تبليغاتX
محمد آقازاده

پایان سال ۸۶:سالی تلخ.سالی بی غرور٬سال دوستهای غمگین و دشمنان ابلهانه شاد٬سال مردگان٬سال سوگواری٬ سال از دست دادن ها٬سال آوارگی روزنامه نگاران ٬سال جوانمرگ شدن مجله ها٬سال خودکشی روزنامه ها ٬سال نفت صد دلاری٬سال تورم٬سال اشک ٬سال خون ٬سال مرگ شاعران ٬سال شعرهای بی خواننده ٬سال حماقت های بزرگ و شادی های کوچک٬ سال عشق های مجازی و نفرت های واقعی...سال روشنفکران محزون ٬سال دانشجویان خسته ٬سال کارگران بی حقوق ٬سال معلمان بی امید٬سال کنکور٬سال تجمل ٬سال خیرات حقیر و چپاولهای بزرگ٬سال مرگ اخلاق٬سال خشونت ٬سال اخراج ٬سال مهاجران خسته ٬سال گریختن ٬سال شانه ای شدن برای آن دیگری ٬سال تقسیم غمها ٬سال بی پناهی.سال نفت ٬روز ملی شدن نفت ٬نام فراموش شده مصدق ٬سال حراج در آمدهای نفتی ٬سال تبعید عقل ٬سال کابوس من ٬سال دوست داشتن های بی حاصل ٬سال مبل ٬سال شادمانی های بی دلیل و سالی که غرور گدایی می کرد.سال وسوسه ٬سال شهوت ٬سال عشق و...سال نوشتن های بی پایان و نوشته های بی آغاز٬سال ویرانی من ٬سال غمگینی تو ٬سالی برای همه کس و هیچ کس و...  

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:19  توسط محمد آقازاده  | 

چهار شنبه سوری یک نشانه است٬این مراسم دیگر یک سنت نیاکانی نیست.بلکه یک سر ریز دوزخی همه گره خوردگی هایی٬حسرت ها و خشم هایی است که در ناخود آگاه فربه شده اندو راهی به بیرون می جویند و نمی یابند.سیمای جمهوری اسلامی با ساختن یک آگهی تبلیغاتی که بر أنست مخاطب را ترغیب کند تا از این مراسم فاصله بگیرد. این تبلیغ خیابانی را تجسم می بخشد که در آن همه چیز به یک کابوس و میدان جنگ می ماند .مضحکه جهنمی ٬ کودکانی که موشکهای مرگبار حمل می کننند و صدای انفجار بی وقفه مرگ و جراحت را به رایگان به هر عابری تقدیم می کنند. اگر صحنه پایانی آنرا نادیده بگیریم این تبلیغ یک اثر هنری کامل است. واقعیت را در فشردگی کامل نشان می دهد.

پرسش مرکزی این است که چرا با همه هشدارها ٬ آگاهی ها ٬ نگرانی ها ٬اخطارها و حتی همراهی هیچ چیز از شدت و حدت این کارزار خشن نمی کاهد. قبل از هرچیز باید دانست این خشونت حامل هیچ معنای سیاسی و اجتماعی نیست. هیجان بخاطر و خشونت فی نفسه است ٬نه می خواهد نماد اعتراضی باشد و نه می خواهد چیزی را تغییر دهد.فقط ذهن بر آنست از پر شدگی و فشارهای حاد روانی رها شود. گیریم بتوانیم با تدابیر قانونی و با هشدارها این خشونت را سرکوب کنیم ولی بجای آنکه یک عصر ما را مشغول خود کند تمام زندگی ما را با خطر جدی روبرو می کند.در مرافعه های خونین ٬درز نزاعهای بی دلیل و جرم و جنایت های بی وقفه متجلی می شود که هزینه سنگین تری از فرد و جامعه می گیرد.

تمدن در نفس خود سرکوبگر است. فرهنگ این سرکوب را تبدیل به ارزشهای درونی ٬عرف و عادتهای فردی می سازد ولی این سرکوب به هر حال تاثیرات مخرب خود را در ذهن باقی می گذارد و به همین دلیل است که در رم باستان نبرد گلادیوتورها حس خشونت طلب رومی ها را در زمان صلح تسکین می داد و ازمرگ بردگان جنگجو لذت وحشیانه را در جان آنها می ریخت و امروز این تمایل را در میادین ورزشی و در فیلمهای خشن و در جشن ها و شادی های خیابانی و... را تسکین می دهند.اما درجامعه ما که مدام حجم منع ها و نهی ها افزایش می یابد و از آن سوی به دلیل غیاب هر نوع تفریح سالم و غیر سالم ناخود آگاه آنچنان دچار پر شدگی می شود که اگر تعدیل نشود تبدیل به فاجعه ناگزیر خواهد شد.

درمان هر بیماری را باید از کنترل ظواهرش آغاز کرد. مثل تب و درد. اما با پائین آوردن تب و کاهش درد بیماری درمان نمی شود.باید مراکز عفونی را مورد هجوم درمانی قرار داد تا بیماری در بیمار بودنش درمان شود . خشونت نهفته در روح ایرانی را باید با کاهش منع های بیهوده و غیر لازم ٬جدی گرفتن اوقات فراغت و ازهمه تر حل معیشتی مردم حل کرد.اما بهترین درمان گسترش فعالیت های سیاسی در  قالب احزاب و نهاد های مدنی است. درمانی که تنها در سطح تخیله نمی ماند بلکه جامعه را به سمت بهروزی٬رفاه و آرامش درونی می راند.در سطح دیگر گسترش فعالیت هنری می تواند مفری دیگرباشد قرنها پیش ارسطو گفته است مردم از راه دیدن تراژدی تزکیه می شوند. در پایان گفتن این نکته ضروری است خشونت را با خشونت صرف نمی توان رام کرد. اگر این اراده وجود داشته باشد تردید نکنید این خشونت و عمیق تر می شود و هستی جامعه را به تباهی می کشاند.    

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 9:36  توسط محمد آقازاده  | 

دکتر محمد مصدق شکست خورد٬این شکست ناگزیر بود.نگاه تاریخی و هر آنچه امروز به صورت ملموس لمس می کنیم دلایل این شکست را پیش روی مان می گذارد.می توان در رفتارهای خود او و اطرافیانش چند و چون کرد و توجیه ای برای این شکست یافت. اصل جریان را باید در جای دیگری جستجو کرد. از همان جاست که نیروهای فرافردی فرصت می دهند بازیگران رویدادهای تاریخی شکست بخورند و همه آرزوها و امیدهای برای اصلاح امور را با خود به گور ببرند.درهمین نقطه است که مستبدان دچار شکست های مهلک می شوند و همه هستی اجتماعی شان را بر باد می دهند.

این نقطه را باید در پدیدار شناسی روح ایرانی و دردیالکتیک هراس و شورش جستجو کرد٬دررفتارهایی که بصورت دوره ای شکل می گیرند و از هم می گسلند.همان اندازه زندگی جمعی مان را نشاندار می کند که زندگی فردی مان را به ویرانی می کشد.روح واخورده ای که مدام به پستو وپسله های امن درونی پناه می برد.خود را با هر وضعیتی سازگار می کند٬آنچنان وامی دهد که حتی حیرت خود را نیز بر می انگیزد چه برسد به دیگران.هر جفایی را به راحتی آب خوردن می پذیرد و با این پذیرش جفاکار را وا می دارد جلوتر بیاید.این عقب نشینی و این جلو رفتن آنچنان ادامه می یابد که دیگری راهی به عقب نشینی برای طرف مغلوب نمی ماند و ناگهان انفجاری شکل می گیرد. انفجاری که نه واخورده و نه جفاکار منتظر آن نیست.اتفاقی آنچنان غیر منتظره  که همه را انگشت به دهان باقی می گذارد.

سازگاری مطلق و شورش بی واهمه چهره ژانوسی روح ایرانی است. روحی که تن به اعتراض آرام ومداوم و منطقی نمی دهد.صبوری و میانه روی را باز نمی شناسد.بسیاری از جدایی های تراژیک در خانواده ها حاصل همین دیالکتیک است.بسیاری از قتل ها و جنایت ها از همین نقطه است که منطق خود را می یابد.زن و یا مردی که مداوم تحمل ستم آن دیگری را می کنند.از مصلحت فرزندان و از ضرورت حفظ خانواده سخن می گویند. آنچنان فرصت اشتباه به آن دیگری می دهند که او بی محابا جلو می آید و در یک لحظه طرف مغلوب شورش می کند و یا آدم می کشد.در روابط عاشقانه یا آنچنان به شعله های عشق خود را می سپاریم که از معشوق بت می سازیم و یا اینکه از واهمه اینهمه وابستگی می گریزیم . حد میانه نمی شناسیم . فرصت نمی دهیم گره خوردگی عاطفی به تدریج شکل بگیرد و به نتیجه مطلوب برسد.به همین دلیل هر عشق بلافاصله به نفرت می شود و نفرت در روابط فردی همان شورش در صحنه اجتماعی است. در دوستی های ساده ٬ در ارتباط فرو دستان و فرادستان همین معادله عمل می کند. درخرید و فروش و در هر نقطه ای که ارتباط میان فردی شکل می گیرد.

چرا این اتفاق می افتاد چون ما زیادی طالب زندگی راحتیم.زیادی رفاه طلبیم٬زیادی خود خواهیم.بیش از حد از مرگ می هراسیم.چرا این روانشناسی بر روح ایرانی حاکم است.دلیل این امر را باید در محیط جغرافیایی مان. در هجوم های پی در پی از آن سوی مرزها.درظهور و سقوط سلسله های مختلف حاکمان جستجو کرد. روح ایرانی چون هم از سوی طبیعت و هم از سوی لشکر کشی جنایتکارانه از آن سوی مرزها و توطئه های درون مرزی تهدید شده است به صورت غریزی آموخته است به دو روز زندگی بچسبد.نگذارد هیچ اتفاقی آن را تهدید کند.ولی سازگاری نمی تواند به صورت طبیعی از حد مرز خاصی بگذرد تبدیل به شورش می شود. همین دور باطل است است که قیام مشروطه را به بن بست کشاند. هم پهلوی اول و هم دوم را با افتضاح از هستی ساقط کرد.روزی که شاه مصدق و اصلاحات اش را به سادگی آب خوردن ناکام گذاشت پایه های سقوط اش را در سال پنجاه و هفت ریخت.نکته جالب آنست که هنوز این روح در حال عمل است و همه را به شکل و شمایل خود در می آورد. تا خود آگاهی کامل به این روح نیابیم و آن را در زندگی روزمره شکست ندهیم و اعتراض آرام و منطقی را در خود نهادینه نسازیم محکوم به تکرار تاریخ ایم. تاریخی که همه در آن بازنده اند.        

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 10:57  توسط محمد آقازاده  | 

مجله دنیای تصویر لغو امتیاز شد.... آنقدر بغض کرده ام .... چرا....نمی دانم .... هفت سالی می شود که در آن یک اتاق دارم....اتاق فکر....باید قبول کرد نمی شود...یک مجله زنده باشد و تاثیر گذار... نه ...نباید هم درخت را دید و هم جنگل را....نه... نباید ببینی .... انتخابات ... آزادی ... مردم سالاری ...علی معلم ...جایزه حافظ... منتقدان...نه ...تماس می گیرم ... علی هم دلیل اش را نمی داند... نه تذکری ... نه گفت و گویی ....حکم مرگ مجله در یک نشست و برخاست.....نمی دانم چگونه آرام کنم او را... وقتی خود اسیر طوفان درونم.... بعد از انزوا از مطبوعات ... تنها این مجله بود ... مجله ای زنده ... مجله ای در حال حرکت... هر چه حرکت دارد بسیاری ر ا می ترساند... در یکی از فیلم ها این را شنیدم ...یادم نیست نامش چیست ....نمی دانم ....ذهن کار نمی کند....مرگ غیر مترقبه آدم را فلج می کند...دوره سوگواری است.... چه کسی زیر پای دولت پوست خربزه می اندازد....تا در آستانه انتخابات ریاست جمهوری .... نشان دهند دولت با فرهنگ ... چه کسی این تصمیم را گرفته است... معلوم نیست .... من اعتراضی ندارم... نه آنچنان شوکه شدم که فلج شدم... سالهاست در آنجا از انفعال و فاعلیت نوشتم ... نه نباید نوشت... باید بغض کرد... خسته ام ... رهایم کنید...  

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 13:46  توسط محمد آقازاده  | 

اصلاح طلبان بزرگترین هدیه را دو دستی تقدیم اصولگریان کردند.آنها یک ماجرای عادی را که بی تردید اتفاق می افتاد تبدیل به یک دستاورد بزرگ رقابتی کردند.هیچکس تردید نداشت اصولگرایان با تمهیدات اندیشیده شده خواهند توانست به سادگی اکثریت مجلس را از آن خود کنند.آنها با کمک اصلاح طلبان با هوشیاری توانستنداین خواست را در نمایش کاملا حساب شده تبدیل به یک پیروزی بزرگ کنند و این فرصت را مدیون اصلاح طلبانی اند که در هر شرایطی وارد میدان رقابت می شوند و به سادگی شکست را می پذیرند و در لابلای زندگی روزمره گم می شوند تا انتخابات دیگر.

اصول گرایان هم نهادهای قدرت را در اختیار دارند و هم بقدر کافی از هوش سیاسی برخوردارند.آنها از طریق همین هوش در سه دهه گذشته جلوی چشم جناح چپ تمام قدرت را بدست آوردند و با همین هوش است که با برانگیختن بیم و امید رد صلاحیت رقیب را بازی می دهند.آنها را در محدوده تلاش برای بقای صرف نگاه می دارند .آنقدر فرصت به این جناح روزی تاثیر گذار نمی دهند تا حتی یک اقلیت نیرومند را در مجلس و یا شورا شکل دهند وآگاهانه هم تا آنجا پیش نمی روند که اصل بازی را بهم بریزد. چرا که باید رقیبی وجود داشته باشد که حس پیروزی ایجاد کند و هر پیروزی هم نیاز به جشن ملی دارد و برگزاری جش هم نیاز همیشگی این جناح است 

مشکل اصلاح طلبان در این بازی بی فرجام از آنجایی آغاز شد که حمله به کاستی ها و ساختارهای معیوب  را به حال خود رها کردند و دست به دفاع همه جانبه از بقای خود در صحنه قدرت زدند. اوج این سیاست در جریان تحصصن نمایندگان در مجلس ششم شکل گرفت و بسط یافت و امروز حتی این دفاع آنچنان بی رمق شده است که بیشتر به مضحکه می ماند.در طول همین انتخابا ت بجای آنکه باقدرت سیاست های دولت نهم را نقد کنند و از این طریق رای مردم را بخوا هند تمام توجه شان صرف این نکته شد که فلان هنرمند لیست حمایت از یاران خاتمی را امضا کرده است و یا نه.

