬کسی مرا بیدار کند٬کسی برای من لالایی بخواند. هیولا می خندد ٬بلند می خندد
"باراک اوباما" سه شنبه به طور رسمی بر مسند ریاست جمهور ی امریکا خواهد نشست و زمام امور را بر عهده خواهد گرفت٬اگر تا به امروز او متوجه نشده باشد از همان روز خواهد فهمید سخن از تغییر گفتن بسیار آسانتر از انجام دادن آنست٬تاریخ نشان می دهد هر گاه ندای تغییر سر داده می شود ساختارهای متصلب جان سخت تر می شوند و با بر انگیختن بحرانهای پیچیده و فراگیر مانعی جدی در برابر هر تغییری ایجاد می کنند٬حمله سهمگین اسرائیل به غزه را باید با همین رویکرد به ارزیابی نشست ٬این حمله میراث شومی است که از دولت بوش به تیم جدیدی که کاخ سفید را اداره می کنند خواهد رسید٬میراثی که دستهای اوباما را برای هرتحولی در خاورمیانه بشدت دو قطبی شده می بندد و پیمانی که بین دو وزیر خارجه امریکا و اسرائیل به امضا رسید رسمی کردن رویدادی است که تاثیرات ساختاری خود را بقدر کافی برجا گذاشته و می گذارد.
بحران مالی آنقدر توان فکری و عملی دولت بعدی را از آن خود خواهد کرد که فرصتی باقی نگذارد که نسیم تحولی وزیدن بگیرد ٬تا همین جا هم اوباما جز از این بحران و راههای مقابله با آن سخن نمی گوید٬در جهانی که به دلیل یک بحران مالی سهمگین به سمت خشن تر شدن در حرکت است و نظام سرمایه داری به ناگزیر برای مهار بحرانها دستکش های مخملین خود را بدور خواهد انداخت و چماق قدرت را در هوا به حرکت در خواهد آورد همه خواهند فهمید اوباما ناچاراست پیش از بوش تن به رفتارهای خشن بدهد و اگر تغییری رخ بدهد در همین جاست و نه در نقطه دیگر.شاید واژه ترکیبی "قدرت هوشمند" که از سوی هیلاری کلیتون در کمیته خارجه سنای امریکا وارد ادبیات سیاسی شد موید همین رویکردی باشدکه ادبیات خاص خود را می طلبد.
بی تردید خیلی زود همه در خواهند یافت جدا از رفتارو منش هایی که به صورت طبیعی افراد بر تحولات و در اداره امور بر جا می گذارند هیچ چیز تغییر نخواهد کرد ٬آنهایی که در معرض چالش جدی امریکا قرار دارند باید این نکته را بدانند خشن تر کردن ادبیات شان درست همان چیزی است که غرب بدنبال آن می گردد و اگر دقیق عمل نشود بدست می آورد. می توان در جهانی بشدت در معرض چالش و ستیزهای خونین با پیچیدگی در گفتار و رفتار از منافع ملی خود نگهبانی کرد بدون آنکه قدمی پا به عقب گذاشت٬در حالی که میدان را به احساسات سپردند آنچنان هزینه های ایستادگی را بالا می برد که شاکله های قوام دهنده به هر جامعه را با لرزش های سهمگین روبرو می کند و از هم اکنون نمی توان حدس زد این شاکله ها تا کجا می توانند خود را حفظ کنند.ایستادگی عقلانی بهترین رویکردی است که می توان برگزید و آینده را به تمامی از آن خود کرد.
مانده ای درخودت٬وامانده و خسته٬حس می کنی تنهایی٬و هیاهیویی که گرداگردت را گرفته تنهاتر می کنند آنی را که اندوهگین است٬فریادها٬دشنامها و ندیدنها٬اندوه من شما نیستید٬پیاده روهاْ٬پیاده رو های لعنتی پاهای مرا می شناسند٬در ازدحام خود را گم می کنم٬با شما تنهاتر می شوم.قرص ها٬قرص های آرامبخش معده ام راپر می کنند ولی آرامم نمی کنند٬ذهن مرا می برد در یک خمودگی٬در یک خمودگی خاموش.شما هستید و با بودن شماست که من نیستم٬نه هرگز نبودید٬نه امروز٬نه دیروز و نه فردا.می خواهم سخن بگویم با خود٬با خود وامانده ام٬با خودی که آئینه اش را گم کرده٬در یک صبحی که ضجه یک کودک خبر داد که من خواهم بود و تو می دانی من هرگز نخواهم بود.چون توهستی چون صلیبی بر دوش٬چون طناب دار بر گلو.
مانده ام درخودم٬وامانده و خسته٬گوش می سپری به موسیقی٬به آوایی جنون آمیز٬موسیقی تنهاست٬اشک انسان تنها٬ غمیست که با هر تولد چهره می یابد٬گوش هایت را رها کن٬بگذار سکوت همه جا را پرکند،به نابودی پناه ببر،به پیش ازتولد،به لحظه یی بیاندیش که گریستی،مادر چرا بودن،چرازیست؟چرا رفتن؟چرا نیستی؟تنها کلاغها می فهمند چه دشوارست طولانی زیستن.چه می گویی ٬چرا می نویسی،مدام می نویسم٬اما نمی گویم آنچه را که باید بگویم٬واژه ها طاقتش را ندارند٬آن اشک پنهانی که در لبخندهایت خانه کرده٬نمی گذارند کلامت آن باشند که می خواهی.
مانده ام درخودم٬وامانده و خسته٬شبهایم با کابوس می گذرد و روزهایم با اندوه٬اندوهی که جهان با آن می زید٬کودکی که در غزه می میری٬بخند!رنجهای جهان برای تو تمام می شود٬بگذار زندگی بماند برای آنهایی که بودنشان دهشت است و مرگ٬تنها با مرگ می زیند و تنها کشتن را می شناسند٬کاش می توانستم برای تو لالایی بخوانم برای تویی که فردایت را نمی بینی٬فرداهای شوم٬فربهگی قدرت٬ازدحام ثروت٬واژه های تهی.برخیز و خود را در آئینه ها گم کن٬ما آئینه ایم.ما اندوه جهانیم٬ما ثروت زمینیم٬ما هستیم تا حزن خود را بیابد٬هیچکس ما را نمی خواهد٬ولی ما همه را می خواهیم،جهان را پر از لبخند می خواهیم و خود می گرییم و شما که صلیب ها را می سازید و سلاح ها را٬می دانید تا ما هستیم با دستهای توانایتان چقدر بزدل و فرومایه اید.کسی در من می گوید بنویس:" یک لحظه اندوهم را با همه جهانتان مبادله نمی کنم!"من می نویسم،اما خسته و وامانده.
ساعت پنج بعد از ظهر امروز٬فارسی زبانان این فرصت را خواهند یافت که تلویزیون بی بی سی را تماشا کنند و به زبان مادری صدای مجریان این رسانه را بشنوند.این رویداد به خودی خود اتفاق مهمی محسوب نمی شود و هیچ چیز را در معادلات رسانه ای و تاثیر گذاری در تحولات اجتماعی و سیاسی تغییر نخواهد داد و بسیاری بعد از چند روز تماشای این شبکه ترجیح خواهند داد عادتهای قبلی خود را در پیگیری اخبار ادامه دهند و عده ای دیگر مشتری دایمی آن خواهند شد.اما چرا این رویداد این چنین واکنش جدی و پر دامنه یی در کشور برانگیخته است٬پاسخ این پرسش را باید در تاریخ جستجو کرد.
بی تردید در سالهای اخیر نسل جوان کمتر از نسلهای قبلی به رادیو بی بی سی گوش می دهد و به این دلیل دست اندرکاران این رادیو کوشیده اند با ایجاد بخش های جنبی این مشکل را حل کنند که بنظر می رسد راه به موفقیت نکشیده باشند٬دلیل این امر را می تواند در ایجاد کانال تلویزیونی یافت و کارشناسان و صاحب نظران تردید ندارند که این تلاش هم نخواهد توانست موفقیت سابق را تضمین کند. حتی اگر این کانال٬مطلقا حرفه ای٬جذاب و شیرین برنامه های خود را بسازد٬نه تنها بی بی سی بلکه هیچ رسانه یی دیگری این معجزه را نمی تواند انجام دهد.
آن زمان که بی بی سی می توانست با یک کار پیگیر حرفه ای بر تحولات سرنوشت ساز تاثیر بگذارد منابع اطلاع رسانی محدود بود و مخاطب ناچار می شد مرجعیت یک رسانه را به تنهایی بپذیر د و به مرور رفتاری متناسب با رویکرد آشکار و پنهان آن پیش بگیرد.اما در جهان امروز تعدد منابع خبری آنچنان وسعت یافته است که مخاطبان در منشور رنگارنگی رویدادها را پی می گیرند و به این دلیل این خود آنها هستند که تصمیم می گیرند چه چیز را بپذیرند و چه چیز را نپذیرند.این رنگارنگی مخاطب را شکاک٬حرفه ای و سمج کرده است و مرتب به رسانه های مختلف سرک می کشد و هیچ چیز را نمی پذیرد مگر آنکه خود به صحت آن پی ببرد.این شکاکی میزان تاثیر گذاری رسانه ها را کاهش داده است و این اتفاق جدید سانسور را از یک سو و تاثیر گذاری خارج از عرف رسانه ای را از سوی دیگر سالبه به انتفاع موضوع کرده است.
می ماند گفتن این نکته که در سالهای اخیر بسیاری از روزنامه نگاران حرفه ای و تاثیر گذار جذب رسانه های خارج از کشور شده اند و به این دلیل بسیاری از صداهایی که از این رسانه ها شنیده می شود برای ما روزنامه نگاران بسیار آشنایند.صاحب این قلم کار در رسانه های فرامرزی را در چارچوب سلیقه خود نمی یابد٬ولی نمی تواند از طرح این پرسش خودداری کند اگر آنهایی که در درون این قاب نمی اندیشند سلیقه ای مثل من داشتند اکنون چه باید می کردند؟آیا ناچار نبودند بیکاری و انزوا را تاب بیاورند و یا حرفه ای را انتخاب کنند که دوست نمی دارند.می توان به آنها خرده گرفت و گفت در خارج کشور دستیابی به اطلاعات محدود است و انجام کار حرفه ای اگر ناممکن نباشد سخت و دشوار است ولی خرده بزرگتر را باید از کسانی گرفت که فضا را آنچنان تنگ کرده اند که روزنامه نگاران بین دو انتخاب تراژیک مانده اند٬یا باید بمانند و اگر شانس بیاورند شغلی دیگر جز حرفه خودت انتخاب کنند و یا بروند و در رسانه های فرامرزی قلم بزنند.باور کنید راه سومی وجود ندارد ولی تردید ندارم اگر رسانه های داخلی فضای کار بهتری داشتند بسیاری از آنها در کشور می ماندند و با دستمزدهای کمتر اطلاع رسانی می کردند.
