ساعت هفت صبح پنجشنبه ٬ تئاترشهر پشت سرمن است.هجوم خاطرات می نشیند در ذهنم .نمایش ها و آدمها. هاملت و دغدغه هایش ٬بودن و نبودن. مرگ دست فروش میلر. زنجانپور ٬مرزبان. غریب پور ٬راد٬رادی ٬دهه شصت٬دهه اثباتت همه چیز. گوهر خیر اندیش ٬اسماعیل خانی ٬رحمانیان ٬چرمشیرومجید جعفری ٬انجمن ملی منقدان٬سانسور٬اعتراض ٬ بی حرمتی به هنرمندان .تاب آوردن و جهان را کمی آرام کردند . مصاحبه وزیر ارشاد را می خوانم . می هراسم . همه چیز دوباره از صفر شروع می شود. حذف ٬انکار و دیگر هیچ.
زمان گاهی مثل رود آرام می آید و می گذرد و نمی نفهمی گذرش را و گاهی هم مثل طوفان می وزد و چشم باز می کنی می بینی همه چیز چه زود گذشته است و گاهی هم زمان نمی گذرد .هر لحظه اش چون خنجری می نشیند بر حس ات.بطالت ٬بی حوصلگی و ناآرامی آزارت می دهد . باید تا هشت زمان صبر کنی .پارک دانشجو می نشینی . دختری از تو فیلم می گیرد٬بدون آنکه بپرسی می گوید برای کار دانشگاهم می خواهم . آینده همان دیروز است٬دیوانسالاری به اندیشه می گوید نیاندیش .نساز و یا آن گونه که من می گویم بساز. تو کیستی که می خواهی تکلیف هنرمند و روزنامه نگار و اهل معرفت را روشن کنی . داشتن یک حکم تر ا کجا نشانده است. آیا مردم و مخاطب نمی فهمند چه بخوانند.چه ببینند. شعورآنها چه می شود.هیچ
روزنامه نمی خوانم . یعنی در اینترنت می خوانم.دختر فیلمش را می گیرد و می رود.کودکان و نوجوانان به مدرسه می روند هیچ چهره ای نمی خندد . فصل امتحان است. چرا هیچکس نمی خندد. با حذف کردن نمی توان تاریخ را ساخت . با لعن و درشت گویی نمی تواند رفاه و خوشبختی را برای فرزندانمان به ارمغان آورد. گفتن این حرفها چه دردی را درمان می کند. .رئیس جمهوری می گوید وضع مردم بهتر شده است ٬کدام مردم . نمی دانم . وزیر از جذف مجلات خوشحال است و من به فردایی می اندیشم شبیه امروز است ٬پر از تلخی ٬چه کسی مقصر است٬ما که نتوانستیم چراغ عقل را روشن کنیم و یا آنها که این چراغ را خاموش می خواستند . نمی دانم
ساعت هشت می شود و من دوباره زمان را گم می کنم و به مدرسه می روم تا از چگونگی رو دررویی با امتحان آگاه شوم. معلمانی که از حقوق شان شکایت دارند و هیچ مقام دولتی کاری برایشان نمی کنند . آدمها نباید چیزی را بخوانند و فیلمی را ببینند شاید گمراهشان کند ولی اگر زیر بار گرانی له شده اند مهم نیست. تنها نابغه هایی چون شکسپیر٬برشت و ...می توانند توصیح ناپذیر را توضیح دهند .اما اگر آنها بودند چطور می توانستند به صحنه برسانند . نمی دانم.خود را به رودخانه زمان می سپارم تا مرا در بی خبری رها کند
دهمين دوره انتخابات ریاست جمهوری از هم اکنون صورتبندی سیاسی را در کشور تغییر داده است.جناح محافظه کار در تمام صورتهایش بعد از یک ربع قرن طلبکاری از دولتهای موسوی ٬هاشمی رفسنجانی و خاتمی و سخنگویی از جانب طبقات فرودست وارد فضايي مي شود كه در آن بايد نقش بدهكار را بازي كند و با وجود درآمدهاي هنگفت مردم چرا نتوانست معيشت مردم را بهبود بخشد بلكه هر آنچه دولتهاي پش سرشته بودند از هم گسستند.
اما تجربه نشان داده است ترك عادت مشكل است و به راحتي نمي توان رفتارهاي ديرپا را تغيير داد.به اين دليل مي توان با فرار به جلو گفت تورم هفتاد درصدي را توانستيم مهار كنيم و به دليل اين مجعزه شگفت انگيز وظيفه همه مردم است كه براي كفايت و شايستگي و دريك كلام مهرورزي مان هورا بكشند. بايد با اعتماد به نفس با مخاطبان سخن گفت و با سخاوت ضمن پذيرش بعضي از مشكلات كوچك از بهبود اوضاع مردم سخن گفت. البته كدام مردم . پاسخي وجود ندارد. نمي تواند هم وجود داشته باشد.
صورت بندي روابط قدرت در جناح اصول گرا به گونه اي شكل گرفته است كه نيروهاي مبرز اين جناح توانايي اين را ندارد حساب خود را از دولت جدا كنند و با بازي جداگانه اي به صحنه بيايند.اما در اين ميان بزرگترين شانس اين جناح است كه رقيب پيشاپيش بازي را باخته فرض مي كند و به اين دليل نه خلاقيتي در ميان آنها ديده مي شود و نه سخت كوشي. در اين ميان بعضي ها گمانه زني آن است كه بعضي از اصلاح طلبان بي ميل نيستند هاشمي رفسنجاني را وارد دور دوم رقابت با احمدي نژاد سازند. پايه هاي تئوريك اين رقابت به صورت قطره اي به فضاي سياسي تزريق مي شود.
اين اصلاح طلبان در تحليل هايشان به اين نتيجه رسيده اند خاتمي كه توان شكست اصول گرايان را دارد به دلايل فردي وارد اين ميدان پرخطر نخواهد شد و از سوي ديگر موسوي هم با مبهم گذشتن حضورش در انتخابات دست آخر با صدور اطلاعيه آبي بر آتش همه اميدها خواهد ريخت.به غير از اين دو نفر در اين جناح هيچ چهره اي وجود ندارد كه از سد ديوار بلند تائيد صلاحيت بگذرد و مقبوليت كافي هم در بين مردم داشته باشد.كروبي آنقدر بين خود و ديگر اصلاح طلبان فاصله ايجاد كرده است كه نتواند توده اصلاح طلب را براي راي آوردن پشت سر خود جمع كند.
آنهايي كه چشم به حضور هاشمي دارند معتقدند همه مقدمات براي حضورموفق او مهيا است.اصلاح طلبان و همه نخبگان و روزنامه نگاران مستقل براي رهايي از فضا موجو به نفع او بسيج خواهند شد و راي دهندگان كه از گراني به تنگ آمده اند چشم به آن دارند هاشمي رفسنجاني با نفوذ و تدبيري كه دارد در گام اول نگذارد وضع بدتر شود.ودر وهله دوم اوضاع را بهبود بخشد.درضمن طيف پيش كسوت اصول گرايان با حمايت از هاشمي هم خيالشان از اصلاح طلبان راحت مي شود و هم مي توانند خود را ازسركشيدن آش شور دولت نهم برهانند.آنها همچنين بر اين اعتقاد انگشت مي گذارند كه رئيس جمهوري شدن هاشمي مناسبات خارجي ايران را از تنش خارج مي كند و بحرانهايي كه مي توانند خطرناك شوند خود بخود آرام مي گيرند. آيا هاشمي وارد اين بازي ظريف و حساب شده خواهد شد و اين گروه در اهداف شان موفق خواهند شد. پاسخ به اين پرسش را بايد به آينده سپرد
*هنر:همه فاسدند.... روزنامه نگاران حرف دشمن را می زنند .... مجلات سینمایی - بخوانیددنیای تصویر .و...-مروج ابتذالند .....فلان فیلم خود فساد است-بخوانید علی سنتوری و...-هنرمندان خوش نام هم ساده اندیشند و با سادگی از ابتذال دفاع می کنند .... آقایان می دانید با این حرفها کجا را نشانه گرفته اید
*فرهنگ : تهاجم فرهنگی بیداد می کنید....چشم بر هم بگذاریم.... اگر کاری نکنیم همه چیز بر باد می رود...دانشگاه آنی نیست که باید باشد....هر جا نگاه می کنیم آثار خطررا می بینم... در فلان مقاله خبرنگار بختت برگشته.....در نگاه یک اندیشمند... در فلان کتاب.... در نمایشگاه نقاشی و... آقایان می دانید با این حرفها کجا را نشانه گرفته اید
*افتصاد:همه جا مافیا را گرفته است.... آنها بخواهند زمین ها را می بلعند ....کوجه و برنج را گران می کننند.... در وزارتخانه ها و بانکها دست دارند .... همه دزدند و رانت طلبند .... هیچ گریزی از این مافیا نیست. فلان دانشگاه مرکز فسادند....بازار افشاگری داغ اس.فلان مدیر... آقایان می دانید با این حرفها کجا را نشانه گرفته اید
*سیاست: بسیاری از وزرا ٬استانداران و حتی روحانیونی که مشاغل حساس داشتند شایستگی نماینده شدن را ندارند....فلان دانشگاه پر از فساد مدیریتی است....جناح اصلاح طلب که یکجا باید دور انداخته شود..... بعضی از اصول گرایان هم .... آقایان می دانید با این حرفها کجا را نشانه گرفته اید
ُ*دولت مجلس را قبول ندارد و مجلس دولت را.... اصول گرا اصول گرا را....اصلاح طلب اصلا ح طلب را... دولت دولت را....همه جا بی اعتمادی حاکم است..... همه بدند ... همه آخ اند ... آقایان می دانید با این حرفها کجا را نشانه گرفته اید
*آقایان هیچ مخالف نظام جمهوری اسلامی به اندازه خود شما سیاه نمایی نمی کند.با این حرف ها اگر جوانی بپرسد چرا باید با اینهمه مشکلات از موجودیت این نظام دفاع کرد ٬چه جوابی باید داد. آقایان می دانید با این حرفها کجا را نشانه گرفته اید. جواب روشن است . خود نظام جمهوری اسلامی را. یعنی همان نظامی که بخاطر دفاع از آن همه را متهم می کنید و یکجا دولتهای گذشته را نفی می کنید. آیا با این کردار و منش تان نظام نیاز به دشمن دیگری دارد. پاسخ این پرسش را بدهید گره بسیاری از مشکلات کشور حل می شود .
"زمین عروسش را برد ....گل بریزید ..... من رودخانه ای با هزار ماهی دردم ...." مادرم نگاهم می کرد... پزشکان آخرین تلاشان را می کردند تا او را از دست مرگ برهانند ...من ایستاده بود روبرویش .... در آغوشش گرفتم ..... با من هستی مادر ....مادر چطور راضی می شوی با چشمهای میشی ات تنهایم بگذاری.... بگو مادر ... مرد باش ... مثل کوه ... صخره ای از کوه کم شود کوه کوه می ماند.....مادر بدون تو من مثل ابر می بارم .... هیچ می شوم مادر...