از هم اکنون می توان حدس زد در انتخابات ریاست جمهوری همین سناریو تکرار خواهد شد و بیشتر وقت اصلاح طلبان صرف گرفتن تائید صلاحیتی خواهد شد که آنقدر دیر هنگام صورت می گیرد که حاصل کار تبدیل به هیچ و پوچ می شود. تا اصلاح طلبان افق نگاهشان را تغییر ندهند و نوع بازی را به دلخواه رقیب وا بگذارند در نهایت سیاست ورزی شان هیچ حاصلی جز گرم کردن انتخابات به سود رقیب نخواهد داشت. این بازی تکراری البته سودی هم دارد. این دوستان را در حاشیه قدرت نگاه می دارد بدون آنکه سهمی ازآن نصیب شهروندانی شود که قرار است ایران متغلق به همه شان باشد.    

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 11:36  توسط محمد آقازاده  | 

نظام اطلاع رساني در كشورتا حد بنگاههاي تبليغاتي و ابزار جنگ رواني جناح هاي سياسي تقليل يافته اند.در اعلام خبرطرف پيروز و شكست خورده بجاي اطلاع رساني ساده حتي مسئولان رسمي برگزاري با خوشحالي از پيروزي يك جناح سياسي سخن مي گويند.به اين دليل براي بازيافت نتايج انتخابات وقتي به سايت ها و خبرگزاري هاي رسمي مراجعه مي كنيم با يك جنگ رواني تمام عيار روبرو مي شويم تا يك اطلاع رساني صرف.در بحبوبه اين جنگ البته نابرابربراي اصلاح طلبان براي نيروهاي مستقل هيچ منبع بي طرفي وجود ندارد كه بدون گرايش هاي سياسي واتاب اخبار را برعهده بگيرد.اين وضع براي نظام اطلاع رساني يك فاجعه است.فاجعه اي كه در بي اعتمادي ملي نسبت به رسانه هاي همگاني متجلي مي شود و عواقب آن براي صاحب نظران كاملا روشن است.

وقتي رسانه هاي رسمي از پيروزي اصول گرايان سخن مي گويند فراموش مي كنند اين پيروزي يك حادثه غیر مترقبه نيست بلكه از قبل همه از آن با خبر بودند.براي جناح اصلاح طلب هم آنقدر دستاورد ضمني وجود دارد كه اين جنگ رواني را ادامه دهندوبراي آينده اعتماد به نفس خود را حفظ كندولي براي شهروندان هيچ اتفاق خاصي نخواهد افتاد.مجلس آينده غير انتقادي تر خواهد بود،مگر دعواي احتمالي اصول گرايان بر سرانتخابات رياست جمهوري راهي به درون مجلس باز كند.بنظر مي رسد بعد از پايان انتخابات جامعه مدني نفسي بكشد و در فضاي آرامتر نقش روشنگرانه اش را پي بگيرد.اين نكته جالب است كه در اين انتخابات وبلاگ نويسان چه مثبت و  چه منفی نقشی ایفا نکردند و ترجیح دادند به سادگی از کنار آن بگذرند 

II لینک II نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 21:10  توسط محمد آقازاده  | 

جلوی دکه روزنامه فروشی که می ایستی کیهان٬همشهری ٬ایران ٬جام جم و... از حماسه پرشکوه ملت ایران در انتخابات تیترها زده اند و فخرها فروخته اند.گیرم که این تیترها همه عین واقعیت باشند و مو ی لای درز آنها نرود. ولی آقایان جواب حماسه را با افتضاح نمی دهند.صبح همه دانش آموزان در خیابان ها و کوچه و پس کوچه ها مطلع شدند برای بازشماری آرا مدارس تعطیل است . دانش آموزان سرگردان با درهای بسته خانه هایشان روبرو می شوند. والدین به محل کارشان نرسیده به اجبار به خانه باز می گشتند تا از سرگردانی فرزندان خردسال شان جلوگیری کنند.

همین چند روز پیش جناب وزیر آموزش و پرورش با قاطعیت اعلام کرد به هیچ عنوان مدارس تعطیل نخواهد بود چرا در زمستان بیش از حد از برکت قطع گاز تعطیلی داشتیم و از برنامه های تحصیلی عقب مانده ایم.ولی به هیچ عنوان تحقق نیافت و مدارس تعطیل اعلام شد . بنظر می رسد نباید حرفهای مسئولان را جدی گرفت.حتی اگر بالاترین مقام مسئول یک وزارتخانه باشد.این تعطیلی رامی شد از قبل اعلام کرد و به مردمی که خودتان می گوئید همیشه در صحنه اند بد نکرد.عذاب شان نداد و در آستانه عید دربدرشان نکرد. قیمتها به قدر کافی این مهم را بر عهده گرفته اند.

کار ساده را پیچیده کردن و بعد این پیچیدگی را خراب کردن و این خرابی را به افتضاح کشاندن دارد تبدیل به عادت می شود.کسی باید جلوی این مسئله را بگیرد.با یک جلسه کارشناسی می توان مسایل را حدس زد و بر اساس اتخاذ تصمیم کرد.اگر در اعلام تعطیلی و یا باز بودن مدارس اینقدر تعلل در تصمیم گیری وجود داشته باشد بسیار نگران می شویم زمانی که پای مسایل تصمیمات پیچیده به پیش بیاید. چطور برخورد می شود.پاسخ این پرسش کاملا مشخص است. این مسایل پیچیده و غامض را به طرز عجیبی ساده می گیریم ٬نه اینکه ساده بکنیم که یک فن مدیریتی است بلکه بسرعت تصمیم می گیریم ٬آنهم بدون سنجش پیامدش های این تصمیم و به ناچار یک عمر هزینه یک تصمیم گیری غلط و پرشتاب  را می پردازیم بدون اینکه یکبار درسی بگیریم و تجدید نظری در در رفتارمان و فرایند تصمیم گیری هایمان بکنیم.    

II لینک II نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 8:50  توسط محمد آقازاده  | 

سال نو می شود ٬اما ما کهنه تر می شویم.حتی نوزادان هم مدام کهنه می شوند.روزگار افسون زندگی را می ریزد در جانها. تقلای خانه بهتر٬مبل های زیباتر٬ثروت بیشتر..اما خود زندگی کجاست. کجاست آنجایی که عاطفه ها و قلبها در هم گره می خورند. کجاست عاشق شدن .کجاست مهربانی٬ چرا زنده ایم.زنده ایم تا شب را روز کنیم و روز را شب.بعد مرگ ٬مرگ نا گزیر. خاطراتی که فرو می پاشند در خاک سرد. روزهای می آیند و می روند . همه بدنبال زندگی می دوند ولی آن را پشت سر جا می گذارند.زندگی در کنار پنجره گم می شود. کنار یک نسیم ساده و یک لبخند مهربان

غروب جمعه است و من تاثیرآنچه در اطرافم می گذرد پس می زنم.کسی در من آواز دلتنگی می خواند. زندگی در کسالت نقاب فریب را از رخ بر می دارد.من آنچنان خسته ام که فریب هیچ فردایی را نمی خورم.خانه نشین شده ام و در و دیوار را پاک می کنم.پرده آویزان می کنم .ریه هایم از آلودگی پراز جراحت است.سرم درد می کند. بی حوصله ام.به شعر پناه می برم.زمان در من می گذرد.لحظه به لحظه.پیر می شویم.از جوانی ام بیزارم. باید زندگی ات را سامان دهی برای فردا.فردا همین امروزاست. باید سبزی پاک کرد.مبل ها را جمع و جور کرد.میهمان می آید.آبرو داریم....دیگران هستند.همیشه هستند.اما من و تو خودمان را گم کرده ایم.برای خودمان کی زندگی می کنیم٬ هیچوقت.حتی و قتی می میریم دیگران برای ما می گریند.مرده هابرای خودشان نمی گریند.

غروب جمعه بد جوری دل آدم می گیرد.نمی خواهم به شهر بگریزم.خیابان با کوچه و پس کوچه هایش انتخاب من نیست.می خواهم تنها باشم و خودم را در آئینه نگاه کنم.در پستو و پسله های ذهنم آواره می شوم.یله می شوم در کودکی ام٬در جوانی ام.در میان سالی ام و در امروزم. گاهی باید تلخ شد و گذاشت واژه ها آوازشان را بخواند. فردا دوباره باید با زندگی گلاویز شوم.با خوب و بدش.هرکس باید با خودش تنها بماند. در این خلوت درونی است که می توانیم ببینیم کجا ایستاده ایم و باید چه بکنیم.چه بنویسیم.خود بخود می نویسم:وقتی دیوها می آیند /چرا ابرها پشت آئینه ها قائم می شوند/ابرها دلشان می گیرد/ و برای عروسک های مرده می بارند/ماهی ها ی قرمز خواب عید را می بینند/ می دانند سهم شان مرگ در بهار است/ دیوها می خندند / وقتی جن های شعر من / در کوچه را به روی لبخند باز نمی کنند /....   

II لینک II نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 18:54  توسط محمد آقازاده  | 

نه نمي شود كه بشود...راهي براي گريز نيست... بايد در مغاك فروبروي....نفرت ....خستگي ... تنهايي .... خواندن ..... مدام نوشتن... بعض كردن ....بايد ها و نبايدهاي بي دريغ.... بطالت هاي هميشگي .... بي حوصلگي ....تنهايي....نيمه شب است...پر از ظلمت...بهار مي آيد حسش نمي كنم ..... انتظاري مرا نيست.... همه كوچه ها بن بست است.... در عشق تسلايي نيست....مهرباني خنجري بر قلب مهربان....در اين بن بست دهانت را مي بويند تا مبادا گفته باشي دوستت دارم...دوست داشتن جرم است...نفرت مجاز....پنجشنه آخرسال گذشت.... نتوانستم بگريزم به بهشت زهرا... با چشمهاي ميشي مادرم خلوت كنم.... دستهاي لرزان وبيمارپدرم را بگيرم در دستم .... زاربگريم بر تنهايي ام ...بر بي كسي ام....بر دسته هاي بسته ام...برديروزي كه پر از زخم است...بر امروز منزوي.... بر فرداي بي اميد.

نه نمي شود كه بشود....گاهي اميد مي ريزد بر جانت...شايد كسي ترا بخاطر خودت دوستت داشته باشد...اما اين اميد .... نه نمي شود....نمي شود كه بشود... بايد تا صبح با كابوس هايت تنها بماني.... تنها با خودت بگويي و تنها از خودت بشنوي.... جهان تباه است....آن ديگري هم تنهاست... تنهايان نمي توانند هم را بيابند....نمي شود كه بشود.... هر روزنه اي مسدود است....مسدودش مي كنند....بايد تنها در نوشتن ماوا بگيري...بايد تنها درجان واژه ها بريزي غمهايت را....بهشت زهرا نمي روم .... گورستان در درون ماست....وقتي بي حسي به گوشه اي خيره مي شوي....نه آنكه مي خواهي نمي يابي ...آنكه نمي خواهي چون شبح مي ايستد روبرويت....مرده اي ....با هركس سخن مي گويي تا همراهي باشد بر غمهايت...از عمق دردهايش حيرت زده بر جا مي خشكي...دوستاني كه فرصت دوستي ندارند...دشمناني كه در دشمني كم نمي گذارند...تلخ است اين نوشته... بي مضمون ....بي گزاره ....بي مفهوم....همين است كه مي بينيد...نه بيشترو نه كمتر....نه نمي شود كه بشود

II لینک II نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 0:23  توسط محمد آقازاده  | 

غروب خودم را پرتاب مي كنم از اداره به خيابان. مي گدرم از ازدحام آدمها و نگاههايشان كه به ويترين فروشگاه سنجاق شده است. در اداره بعضي ها خواب وزير شدن را مي بينند. كساني دلشان در روي صندلي نمايندگي نشسته است و به نشانه حسرت آهي مي كشند. عده اي هم مي خندند با شوق به سكه بهار آزادي. بعضي ها دل نگران دفترچه هاي بيمه و پرداخت کارانه اند .كارمنداني هم به يك ارتقاي ساده شغلي راضي اند.اخراج هم بعضي دلها را مي لرزاند. در خيابان همه خواب خريد را مي بينند و آه مي كشند براي يك مانتو گران و شايد ارزان .يك مدل گوشي همراه تازه وشايد هم کهنه. من در خيابانها و پياده روها قدم مي زنم روي تلي از بروشور هاي تبلغاتي . آنهايي كه مي خواهند نماينده من و تو باشند. پول خرج مي كنند تا كاسبي كنند . همه خواب پول دار شدن را مي بينند. پول يعني خوشبختي.    

كمي ويرانم. كمي غمگين.خوابهايم را گم كرده ام تماشا مي كنم آدمها را.خوابهايشان را نمي بينم . من آنها را مي بينم.آنها اما مرا نمي بينند.مي سرم در يك كتاب فروشي . با هايدگرو حسين پناهي مي آيم بيرون. هايدگر با هستي و زمانش وحشناك تر است يا پناهي با شعرهايش؟ از پناهي بيشتر مي ترسم . از زبان تلخ اش كه كه زبان بي زبان من است.او در من مي خواند:من زندگي را دوست دارم /ولي از زندگي دوباره مي ترسم!/ قانون را دوست دارم/ولي از پاسبان مي ترسم!.../ . هايد گر اما از اينكه هستي بدون هستنده تنها مانده است و نمي آيد در پرسش هاي ما مي هراسد. او خواب پرسش ها يش را مي بيند/ خواب هيتلر/ كابوس تكنولوژي و... من از چي مي ترسم. ترس من اين است كه من هستي بدون هستنده هستم.من هيچ نيستم در شهري كه هيچ بودن را مي خواهد و بدست مي آورد.پناهي جواب دلهره را مي دهد:هر جنايتي از آدمي ساخته ستً /باور كنيد/ داروي جاودانگي را كشف خواهد كرد/اين خط ،/اين نشان...