*خانمی از سایت فرارو با من تماس گرفت و در مورد سوژه این نوشته از من پرسید٬ولی به دلیل نامعلوم بخشی از پاسخ داده شده را بدون نام اینجانب و با عنوان یک کارشناس رسانه یی منتشر کرد.این اتفاق جالب دلیل مهاجرت روزنامه نگاران را بی واسطه به تماشا می گذارد.در این مصاحبه دیدگاه مرا در مورد حضور یا عدم حضور خبرنگاران تلویزیون فارسی زبان بی بی سی در ایران را می خوانید.
اصلاح طلبان ساختاری مسلسل بدست به جنگ میر حسین موسوی شتافته اند و با الهام گیری از فیلم "شوالیه تاریکی " به شلیک بی امان واژه هایی می پردازند که هر نتیجه یی که داشته باشد با ادبیاتی که سالها در پی تحقق آن بودند سازگاری نخواهد داشت."بازگشت به تاریکی" بیش از آنکه یک تیتر ژورنالیستی جذاب باشد نشانه عملیات انتحاری است که قربانی را به همراه ضارب به هلاکت می رساند.آنها با زدن این تیتر بر آنند که نخست وزیر سابق را نماینده نیروهای شر معرفی کنند و این مجوز را بدهند تا بتمنی پیدا شود تا با نبردی بی امان او را به جهان ظلمانی دوباره تبعید کند.بدون آنکه به روی خود بیاورند تلاش برای نامزدی ریاست جمهوری حق طبیعی هر فرد است٬همانگونه که حق آنهاست از نامزد دلخواهشان دفاع کنند.
نمی دانم کجا و کی خوانده ام و یا جایی شنیده ام آنکه مدام به مخالف خود خیره می شود و با او گلاویز می شود به مرور منش و رفتار رقیب را درونی می کند و بدون آنکه بخواهد شباهت تام و کمالی با کسی که بر نمی تابد می یابد٬امروز وقتی در سایت اصلاح طلبان ساختاری می خوانیم:" گرچه که مردم ایران از دوران میرحسین موسوی خاطراتی خوشایند دارند اما رفتارهای چپ گرایانهی او در اقتصاد یا گفتمان غربستیز موسوی مدتهاست که به زبالهدانی تاریخ سپرده شده و بدتر ماجرا اینجاست که برای هیچ کس روشن نیست؛ همچنان که ایران،جامعهی ایران و گفتمان سیاسی ایران دگرگون شده آیا میرحسین موسوی هم تغییر کرده یا همچنان گرفتار سپید و سیاه بینیهای رایج دوران انقلاب است و دربند بیست سال پیش و گفتمان خیر و شر و شرق و غرب باقی مانده." در می یابیم چقدر این دوستان در زبانی معکوس شبیه همانهایی می نویسند که سالها تازیانه نقدشان تن هایشان را پر از جراحت کرده است
"میلان کوندرا"در جایی نوشته است یکبار به دیدار زنی می رود که در رژیم توتالیتر با همه فشار فردیت خود را تغییر نداده بود و شکنجه گران نتوانسته بودند او را شبیه خود کنند.در آن دیدار پسر زن نظری غیر از نظر مادرش می دهد و مادر با نگاه خیره او را سرجایش می نشاند و پسر می پذیرد که اشتباه کرده است و میلان از این برخورد نتیجه می گیرد این زن با همه مقاومتهایش در برابر شکنجه گران منش های آنها را جذب و فردیت پسر خود را سرکوب می کند.اکنون باید این اصلاح طلبان یکبار دیگر بازگشت به تاریکی را بخوانند و حیرت زده یکبار دیگر در آئینه به خود بنگرند.آنها آنچنان خشمگین اند که تناقض های یادداشت خود را نمی بیند و به این پرسش پاسخ نمی دهند اگر موسوی در دهه شصت خوشنام بود٬این خوشنامی را بر اساس کدام رفتار بدست آورده است و آیا کسی که با آزادیهای اجتماعی مخالف است می تواند فاعل خوشنامی باشد؟
صاحب این قلم حق طبیعی اصلاح طلبان ساختاری می داند که با نامزدی این چهره خوشنام مخالف باشند و نقد های تند و تیزی را علیه او قلمی کنند ولی این حق را ندارند -البته نه بر اساس گزاره های اخلاقی رایج بلکه بر اساس منطقی که تا کنون از آن دفاع می کردند -کسی را که معترف به خوشنامی او هستند نماینده شر و تاریکی بخوانند و اندیشه هایش را به جای نقد ساختاری و بر اساس شواهد تجربی روانه زباله دان تاریخ کنند.بعنوان روزنامه نگاری که در دهه شصت از نزدیک با این چهره تا کنون گوشه نشین آشنایی داشت و رفتارهایش را کاملا به یاد دارد نمی تواند چیزی به یاد آورد که مخالفت با آزادی های اجتماعی بدهد. اگر مجله های آئینه و دنیای سخن روانه دکه ها شد در دوره نخست وزیر وی بود و در همان دوران مخالفت با روش های غیر متعارف در برخورد با رفتارهای خشونت بار در قبال رفتارهای اجتماعی٬سیاست رسمی دولت بود. حال این مخالفت ها منتج به نتیجه می شد و یا خیر بحث دیگری است.
می ماند گفتن این نکته که در زمانه یی که طشت بازار به ظاهر آزاد از بام جهان سقوط کرده و دستهای تباه ساز ویرانگران سوداگر رو شده است و همه از بازگشت روح مارکس سخن می گویند و کتابهای این منتقد بزرگ نظام سرمایه خوانده می شود متهم کردن کسانی که به فرودستان می اندیشند به کهنه بودن بیشتر به یک مضحکه یی می ماند تا یک نتیجه گیری منطقی.نوشتن این یادداشت هر معنایی داشته باشد حتما این معنا را ندارد که نوشته ای در دفاع از نامزدی این و مخالف با نامزدی آن دیگری است٬چرا که هنوز فضای سیاسی کشور مبهم تر از آن است که راه به تحلیل٬پشتیبانی و یا مخالفت بدهد
*سايت اصلاح طلبان ساختاري - خرداد -در اقدامي ستايش بر انگيز تيتر "بازگشت به تاريكي "را از بالاي سر مطلب خود پيرامون مير حسين موسوي بر داشت و بجاي آن اين جمله را قلمي كرد: -" سایهای بیستساله بر روشنیهای یک سیاستمدار" .
بلند می شوی خود را پشت پنجره می رسانی برف مي بارد نم نم ،چشم انداز زيبا نيست ٬كوهها گم شده اند در پشت هواي مه آلود٬سخت بی حوصله ای ٬گرفتار لحظات کشدارشده ای ٬نمی دانی چه کنی. کتابی بر می داری تا بخوانی٬ولی واژه ها چون اشباح می آیند و می گذرند بدون آنکه تاثیری بر ذهن خسته ات بگذارند٬ کتابی که هزار بار خوانده ای دو باره می خوانی تا جهان فهم پذیر شود ولی نمی شود٬با خود می گویی باید کاری کردی٬بايد بر این زندگی پراز ملال غلبه کرد٬به ذهن میدان می دهی تا تصمیم بگیرد ولی به هر راهی كه مي انديشد فرجامش به کوچه بن بست می رسد. چه باید کرد نمی دانی
بنا می كنی بنویسی٬در وبلاگی که پناهگاهت شده است.شلاق اندوه پيكر واژه ها را مي درند.می گویند تلخ ننویس٬صدها بار توضیح می دهی من تلخ نمی نویسم تلخی مرا می نویسد.مي گويي مگر نه این است که انسان تابع مناسباتی است که در درون آن می زید٬وقتی این مناسبات در بستری از سو تفاهم ها٬منیت های بی پایان شكل مي گيرد و هیچ چرخی روی ریل خود حرکت نمی کند و همه چیز آشفته است چطور بايد شاد نوشت آنهم در شهری که پاهای غول آسایش زنجیری ترافیک ٬دود و مرافعه شده اند و با آینده ای که جز بیم و امید پیش روی تو نمی گذارد. سعی می کنی از تنهایی بگریزی و با این دوست و آشنا کپ و گفتی داشته باشی ٬ترا که می یابد حنجره اش منفجر می شود و از مشکلاتی می گوید كه گریبان كه همه را گرفته اند.نه تنها سبك نمي شوي كه باري ديگري بر شانه هايت گذاشته مي شود.باور كن عزيزم من تلخ نمي نويسم تلخي مرا مي نويسد
می خواهی از سیاست بگریزی ٬به هر پسله ای که می خزی رهایت نمی کند.می خواهی سیاست بورزی ،خود را در فضای یخ زده ای می یابی که هیچ شعله ای دستی را گرم نمی کند و چشمی را روشنایی نمی بخشد. به انتخابات خیره نگاه می کنی ٬بازی می آیم و نمی آیم سوهانی می شود بر روحت ٬آن سوی ماجرا دهها روزنامه منتشر می شود تا دولتی را تبلیغ کند که در بازی واقعیت باخته است ولی در عمل روزنامه ها یی منتشر می شوند که روزنامه نیستند ٬روزنامه هایی که خنجرند و تنها می توانند جانهای خسته را مثله کنند. در روزنامه هايي كه مي توانند روزنامه باشند کسانی می نویسند که بجای آنکه بر فضای یخ زده و بی امید بشورند تن پر ازجراحت روشنفکران را می درند.آنها مي خواهند باشند به هر قيمتي و با هر بهانه اي٬ اما تو نا امید نیستی می دانی وضعيتي كه در آن نفس مي كشيم بر ساخته خودمان است و خودمان هم مي توانيم تغييرش دهيم. اما بايد خود تغيير كنيم چطور،نمي دانم ،تنها اين را مي دانم بايد آنقدر به ديوارها سر بكوبيم كه درراه فروبسته روزنه اي بسوي نور و روشنايي باز شود.