حوالی غروب بود... بیست و سوم اردیبهشت...رفتی ...چشمهایت را به روی زندگی بستی... بهار حالم را بد می کنی ...بهارپدرم را توبردی ....مادرم را...احمد پسر خاله ام را... مادر چند روز بمان.... سهیل پسرم دارد بدنیا می آید.... نماندی مادر... رفتی...پزشک گفت چه چشمهای زیبایی داشتی....داشتی ....نمانی تا نوه هایت بدانند چه مادر بزرگ زیبا و مهربانی داشتند... خاک ترا برد... مادر بدون تو پدرمی میرد... مرد ....زن...کنار هم نشسته اید .... دارید اشکهایم را پاک می کنید...مرد باش پسرم... مادر با شاهپور داداشم چه بکنم...با خواهرم...خانه را برای میهمان هایت آماده می کنم .... آنها خواهند آمد تا بدرقه شان کنی ...یتیم هایی که بزرگ کردی ...زن های کتک خورده ای که تو پناهشان بودی ... مرد باش ... مراقب میهمانان باشد... باشد مادر... هستم .... نیمه شب بدون تو خود ر ا در شهر گم می کنم ... در خلوت ازجگر خسته فریاد می کشم...خون بالا می آورم... مردباش پسرم... نمی توانم .... می گریم ...تا امروز
هنوز وقتی خسته ام ... به قبر تو و پدر پناه می برم ... مادر پیر شدم ... سفیدی موهایم را ببین ...وقتی تو رفتی اولین تارسفید موهایم را در آئینه دیدم ... مادر مرگ تو پیرم کرد... مرد باش پسرم... زمان می گذرد ... اما هر سال بهار که می آید ... و به ضیافت قلبم می آیی ...همیشه می خندم ....مادر نمی خواهم ببینی گریه می کنم....مرد گریه نمی کند...بعد از تو همیشه در خلوت شبانه می گریم ...مادر سخت است مرد بودن... مادر وقتی در مکه با خدایت راز و نیاز می کردم... در خواب بودم یا بیداری ... نمی دانم. تو کنارم بودی ...می گریستی با بابا .... دست در دست هم برای اسماعیل هروله می کردید ...برای اشکهای هاجر...برای لبهای تشنه علی اصغر... پسرم گریه کن ...برای مظلومان کربلا...مادر یادت است با چادر سفیدت تنها می نشستی پای مرثیه روضه خوان ...می گریستی ...برای دردهایت... برای فقر خانواده... مادر نگاهت می کردم و می گریستم ... گریه کن پسرم ...این اشکها کلید بهشت است....
...."زمین عروسش را برد ....گل بریزید ..... من رودخانه ای با هزار ماهی دردم ...." ..... مادر... مادر نازنین پیر شدم ... پیر تو .... خدایا .... لبخند مادر رااز هیچ کس دریغ مکن ... اشکهایش ....مادر برای کشتگان کربلا گریه کن... من هم همراه تو می گریم.... مادرچشمهای میشی ات را از من دریغ مکن....مرد باش پسرم... نمی توانم .... خاک ترا برد تا من ابر شوم و ببارم مثل سیل ..... زمین عروسش رابرد ...گل بریزید ...
صفحه هيجده روز نامه اعتماد روز يكشنبه بيست و دوم ارديبهشت بين كاركنان سازمان فرهنگي و هنري دست به دست مي شود.خبري شوك آور كه همه را دچار بهت و حيرت كرد در اين صفحه به چاپ آمده است٬در اين خبر مي خوانيم : معاونت فرهنگي و اجتماعي شهرداري تهران به عنوان ضعيف ترين زيرمجموعه شهرداري تهران شناخته شد.براساس يک ارزيابي درون سازماني معاونت فرهنگي و اجتماعي که همزمان هدايت سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران را نيز برعهده دارد با کسب تنها 5/48 امتياز عنوان ضعيف ترين عملکرد سال 1386 را به خود اختصاص داد. در اين ارزيابي 700 تن از مديران ارشد شهرداري تهران شرکت داشته و بدون ذکر نام امتيازهاي خود را به عملکرد مديران در سال گذشته، عملکرد سازماني و برنامه هاي سال 1387 اختصاص داده اند.
صاحب اين قلم نمي داند آنهايي كه در اين نظريه سنجي شركت كرده اند چه تعريفي از مديريت دارند.آيا با ظرايف و كرشمه هاي فرهنگ و مديريت بر آن آشنايي دارند و اگردراين مورد صاحبان نظرند باید مشخص کنند چه ملاك و معياري را در داوري هاي خود به كار برده اند.آنها بايد به اين پرسش پاسخ دهند آيا مي تواند كارهاي عمراني٬خدماتي و فرهنگي را در يك كارير قرار داد و در معرض داوري قرار داد.آيا همين مقايسه اوج گفتماني ابتري را به تماشا نمي گذارد كه فرهنگ را در محاصره قرار داده و مديريت فرهنگي را سترون٬بي خون و ناكارآمد ساخته است.آيا تا اين نگاه تعديل نشود مي توان انتظار داشت نهادهاي فرهنگي از خواب سنگيني كه گرفتارش شده اند بيدار شوند.نه نمي توان انتظار اين معجزه داشت.
براي ساختن يك پل و يك مجموعه سينمايي مي توان اگر پول و امكانات كافي در اختيار داشته باشيم با يك مديريت متوسط در زمانبندي نسبي به هدف دست يافت و براي خود هورا كشيد ولي كوچكترين واحد زماني براي ايجاد يك گفتمان فرهنگي بايد صبور بود و بيست و پنج سال يعني بر آمدن يك نسل تحمل داشت تا به نتيجه مطلوب رسيد.در ساخت و ساز هاي عمراني شما اگر بر فرمول ها مهندسي و اعداد و ارقام مسلط باشيد و تكنولوزي لازم را در اختيار داشته باشيد بدون مانع مي توانيد جلو برويد ولي در فرهنگ يك مقاومت تاريخي جلوي شما سد مي گذارد و هر انساني اين قابليت را دارد كه پيشنهاد فرهنگي شما را نپذيرد و آنرا انكار كند.جدال سهمگيني بين گفتمان هاي رقيب در جريان است و در تقاطع اين گفتمانها آدمها با توجه به افق انتظاري و معنايي كه دارند شخصيت پيچيده خود را آگاهانه و نا آگاهانه شكل مي دهند .
حتي افراد در ساختن منش و كرداري كه دارند از اراده كافي برخوردار نيستند چيزي را مي طلبند و چيز ديگري را به تماشا مي گذارند. واژه مهندسي فرهنگ سمي است كه هر روز بر كام نهاد هاي فرهنگي ريخته مي شود و جان فرهنگ را به تباهي مي كشاند.فرهنگ را نمي توان مهندسي كرد.فرهنگ پديده خود انگيخته است كه از گذشته دور و نزديك جان مي گيرد و فارغ از اراده نهادهاي قدرت راه خود را مي رود.هيچكس با هر توانايي نمي تواند فرهنگ را مديريت كند.نظام سرمايه با همه سپاه بزرگي كه در اختيار دارد يعني هزاران كانال ماهواره اي ٬شبكه گسترده اينترنتي و هزار ابزار ديگر مگر توانسته فرهنگ بومي خارورميانه را تغيير دهد كه ما با اين مديريت فشل و امكانات كم بتوانيم ذهن و كردار مردم را مهندسي كنيم و چون اين كار در ذات خود ناممكن است.همان مقدار كاري كه از ما بر مي آيد در امواج بي تدبيري ها و ....از دست مي دهيم.
فرهنگ از سوي ديگر سهل و ممتع است. هيچ جوان از راه رسيده اي به خود اجازه نمي دهد با تلفن پدر جان و يا آن حامي قدرتمند مهندسي يك پروژه عمراني را بر عهده بگيرد و يا در اين طرحها آدمها را به خودي و غير خودي ٬ريش دار و غير ريش دار٬منتقد و سازگار تقسيم نمي كنند ولي در نهاد هاي فرهنگي اين چنين مي كنند.به اين دليل است كه در نهادهاي فرهنگي آنهايي كه توان توليد انديشه دارنديعني در شعر و يا داستان و ساختن فيلم و نمايش دستي دارند در اتاق هاي تبديل به كارمند و در بهترين حالت كارشناس غير مسئول مي شوند و آنها كه حتي از نوشتن يك انشاي دبستاني يعني علم بهتراست يا ثروت عاجزند مناصب را از آن خود مي كنند و به اهالي فرهنگ تفاخر مي فروشند و مديريت تيمچه اي مي كنند. حتي حاضر نيستند امتيازها را خود ببرند و حداقل اجازه بدهند كار بلدها در فضاي مساعد و آرام كارشان را بكنند .
تا داستان نهادهاي فرهنگي از منظر مهندسي نوشته مي شود و اين اعتقاد وجود دارد كه ما حرف نمي زنيم و خود كار بگويد چه مي كنيم اين كشتي همچنان در گل خواهد ماند.اگر اين رويكرد در كارهاي عمراني و خدماتي جواب بدهد در فرهنگ ۷۰۰مدير عزيز جواب نمي دهد. فرهنگ جاي گفت و گو مستمر- البته نه جلسات يك سوي و بي حاصل - و انتقاد سفت و سخت است.فرهنگ را به كساني بايد سپرد كه اهل مطالعه اند٬اهل نوشتن اند٬ اهل گفتن شعرند ٬در نمايش و نقاشي و... دستي دارند.وقتي فرهنگ را به كساني بسپاريم كه براي شان تفاوتي نكنددر يك كارخانه صعنتي و يا يك مركز عمراني و يا در هر اداره ديگر كار كنند و تنها به حقوق ميليوني سر برج مي انديشند آش فرهنگ به كام كسي خوش نمي آيد.
فرهنگ را تبديل به محيط در بسته و پر از انضباط كليشه اي كنيد و حضور و غياب را جدي بگيريد.كاربلدها را منزوي و به كارمندي بكشانيد. در ارجاع مسئوليت هزار عامل را در نظر بگيريد جز توانايي توليد و توانايي خلق ٬هزار مدير را جابجا كنيد اين سرزمين خشك و باير سر سبز و آباد نخواهد شد. تا زماني كه مديران غير فرهنگي بر مديران فرهنگي اشراف دارند هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. تا زماني كه اين انديشه در ذهن ها جرقه مي زند كه هاضمه شهرداري نهاد فرهنگي را ببلعد هر كس مدير سازمان فرهنگي و هنري شود نخواهد توانست كاري انجام دهد. البته يكي از توانايي بيشتري برخوردار است حضور قدرتمند خود را به رخ مي كشدو كسي نداشته باشد همه متوجه ضعفش مي شوند.
در حالي كه عقل و تدبير حكم مي كند فرهنگ طرحهاي خدماتي و عمليات عمراني را مديريت كند و از ساكنان يك شهر ٬شهروندان مسئول و با مهارتي بسازد كه مي دانند از امكانات چطور بهره ببرند كه بيشترين رفاه و آرامش را نصيب خود سازند.اتفاقي كه تا امروز رخ نداده است و به اين دليل هر چقدر امكانات در تهران اضافه مي شود هيچكس احساس نمي كند زندگي بسامان تري دارد. آقايان نوع نگاهتان را تغيير دهيد بي ترديد سازمان فرهنگي و هنري مديراني را خواهد يافت كه بر تارك شهر تهران بدرخشند و با ايجاد نشاط و با ميدان دادن به نوآوري ٬شکوفایی و خلاقيت تهران را آني سازند كه امروز حتي در خواب خيال آنرا هم نمي توانيم ببينيم.