دوستي زنگ مي زند. از دلتنگي هايش مي گويد . از تنهايي اش. ازعشقي كه به پروازدارد. اما مي گويند بچسب به خاك . او در نوشتن تسلايي مي يابد.بدون نوشتن دوست داشتن غيرممكن است. عشق غير ممكن است. من باسايه ام حرف مي زنم . با او عاشق مي شوم. با او تلخ هايي را به سطل آشغال مي اندازم. من مي نويسم پس هستم . شايد هستي بدون هستنده نوشتن باشد. شكي داريد ابطالش كنيد . اثبات آن را از من نخواهيد. من فيلسوف نيست. تنها سايه را جستجو مي كنم در شهر بي آفتاب."بي تو / نه خاك نجاتم داد ،‌نه شمارش ستاره ها تسكينم /چرا صدايم كردي؟/...چرا؟/" .من خواب نمي بينم. من بيدارم . اين چقدر بد است. در شهرم گم نمي شوم . شهرابلهانه سر راست است. پاسبانها نمي گذارند گم بشوي.هر جا بروي هستند.مراقب توند گم نشوي.نه نمي شوي .

"اين سرگذشت كودكي ست / كه به سر انگشت پا /هرگز دستش به شاخه ي هيچ آرزويي نرسيده است /.من به سرانگشت پا بلند مي شوم تا به آرزو برسم. قدم كوتاه است . پير شدم . پير تو اي جواني . از من گذشته است.از همه گذشته است. همه پير شده اند حتي كودكها. بگذار پناهي از جهان مردگان حرفش را بزند. او مرديست مرده در تنهايي . هستي بدون هستنده . "تا كجا من اومده ام ؟/ چه درازه سايه ام / چه كبودپاهام من كجا خوابم برد/به چيزي دستم بودكجا از دستم رفت. به خانه مي رسم . خانه تكاني است . مرد افغاني از نظافت يك اسطوره مي سازد. اسطوره مرد سرگردان . او خواب مادرش را مي بيند و شهرش را و خانه اش را و گورستان آشنايش را. سيد امير حسين مير حسيني پيام كوتاهي براي من فرستاده است. چقدر هم خودش را دوست دارم و هم شعرهايش را . نوشته است دم همه اونهايي كه تو خونه تكوني دلشون ما را رو ننداختن بيرون گرم. اما مدتهاست توي دلم دنبال خودم مي گردم ولي پيدايش نمي كنم . كسي كه شايد خودمن باشد. حتما هست مي گويد:با تمام بي كسي هايم كسي دارم هنوز . راست مي گويد . كسي هست كه كس تو باشد. چشم باز كن . همين دور و بر است . شايد در آئينه باشد.شايد پناهي براي همين كس سروده است :به جز حضور تو / هيچ چيز اين جهان بي كرانه را/جدي نگرفته ام /حتي عشق را...

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 22:53  توسط محمد آقازاده  | 

انتخابات مجلس هشتم مهم و سرنوشت ساز است٬چرا که کشور را وارد صورتبندی جدیدی از مناسبات قدرت و سیاست ورزی می کند که هیچ مشابهتی با سه دهه گذشته نخواهد داشت.این مهم بودن هیچ نسبت معناداری با نتیجه ای که از صندوقها در خواهد آمد ندارد.بخشی ازسردر گمی در میان فعالان سیاسی٬روزنامه نگاران و حتی دولتمردان را باید در این گذر تاریخی از دوره به دور دیگر رد یابی کرد.دوره بعدی تا مدتها حاصل مدیریت ها٬برنامه ریزی ها و اراده ها نخواهد بود بلکه سیر خود انگیخته رویدادها جامعه را به پیش خواهد برد. در این میان باید منتظر ماند نخبگان و صاحب نظران با در هم آمیختن با این فرایند ناشناخته آنرا در گام اول فهم کنند و در گام بعدی صورتی قابل شناخته به آن بدهند تا بتوان مدیریت بر آن را بر عهده گرفت.

اصلاح طلبان به سرعت از کانون قدرت عقب رانده می شوند و حتی بخشی از نیروهایی که حاضرند برای نزدیکی با این کانون هر بهایی را بدهند خیلی زودتر از آن که می پندارند هم از قدرت و هم از کانون رغبت عمومی حذف خواهند شد.درجبهه اصول گرایان هم تفرقه و انشعاب بسط خواهد یافت و هیچ ترفندی نمی تواند بین آنها انسجام ایجاد کند.تردید نکنید انتخابات ریاست جمهوری به سبک و سیاق مجلس هشتم برگزار خواهد شد البته کمی تنگ تر و محدود تر.اما این حذف ها و تفرقه ها نیست که منطق در عمل آینده شکل می دهد. آنچه به آینده نظم می دهد در جایی دورتر از سیاست دارد بافت مطلق خود را می یابد.

"ناکارآمدی "در اداره امور٬ تن دادن به سلایق متضاد و دگرگون شونده ٬حذف مطلق نخبگان ٬نادیده گرفتن همه تجارب انباشته شده بشری٬ساختار زدایی از همه ساختارها و ویران کردن همه رویه ها آن نقطه طلایی است که آینده را می سازد بدون اینکه هیچکس بتواند جلوی آن سد بگذارد.با درک همین منطق است که دیگر نباید شگفت زده شویم با یک دستور سازمان برنامه و بودجه منحل شود.سود بانگی کاهش یابد.بدون هیچ مطالعه ای کنکور را حذف کرد و صدها اقدام بزرگ و کوچک.بی تردید پشت این تصمیم ها اراده ای نهفته است که جز از خودش از هیچکس دستور نمی گیرد و هیچ توصیح ٬پند٬هشدارو..نمی تواند جلوی آن سد بگذارد. حتی نتایج فوری این تصمیمات هم نخواهد توانست این رویه را تغییر دهد.

همین تصمیمات غیر مترقبه بود که غول تورم را بیدار کرد و زندگی را برای فرودستان و طبقات متوسط تبدیل به کابوس کرد.همین گونه اندیشیدن و تصمیم گرفتن است که روابط خارجی را به مرز ملتهب خود نزدیک می کند و با همین نگرش است که بحران گاز زمستان را تبدیل به یک تجربه تلخ کرد و تابستان سال آینده  می تواند بحران کمبود برق را برانگیزد و سهمیه بندی بنزین را به مرز ابتذال کشاند.اما تمام این پیامد ها لحظه ای تصمیم گیران را ترغیب نخواهد کرد به گونه ای دیگر بیاندیشند و عمل کنند.هر ناکامی این ذهنیت را برای آنها ایجاد خواهد کرد به قدر کافی ساخت شکنی نکرده اند و به این دلیل تمام اجزای کشور یکی پس از دیگری همین تجربه را پشت سر خواهند گذاشت.نخبگان بیشتر در منگنه و فشار قرار خواهند گرفت.

این فرایند چه فرجامی خواهد داشت هیچ کس نمی تواند در باره آن گمانه زنی کند.بی تردید معیشت و زندگی مردم روز به روز سخت تر خواهد شد و آخرین بقای نخبگان اگر حذف هم نشوند خود ترجیح خواهند داد از مسیر این فرایند خود را کنار بکشند.بقیه ماجرا را سیر خود انگیخته رویدادها پیش خواهد برد . کشور تا کجا ظرفیت این ساختار شکنی را دارد و تا کجا مردم طاقت بدترشدن اوضاع معیشتی خود را دارند آنهم در شرایطی که در آمدهای نفتی به صورت افسانه ای بالا می رود مشخص نیست.بنظر می رسد وظیفه فوری نخبگان آنست که آتش بر نزاعهای سیاسی نریزند و اجازه دهند تصمیم گیران بدون مانع با پیامدهای رفتارشان روبرو شوند.تنها کاری که باید کرد آنست که رویدادها را با تحلیل و روشنگری مداوم روبرو کرد تا همه این اتفاقات روزی تبدیل به خود آگاهی جمعی شود.این خود آگاهی آیا حاصلی خواهد داشت.من در این مورد بسیار خوش بینم.بنظر من هیچگاه تا امروز جای خالی عقل و تدبیر تا به این حد حس نمی شد و ما باید معنای واقعی این عقل را تا آنجا که فرصت داریم به آن بار کنیم تا زمانی که به آن نیاز  و فرصت بهره گیری از آن را یافتیم با دست خالی روبرو نشویم. 

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 12:41  توسط محمد آقازاده  | 

شب خواب ندارم و صبح آرامش٬به همه سو تفاهم هایی فکر می کنم که در اطرافم موج می زند. دشمنی های بی دلیل.دوستی های پا در هوا.ازمرافعه های ابلهانه خانوادگی تا زد و خوردهای بی دلیل خیابانی.هر کاری می کنی باید به هزار نفر جواب بدهی.هر جوابی هم بدهی کسی دیگر می رنجد.در دام خود ساخته ای گرفتار شده ایم.توکویل جایی گفته است بزرگترین هنر یک ملت اعتماد ی است که به هم می کنند.همبستگی است که به هم نشان می دهیم.آیا با این تعریف نمی توان گفت عزیزم ما ملت بی هنری هستیم.مطلقا بی هنریم.اگر نبودیم وضع زندگی مان این می شد که داری صبح تا شب و شب تا صبح لمسش می کنی و زخمش را در روح و تنت بدون مرحم می یابی.

تو با کسی دعوا داری به حق و یا ناحق.چرا پای نفر سوم را به میان می آوری.در مورد یک چیز مشخص با آن دیگری اختلاف داری چرا تمام شخصیت این دیگری را لگد کوب می کنی.تو معتقدی نباید در انتخابات شرکت کرد خوب نکن٬چرا به آن دیگری می توپی که از رای دادن و تاثیر آن سخن می گوید.تو چون در حال حاضر به او تشر می زنی و فردا او هم هر اتفاقی به خاطر رای ندادن به سرکشور بیاید می گذارد بدون تعارف بر شانه ات. شانه ای که طاقت این بار را ندارد.هیچکس نیست بپرسد میزان تاثیر گذاری یک فرد چقدر است که بخاطر نظری که می دهد اینقدر مجادله راه می اندازیم.دعوای حیدر و نعمتی تمامی ندارد.تو روزنامه نگاری٬ تو شاعری٬ تو نه شاعر و نه روزنامه نگاری.خوب ثابت کنی کسی شاعر و یا روزنامه نگار هست و یا نیست چه گره ای از هزاردرد بی درمان این مملکت باز می کند.چه گره ای از روح وامانده من و تو باز می کند.

نه درستایش حد می شناسیم و نه در انکار رعایت مروت را می کنیم.در دوستی و عشق و مهر آنقدر صفات رنگارنگ به کار می بریم که طرف مورد ستایش مان تبدیل به غول بی شاخ و بی دم می شود. فردا سر کوچکترین لغزش زبانی آنچنان به انکارشان می پردازیم گویی لجن تر از او در دنیا وجود نداشته است.روابط ما مثل تعارف فروشنده هایی است که در اعلام قیمت مرتب می گویند قابل ندارد ولی کافی است که در یک معامله چند صد هزار تومانی یک اسکناس دویست تومانی ناقابل مچاله در بین پولهای تان وجود داشته باشد تا معنای این "قابل ندارد"  فروشنده  را درک کنید.

ما در شجاعت بی نظیریم.مدتی قبل در همین وبلاگ در مورد یک مشکل سازمانی مطلبی قلمی شد. تعداد زیادی پیامهای تائید آمیز بدون نام و نشانی در بخش پیامها گذاشته شد و بسیاری از همکاران در گفت و گو ی شفاهی طلبکار بودند چرا از حمایت شان تشکر نکردم . وقتی با کنجکاووی صاحب این قلم روبرو می شدند در پاسخ می گفتند به یک کافه نت ناشناخته رفته است و شجاعانه با یک اسم مستعار از من حمایت کرده است .این میزان شجاعت در میان هیچ ملتی سابقه ندارد.وبلاگ ها پر از پیامهای انکار کننده ای است که کار را به فحش های ... هم کشانده است . ولی هیچکدام از این پیامها نام نویسنده اش را ندارد. کسی نیست از این دوستان بپرسد اگر با فلانی مخالف به جای ناسزا گفتند با نام خودت مستدل انتقادت را بنویس.مطمئن باش بیشتر تاثیر گذار است.

در همین جهان مجازی هر جور بنویسی متهمی.شخصی بنویسی می گویند راهی برای فرار از مسئولیت اجتماعی یافته ای.سیاسی بنویسی فوری انگ می زنند طرف دنبال شهرت است. تند حرف بزنی می گویند آنارشیست و بی مسوولیت است. اگر عاقلانه و با حساب و کتاب حرف بزنی انگ سازش کاری بر پیشانی ات می چسابند.دراین آشفته بازار بهترین راه حل آنست که به ندای دلت گوش کنی و هر کاری که می پنداری درست است انجام دهی و هزینه این کار درست را حتی اگر نتیجه ناخواسته نادرست بدهد بپذیری.در جهانی که بیش از حد قضاوت می کند.باید تنها به قضاوت درونی خودت گوش بسپاری و بس          

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 8:41  توسط محمد آقازاده  | 

آستانه عزیز

سخن گفتن با تو بعد از یک تجربه کوتاه همکاری آنهم نه چندان موفق برای من آسان نیست.آشنایی من و تو دیر نیست که شکل گرفته است و این معجزه جهان مجازی باید باشد که آدمها را چنین ساده با هم آشنا و گره خوردگی عاطفی ایجاد می کند.ما در این جهان چه زود آشنا می شویم.قهر می کنیم.بعد آشتی.مثل خود زندگی.گاهی هوا سرد است.گاهی هم گرم و کوتاه مدتی هم آفتابی و بهاری. گاهی ناجوانمردانه سرد و گاهی هم ناجوانمردانه دوزخی.مهم این است که ارزش دوستی ها را باز بشناسیم و هر قهر و آشتی را تبدیل به خود آگاهی کنیم.یاد بگیریم چطور با تفاوتهایمان کنار بیائیم.بپذیریم تو از راهی بروی و من از راه دیگر. اما در تقاطع سرنوشت این کشور بهم برسیم.دلمان برای سربلندی آن بطپد  و دلمان بخواهد آن که ندارد کمی مزه زندگی را بچشد و آن که برده است شلاق عدالت را بر شانه هایش حس کند.