روبروی دهشت غزه ایستاده ایم و از فهم آن بازمانده ایم.گویی این ماجرا برآنست دهشت بماهو دهشت را به صحنه ببرد٬بدون آنکه هدف سیاسی و استراتژیک مشخصی آنرا نشاندار کند.گروهی در یک سوی میدان در باره جنگ سخن می گویند بدون آنکه جنگی در کار باشد و گروه دیگر هم در آنسوی میدان فریاد صلح سرمی دهند بدون آنکه کسی برای تحقق آن کاری انجام دهد.اما هیچ کس از آدمکشی و جنایت سخنی بر زبان نمی آورد اما انسانها بدون هیچ نامگذاری کشته می شوند و جنایت فربه تر می گردد.گویی این تنازع هیچ هدفی جز خود ندارد٬پس چرا این حادثه رخ داده است و در گردونه یی قرار دارد که گویی سر بازایستادن ندارد؟
گاهی برای درک و دریافت ماجراهای شوم باید برون قاب آن ایستاد و آنرا در روابط دیالکتیکی پنهانی که با دیگر رویدادها دارد فهم کرد.در جهان امروز دهشت را با دهشت پس می زنند و بحران حل نشدنی را با بحران دیگر به جهان فراموشی می فرستند.نظام سرمایه داری در اوج یک بی تعادلی سهمگین قرار دارد٬بورس های بزرگ با سقوط وحشتناک روبرو می شوند.مراکز خرید یکی پس از دیگری تعطیل می شوند. تنها در امریکا دویست هزار مرکز خرید کرکره هایشان را پائین کشیده اند و فروشگاه های بزرگ به زور حراجهای باور نکردنی و سماجت فروشنده ها٬کالاهای خود را به فروش می رسانند.بیکاری گسترده و یک رکود اقتصادی چون شبحی سرگردان تمام جهان را به تسخیر خود در آورده است.
منطق بحران سرمایه داری بی اعتمادی گسترده و فراگیر مصرف کنندگان و خریداران نسبت به آینده اقتصاد است٬تزریق میلیاردها دلار و یورو از سوی دولتها نه تنها اعتمادی در پی نداشته است٬بلکه تزلزل بیشتری در بازارها بوجود آورده است٬در این میان باید حواس جهان را از این بحران پرت کرد و دهشت غزه این ماموریت را به تمامی بر عهده گرفته و در این هدف کامیاب شده است.در حالی که همه از غزه سخن می گویند رئیس جمهوری آینده امریکا٬اوباما٬بدور از هیاهوی رسانه یی٬طرحهایی را برای رام کردن بحران مالی تدارک می بینند.هیچ کس در باره این طرحها هیچ نمی گوید و این درست هدفی است که سرمایه داری جهانی آنرا می طلبد.در ورای همه رفت و آمدهای دیپلماتیک گویی دستی نامریی بر آنست که ماجرای غزه را تداوم بخشد.این وضع تا کجا می تواند تداوم یابد؟پاسخ این پرسش را باید در ظرفیت انسانها در تحمل صحنه های فجیع دانست که هر روز رخ می دهند.صحنه هایی که انسان را تا مرز جنون پیش می برد و این باور را در انسان بر می انگیزد که تا انسان دوستی تبدیل به قدرت مادی ملموس نشود٬هیچ معادله ای را تغییر نخواهد داد و کودکان همچنان در جلوی دوربین ها پرپر خواهند شد و برای ما چیزی نمی ماندجز اشکی و آهی و یک افسردگی گسترده.
خیابانهای پر از ازدحام حال مرا بد می کنند
من و همسرم در شهر خود را به پاهایمان می سپاریم تا ما را ببرند
می برند،کجا؟نمی دانم
سرد است هوا و پیاده روها خلوت
شهر مثل تابوت می ماند
هیچکس نیست این تابوت را بر دوش بگیرد
از کنارش رد می شویم
همه چیز در دست باد یخ می زند و سرد می شود
دختران و پسران غمگین با آتش سیگار گرم می شوند
خیالمان کجا پرسه می زند بجای ما؟
آن دورها
در حوالی جوانی
نامزدی
شور عاشقی
خیال من و خیال او دستهای هم را می گیرند
و دوباره عاشق می شوند
می سریم به کتاب فروشی
قفسه ها دیگر میهمان تازه ندارند
سانسور
آه سانسور لعنتی
کسی در دلم آواز می خواند
تابوت را باد زمستانی می برد
و من می نویسم بیهوده
مرگ٬عصیان و کمی عاشقی.....
صحنه های فجیع همه را بر می انگیزد٬همدردی را برمی انگیزد.اما تکرار این صحنه ها کار را به ملال می کشاند و مخاطب برای دفاع از بهداشت روانی خود از دیدن این صحنه ها خودداری می کند و در نهایت می کوشد آنرا فراموش کند٬جامعه نمایشی با درک این واقعیت هیچ چیز را سانسور نمی کند٬همه چیز را نشان و مخاطب را غرق جزئیات می کند٬خونهای ریخته شده در خیابانها و در و دیوارها را به تمامی واتاب می دهد و صدای گریه بچه ها را به تماشا می گذارد.این سانسور معکوس است٬بجای آنکه رسانه دست به ممیزی بزند مخاطب دچار خود سانسوری می شود و قربانیان یکبار دیگر در منظر عام قربانی می شوند بدون آنکه بتوانند کسانی را متهم کنند.صدایشان شنیده نمی شود و جلادان هم می دانند در جهان فراموشکار همه چیز فراموش می شود.
در دهشت های سهمگین تصاویر بزرگ و نزدیک شمشیری است علیه قربانیان٬باید تصاویر را به ندرت نشان داد و آنهم از دور و تنها هرازگاهی دوربین را به سوژه نزدیک کرد تا در روایت حفره هایی باقی بماند که خیال مخاطب آنرا پرکند و در همین نقطه است که همدردی شدت می یابد و از کمیت به کیفیت می رسد و انفعال را به فاعلیت می کشاند.در بمبی همین تکنیک به کار برده شد تا نفرت از تروریست به اعماق ذهن ها رسوخ کند.حتی در یازده سپتامپر همه چیز از دور نشان داده شده٬در جهان نمایشی که از منطق سرمایه داری به تمامی سود می جوید کالای کمیاب که مشتری فراوان دارد قیمت پیدا می کند و کالایی که مدام عرضه شود بی قدر می گردد.در ماجرای خونین غزه هیچ صحنه یی که در آن جلاد و قربانی در کنار هم نشان داده شود٬دیده نمی شود٬ارتش اسرائیل از دور به تماشا در می آید و قربانیان از نزدیک و در فضای انتزاعی به جلوی دوربین می روند.
دیدن صحنه کشتار کودکان و صدای ضجه آنها تحمل ناپذیر است.چرا که کلوزآپ ما را وارد صحنه می کند و دهشت را وارد ذهن می کند٬بایدبرای دفاع از صلح و جان انسانها دست به روشنگری زد و خیال مخاطب را به گونه یی ماهرانه برانگیخت.می توان در فراسوی نفرت کاری بکند و قبل از هر چیز ترفندهای جهان نمایش را آشکار کرد و اگر آنها می خواهند ما از نزدیک ببینم ما کمی دورتر بایستیم تا بهتر و دقیق تر ببینیم و همراه تلخ کامی ریشه های ماجرا را بیابیم و بجای شاخ و برگها این ریشه ها را بزنیم٬یعنی نظامی را به چالش بگیریم که جز فریاد سود بیشتر فریادی را باز نمی شناسد.
می هراسم از همه کس و همه چیز٬حتی ازخودم٬از جهانی می هراسم که روز به روز از رویاهای من٬تو و او فاصله می گیرد٬از زمانه یی می هراسم که همه چیز را تبدیل به نمایش می کند و مجاز را به جای واقعیت می نشاند.دیگر نمی دانی چرا این گونه می کنی و یا آنگونه٬حقیقت و ناحقیقت دیگر وجود خارجی ندارند.هر رویدادی مجوز رخ دادن دارد٬نمی بینی کشتار کودکان و ضجه مادران را؟رویاهای پوشالی همه چیز را می بلعد و واقعیت دهشتناک هر روز فربه ترمی شود٬ترس٬استثنایی که تبدیل به قاعده کشدار شده است.حماقت های آشکار٬دیگر جایی برای عقلانیت حداقلی باقی نمی گذارد.
می هراسم از همه کس و همه چیز حتی ازخودم٬از کودکی ام که رویای بازی و شادی را برایم جهنم کرد٬از نوجوانیی که سنگینی فقر رویای یک وعده غذای گرم را بشارت می داد.یادت باشد تنها بشارت می داد.جوانی و دریغ های بی پایان و میان سالی و آرزوهای برباد رفته و...من از زمین گیری می هراسم و از پرواز٬از تنهایی و ازدحام٬از تو و خودم٬از عشق و نفرت.از ظالم و مظلوم.از تصاویر زشت و زیبا.از هراسی که مرتب از ناخودآگاه بیرون می جهد و بیهوده هراس از خیر و شر را برمی انگیزد.
می هراسم از همه کس و همه چیز حتی ازخودم٬از مارکس و نیجه و فروید می هراسم٬از شاملو و اخوان و فروغ. من پر از خوفم از موسیقی که جان را به رعشه می اندازد٬ازفیلمی که ترا با حقیقت برهنه تنها می گذارد.من از اثر هنری که عمیق باشد می هراسم٬مثل رمانهای داستایوسکی٬کافکاو...بله٬من بیش از هر چیز از خودم می هراسم که باری شده است بر شانه های نحیف ام.مضطرب و سرگشته با خودم روبرو می شوم و حتی قرص های آرامبخش نمی توانند رهایم کنند.می هراسم از همه چیز و همه چیز٬حتی ازخودم٬از ...
*این نوشته پاسخی است به دعوت رویابیژنی برای یک بازی وبلاگی....
صدای سیلی که بلند شد شنیدم کسی می گوید یا حسین مظلوم٬بچه بودیم.پنح یا شش سال٬گوشفیل می فروختیم٬پنج یک قران.خوشمزه است بخر آقا.پاسبان آمد زد زیر گوشفیل هایمان٬دو نفر بودیم.دوستم گریه کرد و چیزی گفت.پاسبان سیلی زد به صورتش و من حمله کردم به طرفش.یک لحظه پرت شدم روی کف خیابان.چشم باز کردم پیرزنی نفرین می کرد.گفت:"از نفرین بچه بترس".افسری آمد جلو کارتش را به پاسبان نشان داد و گفت مملکت را به آشوب می کشی٬دست و پای پاسبان شروع کرد به لرزیدن.همه رفتند.پیر زن گفت همه گوشفیل هایتان را یکجا می خرم."ما گدا نیستیم"."بچه اید!من اینها را برای مرغ و خروس هام می خوام آنها عادت دارند همه چیز را خاکی بخورند".