تماشای اتفاقی یک رویداد به ظاهر خبری در سیمای جمهوری اسلامی یکبار دیگر یک اصول ثابت رسانه ای را به صاحب این قلم آشکار کرد.این رویداد نشان داد حقیقت در رسانه نمی تواند از خود دفاع کند. برای باور پذیر کردن حقیقت باید تمهیدات حرفه ای به کار برد و اگر این تمهیدات به کار برده نشوند و اقعیت در بازتاب رسانه ای خود نتیجه معکوس می دهد.معاون اول رئیس جمهوری و وزیر بهداشت٬درمان و آموزش پزشکی در نمایشگاه کتاب در حال خرید کتابها و سی دی های مورد علاقه شان بودند و جلوی دوربین یا درمورد گرانی کتاب شکایت داشتند و یا در مورد پرداخت پول چانه زنی می کردند.
تردیدی نیست که این اتفاق افتاده است ولی چه لزومی دارد که آنرا به جلوی دوربین برد و مخاطب را دچار تردید کرد که این کار تبلیغات ناشیانه است که می خواهد مردمی بودن دولت را به رخ بکشد. هم معاون اول و هم وزیر جدا از آنکه مقام اجرایی سطح بالا دارند مقام دانشگاهی دارند و بن کتاب به آنها تعلق می گیرد و اصلا هدیه کردن کتاب به مقامات توسط ناشران یک عرف رایج است. به رخ کشیدن پس دادن کتاب توسط معاون اول بخاطر گرانی اش و چانه زنی وزیر در نفس خود یک ضد تبلیغ برای جامعه ای است که انگیزه کمی برای خرید کتاب دارد.
رسانه باید متناسب با نوع قضاوت مردم و باورهای آنها به پخش یک رویداد حاشیه ای بپردازد مگر آنکه قصد خراب کردن دولت را داشته باشد. وقتی نگارنده در همان سازمانی که کار می کند و این سازمان در سلسله مراتب اداری از جایگاه بلند مرتبه ای مثل معاونت اول ریاست جمهوری و وزارت برخوردار نیست می بیند میلیونها تومان بن کتاب بین مدیران - البته نه کارمندان کتابخوان-توزیع می شود چطور می تواند باور کند همین بن به مقامهای ارشد تعلق نمی گیرد. شاید واقعا این اتفاق افتاده باشد ولی این اتفاق باور پذیر نیست و وظیفه نیروهای حرفه ای است که تدبیری بیاندیشند که خبر را ما باور کنیم . البته این تمهیدات بسیار سخت است ولی وقتی نمی توان این سختی را تاب آورد بهتر است از اصل موضوع صرفنظر کرد تا اینکه بی اعتمادی مخاطب به رسانه و مسئولان ارشد را فربه تر کرد.
غول تورم وقتي در ديالكتيك مناسبات سرمايه داري و بحرانهاي ادواري از بطري خارج مي شود زندگي فرودستان را به ويراني مي كشد و دولتها را باعميق ترين ترين بحرانها رو در رو مي كند.بحرانهايي كه تا مرز فروپاشي اين دولتها مي تواند پيش برود و جهان را به جنگهاي خونين بكشاند .وقتي اين تورم با ركود همراه مي شود و شبح بيكاري به پرواز در مي آيد شعبده بازان و توجيه گران كه در برابر بت بازار به كرنش در مي آيند و درمان هر دردي را از رقابت و نظام خود تنظيم گر نرخ ها مي جويند نا گهان تمام ترد دستي شان بر باد رفته مي بينند و در غم غربت روزهاي گذشته مرثيه مي سرايند.
بحرانهاي ادواري به ناگزير رخ مي دهند و شعار سود بيشتر را تبديل به آلت قتال نظام سرمايه داري مي سازند.سودهايي كه مفري براي سرمايه گذاري نمي يابند و با حضور خود همه مناسبات اقتصادي رابه خفگي مي كشند.از يك سو پولها راهي براي خرج شدن نمي يابند و از سوي ديگر كالاها خريداري نمي يابند. اين ناسازه مدام در فواصل معين تكرار مي شود و نظام سرمايه داري درست در اين لحظات است كه نقاب انسان خواهي اش را كنار مي گذارد و حاضر است با كشتار ميليونها انسان يك بار ديگر بر تله اي از ويرانه ها دوران رونق اش را جشن بگيرد.
اين محضكه تراژيك در اقتصادهاي كمبود دار با شكل و شمايل ديگري رخ مي دهد.تورم دلالان موش صفت و رانت طلبان ابدي را يكشبه ميلياردر مي كند و اين ميلياردرها در وضعيت عادي با نمايش تجمل فلاكت جامعه را پر رنگ تر مي كنند و در حالت بحراني پولهايشان تبديل به يورو و دلار مي كنند و در كنار ساحل هاي رويايي و هتل هاي پنج ستاره به سلامتي تورم هورا مي كشند. بعد از سقوط شوروي سابق سرمايه داري كه از جهان تك قطبي مست غرور بود و عربده هاي تئوريك پايان ايدئولوژي و جنگ تمدنها سر مي داد امروز ناچار است با واقعيت خود همانگونه كه هست برهنه روبرو شود.
وقتي روسيه بعد از مدتها قدرت نظامي اش را در روز پيروزي به تماشا مي گذارد و خاورميانه خامدستانه خود را به دام جنگ افروزهاي پشت پرده مي اندازد و با پيروزي هاي مقطعي ناخواسته به جنگ هاي بلند مدت و ويرانگر تن مي دهد مي توان دريافت روياهاي پست مدرنيته در يك فضاي كاملا دراماتيك دارد به كابوس هاي هيچكاكي تبديل مي شود. پايان رويا بي ترديد خواب بسياري را پريشان خواهد كرد.
خاورميانه و آسياي ميانه همان سرزمين موعود است كه از يك سو مي تواند محلي براي سرمايه گذاري سودهاي انباشت شده فراهم كند وهم بازار مصرفي بزرگي باشد كه سودهاي بيشتري در دامن نظام سرمايه داري بريزد.به اين دليل بازي كه در همه جاي خاورميانه در جريان است.بازي كه در دورهاي مختلف طراحي مي شود وبه صحنه مي رود مردم اين منطقه نه با قدرت اسلحه بلكه با بيداري و روشنگري مي توانند از دامي كه برايشان طراحي شده است برهند و توسعه دردون زايي را تدارك ببينند كه مي توان توزيع عادلانه ثروت را همراه با توليد آن جدي گرفت. رسيدن به اين مهم با صداي خمپاره ها و آتشبارها هرگز دست نيافتني نيست. اين حقيقت را تاريخ ثابت خواهد كرد. البته با چه قيمتي . آن را بايد بازيگران تعيين كنند .
توی قاب خیس این پنجره ها /عكسي از جمعه غمگين مي بينم "،دخترچرا می خواهی بمیری.با خودكشي چي گيرت مي آيد. جز يك تكه خاك سرد. زنده بمون براي همسايه هاي مهربون.براي خودت ٬براي من،چه نگاه بی تفاوتی داری.نه جواب خانم دكتررا نمي ديدي . جواب مرا ..نه . من كي هستم توي اين وسط،می دونی وقتی ترا گذاشتم بیمارستان و خودم را رها كردم در خيابانهاي تهرون،هيچ چي نمي دونستم از تو ،امادلم پر از خون بود.خون دست تو پلكها مو خيس كرد.حتي نمي دانم اسمت چي بود."چه سياهه تنش رخت عزا /تو چشاش ابراي سنگين مي بينم "٬لباس سياهت رنگ جمعه است ،رنگ تنهايي همه است .
"داره ازابر سياه خون مي چكد /جمعه ها خون جاي بارون مي چكه " ٬يكي از انگشتم ضرب ديده است. عصر جمعه دلم سخت گرفته و درد انگشتم تسكينم مي ده٬همسرم دستهام مي گيره مي بره بيمارستان .عكس مي گيرند دكترا از دستهام . هيچي نيست. دختره رگ دستشو بريده.جواب دكترو نمي ديده . بي پولي و تنهايي بد جوري و بدحالي مادر و بد اخلاقي پدر و شايد هم يك عشق ناكام.من چي مي دونم.چي بگم.كي به كي.حرفهاي گنده مي شنوم و دردهاي گنده تر مي بينم.
"نفسم در نمي ياد /جمعه ها سر نميايد/كاش مي بستم چشامو اين ازم برنمي آيد" .كاش مي تونستم بنشيم پاي حرف دلت. بشنوم ٬ هي بگي . شايد سبك بشي . اما مثل و هزار تا هستند. شايد يك ميليون و شايد هم بيشتر. تو نمي دوني بيماري هلندي يعني چي،توي لبنان چي مي گذري،كي برنده است،كي بازنده ٬نون نفت توي سفره تو نمي آيد.اما تا دلت بخواه غم اين دنيا توي دلت سنگيني مي كنه.تو چه مي دوني نقش امريكا چيه.كي مي خواهد رئيس جمهوري بشه و يا رئيس مجلس ٬برای تو چه فرقي مي كنه كي چي مي گه و كي چي نمي شنوه. براي تو مردن تنهار اهه.نه عزيزم. بمون بجنگ. با كي ،با خودت . "داره ازابر سياه خون مي چكد /جمعه ها خون جاي بارون خون مي چكه " .
"عمر جمعه به هزار سال مي رسه / جمعه ها غم ديگه بيداد مي كنه/آدم از دست خودش خسته مي شه /با لباي بسته فرياد مي كنه "،چي بنويسم براي تو . براي خانم دكتر كه من و ترا درمان مي كنه.اصلا نوشتن چه دردي را درمان مي كنه . آدم از دست خودش خسته مي شه . عصر جمعه د ل من بد جوري مي گيره. فرهاد تو دل من مي خونه ٬از جمعه خونين مي خونه.جمعه وقت رفتنه /موسم دل كندنه/خنجره از پشت مي زنه"... دختر چه خواهي كرد،نمي دونم چي بنويسم ،تنها مي خونم :"داره ازابر سياه خون مي چكد /جمعه ها خون جاي بارون خون مي چكه "، "داره ازابر سياه خون مي چكد /جمعه ها خون جاي بارون خون مي چكه "
*نوشته بالا حاصل درماندگي من در مواجه با دختري است كه رگهاي دستش را بريده تا بميرد و نگاه بي تفاوتش در برابر زندگي
اوضاع خوب نیست .... جهان .... منطقه ..... کشور....اقتصاد....سیاست....فرهنگ .... گرفتارخنده ام... شوخی ... جوک ....دارم آدمی دیگر را در خودم کشف می کنم... آدمی که از تلخی ها خسته است...ار تبعیض ها.... از آدمهای کوتوله .... از نادیده گرفتن توده ها به نفع اقلیت ... هیچ بودن کارکنان و همه چیز بودن مدیران...مدیران...خنده ام می گیرد...الفبای آداب اجتماعی را نمی دانند ...آداب انسان بودن .. کسانی که هنرشان تنها چاپلوسی ٬دروغ و بی رحمی است ....