تو نامزد مجلس شده ای و توصیح دوستانه مرا برای انصراف نپذیرفته ای.می خواهی در صحنه باشی. حرفت را بزنی.انتخابات برای تو فرصتی است براي دردی که داری و زخمی که در تن جامعه می یابی درمان و مرحمی بیابی.هر کس می داند کجا ایستاده است.تو در وسط میدان سیاست و تاثیر گذاري درست در وسط ماجرا.من گوشه این وبلاگ کوچک.سعی می کنم با تفسیر جهان و تلخ نوشته هایم زندگی را برای خودم و دیگران کمی روشن تر و کمی هم تحمل پذیرتر سازم.من انتخابات را مهم نمی دانم.مسئله من رای دادن و یا ندادن نیست.آنرا اتفاقی می دانم مثل همه اتفاقات دیگر.اتفاقی که می آید٬می گذرد و می رود.خوب و بدش می ماند برای تاریخ.تا آنهایی که از پی نسل های امروز می آیند داوری کنند که چه سهمی این انتخابات در شادکامی و یا تلخ کامی یک ملت داشت.

در انتخابات مجلس ششم روزنامه نگاران لیست انتخاباتی دادند و من مخالف آن بودم.چرا که می دانستم یک طرف بازی قدرت که باشی حذف ات می کند.به سادگی.دیدیم که به سادگی انکارمان کردند.از آن همه امید و حضور چه مانده است در دستهای خالی مان.اما خرده نمی گیرم به آن لیست. لااقل امروز. باید بگذاریم هرکس این فرصت را داشته باشد هرکاری که فکر می کند درست است انجام دهد. اگر کار به نتیجه رسید لبخندش را بزند و اگر بی فرجام ماند.سرش به دیوار بخورد و بشکند.هر تلاشی هزینه دارد ومن کسانی را دوست دارم که منفعل نباشند.تنها مرده هایند که واکنشی در برابر هیچ اتفاقی و هیچ احساسی نشان نمی دهند. چه مهربانانه و چه دشمنانه.تو زنده ای.می خواهی با لمس کردن انتخابات این زنده بودنت را احساس کنی.ما هم پشت این حس ات می ایستیم و برایت دعا می کنیم که با شادکامی از این ورطه خارج شوی.

من آدمهایی را دوست دارم که تصمیم شان را می گیرند و روی این تصميم شان می ایستند.مهم نیست شکست بخورند و پیروز شوند. مهم این است این تلاش ها در هاضمه روح جمعی تبدیل به خود آگاهی می شود.تو حرف خودت را می زنی.حرف خاص خودت را.دو دوتا نمی کنی چه کسی این حرف را بر می تابد و یا بر نمی تابد.من هم دورادور حضورت را حس می کنم و تا بتوانم آنرا به دیگران توصیح می دهم و همچنان در این وبلاگ می نویسم.تا شاید در پی همه این نوشتن ها جهان شبیه رویاهایمان شود. ازپس اینهمه  تلاش های متفاوت و متضاد است که روزی بی تردید مفری باز می شود در جهان بی مفرد. خوشبختی تو و خانواده ات را از خدا می طلبم و جهان را برای سام کوچولو٬زیبا و معصومت پر از عدالت و سعادتمندی می خواهم.برای او و فرزندان من است که تو در آن صحنه و من در این وبلاگ تن نمی دهیم به مرده گی.همیشه زنده باشی و شاد     

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 10:19  توسط محمد آقازاده  | 

سیاست از شهرت هنرمندان و ورزشکاران و تاثیر گذاری روزنامه نگاری نمی تواند بگذرد.سیاستمداران در غیاب برنامه ها و پایگاه اجتماعی مشخص برای فر اچنگ آوردن قدرت به این شهرت نیاز دارند و آنرا با هر ترفندی بدست می آورند.مجیدمجیدی که تا کنون بدور از حاشیه ها فیلم خاص خود را می ساخت و سینمای کشور را با نوع نگاهش متفاوت می کرد.نگاهی استعلا یابنده که انسان را با کلیت هستی در گیر می کرد و سویی جانبدارانه از طبقات فرودست داشت.خواسته و نا خواسته با یک موضع گیری نسبت به کلام دکتر سروش وارد سیاست می شود.هر چند که خود این وادی را نطلبد.مجیدی می تواند این استدلال را با مخاطبانش در میان بگذرد که من بعنوان یک آدم دینی از کلامی بر آشفتم و این حق طبیعی من است که حرف خودم را بزنم.این استدلال کاملا پذیرفتنی است٬به شرطی که پیامدهای این موضع گیری را نادیده بگیریم.

ولی زمانی که یک جناح با اهداف خاص خودش پشت این شوریدن قرار می گیرد و آن را بعنوان سند حقانیت اش مدام در رسانه ها تکرار می کند.مجیدی با هر نیتی که وارد این صحنه شده باشد پیامد حرفهایش به طور مشخص تاثیر سیاسی دارد و حتما کسانی بر علیه او به طور طبیعی موضع خواهند گرفت که فضای مجازی پر از این موضع گیری هاست. خواست غیر سیاسی بودن در جامعه ما غیر ممکن است و غیر سیاسی ترین افراد خود را مدام وسط بازی های سیاسی می یابند.هر کس یکبار در زندگی اش بدون انکه بخواهد در می یابد از سیاست گریزی نیست.

صد وهفتاد هنرمند سینما که نامهای شناخته شده و محبوبی در میان آنها وجود دارد از لیست ائتلاف بزرگ اصلاح طلبان حمایت کرده اند.بی تردید سخت گیری های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در این موضع گیری سیاسی بی تاثیر نبوده است.ولی هر گونه تاثیر گذاری سیاسی حتما هزینه های خاص خود را دارد.هم مجید مجیدی و هم این صد و هفتاد نفر باید آماده پرداخت هزینه های احتمالی  رفتار سیاسی شان باشند.مجیدی می تواند بر این نکته انگشت بگذارد که دفاع از غیرت دینی آنقدر ارزشمند است که به راحتی بتوان این هزینه را پذیرفت.این صد و هفتاد هم بی تردید محاسبه کرده اند حمایت از یک جناح حتما خشم جناح دیگر را بر می انگیزد و این جناح به سادگی این رفتار را فراموش نمی کنند.آنها هم حتما نیز می دانند کجا زندگی می کنند و با چه شرایطی روبرو هستند.

ورزشکاران بیشتر از هنرمندان توانسته اند از محبویت شان بهره ببرندو در مسند نمایندگی مجلس و شورای اسلامی تکیه بزنند بدون آنکه هزینه ای بپردازند.اما چون ساخت هنری به طور طبیعی منتقدانه  و تاثیر گذارتر است نمی تواند از مداخله هاس سیاستی که حضور او را طلبیده است بر کنار بماند.در این میان روزنامه نگاران که بجای محبوبیت تاثیرگذاری شان را وارد صحنه کردند و لیست پیشنهادی آنها در انتخابات مجلس دوره ششم بیشترین رای را ازآن خود کرد. امروز این روزنامه نگاران تاثیرگذاردر آنچنان عسرتی اند که هیچ جریان سیاسی دست یاری به سمت شان دراز نمی کند.درحجره های قدیمی دو عکس را کنار هم قرار می دادند یکی تاجری با صورت گل انداخته با انبوه سکه های طلا که نقد معامله می کند و دومی تاجری لاغر و بصورت نسیه اجناس خود را می فروخت و بالای این دو تابلو می نوشتند عاقبت نسیه فروشی.بر سر در تحریریه ها باید عکس جمعی روزنامه نگاران سیاسی البته از نوع اصلاح طلبش را بیاندازند و بنویسند عاقبت تاثیر گذاری در سیاست.آیا ورزشکاران و هنرمندان کم و بیش این آینده را خواهند داشت.باید نشست و منتظر فردا شد.        

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 16:6  توسط محمد آقازاده  | 

ساختمان آلومنینوم هستم.مردم مشغول خریدند.بازار چانه زنی گرم است.لباس های شیک٬پارچه های ترک.جین های تایلندی٬تراول چکهای رنگارنگ.دو پسر نوجوان چاقو می فروشند. به زبان ترکی با هم صحبت می کنند.یکی می گوید هر چه داشتیم دادی برد برای ننه٬امشب برای شام دو تا تخم مرغ بیشتر نداریم.دیگری گفت اونا بیشتر احتیاج داشتند.من گرسنم نیست تو بخور.گفتم توی این بازار چیزی گیر ما نمی آید. همون محل خودمان بهتر است.جلو می روم یک بسته چاقو می خرم . همان قیمتی که خودشان می گویند. دو هزارتومان در می آورم به عنوان تخیف به من بدهند. اول می خواهم نگیرم وبعد وقتی یک خاطر می ریزد  در ذهنم می گیرم. آنها می خندند. پول شامشان را بدست آوردند.

نوجوان بودم در بازار پادویی می کردم.عید همیشه تلخ بودم.همان لباس های همیشگی.شستن و تمیز کردن و پوشیدن.مرد اون نیست که لباس نو می پوشه. مرد اونه که نون بازویش را می خورد. عصری دوستی را دیدم که بسیار تلخ بود . تلخ تر از همیشه. گفت فلانی را می شناسی.منو برد یک دست کت و شلوار ارزون برای من بخره . وقتی به فروشنده گفت برای رفع بلا از بچه هایش آنرا برای من می خرد از خیرش گذشتم.گفتم خوب کاری کردی قبول نکردی. خیلی عصبانی بود. می گفت عروسی دختر همسایه است. لباس نویی بپوشیم .داداشش دعوتم کرده است . یک پلو وکباب حسابی می خوریم. وقتی قیافه دمق ام را دید گفت بی خیال .

بی خیال سینه قبرستان است.بی خیال آنها که ندارند.غمت نباشد اگر کسی سر گرسنه روی زمین می گذارد. دوره مهرورزی است.دوره عدالت.آن روز دمدم غروب وقتی می خواستیم به خانه باز گردیم و خستگی را از تن بگیریم.دوستم گفت شما برید من نمی آیم . گفتم چرا. گفت صاحب لباس فروشی به سراغم فرستاد گفت اگر یک بار را تام دم بازار برسانی تا سوار وانت کنیم کت و شلوار مال تو. بار کمی نبود. دو و سه نفری سوار کار شدیم . یک ساعته بار را به مقصد رساندیم . شب که به خانه بر می گشتیم . دوستم کت و شلوار توی دستش گرفت و گفت این کت و شلوار بوی صدقه نمی ده بوی رفاقت می ده.چه شبی بود آن شب.          

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10:8  توسط محمد آقازاده  | 

                       درروز جهانی زن به همه زنانی که می نویسند و جهان را زیباتر می خواهند

"زن " یک معماست.معمایی که از همان آغازهیچ رازی در جوهر خود برای حل شدن ندارد.این معما را تنها در معما بودنش می خواهند. معمایی که با هر سخن گفتن از هم می پاشد و سیطره خود را از دست می دهد. به این دلیل از زن نباید سخن گفت.چرا که اگر پوشالی بودن این معما کاملا مکشوف شود مرد هم ناگهان خود را در خلایی غیر قابل شناسایی خواهد یافت و یا باید به یک هویت دیگر تن دهد که در آن زن نباشد و یا اینکه به یک پوچی مضاعف گردن بگذارد.همین سخن نگفتن است که کل سرنوشت انسان را در گروی خود نگاه داشته است و اجازه نمی دهد از مفر بی مفر رهایی یابیم و حق رهایی را بدست آوریم.

زن بودن اختراع نظام سلطه است همانگونه که مرد بودن تضمین می کند این نظام تداوم یابد.قرنها زن را موجود ضعیف به تماشاخانه تاریخ فرستاده اند تا مرد را وادارند تا مردانه به قتلگاه برود و با غیرت برای تداوم قدرت بمیرد و بکشد.زن اگر تصویر ضعیف بودن خود را وا گذارد مرد نیز دیگر نیاز نمی بیند مرد بودن خود را با غیرتش اثبات کند.در حصار نگاه داشتن زن تنها به این دلیل صورت نمی گیرد که او را شایسته پرواز نمی دانند بلکه او در قفس می خواهند تا مرد بی پروا هستی اجتماعی اش را قربانی تصویری سازد که او را از زن بودن مبرا می کند.

دفاع از زن تدوام سلطه ای است که خود را امروز در نقاب آزادی زنان متبلور می کند.این دفاع اصل سلطه و بهره کشی و یک نابرابری مرگبار را نادیده می گیرد تا زنان را با مرد شدن به همان قربانگاهی بفرستند که مردان پیشاپیش آنجا بودند.روابطه زن و مرد به روابط جنسی متصلب فرو می کاهند تا انسان بماهو بودنش اسیر تخیلی باشد که باید به صورت طبیعی به آن دسترسی داشته باشد. این تخیل سرکوب شده امکان ویران کردن همه خواست ها و آرزوهای بشری را فراهم می سازد.

تا مفهوم زن در کنار برداشتی که از مرد داریم ویران نکنیم و در معرض ساختار زدایی قرار ندهیم هر تلاشی برای آزاد شدن زنان را تا حد مرد شدن تقلیل می دهد.تازه همین مشکل در برخورد با سنت ها و عادت ها دیر پا و مومیایی شده آنچنان دست و پا گیر است که آزادترین زنان سلطه آنرا در هر روابط آزادی که می خواهد داشته باشد مشاهده می کند و ازخواست خود صرفنظر می کند. مرد نیز سودای اراده و آزادی را دارد که آنرا در اطرافیان زن خود نمی خواهد.این تناقص ها را به صورت فردی نمی توان حل کرد چر ا که هرتلاش فردی در همانجا از دست می رود.

تا زمانی که نظام سلطه و سرمایه داری انسان را تا حد آنچه مصرف می کند تقلیل می دهد و یک از خود بیگانگی مرگبار را به اسم آزادی- بخوانید آزادی مصرف تا جایی که قدرت خرید داشته باشید و آزادی خود نمایی که امکانش را بیابید - ترویج می کند زن مجکوم به زن بودن ابدیست.بی تردید زن و مرد از نظر جسمانی تفاوتهایی دارند و این تفاوتها نه ایجاد فضلیتی می کند و نه ر‌‌‌ذیلتی.این تفاوت به صورت فردی نقش مکمل به آنها می دهد ولی از نظر اجتماعی به هیچ تفاوتی مشروعیت نمی دهد.زنان تا زن بودن خود را منحل نکنند ومردها مرد بودنشان را.بشر نخواهد توانست در انسان بودنش یکبار دیگر متولد شود و آزادی و برابری و شادمانه زیستنش را جشن بگیرد. رسیدن به این مهم به سادگی ممکن نیست ولی هر حرکت برابر خواهانه باید در افق آن صورت بگیرد. تا زنان مردان را آزاد نکنند نخواهند توانست رهایی خود را تجربه کنند. تمنای آزادی که مردان دارند یکی از موانعی است که این مبارزه را سترون می کند. چرا که مردان هیچ آزادی جز تن دادن به بهره کشی ندارند.      