امروز رفته بودم مطب دکتر٬اضطراب مدتهاست آزارم می دهد.داروها را از داروخانه می گیرم.شبها کابوس می بینم٬کابوس فقر و دربدری٬دوستی را می بینم٬پزشک است و من سخت دوستش دارم می گوید:" دوای درد تو آنست که بی خیال این مملکت بشی و تنها برای خودت زندگی کنی. همین که می نویسی بیشتر از وظیفه انجام می دهی!"صدای طلبل و دهل می آید.جوابش را می دهم ٬قانع نمی شود. دختربچه ای فال می فروشد.در خودفرو رفته است٬می گوید"ترا جون امام حسین یک فال بخرید". فال را می خرم و در گوشه ای می خزم و فال را می خوانم:"شب وصل است و طی شد نامه هجر/سلام فیه حتی مطلع الفجر/دلا در عاشقی ثابت قدم باش/که در این ره نباشد کار بی اجر/من از رندی نخواهم کرد توبه/و لو آذیتنی بالهجر و الحجر/برآی ای صبح روشن دل خدا را/... خواندن فال راناتمام می گذارم.دوستم هیچ نمی گوید و خداحافظی می کند...خود را به پیاده رو می سپارم که مرا ببرد. در شهر صدای پای حسین می آید.خسته که می شوم می خزم درون یک تاکسی.
فال را می گشایم و بقیه شعر را می خوانم :بس تاریک می بینم شب هجر/دلم رفت و ندیدم روی دلدار/فغان از این تطاول آه از این زجر/وفا خواهی جفاکش باش حافظ/فان الربح و الخسران فی التجر/...خسته ام. باید به خانه بروم و برای خودم باشم و بیاندیشم چه راه درازی آمده ام ..اما نگاه آن دخترک نمی گذارد...کودکان خیابانی... صدای سیلی...ضجه من،یک شهر می گرید...
حمله زمینی اسرائیل به غزه یکبار دیگر بی دفاعی انسان را در برابر خشونت به تماشا می گذارد٬دیگر تردید نداریم جهان پر از کابوس است٬کابوس خشونت٬دهشت٬فقر و وحشت از آینده ای که هیچ بشارتی را پیش روی نمی گذارد٬هر حادثه ای٬حادثه های مرگبار دیگر را به جهان فراموشی می فرستد و همه چیز از نو شروع می شود٬بشر مدام از صلح سخن می گوید ولی در برابر غول جنگ تسلیم می شود.همه جا صحبت از حقوق بشر است ولی هر جا که چشم باز می کنی این حقوق را می بینی که در مناسبات واقعی قدرت له می شوند.در برابر اینهمه کابوس چه باید کرد؟
باید قبل از آنکه پرسش های سیاسی را به پاسخ رساند و در هر حادثه طرف پیروز و شکست خورده را مشخص کرد٬به پرسش های هستی شناسانه میدان داد و از خود پرسید:" چرا بشر نمی تواند بدون خشونت و بدون سرکوب آزادی و در یک فضای آرام پر از گفتگو و تفاهم به هستی خود تداوم بخشد؟" تردیدی نیست که اراده معطوف به قدرت در انسان قوی پنجه است و ناخودآگاه آدمی پر از دیوهای خوانخواریست که در پستو و پسله های ذهن کمین کرده اند تا مفری بیابند سنگفرش های تاریخ را پر از خون کنند٬آتیلا ٬چنگیز ٬هیتلر٬استالین ٬فرانکو و... استثنایی بر قاعده نبودند٬بلکه آنها در ناخودآگاه هر کدام از ما زیست دارند٬زیستی خفته که هرازگاهی سرک می کشند و مناسبات میان فردی را به سفاکی می کشند٬همه جا جنگ است٬در خانه٬میان همسران٬میان پدران و فرزندان٬میان خواهران و برادران٬میان دوستان٬در کوچه و پس کوچه ها٬در سازمانها٬در مناسبات بین المللی٬چالشی که در ابعاد کوچک مرافعه نام می گیرد و در ابعاد بین المللی جنگ.
مرافعه های بی پایان و جنگهای خونین معنایی جز آن ندارد که انسان بماهو انسان زیاده طلب خلق شده و جز خود را نمی بیند٬معنایی که به جهان می دهد از "من" فربه می شود. همین" من زدگیست" که غارت عاطفه را از یک سو و کشتار از سوی دیگر را ممکن می کند٬تازمانی که بشر به راونکاوی فردی و جمعی میدان ندهد دنیا همین خواهد بود که تا کنون بوده است٬همه ادیان و نحله های عرفانی و دستورالعمل های اخلاقی در جهان بنا بر آن داشته اند تا این خود شناسی را ممکن کنند٬ولی رودرویی با خود بسیار خطرناک تر از پذیرفتن مرگ و نیستی باید باشد.ما حاضریم به راحتی تن به مرگ بدهیم ولی نپذیریم که ناخودآگاه مان پر از دیو و دد است و باید با جنگی خونین بر این دیو و دد ها غلبه کرد٬اما این جنگ تا مرز غیر ممکن پیش می رود و به این دلیل مرافعه ها و جنگ ها ادامه دارد.باید به طعبیت انسان بدبینانه نگاه کرد ولی خوش بینانه جهان را به روشنگری فرا خواند تا اگر جهان رنگ صلح نمی بیند لااقل هیچکس نتواند آدمکشی را بنام فضیلت بخواند٬این وظیفه پیش روی ماست٬نباید آنرا رها کنیم تا جهان بدتر از آن نشود که می بینیم!
خاتمی نامزد ریاست جمهوری نمی شود ٬نیامدن خاتمی به صحنه انتخابات بیش از آنکه حاصل معادلات قدرت و گمانه زنی در مورد نتیجه انتخابات باشد بخاطر کمردردی است که سالهاست با همه مداوا هنوز او را رها نمی کند. درضمن این چهره شاخص اصلاح طلب که می تواند در هر جا باشد نقش رهبری اصلاحات درون حکومتی را بر عهده بگیرد معتقداست نباید اصلاحات را به یک فرد فرو کاست.به این دلیل بر اساساس گمانه زنی دکتر عارف وارد صحنه خواهد شد و ضمن داشتن حمایت صریح حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب و سایر جریانهای همسو٬پشتیبانی ضمنی خاتمی را باید با خود داشته باشد. هنوز در مورد چگونگی اعلام انصراف رئیس جمهور سابق کشور و اقناع افکار عمومی بحث های وجود دارد که هنوز به نتیجه مشخص نرسیده است.
بلندشومرد،بایست،بزن به کوچه و پس کوچه ها،نه،نمی توانم،آنقدر اراده در خود نمی یابم که بر پاهایم شلاق بزنم تا برخیزم.نشسته ام گوشه ای و به خلایی می نگرم که مرا در برگرفته است،یاد نوجوانی افتادم،شبی که فقر را کشف کردم،فکر کن کسی را دوست داری خالص و بی ریا و او یک راست به چشمهایت نگاه کن و بگوید دوستی من و تو ممکن نیست تو فقیری و ما پولدار،راست می گفت ولی چرا دل مرا از آن خود کرد،می دانم او هم مرا دوست داشت.از محله مان رفتند به بالای شهر.من زدم به کوچه و پس کوچه ها که مرده ام رسید بالای کوه، از آن زمان می شورم بر این فاصله ها ،آنهم با خسته کردن جسمم.
بی خیال مرد،بازی تمام نشده است و باز نوجوانانی و یا جوانانی می زنند به کوچه و پس کوچه ها تا انتقام شکست خورده را از خود بگیرند مثل من،مادرم حس می کرد من عوض شده ام.مرد شده ام.وقتی مرد می شی که تنهایی غمت را بر دوش بگیری و همه جا با خود ببری و نگذاری چشم نامحرم به آن بخورد،چشم مادر!
مادر می بینی قرنهاست اندوهم را در خود پنهان کرده ام مثل یک میراث شوم،موسیقی متن شجاع دل مل گیبسن در فضا موج می اندازد و تمام تنم را می لرزاند،فیلمی در ستایش انتقام.آزادی در پی انتقام می آید اگر کسی زخمی ات نکند ،اگر عشق ات را نربایند شکنجه را تاب نمی آوری تا فریاد بزنی "آزادی".دست پرقدرت آزادی وقتی در اشتیاق آدمی مداخله می کند،آنگاه حس می کنی باید بزنی بیرون و در کوچه و پس کوچه ها انتقامت را بگیری.بله مادر!من از خودم داد ستانم،اما آزادی کجاست.نمی دانم مادر.از مرد بودن خسته شده ام.می زنم به جهان اینترنت و می بینم مادر محمد علی ابطحی مرده است،چقدر تلخ وکوتاه از مرگ مادش نوشته است.مادر چشم!می زنم بیرون واندوه مرگ مادرها را می گریم.می گذارم پلکهایم بگریند.موسیقی اشک بشر است بگدار بریزد.این تلخی را برای ابطحی گران می دانم و چاره ای جز صبوری نمی یابم.خدایش صبرش دهد.
دولت فعلی کارفرمای خوبی لااقل در بخش رسانه ها نیست٬هر روز تعداد بیشتری روزنامه منتشر می کند و به همان نسبت تاثیرگذاری خود بر افکاری عمومی را از دست می دهد٬این ناکامی دودلیل بیشتر ندارد٬اول آنکه دیگر افکارعمومی از روی دست روزنامه ها به عملکرد این دولت نگاه نمی کنند٬آنها نظرشان را در مرکز خرید و کیفت اداره امور شکل می دهند٬هر یک درصدی که تورم بلا می رود و یا آب و برق و گاز قطع می شود و مردم بیشتری در جاده می میرند و مجروح می شوند و یا فضای نشاط در جامعه مسدود می گردد آنهابیشتر ناراضی می شوند و اما دلیل دوم این ناکارآمدی آنست که مطبوعات حامی دولت٬فاقد مدیریت حرفه ای و خلاق اند و تنها می پندارند با پول و امکانات می توان خلای حرفه ای بودنشان را برطرف کنند که این راه حل جواب نداده و نخواهد داد.