مدام جوک تعریف می کنم و می خندم... ار ته دل می خندد.... به کوتوله ها می خندم ... به اخلاق زنگار بسته می خندم .... به آئینه می خندم ... به خودم می خندم ... به مبارزه می خندم ... به سازش می خندم... خنده درمان هر دردیست .... به رنج ها می خندم... جنگ کمدی با تراژدی ... معحزه خنده ... ویرانی انحطاط....
برنج...کوجه فرنگی.... بستنی قیفی ... اجاره خانه .... تورم...وعده ...نابلدی ...کار شکنی ...حرفهای بزرگ ... اشتباه های بزرگتر... تقسیم وظیفه ... بن کتاب برای تو.... خواندن کتاب برای ما... همه دنیای مال تو ... یک وجب خاک خدا مال ما ... می خندم ... فال قهوه می گیرم...حرفهای خوب می شنویم .... جوکهای خفن می گیم ...حرفهای مفت می شنویم...سایتهای سکسی... وبلاگهای سیاسی... فیلترشکن های توپ...
آخ نفرین بر تو شب... خواب های پریشان... کابوس های همیشگی ... مرگ در خواب ... خنده دربیداری ... اوضاع خوب نیست...کشور....منطقه ... جهان... رویاهای برباد رفته اقتصاد دولتی .... بازار آزاد بیمار... گرسنگی .... گرانی ... بیکاری ...لشکرکشی ... رویای امریکایی ... کابوس عراق ... لبنان در انتظار انفجار... مرگ خاموش کودکان در غزه ... مستاجرهای دربدر... جوانان جویای کار... کابوس کنکور... تصمیم های غیر مترقبه .... خط فقر... خط حماقت... نه ... بخندد ... خنده های ابلهانه ... جوکهای خفن...می خندم ... مدام می خندم ... من کیستم... تلخم ... می خندم... جنون خنده
محمد خاتمی عزیز
این نامه را روزنامه نگاری برای تان قلمی می کند که خاطرات زیادی از منش مدیریتی تان دارد. مسئول کیهان بودید و من در همین موسسه و درفضایی که توسط شما و شهید بزرگوار٬دور اندیش ٬فرهیخته و در یک کلام انسان یعنی شاهچراغی فراهم شد لباس آبی رنگ کارگری را از تن بیرون آوردم و خودکار خبرنگاری را در دست گرفتم.در همان فضا بود که روزنامه نگاری را آموختم.در آن دوران بود که به من فرصت داده شد در یابم در حرفه ای که برگزیده ام فضلیت همان شجاعت و صراحت است و ذات روزنامه نگاري مسئول را باید با نقد سرشت.
دوست عزیز من همین شجاعتی که در کیهان آن دوران الفبای آنرا آموختم به من جسارت داد تا زمانی که در روزنامه ایران همه دست اندرکاران بسمت ستادهای انتخاباتی رقیب تان هجوم آورده بودند یک تنه و البته با كمك و اغماض و تساهل فریدون وردی نژاد با شما و ياران تان گفت و گو کنم و با مشقت آنرا به دست چاپ بسپارم و خون دل بخورم تا تیتر مصاحبه با شما به صفحه اول راه باز کند.در همان زمان هر مصاحبه با "عباس عبدی " ٬" بهزاد نبوی" ٬"الویری " ٬"سلامتی " و نامهای دیگر که در آن دوران به جناح چپ و امروز به اصلاح طلبان شهره اند هزینه گزاف بپردازم.در همان زمان کسانی از مدیران که در ستاد رقیب تان گرم فعالیت بود تا آنجا که می توانستند فضا رابرای من تنگ می کردند و حتی کار را به تهدید عملی می کشاندن .تهدیدها را تاب آوردم. استدلال من آن روزها آن بود که ایران رسانه ملی است و باید متعلق به همه باشد.
وقتی رئیس جمهوری شدید همه در روزنامه به من تبریک گفتند٬چرا که می دانستند چقدر از نظر عاطفی به شما نزدیک هستم. ولی در همان موقع به یاد جلسه ای افتادم که در آن همه معاونین و مدیران تان در وزارت ارشاد از من و نوشته هایم شکایت کردند و شما ضمن دفاع باور نکردنی از من گفتید از قول تان در روزنامه بنویسم که وجود خبرنگاران شجاع و منتقد کمک می کند کارها بهتر پیش برود. با همین خاطره تصمیم گرفتم نقش منتقد فعال دولت تان را بر عهده بگیرم. وقتی در اولین گفت و گوی مطبوعاتی نام من از لیست پرسشگران حذف شد و آقای امین زاده بعنوان مدیر جلسه گفت چون رئیس جمهوری دوران طرح کاد - طرحی که دبیرستانی ها را به مرکز کار ارسال می کرد تا تجربه بیاندوزند- خود را می گذراند ترجیح دادیم چون صریح پرسش می کنید نامتان را حذف کنیم . یادداشتی تندی در این مورددر ایران قلمی کردم و این شد آغازی برای حذف من از ایران
این یادداشت من درست همان زمانی قلمی شد همان کسی که مرا تهدید کرد دستهایش را به روی آسمان دراز کرد و گفت خدا ر ا شکر یک حکیم رئیس جمهوری شد.معتقد م همان گونه که پیش از دولت اصلاحات ایران چند صدایی بود باید این منش را در زمان رئيس جمهوري تان قوي تر ادامه داد. باید بتوان با امیر احمدی مصاحبه و هزینه این مصاحبه را پرداخت.میزگرد با بهنود میزگرد برگزار کند و جواب بسیار جاها را بدهد.از کانون نویسندگان بنویسد و از شاملو. ولی باید این فرصت را بدهد بادامچیان ٬باهنر ٬ده نمکی٬سلیمی نمین و... هم حرفشان را بزنند.چرا كهمعتقد بودم در دل این تعامل ملی می توان به راه های بدیع دست یافت و توسعه ملي را محقق كرد.ایران روزنامه دولت است و باید همه صدایشان را در آن بشنوند.
دوست عزیزم این بار فشار معکوس را تجربه کردم با هر کس که از جناح رقیب تان مصاحبه می کردم در پسله می گفتند طرف راست می زند.می گفتند باید تنها صدای اصلاح طلبان از این روزنامه بلند شود.مي گفتم وقتي يك صدا حاكم باشد هيچ صدايي شنيده نخواهد شد ولي مستي نگذاشت بشنوند.آنقدر گفتند تا وردی ر ا به چین٬ مدیر مسئول روزنامه را به آلمان و...فرستادند و مرا ... بگذریم . من از شما نرنجیدم.وقتی یکسال بعد از دوران ریاست جمهوری تان اتفاقی هم را در خانه هنرمندان دیدیم و هم را در آغوش گرفتیم و با بغض پی جوی کار من شدید د انستم خاتمی همان مانده است که همیشه می شناختم مهربان، آزادیخواه و انسان. در جواب گفتم مهم نیست کجا هستم .مهم آنست که سخت دوست تان دارم و شما هم گفتید مرا دوست دارید. گفتید هم را ببینیم ولی من نخواستم . چرا که نمی خواستم در حضورتان با ترکیدن بغضم شما را برنجانم .
چرا این ها را می نویسم . چون نگران تان هستم. شما را دخیره ملی می دانم و می دانم با نفس حضورتان می توانید جهان ر ا روشنایی ببخشید. گروهی احساس می کنند اگر به صحنه انتخابات گام بگذارید چون مردم و نخبگان دوست تان دارند حتما رای می آورید من هم معتقدم رای خوبی می آورید و آنها می توانند از قبل تان قدرت از دست رفته را دوباره فراچنگ بیاورند و رقیب تان هم چون این را می داند بی پرده به میدان جنگ باشما خواهد مي شتابد و مي خواهد فضاي عمل تان را محدود كند . خبر تذکر هفتاد و هفت نماینده مجلس در باره سخنرانی اخیرتان معنایی جز این جنگ ندارد.آنهم در زمانه اي كه انتظار مي رود نمايندگان فكري به حال تورم تازنده بكنند . مگر شما چه گفته اید . جز آنکه خواستید تهمتی که به نظام دلخواهتان می زنند با نقل قول از بنیانگذار آن بر طرف کنید.
جناح راست٬ محافظه کار و هر نام دیگر نزدیک به ربع قرن می خواست همه قدرت را از آن خود کند ولي نمي توانست.سه سال است به این خواسته خود رسیده است . در همین مدت کارایی و توانایی اش را به محک تجربه گذاشته و دیگر بهانه ندارد که تکنوکراتها ٬غرب زده ها ٬ اصلاح طلبان به آب و نان مردم بی اعتنایند و نمی گذارند عدالت تحقق یابد.وضع موجود از نتایج سحر حاكميت آنهاست و باید گذاشت تا صبح دولتشان هم بدمد.این تجربه هزینه گزافی بر شانه های مردم می گذارد ولی دستاوردهای تاریخی گرانبهایی بدنبال خواهد داشت٬لااقل ما از نظر تاریخی در خواهیم فهمیم ٬واژه هایی چون تدبیر٬عقلانیت ٬کار کارشناسی و دور اندیشی چقدر گرانبهایند.تجربه جناح رقیب تان هنوز به غایت منطقی اش نرسیده است و باید اجازه داد آنها هر چه در آستین دارند رو کنند تا بدانند شکاف بین ادعا و عمل از کجا تا به کجاست.
ممکن است در جواب بگوئید اگر منتظر بمانیم همه چیز از دست می رود. ولی تنها ابزارمقابله با بحرانها تسخیر نهادهای قدرت نیست.از سر و جادوي روشنگری غافل نشوید.مردم امروز هر بار از خانه شان برای خرید بیرون می روند حقیقتی را در می یابند كه با هزاران مقاله و سخنراني تند و تیز نمی توانیم به آنها انتقال دهیم. قیمت مسکن و برنج و کوجه فرنگی و... بیش از هزاران اعتراض دارد ذهن ها را روشن می کند.می توانیم تنها دلایل واقعی و نه خیالی مشکلات را با مردم در میان بگذاریم.دلایل تورم را بصورت ملموس شرح دهیم. انگشت اشاره به جزئیات دراز کنیم. پاشنه آشیل این دوستان نه در پای صندوقهای رای است که می توانند به راحتی مدیریتش کنند بلکه در زندگی روزمره و ملموس مردم است و با هیچ ترفندی نمی تواند آن را انکار كنند.