II لینک II نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 14:46  توسط محمد آقازاده  | 

خرید شب عید با نبض گرانی می زند.خیابانها هم در هاضمه ترافیک٬صبح بلیعده می شوند و نیمه شب کمی به خود فرصت مردن می دهند.درپرانتز گرانی و ترافیک مردم نه به تحولات برون مرزی می اندیشند و نه به انتخابات مجلس.مردم ماه اسفند که می رسد مطلقا به هیچ چیز جزجور کردن دخل و خرج نمی اندیشند. هر چند این اندیشیدن هیچ گره ای از معضلات فرو بسته شان باز نمی کند.

پولهایی که دولت به بازار ریخت به خرید و فروش رونقی داده است.رونقی که عده ای را میلیاردر و بقیه را به خاک سیاه می نشاند.تورم غولی است که مدام قد می کشد و هیچ راهی هم برای متوقف کردنش هم وجود ندارد.البته این غول خواهر دوقلو هم دارد.خواهری که تب مصرف را در جانها می ریزد و گشت و گذار در بازار را مهمترین تفریح خانواده ها می سازد.گشت و گذاری که با جیب های پر آغاز می شود و با همان جیب ها منتها خالی تمام می شود٬آنهم در شرایطی که رویای خرید بسیاری از لباس ها و سایل دکوری برای شهروندان محترم تبدیل به کابوس می شود.

مردم خود را برای جشن و سرور عید آماده می کند و از همان آغاز این حشن و سرود در دید و بازدید های ناگزیر و خانه تکانی های ناگزیرتر در ماتم و کسالت رها می شود.ما با وجود مدعی بودنمان در داشتن استعداد بی نظیر در همه چیز هیچ ادعایی در شادمانی ندارم.نه بلدیم در سفر آرامش داشته باشیم و نه هیجان فعال.آنچنان از اوقات فراغت مان بهره کشی ظالمانه ای می کنیم که باید مدتها در محیط کار به جسم و جانمان مرخصی دهیم تا کمی آرام بگیرند.

سالها تلاش برای غیر سیاسی کردن مردم و بی تفاوت آنها در برابر هر اتفاقی به آنچنان نقطه ای رسیده است که دیگر با هیچ تبلغیاتی این بیماری درمان نمی شود.وقتی در یابیم صورت دیگربی تفاوتی رونق خشونت های انفجاری و فساد دامن گستر است که هیچ حوزه و هیچ فردی را در امان نگاه نمی دارد و همین مقدمه فروپاشی اخلاقی جامعه محسوب می شود .بالابردن هزینه فعالیت هایی سیاسی و حاشیه نشین کردن نخبگان دو صورت داشت.صورت اولش همان همه چیز را به رایگان بدست آوردن است که در چند سال اخیر اتفاق افتاد و صورت دومش همان کابوسی تلقی می که نه در افق فردا که در هر گوشه و کنار خود را نشان می دهد. در هر مرکز خرید هر جنسی که گران غرصه می شود نفرینی را بدنبال دارد که اگر تمهیدی برای آن اندیشیده نشود فاجعه ناگزیر را بدنبال خواهد داشت.فاجعه ای که در انتخابات مجلس خود را متبلور می کند. مهم نیست که چه تعداد رای دهنده به پای صندوقها خواهند رفت. مهم آن است که این انتخابات حامل هیچ امید و وعده ای نیست.معنای بی تاثیر بودن در همین نقطه کلید می خورد و سمت و سوی فردا را می سازد.برای هوشیاری اندکی دیر شده است.

II لینک II نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 14:27  توسط محمد آقازاده  | 

"هفده اسفند روز تولد من است" ٬این گزاره چه معنایی دارد.برای دیگران هیچ معنایی ندارد.آیا این روز برای خودم یک نشانه است.نشانه ای که می توانم مفهومی به کل زندگی ام ببخشد.بی تردید چنین مي تواند باشد.متولد شدن یک تصادف محض است.یک تقدیر ناگزیر.اتفاقی که اگر کسانی دخیل باشند و یا دلایلی وجود داشته باشد كه در اين رويداد غير ضروري موثر باشند.من بعنوان موضوع كانوني يك فعل هيچ نقشي در آن ندارم.حتي در همان لحظه رخداد از آن بي خبربودم.اگر ديگران بعدها نگويند كي در معرض آن قرار گرفته ام اين بي خبري هميشگي مي شد.

تولد براي من نشانه همه ناگزير هاي اتفاقي است،مي توانست رخ ندهد و هيچ كس متوجه نمي شد كسي بايد به دنيا بيايد تا فقدانش را حس كنند.روزي تعداد زيادي بدنيا مي آيند و ميليونها انساني ديگر كه به بصورت بالقوه مي توانستند به جهان بيايند ٬تن از از اين رويداد مي زدند.من هم در روز اسفند سال سي هفت مي توانستم بدنيا نيايم بدون آنكه  كسي اين غيبت را حس كند.دنيا آمدن مرا نسبت به كل زندگي ام متعهد مي كند بدون آنكه كسي به ياد بياورد امضايي پايي بر اين تعهد گذاشته باشم. من ناگزير صليبي را بر دوش مي كشم كه حاصل يك تصادف است كه مي توانست شكل نگيرد.

همه تلخي هاي زندگي ،همه جبرهاي ابلهانه كه در اطرافم وجود دارند و با حضورشان خفه ام مي كنند. حاصل همين اتفاق شوم است.شوم اما تصادفي.من اگر در جاي ديگر ٬با فرهنگ ديگر و امكانات ديگر بدنيا مي آمدم اين سرنوشت را نداشتم.فقير نمي شدم.كودكي ام را نمي باختم.جواني ام را از دست نمي دادم.ميان سالي ام اينگونه تباه نمي شد و اينك بدون هيچ چشم اندازي و اميدي بسوي فردا و غرفاب آن پرت نمي شدم.شايد بدبخت تر و شايد هم خوشبخت ترمي شدم.ولي باز خودم دراين سرنوشت هيچ نقشي نداشتم و ترا‍ژدي در همين نقطه شكل مي گيرد و همه زندگي را نشانه دار مي كند.

هيچ چيز چون انفعال مرا نمي هراساند.چون در انعفال زاده شده ام و ميراثي از عرف و عادت ها مرا در محاصره قرار داده اند كه همه چيزرا براي من غير ممكن مي كنند. آزاد زيستن ٬با عشق زيستن ، همانگونه كه خود مي خواهي زيستن.اما من مي توانم بر اين عادتها بشورم و شكست بخورم.مي توانم باجبرهايي كه آزادي مرا مي ربايند و از زندگي يك دام مي سازند بجنگم.جنگي بي حاصل.اما همين ستيزيدن و جنگيدن است كه منطق تولدم را پس مي زند. يعني در تصادف ها چون ورق پاره اي در دست طوفان بغلتدي از اين گوشه به آن گوشه بدون دليل. من مي توانم بخواهم كجا باشم حتي اگر نتوانم. همين جنگيدن است كه معنا مي دهد به زندگي ام.بر آمدن تمام دين ها و عرفانها و تمناي بي مرگي و درد جاودانگي داشتن براي اين است كه اگر تولد يك رويداد تصادفي غير ضروريست مرگ را معنا دار كنيم. مي توانيم و يا نه.مهم نيست.مهم آن است كه اين تنها راهي است كه به اين اتفاق بي معني معنايي دهيم.

من در روز تولد در مي يابم كه وارد دهه شصت زندگي ام شده ام.اتفاقي كه نصيب بسياري نشده است و قبل از اين سن مرده اند. نمي دانم سن زياد يك شانس است يا دوزخ.اين همان دغدغه اي است كه مرا به نوشتن وامي دارد. تلاش مي كنم تجربه خود را و فهم خود را از سرنوشت جايي بنويسم تا ديگران با آموختن از من بهتر زندگي كنند.اگر من زندگي نكرده ام و براي زيستن شادمانه دل به دريا نزده ام آنها با بهره  گرفتن از آن شاد بزيند.در روز تولد هدايايي در يافت مي كنيم.حس مي كنم اين هداياي كفاره يك تولد ناگزيرند.با اين مجبت شايد بر آنند كمي بار بدنيا آمدند و بسوي مرگ شتافتن را براي آدم سبك كنند. بزرگترين حماسه آنست اگر تولد تصادفي است مرگمان را خود انتخاب كنيم.كساني كه مدام مراقب سلامت شان هستند بر آنند تا مرگ را چون زندگي تصادفي كنند.مرگ با معنا همان چيزي است كه كل زندگي را با معنا مي سازد.عصر قهرماني سپري شده است و قهرماني حاصلی جز بهره كشي عده اي از یک جنازه ندارد ولي من عاشق قهرمانانه مردنم.حتي اگر براي ديگران سودي نداشته باشد براي خودم كه از تصادف ها ي بي دريغ خسته ام دليلي مي شود كه من هم در وجود داشتنم سهمي داشته ام.حتي اگر بدانم همين قهرماني هم حاصل هزاران رويداد غير ضروري باشد.       

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 11:19  توسط محمد آقازاده  | 

جنگ سناتور ها در امریکا جهان را به خود مشغول می کند.یک سرگرمی بزرگ.یک نمایش هالیودی ناب٬وانموده ای که به بود و واقعیت تنه می زند. در میان ما نگاه صلح طلب که از فضای دشمن کیش به تنگ آمده است سناتور"بارک اوباما" در کانون رغبت اش می نشاند و فمینست ها هم کامیابی سنارتو "هیلاری کلینتون" را پیروزی خود می دانند.در این میان آنهایی که از اوضاع به تنگ آمده اند و حاضر قربانی شوند ولی وضع تغییر کنند درخفا برای پیروزی سناتور"مک کین" دعا می کنند.

سیاستمداران همیشه در انتخابات بازی تفاوتها را به صحنه می برند ولی وقتی در کانون قدرت می نشینند یک شکل به هواپیماها دستور بمباران می دهند و به بازجویان دستور شکنجه.سیاست آنهم از نوع امریکایی اش که توسط رسانه ها ی پرقدرت داغ می شود و بسیاری از دستهای بی خبر را می سوزاند یک روان درمانی بزرگ است.باید آنهایی که طالب صلح و برابری نژادی اند و در حسرت حضور یک زن در کاخ ریاست جمهوری می سوزند در مدت انتخابات تخلیه روانی شوند تا در روز انتخابات محافل قدرتمندی که  تنها به منافع امریکا آنهم از نوع کاپیتالیتی اش می اندیشند تعیین کنند در چهارسال بعد چه کسی و با چه ماموریتی رئیس جمهوری شود.

رویای جهان تک قطبی در جهان معاصر رنگ باخت و هر قدرتی بر آنست در تقسیم جهان سهمی بزرگتر از کیک جهانی شدن را ازآن خود کند و در این میان امریکا سهم شیر را از این بزرگ می طلبد. شیر هم به قدرت دندانهایش و چنگالهای تیزش در این سهم بردن تکیه می کند.چه کسی است نداند نیرول غول آسای نظامی امریکا تنها برگ برنده ای است که دست سیاستمداران امریکاست و آنها به هربهانه این آس را رو می کنند. در همان دوره که رابطه نیمه پنهان رئیس جمهوری کلینتون لیبرال ٬خوش تیپ و خوشکل با کارکنان زن کاخ سفید خوراک مناسبی برای رسانه های امریکایی محسوب می شد همان اندازه از نیروی نظامی بهره برده شد که در دوره بوش نئومحافظه.شدت بهره بردن از نیرو ی نظامی  هیچ نسبت معنا داری باسلیقه رئیس جمهوری ندارد و از نیازهایی ملهم می شود که در هر دوره ای شکل می گیرد و فرمان عملکرد سیاستمداران را در دست می گیرد.

وقتی در روز روشن مقامات اسرائیلی بدون هیچ تعارفی از خلق هالوکاست جدید در نواره غزه حرف می زنند و دست به هر کاری می زنند که آتش جنگ داخلی را در لبنان شعله ور کنند بایدخوش باور باشیم که بپذیریم یک سیاهپوست آنهم در جامعه به شدت محافظه کار امریکایی راهی کاخ ریاست جمهوری شود و از آن مهمتر بجای فرمان شلیک موشکها یک راست با دشمنان مورد نیاز امریکا بر سر میز مذاکره بنشیند. هالیود ابزار دیگری است که امریکا از طریق آن جهان را مشغول به خود می کند و توسط همین قدرت است که نمایش انتخابات ریاست جمهوری را آنچنان باور پذیر می کند که نو جوانان ایرانی هم آرزوی رئیس جمهوری شدن یک سیاهپوست در دل می پرورند تا بجای بوش جنگ طلب یک شاعر با رنگ سیاه زمام امور را در دست بگیرد ولی یادمان باشد نازی ها با شعر هولدرلین و شنیدن نوای سنفونی های مختل شعر بزرک جنایت را سرودند و برای همیشه وجدان بشر را آلوده کردند.   

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 10:44  توسط محمد آقازاده  | 

"چرا علی دایی سر مربی تیم ملی فوتبال شد"٬پاسخ این پرسش تبدیل به یک معما شده است.رازی که به اعتقاد بسیاری هرگز بر ملا نخواهد شد. برخی از قدرتمندی لابی ها و اعمال نفوذ آنها می گویند. و این چهره مشهور لابی اصلی خود را خدا معرفی می کند.بعضی ها بدنبال دلایل فنی این اقدام هستند و تعدادی که عاقلانه به مسایل می نگرند منتظرند تا نتیجه حضور را مشاهده بکنند و در این باره موضع بگیرند و اگر تیم نتیجه نگرفت بر او بتازند و اگر به جام جهانی رفتیم از او ستایش کنند.