وقتی دولت در رقابت با رقیب حس می کند کم آورده است٬بهترین راه برایش توقیف روزنامه های رقیب است و این توقیف خاصیت دیگرش آنست که نشریات باقیمانده اصلاح طلب را به آنچنان محافظه کاری می کشاند که بودن و نبودنشان هیچ تاثیری در تحولات نداشته باشد.اما در اینجا نیست که تکلیف انتخابات بعدی روشن می شود٬بنظر می رسد فضا به سمتی کشانده می شود که رای مردم تاثیری در انتخابات نداشته باشد٬برای این کار با زبان تهدید در آشکار و در پسله بر آنند رقبای انتخاباتی را از نامزدی منصرف کنند و در قدم بعدی آنها را در چنان فضایی قرار دهند که نتوانند با مردم ارتباط برقرار کنند و پیشاپیش شکست شان محتوم شود.
صاحب این قلم معتقد است ایران سرزمین اعجاب هاست و اگر فشارها از حد خاصی بگذرد و این حس در رای دهندگان ایجاد شود که یک طرف در موضع مظلومیت قراردارد با یک موج بلند می توانند تمام تدابیر را خنثی کند و نتیجه را معکوس کند و به این دلیل دولت در استفاده از ابزارهایش باید این نکته ظریف را از یاد نبرد و پولی که صرف نشریات بی خاصیت می کند صرف حل مشکلات واقعی مردم می کند.اما جدا از آن٬سال آینده هر دولتی که بر سرکار باشد باید با کابوس بحران های واقعی رودرو شود و چه بهتر که آنکه باد کاشته فرصت پیدا کند طوفان درو کند٬ولی دادن این اجازه٬اگر با زیرکی سیاسی سازگاری داشته باشد با مصالح ملی سازگاری ندارد.دولت اگر این مصالح ملی را باز می شناسد باید حداقل فضا را برای رقبا فراهم کند تا اجازه ندهد با ماندگاریش کل شاکله های یک نظام با یک طوفان ناخواسته درگیر شود. بستن کارگزاران خبر بدی است٬چیزی کمتر از حداقل ها هم تاب آورده نمی شود!
سالی می رود و سال دیگر می آید و با این رفتن و آمدن دهه اول قرن بیست و یکم میلادی می رود جزیی از تاریخ شود٬در باره این دهه بسیار خواهند نوشت٬سالهایی که مردمان آسوده می زیند و صلح را تجربه می کنند هیچکس برای فهم تاريخي سراغی از آن نمی گیرد٬این دهه را می توان دهه تروریستها و خشونت طلبان نامگذاری کرد ولی بحران عظیم نظام سرمایه داری نامی دیگر را برای آن پیشنهاد می کند٬دهه فروپاشی توهم ها و همه بشارت ها که از پایان ایدئولوژی ها سخن می گفتند.شبکه های تلويزيوني جهانی را که در این دهه نگاه کنید پیش از هر چیز کلمه بحران بعنوان پیشوند و یا پسوند رویدادها به چشم می خورد و یا شنیده می شود:بحران غزه٬بحران بزرگ مالی٬بحران هند و پاکستان٬بحران زامبیا٬بحران آنفولانزای پرندگان و يا ايدز٬بحران گرسنگی٬بیکاری و از همه مهمتر بحران از خود بیگانگی فراگیر.
بشر زیر آوار بحرانها دارد له می شود.تا پیش از این خوشباشی های لحظه یی و فرورفتن در شهوت داشتن و سکس و رقص و آواز نقابی بر یک بی عقلی گسترده می کشید ولی سقوط بازارهای مالی این خواب مرگبار را به بیداری می کشد٬اما آنهایی که از خواب خوش می پرند بسیار طول می کشد بر واقعیت مسلط شوند و تا زمانی که بشر خود را بیابد این بحرانها چهره خشن خود را به تمامی نشان خواهند داد٬تب مصرف در عدم قدرت خرید مستحیل خواهد شد و مراکز تولیدی یکی پس از ديگري تعطيل خواهند شد و خيل عظيم بيكاران و گرسنگان به خيابانها خواهند ريخت،بشر هميشه وقتي با بحرانهايي كه نمي تواند حل كند رو در رو مي شود چاره يي جز دميدن بر كوره جنگ نمي يابد.
جنگها از يك سو دهشت مي آفريند و ويراني و مرگ و خرابي كابوسي مي شود كه در بيداري تحقق مي يابد ولي براي آنهايي كه به هسته داغ قدرتهاي جهاني نزديكند اين بشارت را مي دهد كه مي توان نظام معيوب حاكم بر جهان را با دميدن روح سلحشوري و دگركشي تداوم بخشيد.جنگ غزه با ماجراي لبنان و تسخير عراق و افغانستان تفاوتهاي چشمگيري دارد٬بنظر مي رسد اين جرقه يي است كه بايد آتشفشان بزرگي را در پي داشته باشد٬آنهايي كه پشت آتش فشان ايستاده اند هيچ هدف تاكتيكي و استراتژيكي ندارند جز آنكه بحران عظيم مالي را از ديدرس مردم دور كنند و به پشت صحنه بفرستند٬آنهايي كه بر آنند با امريكا و اسرائيل - همان فلسطين اشغال شده - وارد چالش شوند بايد اين بار با چشمهایي باز ماجرا را بنگرند و راه به اين نكته بكشند که چون هستي نظام در خطر است كشتار جمعي و بلعيدن عواطف بشري هيچ جايي در معادلات و تصميم گيري ها ندارد و نبايد زياد روي نقش افكار عمومي حساب باز كرد.اومابا كه با شعار تغيير خواهد آمد ترديد نكنيد فرماندهي بسياري از خشونت هاي سهمگين را بر عهده خواهد گرفت.بهترين كار براي مخالفان اين نظام آن است كه در زمين و زماني كه آنها تعيين مي كنند وارد كارزار نشوند٬گاهي نجگيدن ضربه مرگبارتري به دشمن وارد مي كند ولي نجگيدن شجاعت بيشتري مي طلبد و دستيابي به آن به سادگي ممكن نيست.اما هميشه مي توان اميدوار بود عقلانيت بسياري از طرحهاي خطرناک را بر هم زند.
*تلخ شدم از بسته شدن روزنامه کارگزاران٬ این بستن به سود هرکس باشد به سود مردم غزه نیست٬مردمی که چشمشان به حمایت ماست. رسانه ها ی بین الملل خواهند گفت در ایران تنها صداهایی باید بلند شود که دولت می طلبدوهمدردی طبیعی مردم با این کار کمرنگ می شود ٬حتی گر بهانه تعطیلی درست باشد باز باید برای کمک به غزه خویشتن داری می کردیم. خویشتن داری و تدبیر را از یاد برده ایم و این خیلی بد است واز طرف دیگربستن کارگزاران نشان می دهد منطق جنگ جدید را هنوز در نیافته ایم
لعنت بر بی تفاوتی و لعنت بر جهانی که مرگ کودکان را تاب می آورد٬نشسته ای روی مبل راحتی و تخمه می شکنی و یا خریزه می خوری و یا با تلفن همراهت بازی می کنی و یا هزار کار دیگر٬چه فرقی می کند و در همان حال داری تلویزیون را می بینی٬کشتار در غزه٬کودکانی که با بمب های هوشمند کشته شده اند٬غمگین می شوی٬این را مقصر می دانی و یا آنرا.اگر کمی خشمگین تر باشی لعنتی می فرستی به آن که مقصر می دانی و بعد کانال تلویزیون را تغییر می دهی تا فراموشی کنی و دل بسوزانی بر قهرمانان فیلمهای هالیودی و در جذبه موسیقی که دوست داری و بعد رها کنی جهانی که خشونت را تبدیل به خبر می کند تا زندگی کمی مهیج ترشود.عزیزم تو هم می توانی آدمکش باشی٬اگر نشدی امکانش را نداری٬تغییر کانالهای ماهواره ای و تغییر فضا در ثانیه ای دهشتناک است٬بروحالت رو بکن بیننده محترم و عزیز!
لعنت بر بی تفاوتی و لعنت بر جهانی که مرگ کودکان را تاب می آورد٬عزیزم ما را به کشتار و مرگ و جنایت و فقر و تبعیض و دزدی و چپاول عادت داده اند٬گاهی زلزله ای و جنایتی آن شور انسان بودنمان را فرامی خواند ولی نمی گذارند باقی بماند٬این خبر را بخوانید:سه شنبه هفته گذشته يک کودک کار پس از بيش از 9 سال تلاش مردانه، خود را به دار آويخت. بر اساس آخرين اطلاعات، مشکلات اقتصادي علت خودکشي اين کودک کار بود.به گزارش خبرنگار"ايلنا" اين کودک 17 ساله که از هشت سالگي در کارگاه هاي مختلف، خرج خانواده را تامين ميکرده،سال گذشته به اجبار ازدواج و در نهايت به علت فشار مشکلات اقتصادي اقدام به خودکشي در محل کارش کرد."تلخ شده اید٬دل نگران نباشید هزار خبر خوش و ناخوش از راه می رسد تا مرگ این کودک را فراموش کنید٬شک دارید؟فردا صبح وقتی از خیابانها می گذرید کودکان خیابانی را نمی بینید٬مگر آنکه بخواهید گلی بخرید٬کفشی واکس بزنید و یا برای فرزندانتان آدامسی بخرید.ببینید از ما چه ساخته اند٬یک مشت بی تفاوت و در بهترین حالت وقتی چیزی می خریم باقی پولمان که می شود صد تومان و یا دویست تومان پس نمی گیریم٬خوبی هایی لحظه ای و بی تفاوتی های همیشگی!
لعنت بر بی تفاوتی و لعنت بر جهانی که مرگ کودکان را تاب می آورد٬اصلا ما خود را نمی بینیم و در ضمائر مالکیت معلق مانده ایم٬این خبررا بخوانید:"بعد از سالها درگیری تهرانی ها با آلودگی هوای تهران ٬این بار بلاخره مسئولان در رفع این عامل نامرئی کشته شدن ۵۴۹ در مدت یک هفته٬مصر شده اند تا این بحران را حل و فصل کنند"٬می بینی عزیزم همه داریم خودکشی می کنیم٬اما بی خیال!به امید روزگاری که همه ما یک ماشین و شاید هم صد تا داشته باشیم٬مسوولان عزیز هم جز خود ما هستند باور نکنید کاری خواهند کرد٬بی خیال زندگی شده ایم٬فعلا برو حالتو بکن آدمکش عزیزم!