در حال حاضر تنها وظیفه دارید با بهره گیری از محبوبیت تان روحیه نخبگان و کارشناسانی را که در انزوا قرار گر فته اند و با بحران منزلت دست به گریبانند حفظ کنید و در آنها امید بدمید . از آنها بخواهید مطالعه کنند و مهارت شان را بیافزایند تا روزی که رقیب دانست بدون نخبگان نمی توان کشور را حفظ کرد آنروز بتوان آب رفته را با سخت كوشي و خون جگر به رودخانه تاریخ باز گرداند.نزاع بر سر ریاست جمهوری بهانه ای می شود که حواس مردم از واقعیت پرت شود . باید اجازه دهد رابطه مردم با نهادهای قدرت چون دولت و مجلس شکل طبیعی اش را پیدا کند. البته اگر فضا طبیعی بود و می شد با یا سیاست ورزی تکلیف همه چیز را روشن کرد این بهترین راه بود ولی نمی گذارند و نمی شود. پس باید از نهادهای قدرت فاصله گرفت و تا آنجا که می توان چراغ عقل را روشن کرد. این که من به شما توصیه می کند در حالي كه مي دانم خود همه چيز را مي دانيد منطق خود را از شجاعتی می گیرد که در مدیریت شما بر کیهان به تمامی آموخته ام و می دانم شما صراحت کلام را می پسندید . امیدوارم با همه این حرفها همان کنید که به نفع کشور و ملت می دانید
*آخرین خبر حاکیست که هفتادو هفت نماینده امضای خود را ازپای متن تذکر به وزیر اطلاعات در باره محمد خاتمی برداشته اند ولی این اتفاق هیچ تاثیری در تحلیل بالا ندارد و چیزی را تغییر نمی دهد
دو سال گذشت به همین سادگی.نه دو سال وبلاگ نویسی آسان نیست.در این زاد بوم با واژه زیستن٬اندیشیدن و در برابر محیط واکنش نشان دادن سهل نیست.دهشتی است که مدام ترا به خود می خواند و هر بار از چنگال پر قدرتش می گریزی با دلربایی اش دوباره خود را در آغوشی می یابی که مدام از آن می گریزی. وبلاگ مثل زندگیست. با آن می خندی.با آن می گریی. با آن قهر می کنی.با آن آشتی می کنی.عشق سودایی که جز رنج حاصلی ندارد ولی از این رنج گریزی ندارد.
وقتی می نویسی.وقتی در وبلاگ می نویسی مدام از خود می پرسی از نوشته چه کاری بر می آید.در پسله يك وبلاگ کوچک در جهان رنگارنگ و غول آسای مجازی چه کاری بر می آید.این دغدغه هاملتی جان را می فرساید.امااین دغدغه پایانی ندارد.حلقه تراژی بسته می شود. از امید به بیم و از بیم به امید راه می سپارم. مدام با خود می گویم نه فایده ندارد.آمار بازدیدکنندگان گاهی نا امیدت می کند و گاهی امیدوار. تاثیر نوشته ات را حس می کنی ولی این تاثیر چهره ژانوسی دارد.یک سوی آن تاثیر در لایه های پیدا و ناپیدای جامعه است ولی تاثیر فوری آن انزوایی است که پیامد هر روشنگریست.
وبلاگ بهشت است چون ترا که از روزنامه نگاری رانده اند٬حذف ات کرده اند به جهان نوشته باز می گرداند.نشان می دهد هستی و نمردي.می توانی در برابر جهانی که از تو بزرگتر٬فربه تر و بی رحم تراست بایستی. مثل ایستادن اسپارتاکوس در برابر سپاه رم. مثل هر اعتراض شکست خورده.ولی همین ایستادگی به تو انگیزه زنده بودن می دهد. تو حس می کنی هستی اگر دیگران نخواهند باشی. .در جهان مردگان حس می کنی با یک ناله کوچک زنده ای.حتی اگر کسی صدایت را نشنوند.
وبلاگ جهنم است.چرا که حس می کنی در برابر هر ستم ٬در برابر هر ناکارآمدی٬در برابر هر زندانی٬در برابر بسته شدن هر روزنامه ٬در برابر بیکار شدن هر روزنامه نگار و همکار٬در برابر ویرانی جهان و... مسئولی.باید بنویسی.به این دلیل دربرابر تلخی ها گشوده می مانی و این تلخی ها آرام آرام جانت را فرسوده می کند.تلخی٬اما این تلخی از زندگی خصوصی ات خون و مایه نمی گیرد.هر کس در برابر جهان رنج می برد تو رنج می بری و باید در برابر این رنج واکنش نشان دهی.اما اين اعتراض مدام تنهایت می کند و اززندگی ات دام می سازد.
وبلاگ را عاشقانه دوست دارم چون دوستان نازنینی یافتم که نخ نامریی که ما را به هم وصل می کند غم و شادی هایی است که در تن واژه ها پوشانده می شود و ديگر هيچ.صبح که می شود هوس خواندن این وبلاگ و یا آن وبلاگ ترا بر می انگیزد با چشمهای خسته به جهان مجازی راه بکشی و با دنیاهای متفاوت روبرو بشوي.با سبک های مختلف.با تنهایی ها.با حمایت ها ٬با انتقادها.باعاشقانه نوشتن٬با تحلیل های بی طرف و روشنفکرانه ٬با نوشته های دلسوزانه و... آدمهای متفاوت و حتی متضاد روبرو شوي.و همه شان را دوست داشته باشي.
وبلاگ عصبانی ام می کند وقتی کسانی با نام مستعار واژه ها را خنجر می کنند تا برجانی زخم بزنند.از هیچ چیز به اندازه پیام گذاشتن شریرانه آنهم با نام مستعار نفرت مر ا بر نمی انگیزد.حرفی داری٬اعتراضی داری با نام خودت بنویس.تند بنویس.این خفاشان شب زلالی وبلاگ را می آلایند.وبلاگهای که با نام مستعار شعارهای تند سیاسی می دهند بر نمی تابم چون تعادل را از فضای وبلاگ نویسی می گیرند. وبلاگی را که دوست دارم که شبیه نویسنده اش باشد.
وبلاگ نویسی مرا با نسل جوان آشنا کرد هر چند این آشنایی هراز گاهی به تجربه های تلخ میدان داد ولی به من آموخت که در چه فضایی نفس می کشم واین دستاورد کوچکی نیست. من دوپسرم سهیل و سینا رااز راه وبلاگ نویسی بیشتر کشف کردم و دانستم چقدر با هم متفاوتیم . تفاوتی ژرف. همین تفاوت است که مرا شاد می کند. آنها از من عبور کرده اند. من بسته دوران کودکی و نوجوانی ام هستم که با رنج و فقر گذشت. اما آنها دغدغه دیگری دارد.دغدغه ای که دارم یواش یواش هضمش می کنم.به آهستگی می فهمش.شتاب دارم بفهمم ولی نمی توانم.باید به خود فرصت دهم.وقتی سهیل تند تند کتابها و فیلمها را آنهم در کنار درس خواندن و رودررویی با کابوس کنکورمي بلعد.زمانی که سینا از جهان خاص خود سخن می گوید.احساس غروری می کنم که پر از عاطفه پدری است.می خواهم با فاصله به توانایی شان نگاه کنم ولی نمی توانم.اما می دانم دیگران این کار را خواهند کرد.
من همه وبلاگ ها را می خوانم.همه آنهایی که در دایره رغبت من قرار دارند.اما وبلاگ ها که مخاطب اندکی دارند ولی خیلی خوب می نویسند. هر جمله شان آتشی می شود بر قلبم. سعی می کنم با پیام گذاشتن سهمی در ماندگاریشان داشته باشم. اگر باقی بمانند به مرور کشف خواهند شد. امیدوارم بمانند.تمام آنهایی که نامشان در لیست پیوندهای من است مرتب می خوانم .ولی بعضی هایشان مدتهاست نمی نویسند ومن به ناچار نامشان را حذف می کنم.چون ماندن نامشان به مرور پیوندها را بی معنی می کند.دو جا است که همیشه سر می زنم.یکی وبلاگ حسین نوروزی که هر صبح وبلاگ خوانی را با او آغاز می کنم و با صدای موسیقی که از آن به گوش می رسد حال می کنم.تلخ می شوم ولی یک تلخی شیرین و حتما سری هم به وبلاگ عباس عبدی می زنم که جهان را خیلی خوب فهم می کند.بسیاری نامها را می توانستم اینجا بگذارم ولی به دلایل مختلف نگذاشتم.نمی توانم غمگین نباشم ایستگاه رضا ولی زاده خیلی وقت است سوت و کور است. اما بودن با باز نگارش كار و بار روزانه من است و در وبلاگ کافه تیتر خبری٬ذوق بودن در نشستی مرا بر نمی انگیزد. خوشحالم که هستید و با بودن شماست که من می نویسم
نظام جمهوري اسلامی به پایان سومین دهه عمر خود نزدیک می شود و در همه این سالها هیچگاه نتوانسته است رابطه معقول ٬عقلانی و کارآمدی با نظام اطلاع رسانی برقرار کند.همه دولتها و همه نهادهای پرنفوذ از این نظام خسته و عصبانی اند.توقیف روزنامه ها و مجله ها و فیلتر کردن سایتها و وبلاگ ها منطق خود را از این عصبانیت می گیرد.دولت هاشمی رفسنجانی از دست مطبوعات شاکی بود که درست نمی توانند سازندگی که در جابجای کشور در جریان است واتاب دهند.خاتمی همیشه از مظلومیت دولتش در فضاي رسانه اي گلايمند بود ولي هيچگاه نتوانست بهره لازم را از خبرگزاري جمهوري اسلامي و روزنامه ايران ببرد و دولت نهم پاشنه آشيل خود را در ميان رسانه ها جستجو مي كند و هميشه هم آنرا مي يابد.
مشكل از آنجا آغاز مي شود هيچ مدير و مسئولي به خود اين فرصت را نداده است كه يكبار به پاي درس روزنامه نگاران با تجربه و اساتيد ارتباطات بنشيند و با آشنايي با ظرايف اطلاع رساني درك و انتظار خود را از اين نظام با واقعيت همخوان و به اين همخواني يك عمر خيال خود را در ميدان اطلاع رساني راحت كند و چون اين كار صورت نگرفت بدبيني به جماعت حرفه اي ابدي شد و كساني در راس نهادهاي اطلاع رساني نشستند كه به قول معروف اين كار نبودند ولي در دايره اعتماد مسئولان قرار داشتند و بعد از مدتي به دليل آنكه انتظاري كه از آنها مي رفت تحقق نيافت در معرض تغيير قرار مي گيرند و جاي خود را به نا بلد ديگري مي دهند.آنها درست در لحظه اي كه در مي يابند بدون داشتن مهارت هر استفاده اي از رسانه نتيجه معكوس مي دهد از مقامشان عزل مي شوند.
اين بي اطلاعي از آنجايي آغاز مي شود كه وزيران و مديران ارشد چون ماهيت خبر را نمي شناسند مي پندارند روزنامه ها بايد هر سخني كه بر زبان مي آورند بايد كلمه به كلمه در رسانه ها واتاب يابددرحالي كه روزنامه ها در اين سخنراني ها بدنبال گزاره هاي خبري اند و چون اين گزاره ها جنحال برانگيز وجذابند با چاپشان مديران مي رنجند و مي گويند حرفشان تحريف شده است و با انعكاس يك خبر حتما يك تكذيبه هم بدنبالش چاپ مي شود. اگر مدير مي دانست چه جمله اي از سوي روزنامه نگاران شكار مي شود خود اين جملات را مديريت شده بر زبان مي آوردند و همان چيز را بدست مي آوردندخواهانش بودند. آشنايي ابتدايي با اصول اطلاع رساني در جهان امروز جز مبادي علم مديريت تلقي مي شوند.