بنظر می رسد بر خلاف تصور همگان معمایی وجود ندارد و همه چیز به این تازش و ستایش بر می گردد. سال دیگر انتخابات ریاست جمهوری اسلامی برگزار می شود و حضور و یا عدم حضور تیم ملی درجام جهانی می تواند بسیاردر این انتخابات بسیار تاثیر گذار باشد.بخاطر تلاطماتی که فدراسیون فوتبال در مدت اخیر پشت سر گذاشته است و ماجرا مربی اسپانیایی این ذهنیت را برای تصمیم گیران ایجاد کرده است که تیم ملی شانس کافی برای رفتن به جام جهانی ندارد و به این دلیل آنها علی دایی را انتخاب کردند تا اگر این اتفاق بیفتد همه چیز را به اسم او تمام کنند. آنها هوشمندانه می دانند در حضور دایی همه نقد ها و اعتراض ها در ورزشگاهها و مطبوعات به سمت او هدایت می شود و به این دلیل سیاستمداران کمترین آسیب را متقبل می شوند ولی اگر به جام جهانی بروند می توانند با گرفتن عکس یادگاری در کنار دایی رای مشتاقان فوتبال را به سمت خود بکشانند.

همانگونه که باخت تیم ملی در هیروشیما به تمامی به نام علی پروین نوشته شد اگر باختی اتفاق در مسابقات انتخابی جام جهانی بیفتد دایی باید جوابگوی آن باشد.دایی آنقدر روحیه بلند پرواز دارد و نسبت به خوش شانسی خود مطمئن است که این فرصت طلایی را به امید فردا ی احتمالی از دست بدهد.هر بلند پروازی تنها در هم آمیزی شانس و شایستگی اتفاق می افتد.بی تردید وی خود را شایسته می داند و از عنصر شانس هم بارها بهره برده است.همچنین این را از رویدادها آموخته است هر باختی در گذر روزگار فراموش می شود و او می تواند دوباره شانس خود را بیازماید.باید منتظر بود و دید روزگار چه پاسخی به این محاسبه ها خواهد داد.   

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 14:38  توسط محمد آقازاده  | 

سالهاست عادت کرده ایم بعضی از اخبار در میان حجم انبوهی از خبرهای دیگر گم شود و کسی به آن اعتنا نکند.وقتی روزنامه ها و خبر گزاری ها جناحی می شوند همه چیز رنگ و بوی منافع جناحی و باندی می گیرد.این اتفاق جامعه را در کوچه بن بست قرارداده است.پلمپ شدن سایت خبری سازمان میراث فرهنگی و گردشگری -سی اچ تی ان - از جمله این خبرهاست.در این میان کسی به سرنوشت کارکنان این سایت آنهم درآستانه تعطیلات نوروزی نمی اندیشد.

این اتفاق نشان می دهد برای اهالی اطلاع رسانی هیچ جا امنیت ندارد.هرجا که باشی.چه درروزنامه های اصلاح طلب ٬چه در مجلات دگر اندیش وچه در سایتی که توسط یک نهاد دولتی منتشر می شود در یک لحظه با کابوس بیکاری روبرو می شوی.با این تفاوت که وقتی در سایت دولتی شغلی داشته باشی هیچ نهاد صنفی ٬روزنامه ای و یا رادیو های بیگانه ای دست حمایت از آستین بیرون نمی آورد.این نوع برخورد یک فاجعه است.مهم نیست بعنوان یک روزنامه نگار و فعال سیاسی و حقوق بشری با سازمان میراث فرهنگی و گردشگری اختلاف نسبی و یا مطلق داریم ولی حق نداریم در دفاع صنفی ازهمکارانمان سکوت کنیم.

مدت کوتاهی در این سایت هفته ای یک جلسه کارگاه گزارش نویسی و مصاحبه داشتم و از نزدیک کارکنان آنجا را می شناسم .دختران و پسران جوانی که با حداقل دستمزد از صبح تا شب دنبال اطلاع رسانی بودند و اصلا تمایل جناحی و سیاسی نداشتند.روزنامه نگارانی پر از استعداد.زمانی که بازار کار اشباح است و تقاضایی برای روزنامه نگار وجود ندارد آنها چه خواهند کرد نمی دانم. اصلا در میان اینهمه واحدهای رنگارنگ و بیهوده چرا سایت های خبری دولتی باید بسته شود. لااقل نهادها برای گرم نگاه داشتن سایت خود کمی روزنه ها را بسوی اطلاع رسانی باز می کنند.چرا باید همین  روزنه هم مسدود شود.

نظام اطلاع رسانی آسیب پذیر است. این آسیب پذیری دلایل مختلف دارد.یکی از این دلایل آنست که ما این جمله ولتر را فراموش کرده ایم که من با عقاید تو مخالفم ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.ما هم می توانیم با مدیران یک سایت مخالف باشیم ولی دفاع از حریم امن شغلی همکارانم  را نباید یک لحظه پشت گوش بیاندازیم.در وضعیتی که برای روزنامه نگاران پیش آمده است همه مقصریم.تک تک مان.تا ما این هستیم اوضاع همین گونه خواهد بود که هست. اصل خبر ر ا اینجا بخوانید.  

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 8:41  توسط محمد آقازاده  | 

زمستان دارد می رود ولی وبلاگ نویسی سردترین فصل خود را می گذارند.بسیاری نمی نویسند.امید از جهان مجازی رخت بر بسته است.نه شوری ٬نه غوغایی٬ تنها چیزی که مانده است برای وبلاگ نویس.تلخ نویسی و گفتن از هیچ و نشان دادن پوچی. دیگر حرفهای جالب احمد نژاد هم کسی رابرای خواندن و نوشتن بر نمی انگیزد.انتخابات که از راه می رسید بلاگرها غوغایی در می انداختند.اما وبلاگ نویسان اصلاح طلب نوشتن را رها کرده اند و بدنبال این خاموشی آنهایی که جناح حاکم در کانون رغبت شان قرار دارند در جهان بی رقابت شعله برنمی افروزند. وبلاگ نویسان ساختار شکن هم چه در این سوی و چه در آن مرز آنقدر انکار کرده اند که خود را تکرار می کنند.تکراری عبث و بی مخاطب.

تا کجا می توان از معضلات اجتماعی نوشت.تا کجا می توان معترضانه قلم زد.از حقوق بر زمین زنان نوشت. از اعتراض داشجویی ُ مشکلات کارگران٬ معلمان و... حتی گذاشتن عکس های خفن دختران زیبا  و جوکهای خنده آور هم چاره درد نیست.همه چیز تکراری شده است .تنها زمانی که کسی می میرد این بازار بی رونق رونقی می گیرد. همه از مرگ می نویسند. مرگ نویس شده ایم . دیگر کسی از زندگی نمی نویسد.بازیهای وبلاگی شوری در نمی اندازد.جهان ناشنوا چه نیازی به نوشتن دارد.بسیاری می روند.کمی هم می مانند و گاهی سری به وبلاگ شان می زنند و چیزی می نویسند و دیگر هیچ.

اما هستند کسانی که جنون نوشتن دارند.نمی نویسند تا چیزی را تغییر دهند. آنها تنها می نویسند تا منفجر نشوند.می نویسند که نوشته باشند.بر حروف صفحات کیبورد انگشت اشاره دراز می کنند تا زنده بودنشان را در واژه ها٬جمله ها و... تماشا وحس کنند زنده اند. ما در فضای محال بسر می بریم. نه عشق فردی ممکن است و نه شور اجتماعی برای شکل دادن به فردای بهتر.نه از اعتراض کاری بر می آید و نه نیازی به دفاع از وضع موجود وجود دارد.انتخابات باید فضا ی وبلاگ نویسی را داغ کند.نگاه کنید به آخرین انتخابات.انتخابات شوراها و مجلس خبرگان.ببینید وبلاگ نویسان چه می کردند٬چه تاثیر گذاری گذاشتند بر روند انتخاب مردم.آن روزها نوشتم آن چهار اصلاح طلبی که به شورا رفتند تکلیف انتخابات مجلس را روشن خواهند کرد.آنها نمایندگی مردم فراموش کردند.نه انتقادی می کنند و نه طرحی می دهند و نه صدای شهروندان مظلومند.شاید هم کاری می کنند ولی ما بی خبریم. وقتی ندانینم چرا باید به فردا امیدوار باشیم.آنها کار اداری شان را انجام می دهند.چرا با حضور آنها بود که قعطه ای در بهشت زهرا نصیب روزنامه نگاران شد. کار خوب فراموش نمی شود.

تلخ نویسی هم ظرفیتی دارد.ازپوچی و بی حاصلی هم نوشتن هم حد و مرزی دارد.این امکان تاریخی نباید از دست برود.در غیاب روزنامه ها و خبرگزاری های تاثیر گذار این وبلاگ ها بودند که به جای لعن به تاریکی شمعی روشن می کردند.باید فکری کردُ باید تدبیری به خرج داد.در همین جهان مجازی بسیاری بیهوده با هم دشمن شدند و با همین دشمنی فضا را برای هم تنگ کردند.ازاین بازی پر از نفرت همه آسیب می بیند. کاش بهار همراه آمدن پرستو ها و گل و سبزه و ماهی های قرمز با خود امید بیاورد.باز دلها آرام شود و با نوشتن امید داشته باشیم چیزی تغییر خواهد  کرد. دنیا را خودمان بد کردیم و خودمان هم می توانیم زیباترش کنیم.تنها باید بخواهیم. اگر نهراسیم.اگر دل به دریا زدن را در خود باز بیابیم.اگر بتوانیم بر منع های بیهوده ذهنی غلبه کنیم.دیوارهایی که ما را از رویاهایمان جدا می کند فرو بریزیم. دشمن نه در بیرون که در ذهن خودمان کمین کرده است و مدام بر دستهایمان و پاهایمان زنجیر می بندد.اگر براین دشمن غلبه کنیم ساختن جهان بیرونی آسان است.اگر ما تغییر کنیم جهان نمی تواند تغییر نکند.            

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 12:37  توسط محمد آقازاده  | 

از راه‌هاي ِ پُرغبار، مسافران ِ خسته فرامي‌رسند...
«ــ شست‌وشوي ِ پاهاي ِ آبله‌گون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم

کرده‌ايم
اي مردان ِ خسته
به خانه‌هاي ِ ما فرودآئيد!» - احمد شاملو

غروب كه مي شود دلم سخت مي گيرد.در خيابانها سرگردان خود را رها مي كنم.آنقدر راه مي روم كه خستگي تنم را پر كند.بر آنم به خانه مي رسم تواني براي كابوس هايم نمانده باشد.گاهي با خودم مي گويم كاش جايي بود. مي توانستي با كسي گپي بزني.چيزي بگويي و چيزي بشنوي.تنهايي ات را پر كني و بعد راحت و آرام بروي در خانه. لحظه ها ي با خانواده بودن را لذت تر بخش كني.دلم مي خواهد خستگي ها و تلخي هاي روزانه را جايي از تن و روحم بتكانم.كجا ٬نمي دانم ٬ديگرنمي دانم.

مدتهاست عادت تماشاي ويترين هاي كتابفروشي ها را از دست داده ام.بارها بايد بروي جستجو كني در ميان كتابها آني را نيابي كه ترا مجذوب كند.بخري و چند روزت را پر كند.اسفند كه مي شود دلم مي گيرد.درهفدهمين روز اين ماه بدنيا آمده ام و اين روز هيچ حس شادمانه اي در من بر نمي انگيزد. اما پانزده اسفند سال قبل را بسيار دوست داشتم.سالگرد تولد كافه تيتر.جايي كه مرا كافه نشين كرد. جايي كه هفته اي يكبار تنهايي مرا پر مي كرد.اگر كافه بازبود همين روزها جشن تولددوسالگي اش را  مي گرفتيم. كيكي مي بريم. هر كس حرف مي زند.آرزو مي كرديم اين كافه صد سالگي اش را جشن بگيرد.

غروب كه مي شود در دلم مرثيه مي خوانم.دلم براي پاتوق روزنامه نگاران تنگ مي شود. بي تا و بهنام رعايت مرا مي كردند يك چايي مي گذاشتند جلوي من.آنها كافه دار نبودند.هر گز نبودند.آنها در يك محيط كوچك به اندازه تمام نهادهاي فرهنگي تاثير گذاري كردند.جلسات نسل پنجم.نشست هاي مجله بخارا. نشست هاي روزنامه كارگزاران.نشست پرهيجان با مسعود ده نمكي ، نمايش خواني و صداي خنده دوستاني كه در همين كافه هم را يافتند. چقدر از ديدن رضا ولي زاده٬حسين نوروزي ٬عليرضا شيرازي٬شعباني ٬محمدي ٬محمد (مشق شب) و... شادمان مي شدم . دوستي هاي سالم . در سوداي همين دوستي سالم بود كه محافل ديگر را آزمودم و نيافتم آنچه مرا جذب خود كرد.

غروب پانزده اسفند شمعي روشن مي كنم و براي همه آن روزهاي خوب مي گذارم پلكهايم خيس شود. كافه تيتر تعطيل شد.بسياري راحت نفس كشيدند.اما اين كافه مي ماند.در ذهن ادبيات اين مرز و بوم مي ماند. در سايه و روشن هنر. در ذهن هاي تك تك ما٬ در خاطراتي كه شايد بنويسيم. روزگاري اين كافه اسطوره خواهد شد.مثل كافه نادري.روياي جواناني كه بدنبال پاتوق فرهنگي اند.جاي پاي اين كافه را بعدها در بسياري از داستانها و شعرها خواهيم يافت.

غروب پانزده اسفند نوشتن در باره كافه كمي براي من سخت مي شود. الان مي نويسم.تا به ياد همه مي آورم در وبلاگ هايش ياد اين كافه را زنده كنند. كافه اي كه سرنوشت ما را تغيير داد.روزگار تلخي  را داريم پشت سر مي گذاريم . بهانه هاي ساده خوشبختي را از ما دريغ مي كنند . كاش كافه بود و در دوسالگي اش همه دوستاني را مي ديدم كه مدتهاست حسرت خنده هايشان و ديدنشان را دارم            
                                    

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 12:33  توسط محمد آقازاده  | 

ساده نیستم.موقعیت خودم را می شناسم.همه دیروز را به یاد می آورم.همه تلاش های عبث٬همه دویدن و بازدویدن های بیهوده.همه شکست و ناکامی ها٬همه تنهایی های ناگزیر.کابوس ها و دلهره های شبانه٬همه قول و قرارهایی که هنوز شکل نگرفته از هم می پاشند٬تمام دل بستن های ابلهانه و همه دل شکستن های واقعی.می دانم تلخی از درو دیوار بر من می بارد.چون باران سیل آسا٬چون سیل خروشان تعقیبم می کنند و لحظه ای رهایم نمی کنند.زمین زیر پایم مرتب دچار زلزله است.به هرخاشاکی که چنگ می زنم چون ماهی لیز از دستم می گریزد. اما می دانم این نکته را٬تا آخر عمر از پا نخواهم افتاد٬ هزار بار دیگر شکست بخورم چون ققنوس از خاکسترم برخواهم خاست و بسوی آفتاب دوباره بال خواهم گشود. اگر مطمئن باشم باز بالهایم خواهد سوخت.