اول محرم است و من بد جوری دلم گریه می خواهد.این ماه را خیلی دوست دارم.هیچکس از تو نمی پرسد "چرا گریه می کنی؟مرد که گریه نمی کند!"دلم می خواست بگویم مرد که گریه نکند مرد نیست٬از بچگی همیشه از اینکه پلکهایم خیس باشند حال می کردم.یک جوری شبیه زندگی ام می شدم. چند روز پیش اتفاقی تلویزیون روشن بود٬یک خانم دکتر درباره نشانه های اضطراب و افسردگی می گفت:"وقتی فوری حالت گریه به شما دست بدهد بدانید یا افسرده اید و یا در آستانه آن ایستاده اید." دلم می خواست خانم دکتر را پیدا کنم و بهش تشر بزنم:"خاک بر سر آنهایی که در این جهان آزار دهنده در آستانه شادی ایستاده اند.خانم تو یک بار با من بشین پای تلویزیون غزه را نگاه کن و ببین انسانی دارد برای از دست دادن همسرش ٬فرزندش ... و اصلا برای غریبه ای زار می زند اشک ات در نیاید من ترا دکتر صدا می کنم نه انسان . نه خانم در آستانه افسرده گی ایستادن شرف دارد به بی خیال بودن ٬اصلا بی خیال سینه قبرستان دراز به دراز افتاده و هیچ چیز از این درد و رنج بی پیر نمی فهمه."
اول محرم است و من بد جوری دلم گریه می خواهد٬چقدر این ماه و بچگی را در این ماه دوست دارم. محرم که می شد می رفتم دسته اردبیلی ها٬کسی نوحه می خواند و من بلند بلند گریه می کردم٬پدرم می گفت باید مرد باشی تا بتوانی از ته دل برای امام حسین گریه کنی و مادرم با آن چشمهای میشی اش با خود می گفت:" قربان پسرم برم که برای امام حسین دلش کباب شده"٬دلم می خواست بگویم مادر من برای امام حسین وعلی اصغر و علی اکبر و یا برای دست های بریده ابوالفضل خون گریه می کنم٬ براي درد و رنجهاي شما و تنهايي خودم هم زار مي زنم٬آنها مرد بودند و مثل مرد زندگی کردند و مثل پهلوانها هم برای خدایشان شهید شدند.اما آن روز ها نمی دانستم هر بار به سر قبر شما می آیم و یا سایه اسمتان می افتاد در روشنایی ذهنم٬فوری دلم گریه می خواهد٬اصلا خاک به سر آنهایی که در فراغ پدر و مادرشان گریه نمی کنند٬مادر به من بگو زینب چکار کرد با اینهمه درد و رنج.تا ظلم است باید گریه کرد و تن به مبارزه داد٬پدر می بینی گریه کردن چه نعمتیست؟خدایا آن را از هیچکس نگیر!
اول محرم است و من بد جوری دلم گریه می خواهد٬هر سال مردی که همه کاره هیات بود برای شب سوم شهدای کربلا نذری می داد و تنها خودی ها را دعوت می کرد٬به من می گفت حساب تو از بقیه بچه ها جداست٬تو سینه سوخته ای و خوب گریه می کنی ٬این روزها وقتی می روم در بستر برای خودم تکیه می زنم٬تک و تنها٬عاشورایی می شود در ذهنم٬با خودم زمزمه می کنم و زيارت عاشورا مي خوانم:" سلام بر تو اي خون خدا٬سلام بر تو اى فرزند فاطمه بانوى زنان جهانيان٬سلام بر تو اى که خدا خونخواهيش کند و فرزند چنين کسى و اى کشته اى که انتقام کشتگانت را نگرفتى".در غزه قيامت است٬در زامبيا كودكان از گرسنگي و و وبا مي ميرند.پدر قربان دستهايت بروم كه از درد بي چيزي لرزان بود٬ و از مردی چیزی کم نمی گذاشت و سرش را بالا می گرفت ُمادر دلم براي آن مرغ و پلو كه در عاشورا٬نذري مي پختي يك ذره شده است .مادر مي بيني براي اينكه گريه نكنم بجاي آنكه كف دستم ورق شام سوم شهدا را بگذارند قرص افسردگي مي گذارند؟در خلوت شبانه ام تكيه زده ام و هر شب سخت به تنهايي خودم مي گريم و نمي گذارم كسي خبر بشود.پير شدم مادرم.دلم نمي خواهد كسي اشكهايم را ببيند٬مادر مي گفتي دل نشكند از فقرت خدا همه چيز را مي بيند٬بايد اشكهاي مرا ببيند٬خدايا خودت براي اينهمه اشك كاري بكن٬نذار بچه ها پرپر شوند٬نذار كسي تنها بمانند٬مي دانم مرد که گريه نكند مرد نيست.پس بگذار پلكهايم خيس باشد تو هم گريه كن پدر و تو هم گريه كن مادر. راستي حتما مي داني داداش شاپور كربلاست.حالا داره حال مي كنه از بس گريه مي كنه.
سهیل می خواند و سعید٬دلم بی قراری می کند و قلبم مضطربم می کند٬کسی باید آرامم کند"عشق را/ بدون بزک میخواستیم/دنیا را بدون تفنگ/روی دیوارهای سیاه /گل سرخ نقاشی کردیم "این صدای رسول یونان است که مرا در شعر رها می کند.شعر مرا می هراساند٬در گروه آئینه هستم و روبروی آن ایستاده ام تا آنچه را ببینم که از دیدنشان می هراسم/لبهایم می لرزد کسی نباید مرا ببیند/رهگذران به ما خندیدند/به ما خندیدند رهگذران /ما فقط نگاه کردیم/جاده ها /جادهها /دور شهر گره خورده است/ ...
سهیل می خواند و سعید٬دارم بخار می شوم٬مثل یک رویا گم می شوم در کابوس که در بیداری رهایم نمی کند و در خواب٬کسی می خواند که خود من است:برادرم/ پدر /تمام توت فرنگی های وحشیست/و دوستانم/ هر روز بخار می شوند/در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم"٬چقدر دلم پرنده است و می خواهد شورش کند و خود را در صبحی بی پایان بنویسد٬یونان می خواند:" اگر تو نبودی/من کاملآ بی کار بودم/هیچ کاری در این دنیا ندارم/جز دوست داشتنت."
سهیل می خواند و سعید٬چند روز است خود را گم کرده ام٬وقتی در شهر ویران خود را گم نمی کنم چقدر بر شانه هایم سنگینی می کنم.قطاری باید مراببرد٬سعید می خواند و من در کلامش گم می شوم:"قطارها بایستید/دختران آفتاب را/رها کرده اید/در سرمای بی پایان آگهی ها/به کجا می روید این چنین پرشتاب ؟/چشمهای مرا به کجا می برید ؟./" قطاری که نتواند ما را از این جا ببرد/قطار نیست" ٬رسول حرف من حرف توست:"در چشم های من آجر می چینند /دیوار خانه ی تو/هر روز بالاتر می رود
خداحافظ محبوب من! تو را دوباره نخواهم دید/حالا که این شعر را می نویسم/کارگرها/آنجا مشغول کارند: و من می ایستم دیوارها را که بالا می روند تماشا می کنم"
سهیل می خواند و سعید ٬رویا بیژنی عکس پسرش را نشان می دهد و ذوق می کند مثل من٬چقدر آدمها خوبند اگر شاعر باشند و داستان نویس٬اگر الهام باباخانی دیر می رسد و در را به روی من باز می کندمی دانم صدای شعر بلند خواهد شد٬آستانه مرا به خانه می رساند٬چقدر تنهایی دور است و من آنرا در پسله ذهنم جا گذاشته ام .سینا در خانه منتظر من است تا با چشمهایش شعر دوست داشتن اش را برای من بخواند. همه آنهایی که آنجا بودند مهربانند ولی من فردا باز در دست غول تنها خواهم ماند و کابوس در من خواهد خواند....
جمعه روز خوبی بود.هر جمعه که می رسه می گذارم فرهاد در من زمزمه کنه:داره از ابر سیا خون میچکه!/جمعه ها خون جای بارون میچکه!/نفسام در نمیآد، جمعهها سر نمیآد!/کاش میبستم چشامو،اين ازم بر نمیآد!/اما من چشمهامو می بندم و می گذارم پلکهام خیس بشند/داره صدای سازمی آد/چشمو باز می کنم هزار تا پیر و جوان دارند گوش می کنند،ساز داره قصه می گه،از کلیدر می گه،همون که خواست جلوی ظلم بایسته/اما زور مرگ بیشتره/چه دلی داره مارال/صدای نی می آمد،بشنو از نی چون حکایت می کند /از جدایی ها شکایت می کند،علیزاده که شوریده کرد دلها را می شد عصیان کرد و رفت به ترکمن -صحرا- و سراغ دخترهای دشت را گرفت.
قطعه دوم
از گیت امنیتی می گذرم،در وزارت کشورم.باید ذهنم را رها کنم تا اجرای آثار حسین علیزاده و محمد درویشی روز جمعه را تلخ تر کنه٬اما این تلخی چقدر زیباست،دلم نمی خواد صدای ساز قطع بشه ،فرهاد بازم برام می خونه:"توی قاب خیس این پنجرهها/عکسی از جمعهی غمگین میبینم،/چه سياه ئه به تناش رخت عزا!/تو چشاش ابرای سنگین میبینم."صدای نی پاشا هنجی که بلند می شه تنم رعشه می گیره ٬مرگ هابیل بدست قابیل ٬مرگ اسپارتاکوس ٬قیام کربلا و...جلوی چشهام قیامت می کنند.فرهاد بخوان:عمر جمعه به هزار سال میرسه،/جمعهها غم دیگه بیداد میکنه،/آدم از دست خودش خسته میشه،/با لبای بسته فرياد میكنه.
قطعه سوم
جمعه وقت رفتنه, موسم دلکندنه،/خنجر از پشت میزنه, اون كه هم راه منه!/کاش شما با من بودید/چقدر دلم می خواست صدای پیانو هوشیار خیام را می شنیدید/چه سوزی داره سازش/خیره می شم به دستهای ولادیمیر سیرنکو رهبر ارکستر که می رقصد وهوا رامی شکافد و پرنده های نتها را به پروار در می آورد٬کاش بودید و می دانستید من کنار سینا و سهیل غروب خوبی داشتم٬همه حزنهای عالم را حس کردم و از غمگین بودن غمگین نبودم ٬حتی ماموران گیت امنیتی می خندیدند٬هنر پاسبان ها را شاعر می کند.