گيريم كه روزنامه ها بترسند و كلمه به كلمه گفته ها را همانگونه كه بيان شده اند چاپ كنند و پشت پا به اصول حرفه اي بزنند.بعد از مدتي خواننده ها قيد خواندن اين خبرها را مي زند و اصلا مطلب در بی اعتنایی مخاطب گم مي شود و اگر اين اقدام تداوم يبابد روزنامه دردكه ها مي ماند و تنها در بريده جرايدها خود مديران تنها خواننده سخنان خود مي شوند.بنظر مي رسد بعد از آزمون و خطاهاي زيادي كه دولتمردان در مديريت بر رسانه ها صورت داده اند وقت آن رسيده باشد با شاگردي و آموختن به بحراني خاتمه دهند كه با اين روش ها و منش ها براي هميشه تداوم خواهد يافت .
"میثم اخباری " جوان است و خوش بر خورد.روبروی من نشسته است.سالهاست در طبقات سازمان با هم سلام و علیکی داریم. اما این بار برای پی جویی جواب یک سوال به نزد من آمده است.کمی آنسوی تر مجید انکوپا همکارم که من سخت دوستش دارم مشغول شمارش برگهای آبی کم رنگی است. برگهایی که می توان باآنها به بازار نشررفت و کلی کتاب خرید و به خانه برد و بعد عزا گرفت که این کتابها را کجا باید جا داد.در همین جاست که خوشحال می شوی با مناسباتی که داری حتی یک برگ از این بن ها به تو و همکارات که کار شمارش را بر عهده دارد تعلق نمی گیرد و می توانی بدون دغدغه به خانه بروی و به فکر کمبود جا نباشی.
همین روزهاست که بازار خرید و فروش بن های کتاب رونقی به کار دلال ها دهد.در این معامله پرسود هم خودی ها و از ما بهتران به پولی می رسند و هم کسانی درصدی از این پولها نصیب می برند که حنجرشان را در خیابان انقلاب به کار می اندازند و فریاد می زنند بن کتاب خریداریم.البته در این میان مثل همیشه دست کتابخوانهای واقعی خالی می ماند و در این بازی دولت نهم هیچ تفاوتی با دو لتهای هشتم و هفتم و.... ندارد.اخباری دست به قلم دارد و گزارش می نویسد.فرصتی دست می دهد درباره سبکهای مختلف نوشتن با هم گپ بزنیم.سبکهایی که مدتهاست دیگر در مطبوعات جایی ندارند و مقاله نویسی و اطلاع رسانی خشک و بی روح جای گزارش ها و مصاحبه های شیرین ٬تاثیر گذارو خواندنی را گرفته است.
جوانان با استعداد چه در روابط عمومی ها و چه در روزنامه ها اسیر دست کلیشه ها و عادت ها همه ذوق و قریحه خود را بر باد رفته می بینند.هیچوقت مطبوعات به این حد ازنظر فنی سقوط نکرده بود آنهم در شرایطی که تعداد جوانان شایسته و مستعد اینهمه قابل توجه است.جوانانی که اگر فرصت مناسب را بیابند و کنار دست با تجربه ها و موسفید کرده ها بنشینند می توانند راه به قله روزنامه نگاری بکشند.اما در افق هیچ چشم انداز روشنی دیده نمی شود.اگر وبلاگ ها نبود و قلم زیبا و جسورانه این جوانان را نمی خواندیم می پنداشتیم این نسل توانی برای ارائه ندارد.
"اخباری " یکی از این استعداد هاست. از او می خواهم نوشتن را فراموش نکند.یا در روزنامه ها قلم بزند و یا وبلاگی راه بیاندازد.در همین روابط عمومی که او کار می کند کسانی را می شناسم که در وبلاگ شان محشر می نویسند.مشکل در کجاست.این مشکل را در سلیقه این مدیر و بی ذوقی آن مسئول نباید جستجو کرد. چرا که این درد بی درمان همه رسانه ها و نهاد های فرهنگی را اسیر چنگال خونریز خود کرده است.معضل اصلی را باید در تدابیر و رفتارهایی جستجو کرد که فضای فرهنگی رااز نشاط تهی کرده است و با به پرواز در آوردن شبح کارمندی و میدان دادن به مقرارات بی خون استعدادها را به تباهی می کشاند و همه جانها را دچار خزان پیش رس می کند.
"تباهی " با مقاومتی روبرو نمی شود و همین دیوارهای فرو ریخته شده است که به این تباهی میدان می دهد هر جا زندگی حاکم است بذر مرگ بپاشد و هرجا مدیری بخواهد خلاقانه کاری بکند و کمی متفاوت باشد عرصه را برای خود تنگ ببیند و به عزلت و تنهایی پناه ببرد و در این میان مدیران که به ناچار باقی می مانند آنقدر احتیاط می کنند و آنچنان محافظه کارانه با حوزه کاری شان برخورد کنند که حتی اندک نسیمی از نو آوری فضای راکد فرهنگی را به حرکت در نیاورد. چه باید کرد. راهی جز آن نمانده است که آنقدر سخت کوشانه ایستادگی کرد تا مفری در جهان بی مفر خود را به تماشای جانهای خسته بگذارد ٬چرا که بدون شادابی فرهنگ هیچ جامعه ای نمی تواند رفاه و آبادانی را تجربه کند.
انفعال صورت آشکار مرگ است.مرگی که از بازشناسی خویش باز مانده است.مرگی که چون رقص برگی در روی آب روان می ماند.این برگ دور خود می چرخد.به جلو می رود ولی رفتنی نا خواسته و اسیردست تصادف.اوج تراژدی در آنست که برگ بپنداردخود می رود و اراده معطوف به اراده است که او را با خود می برد.انفعال را در انفعالش باز شناختن نشانه آغاز حیات است و این درست همان شناختی است که در جامعه ما غایب است و هیچکس حتی به آن نمی اندیشد.
جامعه هر چقدر به ویرانی بیشتری تن می دهد.هر چقدر لحظات حیات را از شور زندگی تهی می کند و ابتلا به افسردگی فعال را در تمام جانها بر می انگیزد کمتر به مرگ می اندیشد.چون ماهی که در آب غوطه ور است و از آن بی خبر است ما بعنوان انسان ایرانی ازغوط خوردن در نیستی اجتماعی بی خبر مانده ایم. آنچنان غرق روزمره گی هستیم که مر دن خود را از یاد برده ایم.مرده هیچ تبادلی با اطراف خود ندارد. کوچکترین واکنشی در برابر بیشترکنشی که در اطرافش می گذرد از خود نشان نمی دهد. چه براو بخندند و چه بر او بگریند تفاوتی برایش ندارد.
کامو جایی گفته است اهمیت مرگ در این است که ما را با پایان شناخت٬دانایی و منطق روبرو می کند.امروز تنها با اندیشیدن به مرگ - بخوانید انفعال -می توان با وضع بالفعل خود رو دررو شد.نوشتن اگر نتواند پاسخی به این انفعال بدهد بودن و یا نبودنش چه تفاوتی دارد.چه گره ای از معضلات جامعه باز می کند. ایستادن در برابر مرگ و اندیشیدن در برابر آن اقدامی فلج کننده و دهشتناک است که جان را پر از جراحت می کند و انسان را از پا می اندازد.ولی از این رو در رویی و از این چالش گریزی نیست.باید این مرگ و انفعال را از نو مورد بازشناسی قرار داد. نوشتن می تواند اقدامی رهایی بخش در صورت فردی آن باشد.ناخود آگاه انسان را که پر از تهاجم محیط است تخلیه کند ولی این گونه نوشتن روزنه ای به روی روشنایی باقی نمی گذارد و هیچ تاثیر اجتماعی بر جا نمی گذارد.
جامعه اخلاق را در تمام صورتهایش کتمان می کند.باید بی پرده از این کتمان سخن گفت تا بتوان انحطاط را در منحط بودنش باز شناخت.انجمن صنفی روزنامه نگاران در حالی که در برابر قتل آشکار دو مجله سینمایی-بخوانید دنیای تصویر و هفت-سکوتی غیر قابل قبول در پیش گرفته است به سردبیر مجله دیگر سینمایی جایزه می دهد.آیا این سکوت نوعی همدستی درحذف این دو مجله سینمایی نیست.چرا در مراسم بزرگداشت که به بهانه روز جهانی آزادی مطبوعات برگزار می شود همزمان با این بزرگداشت نامی از این دو مجله برده نمی شود. اصلا بحث صاحب این نام و یاآن دیگرنیست که چرا مورد ستایش قرار گرفته اند.هر کس سلیقه ای دارد و حق هیات مدیره انجمن صنفی است که از هر کس بخواهد تقدیر کند ولی آیا سکوت در برابر مرگ این مجله ها آنهم در مراسمی که به اسم آزادی برگزار می شود نشانه آشکار مرگ یک انجمن نیست.مرگی که در پس مراسم های مدیریت شده و بی خاصیت خود را کتمان می کند. داشتن و یا نداشتن انجمن وقتی ساده ترین وظیفه خود را انجام نمی دهد چه تفاوتی دارد. پاسخ این پرسش را با همه عاطفه ای که نسبت به یک نهاد در محاصره داریم باید داد تا نشان د هیم در کجاانحطاط حضورش را به تمامی جشن می گیرد
بنظر می رسد وقت آن رسیده است که با همه صورتهای انحطاط بی پرده روبرو شد و در غیر این صورت ننوشتن و سکوت کردن کارکردی بهتر و دقیق تری دارد.متاسفانه در جامعه درست همان نهادها و آدمهایی که باید وظیفه خود را در قبال انحطاط انجام دهند خود نماد انحطاطی شده اند که نقاب فعالیت دروغین به چهره می زنند و اجازه نمی دهند جامعه لااقل خلایی را حس کنند که عمیقا در تمام لایه های جامعه وجود دارد ولی به علت نهادهای تقلبی اصلا عدم شان حس نمی شوند .
دلم نمی آید بنویسم.از حسی حرف بزنم که در تمام ذره ذره وجودم موج می زند و مرا به یک بی حسی مطلق می کشاند.وقتی به تشیع جنازه می روم و به مرده ای خیره می شوم که دارد زیرخاک پنهان می شود دچار حسرت می شوم.با رفتن او کسانی می گریند٬بعضی ها صجه می زنند.تعدادی هم برای اینکه برای آشنایی وقتی تلف کرده اند و از کاسبی جا مانده اند زیر لب غرولند می کنند .غمت نباشد همه تلخی ها ضجه ها و غرولند هادر مسیر بین بهشت زهرا و تهران تمام می شود. جایی این وسط وقتی دارند با قاشق و چنگال ور می روند و قبل از خوردن غذای اصلی نان و ماستی می خورندو بعد نوبت برنج و مرغ می رسد و با فرستادن صلواتی و خواندن فاتحه ای خود بخود بخود کلمه پایان نوشته می شود در دفتر زندگی یک نفر.