دوست دارم این سخن "کامو"را:"من عصیان می کنم پس هستم"٬کامو کسی است که افسانه سیزیف را نوشت.قهرمان و ضد قهرمانی که بخاطر ربودن آتش دانایی محکوم به آن شد که سنگی را از ته دره به بالا ببرد و بعد این سنگ به ته دره بلغزد. اتفاقی که تا ابد تکرار خواهد شد.دراین افسانه تراژدی و افسانه در هم گره می خورند.لحظه ای تراژیک پر از لذت است . لذت به خاطر آن لحظه ای که سنگ دوباره به ته دره می لغزد و تو می دانی باز می توانی تقلای دوباره بکنی و حماسه به خاطر آن کوشش مرد افکن که سنگ را بالای دره باید برد آنهم بی هیچ امیدی. هیچ چیز مثل انفعال مرا نمی هراساند.حتی دراوج غم و اندوه انسان نباید تسلیم شرایط شود.باید با شرایط جنگید حتی اگر بیهوده باشد.لذت در همان نبرد کردن است.درهمان ستیزیدن٬درهمان عقب ننشستن و جا نزدند. 

این نکته را در تمام تجربه عمرانه خود آموخته ام استعداد و توانایی دلیلی برای چیزی شدن نیست. کسانی چیزی می شوند که بتوانند دل به دریا بزنند.از هیچ چیز نهراسند جز بی عملی و بزدلی خودشان.آنهایی که از همان آغاز دستهایشان را در برابر سرنوشت موهوم بالا می برند فراموش می کنند این سرنوشت نیست که آنها را به زمین می زند خودشان از خودشان شکست می خورند.باید پای در راه گذاشت و رفت. تقدیر  هیچ پیروزی را تضمین نکرده است.اما بدون جنگیدن هم پیروزی معنایی ندارد.وقتی بجنگی تردیدی نیست که شکست می تواند پیامد این نبرد باشد.ولی لحظه تراژیک شکست آنچنان بزرگ و غبطه برانگیز است که نمی توان این لحظه را با یک عمر عادی زیستن که در دایره خوردن و خوابیدن و لذت بردن و یا رنج بردن می ماند٬معامله کرد.

در نبرد آشیل و هکتور در نبرد تروا همه می دانستند هکتور می بازد ولی چه شادکامی بالاتر از آن که تقدیر ناگزیر را تبدیل به انتخاب خودت سازی.هیچ ناکامی و هیچ دلیلی نباید دستهای ما را ناخواسته در برابر انبوه تلخی ها بالا ببرد. این نکته را نباید از یاد ببریم تقدیر که همانگونه که ماکیاول گفته است حاصل  در هم آمیز تصادفی شانس و شایستگی است.اگر شانس بسراغمان آمد و قدر آنرا ندانستیم نباید جز خودمان هیچ نیرویی را مقصر بدانیم.در ضمن این نکته بدیهی است همه دیوارهایی که در اطراف خود می یابیم بدست بشر بالا رفته اند پس بدست خودمان هم می توانند ویران شوند.تلخ نویسی زمانی مجاز است که وضع را تحمل ناپذیر سازد و اراده معطوف به عمل و تاثیر گذاری را در ما و مخاطبان مان بیدار سازد.

دو دلی ها ٬تردیدها و حس های شومی که در اطرافمان موج می زند منطق خود را از انفعالی می گیرد که ریشه در تاریخ پر فراز و نشیب این میهن دارد.غلبه بر این افسردگی کار ساده ای نیست ولی ما چاره ای جز آن نداریم که هیچگاه امید را وا نگذاریم آنقدر بر در سرنوشت بکوبیم که این در به روی توسعه ٬آبادانی و رفاه باز شود.حتی در زندگی فردی هم برای کسی شدن باید اینگونه باشیم.کسانی که زود قافیه را می بازند و برای خود کسی نمی شوند باید بدانند که از خود شکست خورده اند.باید تصمیم بگیریم به خود نبازیم.بقیه شکست ها و ناکامی ها لذتی را در جان می ریزد که هر حادثه تراژیک موید آنست.         

II لینک II نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 15:28  توسط محمد آقازاده  | 

سیاست ضیافت تعارفات مردم شناسانه و کسب خوشنامی بی مضمون نیست.درسیاست ورزی هیچ رفتاری به خودخودی ارزش فی نفسه ندارد.آنچه مهم است تاثیر گذاری در فرایند تحولات است و تغییر و یا حفظ صورت بندی شکل فعلی اش بخشی از این تاثیر گذاری است.سیاستمدار فعال اخلاق را در خدمت اهداف فوری خود قرار می دهد و تخته بند این اخلاق قرار نمی گیرد.متاسفانه در میان ما در دیالکتیک اپوزیسیون و پوزیسیون همه چیز در خلا و در شکافی می گذارد که با همه شدت و حدت در واقعیت هیچ تاثیری بر جال نمی گذارد و فرایند عمومی جامعه بدون اعتنا به آنچه در نزد سیاستمداران می گذارددر مسیرتغییرات خودجوش و مدیریت نشده راه خود را بسوی فردا می رود و به این دلیل آینده ورطه ناشناخته و سرشار ازبیم و امید می شود.

اخلاق منفعل یکباربرای همیشه ساخته می شود و در گره خوردگی با واقعیت پرباری و عنای نمی یابد به این دلیل سیاست تبدیل به مرداب راکدی می شود که هیچ حرکتی در أن دیده نمی شود.سنگهایی که هرازگاهی توسط بازیگران به این مرداب پرت می شود را نباید بعنوان حرکت واقعی ارزیابی کرد.طیف گسترده ای از حامیان سفت و سخت وضع موجود تا براندازان بی برو برگرد یک حرف تکراری رامی زنند و حال مخاطبان از اینهمه تکرار به هم می خورد. به این دلیل سیاستمداران با هر عنوان که در صحنه باشند گوش شنوایی ندارند.پرگویی های مداوم کوچکترین تفاوتی با سکوتی ندارد که هیچ معنایی را بعنوان نشانه باقی نمی گذارد ندارد.

انتخابات مجلس هم از این قاعده خارج نیست.آنها که بر طبل عدم شرکت می زنند مثل سه دهه اخیر نمی گویند این اقدام باید منتج به چه نتیجه خاصی شود و چه دستاورد سیاسی مشخصی باید از آن چشم داشت.آنهایی که از شرکت مشروط سخن به میان می آورند هدف شان از حرکت در میانه عدم شرکت و جضور کامل چیست و در پایان انتخابات از طریق رفتار شان باید به کجا برسیم . تردید نکنید آنهایی که به طور کامل بر آنند تنور انتخابات را داغ نمی کنند هرگز به این پرسش پاسخ نمی دهند در این تنور چه نانی باید برای رای دهندگان پخته شود. آیا این تنور تنها به این دلیل روشن است که عده ای چهارسال بر کرسی نمایندگی تکیه بزنند و در این چهار سال سراغی از این تنور نگیرند تا رای گیری دیگر.چ

سیاست در ایران چون فرد فلجی است که در هیچ کدام از صورتهایش هیچ سرزندگی و نشاطی از خود بروز نمی دهد و همه چیز چون عادت دوزخی تکرار می شود. تکراری بی نتیجه.بنظر قبل از آنکه در باره انتخابات صحبت کنیم باید کل سیاست ورزی از نوع ایرانیش را دچار ساختار زدایی کرد و آن را کارکردی٬تاثیر گذاری و عینی کرد و از ذهنیت خسته کننده رهایش کرد. تا بین اقدام و نتیجه بخشی رابطه معناداری برقرار نکنیم . هر جریانی وارد مجلس شود و یا نشود. مردم در انتخابات شرکت بکنند و یا نکنند هیچ چیز در زندگی واقعی تغییر نخواهد کرد و همه تلاطمات سیاسی همان سنگی است که به مرداب پرتاب می شود و در پایان تلاطم همه چیزدست نخورده باقی می ماند   

II لینک II نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 22:13  توسط محمد آقازاده  | 

پانصد هزار تومان را گم کردیم.ناگهان غیب شد. از ناراحتی داشتم منفجر می شدم. برای یک حقوق بگیر که ماهانه چهارصد هزار تومان می گیرد گم کردن این مبلغ یک فاجعه است.فکرم به هزار راه رفت. ناخواسته به همه از جمله راننده ای که باری به خانه آورده بود شک کردم. گفتم شکایت می برم.زبان به تهدید باز می کنم.از این فکر به وحشت افتادم.تباهی تا کجای جان می توان آدم رابا خود ببرد. منی که وقتی در باره هر ناهنجاری می نوشتم از علتهای جامعه شناختی و ...می گفتم چرا وقتی پای مشکل خودم به میان می آید اینقدر حتی در ‌‌ذ‌‌هن خشن شدم.چرا این فکر مرا با خود برد.لباس پوشیدم تا خود را در خیابان گم کنم.نمی خواستم اعضای خانواده متوجه عمق ناراحتی من شوند.حس خوبی نداشتم.بیشتر از آنکه از گم شدن پول رنجیده باشم.از عمق فشارعصبی که بر من رفت و نتوانستم کنترلش کنم رنجیدم. خواست خودم را توجیه کنم که این پول را چون برای رخت و لباس بچه ها و خرید عید کنار گذاشته بودم تعادلم را از دست دادم.

می دانستم این توجیه است.یک نو ع سپر دفاعی که روان می تراشد که خود را راحت کند.وقتی کسی در سن و سال من با نزدیک به چهل سابق کار و سی سال تجربه روزنامه نگاری دویست هزار تومان زیر حط فقر در آمد ماهانه اش باشد و برای حفظ همین حقوق هم مدام در بیم و امید به سر برد حق دارد برای از دست دادن این مبلغ منفجر شود.ولی از زاویه نگاه کسی که این راه را خود انتخاب کرده است.سرنوشت کشور را مهمتر از سرنوشت خود می داند این رنجش غیر قابل بخشش است.باید آرام می مانم.در این سرزمین گروه زیادی بیکارند٬تعداد زیادی ماه هاست که دستمزدشان را نگرفته اند.بسیاری را در لیست تعدیل و اخراج قرار دارند.چه جانهای بیماری پول درمانشان را ندارند و به ناچار با درد می سازند.

هوای بهاری است و من سردم است. دو دو تا می کنم. به یاد پس اندازی می افتم که برای مواقع نیاز کنار گذاشتم.زیاد نیست ولی مشکل را به صورت موقت را حل می کند. منی که به هرحال وضعیت تثبیت شده تری دارم یک اتفاق کوچک اینقدر تاثیر می گذارد آنها که همین امکان را ندارند چه باید بکنند در برابر اتفاقات بزرگتر.یاد گفت و گویی که یکی و دو روز پیش با دو روزنامه نگار بیکار داشتم که سخت دوستشان دارم می افتم که کلافه از دست دادن شغل شان بودند.دادن اجاره خانه و... زن و شوهر روزنامه نگاری که در شغل دیگری جز حرفه خودشان مشغول کارند نگران اجاره خانه شان در سال بعد ند. یکی از آنها می گفت : آپارتمان دو خوابه ده میلیون پیش با ماهی شصد هزار تومان یعنی دویست هزار تومان بیشتر از حقوق من .مگر یک کارمند چقدر حقوق می گیرد.

متنفرم از نظام سرمایه داری که نابرابری را این چنین ژرف باقی می گذارد. کسانی که همه چیز دارند و کسانی که هیچ ندارند جز رنچ شان در برابر لیبرالهای کهنه و نو یکسانند.نه دروغ است.آنها از این یکسانی حمایت می کنند تا این نایکسانی ژرف ابدی شود. ولی بدتر از نظام سرمایه داری استبداد است که به اسم برابری حتی کشیدن آه را از پابرهنه ها دریغ می کند.عزت شان را هم زیر تازیانه سرکوب از آنها می گیرد.آیا برابری و آزادی ارزشهای ناسازگارند.تا کنون بوده اند.ولی شاید بشر بتواند یک روزی آنها را آشتی دهد.باید آنقدر فکرکرد و نوشت تا بدیلی برای جهنم امروز پیدا شود.نمي توان تن به ستم داد. بايد جلويش ايستاد. حتی اگر بی حاصل بنماید. 

جامعه ای که نویسندگان ٬هنرمندان ٬اندیشمندان ٬روزنامه نگاران و ...را در محاصره معیشتی قرار می دهد و به دلال های موش صفت ُ،رانت طلبان هميشگي ٬آقازاده ها ٬خاله زاده ها٬باجناق ها و .... ميدان مي دهد آينده خوبي در انتظارش نيست.وقتی فکر توسعه به تعطیلات زمستانی فرستاده می شود نیازی به نخبگان نیست . می توان حذفشان کرد. وقتی نسبت به سرنوشت مرم بي اعتنايم چه فرقي مي كند شايسته گان در سر كار باشند و يانه.جوانان نورسيده بخاطر پدرشان پست را بدست مي گيرند و همه چيز به ابتذل مي كشند. عزيزم در انتخابات چه كسي قدرت را بدست مي گيرد و چه وعده هايي داده مي شود براي من و تو چه فرقي مي كند. نيم متر هم زنجيرهايمان بلند تر نمي شود. اما مي تواند كوهتر شود. بارها همان سنگ اخوان ثالث را بر گردانيم و باز خوانديم كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رو برم گرداند

اصلاح طلبان حذف مان مي كنند ٬اصول گرايان كه مي خواهند سر به تن هيچكدام مان نباشد.اجازه نمي دهيم در نداشتن و نتوانستن ها عزت مان خدشه بردارد. نوشتن ما را رها نمي كند. نابرابري تبديل به تلخ نامه ها مي شودو بيكاري تبديل به روشنگر ي . اما آنهايي كه ما را حذف مي كنند روزي در خواهند يافت با حذف ما چه اشتباه مرگباري كردند كه ديگر فرصتي براي شان نخواهد ماند. ما گفتيم شما به جاي ما فاتح ٬لااقل آداب فتح را رعايت كنند. اجازه دهيد كمي ما مغلوبان نفس بكشيم و همه جا خود را محاصره نيابيم و به آنجايي نرسيم كه با خود زمزمه كنيم زماني كه هيچ نداريم ببازيم چرا نگران آنهايي باشيم كه خيلي چيزها براي باختن دارند. چرا ما براي خود آنها چراغ عقل را بايد روشن نگاه داريم و از همه بخواهيم آرام باشند چرا كه توسعه كشور نياز به صبوري و خون دل خوردن دارد. باز هم نا اميد نمي شويم و مي گوئيم براي خودتان هم شده همه روزنه ها را به روي خودتان نبينيد. 