قطعه چهارم
مریم مهتدی را می بینم ٬می گوید کاشکی می گفتی دارید می آیید بلیط....اما عزیزم چه کیفی داره در کنار خرید اینهمه آشغال پولتو بدی صدای ساز بشنوی٬اینهمه جوان دلشان با موسیقی ٬با آواز٬با نمایش و... خدایا نذار اینها از اونها دریغ بشه٬می سرم به خانه و فرهاد گوش می کنم در زیباترین غروب جمعه:توی قاب خیس این پنجرهها/عکسی از جمعهی غمگین میبینم،/چه سياهه به تناش رخت عزا!/تو چشاش ابرای سنگین میبینم./داره از ابر سیا خون میچکه!/جمعهها خون جای بارون میچکه!/نفسام در نمیآد، جمعهها سر نمیآد!/کاش میبستم چشامو، اين ازم بر نمیآد!/داره از ابر سیا خون میچکه!/جمعهها خون جای بارون میچکه!
قطعه پنجم
جایی که موسیقی آغاز می شه واژه ها خاموش می شن...
پرویز دوایی عزیز یادت باشد همیشه مفری در جهان بی مفر است، رفتن و گریختن چاره درد نیست،بگذار چند روایت رو نهفته را برایت باز بگویم:سالها پبش -دهه شصت را می گویم- چند تن از آنهایی که دلمشغول نقد و سینما بودند انجمنی تشکیل دادند تا هم را بیابند٬تا صداهای متفاوت تبدیل به صدایی واحد شود،سینمای ایران داشت خود را می یافت و در جهان صدایی می شد و ما اعضای هئیت مدیره انجمن خواستیم بزرگداشتی بگیریم ولی بنیاد فارابی با مدیریت محمد بهشتی ما شدن را نخواست و نمی دانست سینما بدون منتقدان آنی نخواهد شد که باید می شد.قرار بود در سینمای "ادئون" جمع شویم ولی سیستم اداری نخواست چنین شود.من که در گیرودار ازدواج بودم برای اینکه جویای ماجرا باشم به مجله فیلم رفتم. همه افسرده و غمگین بودند و هیچ کس دل و دماغ حرف زدن نداشت،ماجرا را که شنیدم دست عباس یاری را گرفتم و به دفتر علی منتظری رفتم و آنچه را که بر ما رفته بود برایش باز گفتم. مراسم در تئاتر شهر به روی صحنه رفت.
روایت دوم
قرار بود منتقدان به بهترین فیلم جایزه یی بدهند و همه باشو غریبه کوچک بیضایی را بر گزیند،آنهایی که به هر قیمتی نمی خواهند نباشند و انزوا را تاب نمی آورند٬گفتند:"انتخاب بیضایی خطرناک است،رای را تغییردهیم و فیلم دیگری را بجای آن بگذاریم"درک می کردم آنها را و سخت دوستشان داشتم و دارم ،گفتم نامه یی سر گشاده می نویسم و حقیقت را به همه می گویم ،قرار شد همه منتقدان تصمیم بگیرند و باشو انتخاب شد و آب از آب تکان نخورد، من می دانستم اگر برای حقیقت نجنگید حداقل ها هم حفظ نمی شود هیچکس نمی دانست پشت صحنه چه گذشت و در هر دو مراسم همین دوستان جلوی صحنه بودند و حق شان هم بود باشند
روایت سوم
فرید قاسمی راوی تاریخ مطبوعات که لوطی گری و مردانگی اش را به همان اندازه ی حرفه یی بودنش دوست دارم تماسی می گیرد و می گوید شب رونمایی کتاب تازه "امشب در سینما ستاره " قرار است مراسمی برگزار شود در فرهنگسرای هنر ولی با وجود کارت های دعوت مشکل اداری پیش آمده ،فوری تلفن را می دهم دست فتاحی مدیر حوزه ریاست سازمان فرهنگی و فرید ماجرا را شرح می دهد و سرسنگی قائم مقام سازمان با وجود بیماری فرزندش مشکل را حل می کند،همیشه پنجره یی باز است.
روایت چهارم
در مراسم هستم،کسانی سخن می گویند،همه در باره تو سخن می گویند ژ،چقدر شیفته تواند،هر چقدر از تو بیشتر سخن می گویند کمتر ترا باز می شناسیم،ستایش دشمن آگاهی است،هیچکس نگفت تیزی قلم تو به همان اندازه ی تیزی چاقوی قیصر با زمانه جنگید،با زمانه یی که به قیصر و فرمان و آبجی و خان دایی و بقیه فرصت آرامش نمی دهد،خان دایی و داش فرمان اگر از همان اول تیزیشان را غلاف نمی کردند اینهمه دریای خون رخ نمی داد و ما گرفتار دیالکتیک خشونت نمی شدیم.همه با غیرت سخن گفتند ولی غیرت آنهم در اوج انفعال چشمه آگاهی و خود آگاهی را خشک می کند،عزیز من امروز هر آنچه هستیم ثمره ی آنچه بوده ایم هست.نگاه نوستالژیک ضمن آنکه به امروز مشرعیت می دهد سهم تک تک ما را از گیرودارهای امروز پنهان می کند،از زمین حاصلخیز کویر نمی روید.مرد باشیم و بپذیر یم در خوب و بد روزگار شریک ایم.
روایت پنجم
حرفها را که می شنویم به خانه می روم و "ایستگاه آبشار" و "امشب در سینمای ستاره " راتند تند می خوانم و هر چه می خوانم بیشتر نا امید می شوم،زیبایی واژه ها نتوانسته اند عمق بیابند،هیچ از زمانه نمی گویند،نوری بر ظلمت دیروز نمی اندازند،حتی زیبایی های دیروز جان ندارند.آن قلم سحرآمیز با زبان زمانه و حتی زبان روزگار تماس نمی گیرد،برای من دوایی یعنی قلم را برهنه کردن و بی پرده سخن گفتن،اگر خوانده باشی در دنیای تصویر حرفم را در باره ی تو زدم.کاش به وطن برگردی و بشوی همان که بودی و دربندی را ببینی که با آنچه در ذهن توست تفاوت دارد
روایت ششم
خوشحالم که شب تو برگزار شد،خوشحالم هنوز کسانی هستند که امروز را می سازند و با دانستن آنچه دیروز بود،خوشحالم که روزنه کار هست و امروز ترا به قضاوت می گذارد.احمد رضا احمدی زیبا سخن گفت.او گفت گروهی به دیدن استالین رفتند و از او خواستند مجسمه ای از پوشکین بسازد ولی او سکوت کرد و ماهها بعد مجسمه ای ساخته شد که استالین را نشان می داد که پوشکین می خواند. هیچکس استالین را نمی دید و آنقدر پوشکین دیده شد که مجسمه های استالین حذف شد.رژیمی که در اعتراض به آن رفتی امروز مجسمه هایش فروریخت و تو هنوز دیده می شوی بله عزیزم:یادت باشد همیشه مفری در جهان بی مفر است.
قول و قرار ها را بر نمی تابم٬این روزها دلم می خواهد رها شوم در شهر٬تنها با خود خلوت کنم و معنای دلتنگی هایم را برای خودم معنا کنم ٬باید به شورای شهر بروم و با "معصومه آباد "دیداری داشته باشم٬دوستی تلفنی از من این دیدار را خواست٬طبقه پنجم روبروی پارک شهر ایستاده ام٬خزان درختهارا تنها گذاشته است٬باید آن پائین بودم٬باید درمیان این درختها راه می رفتم و خودی را گم می کردم که بر شانه هایم سنگینی می کند.
در وسط گپ و گفت با این عضو شورای شهر او جمله ای می گوید که معنای همه دلتنگی هایم را روشن می کند٬وی از سفر به ژاپن می گوید٬از مسیرهایی که در خیابانها و در آسمان خراش ها برای نابینایان اختصاص یافته ٬او می گوید درآنجا از مسئولی می پرسد در آسمان خراشها که نابینایان نمی توانند ببینند چرا جایگاهی برایشان اختصاص داده اید ٬پاسخ می شنود:" برای اینکه نشان دهیم ما آنها را می بینیم".بله آدمی سخت به دیدن شدن نیاز دارد و ما هم را نمی بینیم ٬حتی در خصوصی ترین روابط من خود را آنچنان فربه می کنیم که جز خودمان را نمی بینیم ٬در این نشدن متقابل هم را شکنجه می دهیم ٬در این بازی یک طرفه همه نابینائیم و همه بازنده و تنها.
خانم آباد مدام دنبال آنست که طرح نویی برای چاره جویی مشکلات بیابد٬او می گوید باید مردم را ببینیم ٬زنان را٬کودکان را ٬هم را٬بجای آنکه تنها سازمان خود را ببینیم از ضمایر مالکیت فاصله بگیریم و مشکلات را حل کنیم ٬اگر چنین می کردیم امروز مترو و هوای تهران در بن بست سوئ تفاهم ها و منیت ها گرفتار نمی شد. وقتی می شنویم عضو شورای روزگاری اسیر زندانهای عراق بوده است و جز معدود بانوان آزاده کشور است می پرسدم در آن غربت تاریک چه می کردید ٬می گفت از خیالم کمک می کردم در اوج گرمای تابستان خود را در کوهپایه تهران می یافتم و از هوای گوارای آن وجودم را پر می کردم ٬با پرنده خیال هر جا می خواستم می رفتم .من با خود زمزمه می کنم خیال امتیاز آدمی است و جامعه یی که در درد داشتن خود را تباه کرده است از تخیل خود را محروم می کند٬خیال امکان مهرورزی را فراهم می کند.من می گویم از حرفهایی که در باره شهر دارم و او خوب گوش می کند ٬چقدر سخت می شنویم.
سوارخود رو می شوم ودر ازدحام خود روها همان تنهایی را حس می کنم که صبح را با آن آغاز می کنم و شب با آن به استقبال کابوس هایم می روم ٬اگر اینهمه تنها نبودیم نباید در هزار توی مشکلات به دام افتاده باشیم٬تا خود را پیدا نکنیم تا هم را نبینیم ٬تا باور نکنیم دیگران هم مثل ما عاطفه دارند و نیاز٬نخواهیم توانست آنگونه زندگی کنیم که انسان بماهو انسان شایسته آن است٬جمله ای از هاملت در ذهنم می خلد و رهایم نمی کند :"چیزی نیک و بد نیست٬این اندیشه ماست که چیزها را می نمایاند"٬این اندیشه ماست که زندگی مان را تباه کرده است ٬کاش بتوانیم با دیدن کمی آرامتر شویم و شادتر.