کاش شجاعت این را داشتم بنویسم حالم خوب نیست و حالم ازهر چه بوی عشق ٬رفاقت و دوست داشتن می دهد بهم می خورم. جلوی آئینه می روم و به موهای سفیدم خیره می شوم. پنج دهه زیستن٬بارنج زیستن و همیشه در وسط زمین و آسمان رها ماندن به حال خود. مدام از خود می پرسم جرمت چیست.اینکه دوست داشتن را جدی می گیری.سی سال است می نویسی تا دلها بیشتر برای زندگی بطپد تا برای مرگ.قلبی را آرام کنی.از آزادی می نویسی. از برابری و از عدالت.از دوست داشتن٬از عشق ٬از مهربانی.ولی می بینی همه چیز را از تو دریغ کرده اند. هیچ چیز نداری جز انبوه تلخی ها.در آستانه غروب زندگی ات هیچ نیستی جز شبحی .کابوسی در خانه.شبحی ناپیدا در اداره و روحی سر گردان در کوچه و پس کوچه ها. مدام می خواهی خود را گم کنی ولی نمی کند. ..... ابله هر جا می روی خودت ایستادی روبروی خودت.
سالهاست از امید می نویسم تا دهشتی که در سراپای وجودم را تسخیر کرده است پنهان بماند.آن نا امیدی بی پیر را از چشم ها قائم کنم.خسته ام.داغونم.نا امیدم.من چی ام.هیچ.ازهیچ کس گلایه ای ندارم. از هیچ کسی که می پنداشتم باید پناهگاهم باشد هیچ دلخوری ندارم.از مقامات ارشد و غیر ارشد که رسما مرا یک اتاق تبعید کرده اند هیچ شکایتی ندارم.متنفرم از همه غرایزی که قرار است لذت و آرامش بدهند به یک آدم که من باشم. از روابط جنسی متنفرم ٬از خوردن و خوابیدن بیزارم.ازاینکه اینهمه خودم را حس می کنم خسته ام.می دانم آنهایی که می نویسند٬ آنهایی که می خواهند متفاوت باشند محکوم به تنهایی اند و من در کابوس تنهایی یله شده ام.هیچ چیز شادم نمی کند.اسمش را بگذارید افسردگی و هر اسمی دیگر. من به آن گودال فکر می کنم که تنها راهی است که می تواند مرا از شر خودم خلاص کند . نه همدلی فایده ندارد. چقدر بد است درسنی که باید تکلیف ات روشن شده باشد.هنوز بدنبال تعین تکلیف با هرکسی و هرجایی است.تکلیفی که هرگز روشن نمی شود و تو می مانی آشفته و خسته.ای لعنت به تو زندگی و زنده بودن.
اعلام بازنشستگی سیاسی محمد خاتمی توسط خود او به یک دوران تاریخی پایان داد.دورانی که بسیاری معتقد بودند که می توانند از طریق توسعه سیاسی ٬بسط جامعه مدنی و گردش آزاد نیروها به خواست دیر پای دمکراسی و رعایت حقوق بشر در اصلی ترین مفهوم آن تحقق بخشید. این اعلام بازنشستگی این حقیقت تلخ را یکبار دیگر نشان داد بین محبوب بود و ترجمه این محبوبیت به عمل سیاسی ورطه ای وجو دارد که با توازن نیروها به شکل موجود غیر ممکن است.
هیچکس نباید تردید کند خاتمی همچنان محبوب است و بسیاری او را دوست می دارند ولی این دوست داشتن هیچ معنای سیاسی واجتماعی ندارد.اعلام این بازنشستگی را بگذارید کنار نتیجه نهایی انتخابات مجلس شورای اسلامی تا در یابید تا مدتها جناح اصلاح طلب تنها راهکاری که می تواند طراحی کند اتخاذ شیوه هایی است که صر ف بقای اش را تضمین کند تا در گذر ایام بتواند تجربه ناکام خود را به ساخت سیاسی تزریق کند تا تبدیل به خود آگاهی ملی شود. حذف اصلاح طلبان در تمام صورتهایش را جدی گزفت. حاکمیت دیگر هیچ تفاوتی بین تندرو و میانه روها قائل نیست و دیگری نیازی نمی بیند برای حذف یکی به دومی امتیازی بدهد.به این دلیل در انتخابات ریاست جمهوری اصلاح طلبان حتی در حد گرم تنور انتخابات هم سهمی نخواهند داشت.
اما اگرزاویه نگاه خود را تغییر دهیم در بین اصلاح طلبات ذخیره بزرگی از نیروهای اندیشه ورز و تحلیل گر وجود دارد که اگر بتوانند از تعلقات جناحی خود را به تمامی برهانند می توانند با حضور اندیشه ورزانه خود نوری درتاریکی بتابانند و در فرایند روشنگری که بشدت قوی پنجه است سهم بزرگی بر عهده بگیرند. جناح اصول گرا درست در لحظه ای که باید از حذف رقیب اصلی اش شادمان باشد و پیروزیش را جشن بگیرند رقیب قدرتمند دیگری را پیش خود می بیند که با هیچ تدبیر امنیتی ٬تبلیغاتی و سیاسی قابل حذف نیست.این رقیب نامی جز نا کار آمدی ندارد.ناکارآمدی که با وجود تمام امکانات و در آمدهای هنگفت نفتی جامعه را با بحران اقتصادی و اجتماعی گسترده ای روبرو کرده است.این ناکارآمدی جناح اصول گرا را با حضور قدرتمندش چند پاره و از هم گسیخته می سازد.
از این به بعد حذف مخالفان و تنگ کردن فضای تنفسی آسانترین کاری است که نهادهای مسئول می توانند انجام دهند ولی هرچقدر این اقدام آسان می نماید.پنچه در پنجه ناکارآمدی در انداختن صعب و مرد افکن است. حال که رقیبی وجود ندارد تا از نارضایتی گسترده بهره بگیرد و گردش نخبگان را ممکن کند و بار نارضایتی را سبک کند.این ناکارآمدی تا کجا پیش خواهد رفت و اصول گرایان چگونه با آن رودررو خواهند شد.پاسخ به این پرسش آسان است ولی صاحب این قلم حتی برای ایجاد تصویر ذهنی از آن قدرت روانی لازم را ندارد.باید تا آن زمان بجای آن که بر طبل ناامیدی کوبید باید مدام شرایط را تحلیل کرد تا شاید حقیقت خود مفری بگشاید در جهان بی مفر
حالم خوب نیست.حس می کنم جهان و همه آنهایی که می شناسم شان از دایره فهم من خارج شده اند.آن که باید پناهگاه باشد هر بار حس می کند دردی داری با زخم زبانش جراحتی دیگربر روح زخمی ات می گذارد.هیچکس هیچکس را دوست ندارد.زمانه دوست داشتن را تاب نمی آورد.همه عادت و نیازرا با عشق و دوست داشتن به اشتباه می گیرند. جهان دوزخ است.خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم
حالم خوب نیست .برای خرید می روم دل شوره تمام وجودم می شود.با خودم زمزمه می کنم کجا داریم می رویم. چه خواهد شد.همه عصبی اند. پیر زن به گرانی اعتراض می کند.فروشنده که خود تلخ است در برابراعتراض چه راحت می گوید نداری نخر. راست می گوید ولی جقیقت را آنچنان تلخ می گوید که افسرده ام می کند.به من نمی گوید ولی من هم زخمی می شوم. پیر زن می رود.خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند٬چرا نمی دانم .
حالم خوب نیست.زمانی که سوار تاکسی می شوم.در فضای دشمن کیش خود را می یابم.خانم با گذاشتن کیفش فضاتنگ را تنگ تر می کند و آقایی کنارم مرتب غر می زند جا تنگ است.عاقبت بین این خانم و آن آقا دعوا می شود و من می گریزم. صدای دشنام فضا را پر می کند.این دشنامی است که جهان را آلوده می کند. خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم .
حالم خوب نیست٬درفشارعصبی گاهی آدم تا مرز انفجارپیش می برد.سردرد.تحریک چشم و...باید بگریزم از نوع زندگی ام .حقیقت بیماری ام رامی دانم. وقی قدرت تسلیم گیری نداری. به مطب دکتر می روم . خانم منشی عصبانی است.پزشک با بی حوصله و خسته علایم بیماری ام را می شنود چند قرص آرام بخش می دهد و دیگر هیچ.تمام شب نیمه خواب و نیمه بیداری می گذرد.کسانی در خیالم فریاد می کشند .زخم نی زنند. آیا از قرص ها کاری ساخته است ٬نه نمی دانم کابوس شبانه را برگزینم و یا دهشت بیداری را.قدرت انتخاب ندارم.خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند.چرا نمی دانم .
حالم خوب نیست. به وبلاگ سر می زنم.رهگذری مرا وقیح لقب می دهد. کسانی تمام کینه های بی دریغ شان را در کامنت ها خالی می کند.نه در این وبلاگ بلکه در تمام وبلاگها.خفاشان شب با خنجر واژه هایشان در تاریکی کمین می کنند تا زخم بزند به جانی آنی که در خلوت خود می نویسد تا سبک شود از اینهمه دوزخی که دیگرانند.شاید من هم دوزخ آنی باشم که نوشتن را دوست نمی دارد. روشنگری را بازنمی تابد.حتی یک وبلاگ کوچک و بی طنین را تحمل نمی کند.کاش می توانستم ننویسم . کاش..اما نمی توانم .خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم
حالم خوب نیست........ خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم...... جالم خوب نیست ...... خنجر واژه ها جان ها را بی دریغ زخم می زنند . چرا نمی دانم.....
در حالی که بازی انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری آغازشده است حامیان دولت از پاشنه آشیل خود که می تواند ناکامی بزرگ را از هم اکنون به نام آنها ثبت کند بی خبرمانده اند.دولت نهم هرگز نتوانست رابطه خود را با روزنامه نگاران ٬هنرمندان و نخبگان دیگر که کار فرهنگی و فکری می کنند در چارچوب مشخص و عریف شده ای قرار دهد. به دلیل سخت گیری های که نسبت با این گروه انجام می گیرد در انتخابات بعدی به راحتی هر جریان زرنگ سیاسی می تواند این گروه تاثیر گذار و جریان ساز رارودرو رئیس جمهور اجمدی نژاد قرار دهد.
رئیس جمهوری احمدی نژاد آنچنان غرق اقتصاد و سیاست است که فرهنگ را از دستور کار دولت خود خارج کرده است.گویی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی یک نهاد خود بنیان است که هیچ ربطی به دولت نهم ندارد.در حالی که هر تصمیم این وزارتخانه تکلیف رابطه نخبگان و دولت را مشخص می کند.هم اکنون این وزارتخانه بسیاری از هنرمندان و اندیشمندان را نه تنها از طریق حذف آثارشان بلکه با ادبیات نه چندان مطلوب می رنجاند. وقتی فیلم سنتوری اجازه پخش نمی یابد دیگر زخم زبان زدن به کارگردانان نام آشنای این فیلم یعنی مهرجویی زدن چه دردی از دولت نهم باز می کند . جز رو در رو قرار دادن او وهنرمندان دیگر با دولتی که در عرصه های دیگر بقدر کافی مشکل دارد
وقتی چهره های مهم سینمایی از جمله مجید مجیدی٬حاتمی کیا ٬بیضایی ٬کیمیایی ٬انتظامی ٬داریوش ارجمند و... نامه ای برای بازگشایی مجله دنیای تصویر می نویسند وتهیه کنندگان٬منتقدان به این چهره های تاثیر گذارمی پیوندند و هیچ جوابی به این نامه د اده نمی شود. می توان حدس زد در انتخابات بعدی هزینه این بی اعتنایی را چه کسی خواهد پرداخت . صدای شکوه تئاتری ها ٬اهالی موسیقی ٬ناشران ٬نویسندگان ٬شاعران و داستان نویسان و... به هوا است ولی هیچکس کاری نمی کند. بنظر می رسد وقت آن رسیده است مشاوران احمدی نژاد را منوجه این پاشنه آشیل خود سازد .
در این بازی فریاد هنرمندان و خاموشی تصمیم گیران نام فراموش نشدنی دنیای تصویر بر پیشانی یک وبلاگ نشست.بنظر می رسد حامیان مجله بنا د ارند با ایجاد وبلاگی که نام این مجله را زنده نگاه دارند و نگذارند هفده سال تلاش به یک تصمیم ساده اداری دود شود و به هوا برود و در انتخابات بر چشمهای باز کسانی بنشیند که فرصت بازاندیشی به مظلومیت فرهنگ و فرهنگ سازان نداشتند. این وبلاگ را بخوانید و آینده انتخابات را از هم اکنون حدس بزنید.
برای محمد "مشق شب" که با شبح بازخرید و بیکاری تنها مانده است
...تو اخراجی...به همین سادگی... تو خودت را باز خرید می کنی و می روی ... بعد گم می شوی در لابلای چرخندنده های زندگی ... بی کس می شوی....نا خواسته؟ می شوی...تن به ؟ می دهی و یا نمی دهی ... قهرمانانه پشت پیکان قراضه می نشینی و یک لقمه نان برای زن و بچه هایت می بری... تو حقوق بگیری ...تو بدبختی ....تو بی پناهی ... تو روزنامه نگاری ...تو کارشناسی...تو هنرمندی...تو هیچ نیستی...روزنامه که توقیف می شود... فیلم ات که مجوز نگیرد...نمایش ات تائید نشود...کاست ات را نپسندند...با کافه ات مشکل داشته باشند ...اعتراض نمی کنی ...عادت کر ده ای ...بساط ات را بر می داری می گریزی ...قدم می زنی و فکر می کنی...من هم انسانم ...من هم حق زندگی دارم...می خواهم زنده بمانم...نه نه...نباید بمانی
...تو مدیری ...تو بی رحمی ... نه ...من حق دارم...تراکم نیروی انسانی...سفارش ها...استخدامهای جدید... نه این راهش نیست...دولت دست قدرتمندش را بر دارد...مردم می داند چطور زندگی کنند... هر جا می روم...هر کار می کنم ...سپاهی از مقرارات و آدمها می ایستند روبروی من... تو نمی گذاری کاری بکنم...تو می گویی آب بخورم و یا نخورم... هر جا کاری باشد...کسبی بتوان کرد...تو پیدایت می شود....وفرصت را می دهی به خودی ها...من چی... من چی...سهم از این زندگی چی...چون تو مرا دوست نداری باید بمیرم....
...وقتی دوستی سراغ کاری را از تو می گیرد...از من...تلخ می شوم...خسته ام از دستهای ناتوانم...چه باید بکنم...چه می توان کرد...شبح تعدیل و بیکاری...کابوس تورم و بی پناهی ....همه جا هست...تلخ ننویس ...چطور...با تعدیل شده ها چه بکنم...با دیو اخراج چه بکنم... من کجا ایستاده ام...هیچ جا...مرده متحرک...صبح برمی خیزی... شب می خوابی... در پرانتز این دو...تنهایی... خمیازه های طولانی... کسالت... نوشتن...ننوشتن.... آقایان ....کاری بکنید...آتش بس بدهید با ندانم کاری... قهر کنید با بی رحمی...آشتی بکنید با عقل... به داد مردم برسید ... همه جا بازی است...بازی تعدیل و اخراج...بازی یاس و پریشانی...بازی مرگ... باید بگریزم...از خودم...از آئینه می ترسم...همه جا تنهایی ...بگذریم
سخنان داوود دانش جعفري وزير سابق اقتصاد و امور دارايي را بايد جدي گرفت .او در مراسم تودیع خود انگشت بر جراحتي گذاشت كه در دولت نهم وجود دارد و فرصتها را تبديل به تهديد مي كند.به نظر صاحب اين قلم هيچ انتقادي تا كنون به اين دقيقي معضل دولت نهم آشكار نكرده است،معضلي كه پاشنه آشيل نظام اجرايي است و بجاي آنكه درماني بر آن پيدا شود روز به روز اين بيماري وسعت بيشتري پيدا مي كند و جامعه را با بحرانهاي گريز پذير روبرو مي كند.
هيچ دولتي نمي تواند همه تجارب و هر آن چه از گذشته رسيده است را يكجا انكار كند و به آنچه در ذهن دارد جامع عمل بپوشاند.در جهان به شدت پيچيده امروز با مسايل ساده برخورد كردن و هر روز خود را مشغول مرافعه اي كردن و هرگز از فضاي انتخاباتي خارج نشدن به قدر زمينه شكست را فراهم مي كند كه مخالفان نيازي به توطئه چيني نداشته باشند. آنها كافيست سكوت كند و اجازه دهند فرايند خود تخريبي دولت كار خود را بكند .
بنظر مي رسد داوري در باره نهم نبايد بر اساس نيات داوري كرد.نيات خير اگر با كارآيي،خردمند و برنامه ريزي دقيق همراه نباشد نتيجه معكوس مي دهد.اگرخواهان عدالت باشد بي عدالتي را پر دامنه مي كند،فقيرها را فقيرتر و ثروتمندان را ثروتمندتر.نمي توان فضاي فرهنگي جامعه را مسدود و جامعه را براي نشاط و كارايي بيشتر بسيج كرد. نمي توان بين خود و همه نخبگان ديوار كشيد و در عمل خواهان موفقيت شد. از مقدم غلط هرگز نتيجه درست حاصل نمي شود.
افراد مسئول و كارشناس را كنار زدن و كساني را براي كار فراخواندن كه جز همراهي نمي خواهند از خود هنري بروز دهند بحران دولت نهم را نه تنها رام نمي كند بلكه شديد تر مي سازد. امروز حتي براي حمايت از اين دولت كه زمان امور كشور را در دست دارد و سرنوشت كشور در گروي عمكرد اوست بايد همه نخبگان و جناح هاي سياسي بايد متحد شوند تا احمد نژاد و تيم همراهش را متوجه اشتباهاتان كرد.بايد به آنها قبولاند مشكل را در بايد در نوع نگاه خود بجويد كه جهان را به خودي و غير خودي مطلق تقسيم مي كند.مرز بندي كه يك باربراي هميشه شكل گرفته است و هيچ انعطافي را به تماشا نمي گذارد و هر روز متصلب تر هم مي شود.معضل را با يد در ساز و كارهايي جستجو كرد كه در سياست ورزي و مديريت انتخاب مي شود.
سخنان دقيق دانش جعفري را بگذاريد در كنار دعواي روساي جمهور و مجلس تا به عمق معضل دولت پي برد. تا زماني كه اين دولت حس محاصره شدگي در جهاني دشمن كيش – مقصود از جهان روابط با دنياي برون از مرزها نيست – را از دست ندهد نمي تواند آرامشي را باز يابد كه براي هر نظام اجرايي از نان شب واجب تر است.دشمن بیرون سیستمی برای دولت آنچنان تهديد ساز نيست.رقابت لازمه بقاي هرسيستمي است ولي دشمني فضاي جنگي بوجود مي آورد كه همه چيز را به تعطيلي مي كشاند تا نتيجه جنگ مشخص شود.دولت بايد براي ياري رساندن به مردم نه براي اصلاح طلبان و نخبگان برون سيستمي لااقل بايد آغوشي باز براي همراهان اصول گراي خود داشته باشد نه اينكه آنها را هم ازخود براند.دولت تا نوع نگاه و منش را تغيير ندهد كاميابي را در آغوش نخواهد كشيد و هر روز بحران بيشتري را تجربه خواهد كرد.آيا اين نگاه تغيير به سود مصالح عمومي تغيير مي كند.آينده جواب اين پرسش را خواهد داد ولي صاحب اين قلم نگاه اميدواري به اين موضوع ندارد
قوچاني و شهر وند اتاق فكر احمدي نژاد براي انتخابات رياست جمهوري دوره بعد شده است.همان جرياني كه روزگاري پيشنهناد رياست جمهوري مادام العمر هاشمي رفسنجاني را مي دادند امروز هوشيارانه بر طبل اين درك مي كوبند كه ديگر انتخابات بدون انتخاب خواهيم داشت و احمدي نژاد خود در پنج سال بعد جانشين اش را خود تعيين خواهد كرد با گرده برداري ازبازي پوتين در روسيه بر آنند با اين جا انداختن اين انديشه در ذهن هواداران رياست جمهوري آنها را وادارند تا بازي سياست را به شكل فعلي اش به هم بزنند و بازي ديگري را به صحنه ببرند.
آنها معتقدند با تداوم رياست جمهوري احمدي نژاد ساختارها آنچنان آشفته مي شود كه هيچ اصول گرايي نمي تواند سرنخ حل مشكلات را بيابد و از سوي ديگر چون دولت رقيب واقعي خود را در ميان دوستان سابق اش مي يابد چالش ها آنچنان حاد و تند مي شود كه نه تنها حاكميت يكدست نمي شود بلكه خود حاكميت سالبه به انتفاع موضوع مي شود.بسياري براي پيش برد اين طرح برآنند اين فكر را جا بياندازند كه دولت مي تواند آنچنان ساختارها را آشفته سازد كه ديگر هيچكس توان حل مشكلات را نيابد وهمه اچزاي ساختار قدرت بر تداوم حفظ وضعيت فعلي نظام اجرايي به اجماع برسنند. اجماعي تلخ ولي ناگزير
اين جريان كه در برابر تهاجم سخت واقعيت و نااميدي براي فراچنك آوردن قدرت از دست رفته ترجيح مي دهد از رقابتهاي ويرانگر دوستان هم حاشيه امني براي خود دست و پا كنند وهم از تماشاي يك نزاع بي فرجام لذت ببرد.اما مشكل از آنجا مي شود كه واقعيت از روي دست تحليل گران شكل نمي گيرد وپيش نمي رود. ايران سرزمين غافلگيرهاي مداوم است.ترديد نكنيد در يكسال آينده همه شاهد خواهند بود كه چقدر آسان همه تحليل ها نقش بر آب خواهد شد و جهان به شكلي در خواهد آمد كه بر آيند واقعيت ايراني آن را امكانپذيرمي كند.اين واقعيت تن به انفعال مي دهد ولي اجازه نمي دهد جهان اراده شده هرطور بخواهد با سرنوشت يك ملت بازي كند