"منوچهرلطیف" با مرگش این فرصت را از ما دریغ کرد تا منطق کشتی را از نگاه او عمیق تردر یابیم و هر آنچه خود نمی بینیم کاملا ببینیم٬مرگ طبیعی ترین اتفاقی است که برای انسان می افتد و از آن گریزی نیست٬اما هرگز ما به مرگ عادت نمی کنیم و هر بار با آن روبرو می شویم با یک ضربه روانی روبرو می شویم ٬ضربه ای ترمیم ناپذیر و در این نقطه است که این جمله آندره مالرو "انسان هنوز بعد از قرنها نتوانسته است با مرگ کنار بیاید و با آن سازگاری یابد ٬اما وقتی کسی می میرد که با دیگران متفاوت است و تجربه ای اندوخته و هنری دارد بر این شوک حسرت نیز سوار می شود وآنرا تحمل ناپذیر می سازد.
مرگ روزنامه نگاران علاوه بر آنچه گفتیم خصلتی تراژیک نیزدارد٬آنها علاوه بر آنکه تجربه گرانبهایی با خود می برند ما را به یاد ناکامی هایی می اندازد که بی دلیل بر آنها رفته است. ٬کسی مثل لطیف با آنهمه توانایی وقتی مجبور می شود بقالی کند و یا دریایی در غربت چشم آشنا مسافر کشی کند و تاراجی با کتاب فروشی در غربت روزگار بگذراند مرگشان همه عاطفه مان راغارت می کند ٬آنها افق روشن سرنوشت همه روزنامه نگارانی که به قلم متعهدند و با آن سوداگری نمی کنند٬یعنی واژه نمی فروشنا تا نانی و نامی بدست بیاورند ٬همه آنها در زندگی گسست های حرفه ای را تجربه می کنند و جوانترها مجبورند با مشقت آنچیزی را بیاموزند که در کنار شان به سادگی آموختنی بود.
روزی در پل معروف کیهان دوستی لطیف را دید و گفت این آقا طور خاصی راه می رود٬خندیم و او از این خنده متعجب شد٬برای اینکه او را از حیرت در آورم گفتم سالها پیش همسایه یی داشتیم کشتی فرنگی می رفت و همه به استعدادش معترف بودند ٬روزی از او پرسیدم چرا سر به زیر راه می رود و خود را فشرده می سازد در جواب گفت کشتی گیر باید فروتن باشد و زور بازوش را پنهان کند٬با خنده جواب دادم حتما مثل تختی ٬مثل پوریا ولی ٬جواب شنیدم ما که پیش آنها عددی نیستیم ٬ ولی بعدها برای خود عددی شد و مدالهای جهانی را درو کرد. لطیف هم این گونه بود ساده و فروتن٬در پس آن چهره دریایی از معرفت ورزشی وجود داشت ولی نمی گذاشت خود را نشان دهد . او مرد بدون آنکه دانش و خاطراتش جایی ثبت باشد و یا موزه ای و سایتی وجود ندارد بتوان نوشته ها او را یکجا خواند تا دانست آنها چه کرده اند و چه بوده اند تا آنهایی که تازه گام به میدان نوشتن می گذارند راه رفته رفته را دوباره نروند. خدایش بیامرزدش.
سیاست را باید مثل یک اثر هنری دنبال کرد٬باید از ظاهر آن عبور و به باطن آن رسید٬نمایش مکبث ٬لیرشاه ٬هاملت و...شکسپیر پیش از صدها تحلیل گر سیاسی ماهیت قدرت را افشا کرده اند٬برای درک سیاست هزار بار باید فیلم پدر خوانده را دید٬اما یکبار خواندن ماکیاول می تواند درک انسان را از این پدیده شوم اما ضروری تغییر دهد.همه این دیدن ها و خواندن ها چیزی را که مدام از یاد می بریم به یادمان می آورد ولی ترجیح می دهیم فراموش کنیم چرا که نمی خواهیم مخاطرات دهشتناک در پس ماجراهارا باورکنیم و ترجیح می دهیم در هر حادثه تنها چیزی را را ببینیم که امیدمان بدهد و درضمن هزینه ای از ما نگیرد.در بازی سیاست باید قدرت داشت و با تدبیر و بموقع از آن بهره برد ٬در غیر این صورت چاره یی جز تماشاچی بودن و حسرت خوردن نیست.
چه کسی است که نداند بوش در کانون نفرت همه آنهایی که از اشغالگری و ستم نفرت دارند و به هرحال هر حادثه ای که این نفرت را متبلور کند ذوق را بر می انگیزد٬با این نگاه پرت کفش به سمت بوش به هرحال اقدامی نمادین در جهان منفعل است و قابل تقدیر٬ولی وقتی به مناسبات واقعی قدرت نگاه می کنیم در می یابیم چه آگاهانه و چه ناآگاهانه همین پرتاب کفش پیمان امنیتی که همان روز بین بوش و مالکی امضا شد را به جهان فراموشی تبعید کرد ٬دیگر کسی مجبور به اعتراض بی ثمر نشد و همه نفس راحتی کشیدند٬آنهایی که از این پیمان سود بردند لبخندی رضایت مندانه زدند و مزایای دمکراسی را به یاد آورند و مخالفان نیز خوشحال و مشغول جشن پیروزی شدند تا شکست واقعی شان را بپوشانند.در ماجرای جنگ انگلیس و آرژنتین مارادونا گلی به انگلیس زد تا یک ملت تحقیر واقعی را از یاد ببرند. قدرت در جهان واقعی تصاحب می کند و در در فضای نمادین و سخت بی ثمر باز پس می دهد.
صاحب این قلم بارها نوشته است در جریان انتخابات نهم هم اصلاح طلبان شکست خوردند و هم محافظه کاران و این دومی خیلی دیر نقش منتقد را بر عهده خواهد گرفت و در همان لحظه از مناسبات واقعی تو دهنی خواهند خورد ٬ماجرایی که در عمل افتاد و آنها مجبور شدند طرح وحدت ملی که قرار بود به ظرافت رئیس جمهوری فعلی را حذف کند در یک نعل وارونه در اجماع برروی نامزدی احمدی نژاد تمام کنند ٬آنها برای این اجماع پیش شرطهایی خواهند گذاشت و چه کسی جز خود آنها می دانداین پیشنهاد هم از هم اکنون سرنوشتی جز طرح وحدت ملی نخواهد داشت٬مگر آنکه قدرت مسلط خواهان آن باشد. اصلاح طلبان یکبار در جریان انتخاب شهردار تهران با راست به اجماع رسیدند٬یک طرف از این اجماع هر چه خواست بدست آورد و طرف دیگر هر چه داشت از دست داد. این بازی مرتب تکرا می شود بدون آنکه کسی از آن بیاموزد٬می ماند گفتن این نکته که مناسبات واقعی قدرت که سمت و سوی رویدادها را تعیین می کند نه ابدیست و نه تغییر ناپذیر ٬کافیست آنرا بدرستی باز شناخت تا هم بتوان آنرا تغییر داد وهم اثر خود را بر تاریخ گذاشت . اما تا زمانی که خوش بینی و بدبینی و نه شناخت درست صورتبندی قدرت بر ذهن ها حکومت می کند در حلقه فروبسته امید و ناامیدی همه چیز در غیاب مردم شکل می گیرد و پیش می رود.
سالها پیش بود ٬من نوجوان بودم٬دربلوار کشاورز- الیزابت آن موقع - خسته و دلشکسته می رفتم.هنوز پایم به خیابان نرسیده بود که ماشین گرانقیمتی به من خورد.زنی پیاده شد٬شیک پوش و لباس گرانی بر تن داشتّ هیچ نگفتم٬دردی شدید در زانوی خود احساس کردم. جمعیتی دور ما جمع شد.کسی گفت خانم چرا مراقب نیستی ُزن با فخر غرولید هیکل همه تان را با یک چک شوهرم می خرمُ جوانی بر گشت و با تشر گفت ابله، انسان فروختنی نیست. زن درجواب داد زد:دادم چوب توی آستین ات کردند می فهمی زبان درازی یعنی چه. جوان راه خود را کشید و رفت تا چوب آستین اش نکنند. زن رو به من گفت چقدر می خواهی ٬دردی کشنده احساس می کردم ٬رو به او گفتم :هیچ نمی خواهم تنها برو و زن رفت.
از آن روز تا کنون از خودم می پرسم قیمت انسان چقدر می ارزد و هنوز جوابی برای این پرسش پیدا نکرده ام ٬بعضی مواقع می شنوم وقتی ماشین گرانقیمتی به عابران می زند در جواب معترضان می گوید زدم که زدم پول دیه اش را می دهم . موهای من سفید شده است و هنوز زمانه تغییر نکرده و در بر روی همان پاشنه می چرخد . اما سکه دو رو دارد ٬جمعیت مرا به بیمارستان هزار تخت خوابي رساند و عکسی گرفته شد و پزشک گفت تنها ضرب دیده است . اصلا متوجه نشدم چه کسی پول درمان مرا پرداخته است ٬خوبی چقدر بی سر و صداست ٬اما شر چقدر پرمدعاست .
قیمت انسان چقدر است ٬علم بهتر است و یا ثروت ٬داشتن و یا بودن ٬این کتابی بود که سالها پیش از اریک فروم خواندم٬ اصلا فراموش کرده ام او چه نوشته ٬ولی این را می دانم داشتن٬ افعال مالکیت که به میم ختم می شود٬ماشینم ٬خانه ام و حتی پسرم ٬دخترم ٬شوهرم را بعنوان شئی نگاه می کنیم ٬آنها را از انرژی حیاتی خالی می کنیم و می خواهیم موضوع اراده ما باشند، باور نمي كنيم آنها مثل ما عاطفه دارند ،نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن دارند،مي خواهيم شبيه ما باشند ،آنهم شبيه بوالهوسي هاي ما ،شبيه خانه ما،ماشين ما ،لباس ما ،زود از هم خسته مي شويم ،ديگر دوست داشتن طعم خوبي ندارد. از هم بيگانه شده ايم . چگونه بودن و شدن را فراموش كرده ايم و در ضماير مالكيت مضمحل شده ايم . وقتي امروز به گزاره "دادم چوب توي آستين ات بكنند" آن زن مي انديشم ٬در مي يابم او چقدر زبون و پر از جبن بود،انسانيت به انسان شجاعت مي دهد و داشتن شجاعت را تبديل به زور مي كند.كاش زماني با هم زمزمه كنيم خدايا همه داشتن ها را از ما بگير و بودن و شدن را به ما اعطا كند ٬اين روياست ولي تنها اين رويا ست كه زندگي را تحمل پذير مي كند