*خوشبختانه پول پیدا شد ولی غمگین ام که آنرا نزد راننده یافتم . هر چند نه شکایتی کردم و نه گلایه ای. ولی حسی که او دارد حال مرا بد می کند. کاش این اتفاق نمی افتد ولی برای خود م فرصتی برای خود آگاهی بود که امیدوارم مفت از چنگش ندهم  

II لینک II نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 7:33  توسط محمد آقازاده  | 

جهان را آنهایی تغییر می دهند و مهر خود را بر تحولات می کوبند که جسور و بی باک باشند و بر عادتهای زمانه بشورند.کسانی که چون هاملت گرفتار شبح تردید و پرسش های بی پایان فلسفه ای می شوند نمی توانند فاعل تغییر شوند.کسانی که اراده ای فولادین دارند و این اراده رابا خاموش کردن چراغ عقل وبرخلاف تمام محاسبه ها و معادلات جسمیت می بخشند نامشان را در تاریخ باقی می گذارندولی در این تاریخ از خود ویرانه ای و تل خاکی به یادگار می گذارنند.هیتلر و صدام جسین و... نمونه روشنی از این افرادند.آنها شجاعانه با زندگی رودرو می شوند ولی از یاد می برند برای بقای خود باید ترکیب بهینه ای از دور اندیشی و شجاع بودن را بدست آورند.این اکسیری است که نایاب است و تنها تعداد اندکی چون گاندی ٬ماندلاتوانستند به آن دست بیابند.

این برنهاد نه تنها در سطح سیاست بلکه در کل زندگی از جمله خصوصی ترین روابط میان فردی قابل تعمیم است.آنهایی که با تردیدهایشان زندگی می کنند و نمی توانند تن به خطر بدهند خوشنامی منفعل را به قیمت از دست دادن فرصت های زندگی و یا امکانات تاریخی را به راحتی از دست می دهند. خوشنامی که حاصلی در بر ندارد.انعفالی خوش بو و بی خاصیت.زمانی که اراده گرایان فارغ ار اندیشه میدانداری می کند و در برابر آنها خردمندان اراده ای برای مقابله وجود ندارد می توان یقین داشت همه زندگی به سمت فروپاشی سیل وار پیش می رود.بنظر می رسد تاریخ به همان اندازه نسبت به ویرانگران سخت خواهد گرفت که در برابرسکوت مصلحت اندیشانه دانایان جدي سخن خواهد گفت.دانایانی که همه چیز را می دانستند ولی گرفتار آنچنان اما و اگرهایی بودند که هیچ کاری برای شکل دادن به تاریخ نکردند.

در برابر اراده باید اراده را قرار داد.ولی اراده دور اندیشانه که جز در برابر سرنوشت همگان متعهد نیست. کشور ما هم از درون و هم از بیرون مرزها گرفتار جنگ اراده ها شده است.اما در این میان نخبگانی که حقایق را در کسوت روزنامه نگار٬سیاستمدار٬هنرمند و همه آنهایی که توان اندیشیدن را دارند مي دانندو نسبت به سرنوشت جامعه تعهد دارند و تمامیت ارضی کشور و استقلال و منافع ملی را مهم می شمارندبايد به اندازه ای که خرد دور اندیش را در خود می یابند باید اراده تاثیر گذار را با همه هزینه های احتمالی اش در خود بپرورند. هیچ چیز مهمتر از آن نيست که نگذاريم اتفاقات ساختارشکن کلیت جامعه را با بحرانهای غیر قابل کنترل روبرو نکند و همه مشکلات با صبوري ٬گفتگوهاي طولاني و خسته كننده حل شوند . مردم سالاري در صورتي نهادينه مي شود كه قدم به قدم بدست خودمان تحقق يابد.

گاهي ساختارشكنانه عمل كردند به شجاعت كمتري نيازي دارد تا كساني با همه سخت گيري ها و در انزوا قرار گرفتن مدام همه را به روشن كردن چراغ عقل فرا مي خوانند.اين روش دير به پاسخ مي يابد ولي عميق تر به جواب لازم مي يابد. آنهايي كه عاشق سرنوشت ميهن خودند و يا در روابط ميان فردي نه به تصميمات ساختار شكن ميدان مي دهند و نه گرفتار آنچنان ترديدهاي مرگبار مي شوند كه به بي عملي مطلق برسند بلكه با شجاعت تصميم مي گيرند و با شجاعت شجاع نبودن نمي گذارند كاميابي هاي لحظه اي كل سر نوشت يك ميهن و يا يك رابطه از هم بپاشد.مي توانند تاريخ را به نفع انسان بازنويسي كنند.رسيدن به اين نقطه آسان نيست چرا كه ما را درگير انديشيدن مداوم و يك خود آگاهي فعال مي سازد كه آرامش را از فاعلش مي گيرد ولي نتايج مثبتي بر جا مي گذارد.       

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 13:29  توسط محمد آقازاده  | 

تورم افسار گسیخته فضایی از نا امنی روحی را در جامعه بر انگیخته است٬همه از خود می پرسنداگر این روند ادامه پیدا کند قادر خواهند بود پاسخگوی حداقل معیشی خانواده شان باشند.برای بسیاری این پاسخ منفی است و از هم اکنون می توان آثارناامیدی و افسردگی را در چهره ها بخوبی دید.همپای این تورم تعدیل نیروی انسانی در دستور کار بسیاری از شرکت ها و سازمانها قرار گرفته است.می توان از هم اکنون می توان یقین داشت در پیامد این دو اتفاق مهمناهنجاری گسترده ای جامعه را در بر بگیرد و از هم اکنون می توان مشاهده کرد برای مقابله با این ناهنجاری نیروهای انتظامی و قضایی وارد میدان شوند که خودبخود با حضورشان کژی ها را در سطح ظاهرکاهش ولی در اعماق پردامنه تر می کنند

وقتی چشمه فقر و نابرابری غنی و سرشار است آیا می توان ناهنجاری رابا روشهای امنیتی صرف به کنترل در آورد ٬تجربه نشان داده است این اتفاق در عمل نمی افتاد. پدیده ها از عوامل مختلف نشاندار می شوند و تنهازمانی رام دستهای بشری می شوند که بطور همه جانبه با آنهابرخوردار شود.در این میان ناهنجاری اصلی که تمام زندگی را تباه می سازد فراموش می شود.وقتی همه احساس می کنند زندگی شان را باختند و شادی و امید به روی شان بسته می ماند دیگر نمی توان انتظار داشت آنها فاعل توسعه همه جانبه باشند.نقش شهروند مشارکت طلب را ایفا کنند.این انفعال گسترده مشکلات موجود را فربه تر و ناامیدی را فراگیرتر می سازد.در حقیقت ما گرفتار چرخه ای شدیم که ناامیدی مشکلات را تشدید و مضعلات را افزونتر می کند.

چه باید کرد. پاسخ روشن است.باید کاری کرد که تصمیم گیران زاویه نگاهشان را تغییر دهند و به قوانین ضروری باور بیاورند و راه به این حقیقت ساده ایمان بیاورند مسایل راه حل های ساده ندارند.مثلا با پول خرج کردن تورم را کنترل کرد. وقتی قدرت تولیدی جامعه ضعیف است هر پول خرج کردنی بیشتر تورم را بر می انگیزد. نمی توان مسایل فرهنگی را با خشونت قانونی حل کرد و در یک کلام اراده مجکم همیشه منتج به نتیجه نمی شود. باید از نخبگان و کارشناسان بصیر و دانا در برنامه ریزی ها بهره برد و از آزادی بیان و نقد فعال دفاع کرد.تحقق همین نکات ساده آنچنان پیچیده و غامض است که بیش ازیک قرن وقت و انرژی یک ملت را به خود اختصاص داده است ولی این کوشش هنوز به نتیجه نرسیده است. ساده گرفتن مسایل قربانی های زیادی از میان تصمیم گیران گرفته است ولی هرکس می آید می خواهد آزموده را بیازماید و معتقد است قبلی ها اراده کافی نداشتند و به این دلیل بر اشتباهات خود بیشتر پا می فشارند و عواقب کار را تراژیک تر می سارند. کی از این چرخه خلاص خواهیم شد. صاحب این قلم در افق نشانه ای برای این امید نمی بیند . مگر آنکه نخبگان با تمام وجود وارد میدان شود این بازی تکراری به مسیر درست خود بیاندازند. نخبگانی که خو د بیش از بقیه در محاصره قرار دارند و مفری در جهان بی مفر نمی یابند.   

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:30  توسط محمد آقازاده  | 

دلم نمی خواهد کسی را دوست داشته باشم.دلم نمی خواهد سخت کسی را دوست داشته باشم. چون دوست داشتن تعهدی است که بر شانه های خسته ام سنگینی می کند.حس می کنم در دوست داشتن نباید فکر کرد آن دیگری چه خواهد کرد برای تو.باید مدام از خود بپرسی تو چکار می توانی بکنی برای او. اگر مشکلی دارد.اگر بیمار است٬اگر گرفتار ی دارد.ناخواسته بعنوان روزنامه نگار پایش به زندان باز می شود.کابوس بیکاری آزارش می دهد ویا همکاری تعدیل می شود و در اختیاز کارگزینی قرار می گیرد.حس می کنی باید کاری بکنی.اگرنتوانی روح خسته ات را زخمی می کند و با ستیزیدن با آن که بی ترحم در باره سرنوشت دیگران تصمیم می گیرد خود را در چالش می یابی و هر روز منزوی تر می شوی.تنهاترو با این خود زنی زخمی عمیق وبی التیام جان و جسمت را درمانده می کند.

اگر به کسی می گویی دوستت دارم باید مدام انگشت اشاره ات را بسوی افق دور دراز کنی و بگویی برو.چون پرنده پرواز کن.نوشتن را بسیار دوست دارم.جنون نوشتن تمام زندگی ام را نشاندار کرده است و نمی دانم با هرکس آشنا می شوم. عاطفه ام را با عاطفه او گره می زنم وادارش می کنم بنویسد.مدام بنویس٬خوب بنویسد.نوشته هایت را آئینه کن.چه کسانی با این نوشتن در این سالها برای خود کسی شده اند و نامی پیدا کرده اند. همیشه از نو کسانی را می یابم که از نو تشویق شان کنم بنویسند. وبلاگ بزنند.عشق به نوشتن را چون زهر در کامشان می ریزم.دو پسرم را با نوشتن آشنا کردم.سینا و سهیل را می گویم.بسیاری از همکارانم هر روز از من می شنوند بنویس و آنها هم می نویسند چه خوب ٬ چه پاکیزه و چقدر بر انگیزنده. 

هدیه ای جز نوشتن به کسی ندارم بدهم.در جامعه ای که نوشتن جرم است.نوشتن با وشنگری هم خانه است. نمی دانم برانگیختن دیگران برای نوشتن دوستی است یا دشمنی.آن که  کمی بیشتر بداند در این جامعه تنها می ماند.تنهایی سرنوشت اش می شود.اگر زیادتر بداند باید با ابلیس انزوا در گیر شود.نویسنده در این جامعه خود را نفرین شده می یابد.شاعر را هیچ کس به بازی نمی گیرد.اگر اهل دانایی باشی و نخواهی خود را رها کنی در عادتهای زمانه سخت کیفر می بینی از همین زمانه.دلم نمی خواهد کسی را تشویق به نوشتن بکتم ولی می کنم.دلم نمی خواهد بخاطر دیگران متعرض کسی و چیزی شوم ولی می شوم .

برای من اگر عشق٬دوستی و گره خوردگی عاطفی تبدیل به نوشتن و روشنگری نشود خیلی زود تبدیل به هیچ می شود.دوستی بازار و محل مبادله نیست. چیزی بدهی و بگیری.دردوستی باید پاکباخته عمل کرد.حتی کاری می کنی نباید انتظار تشکر ساده ای را داشت.روزنامه نگاران جوان و میان سال سکته می کنند ومی میرند.مترجمی در یک روز نامه خودکشی می کند.مرگ حق است و خودکشی نشان اوج انفعال.آدمی باید تا آخرین لحظه تاب آورد و حتی مرگش را پیامی کند برای بهتر شدن زندگی. مثل مرگ بورقانی ٬صمدی  و قاسمی.ولی می توان پرسید چرا جامعه این چنین سخت می گیرد با روزنامه نگار٬هنرمند و آنی که می اندیشد. آیا این نشانه انحطاط نیست. هیچکس آزمایشگاه را بخاطر اعلام نام بیماری مجازات نمی کند.چرا آنهایی که بیماری جامعه را در همان بیماریش نشان می دهند باید طرد شوند. آنها بدنبال درمان بیماری اند. سالها پیش شاملو سرود در این بن بست دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.نیچه هم می گوید هر چقدر انسان بیمارتر انسان تر. آن که می نویسد چون گفتن دوستت دارم را جدی می گیرد و بیمار بهبود جامعه است تنهایی را تاب می آورد.

ترا که سخت دوست می دارم بنویس.زندگی روزمره  مغاکی است که آدمی را می بلعد در عادت شده ها و ارزش زندگی در متفاوت زیستن است.در ایجاد معنا.یک لحظه با معنی زندگی کردن را نباید مبادله کرد باده ها سال مثل خوک زیستن و تنها سر در آبشخور غریزه بقا فرو بردن.بیماری مرا خانه نشین کرده است. احساس ضعف می کنم.احساسی که آدمی را فروتن می کند.اسب سرکش غرور را رام می کند. کسانی که کمی دورتر از دیگران می ایستند با آنهایی که در دامنه قرار دارند با تفاخر هم کلام می شوند ندانسته دره را با قله به اشتباه می گیرند.باید به ندرت دوست داشت ولی وقتی دوست داشتی باید تا  آخر پای این دوستی ایستاد.در شادی همه هستند در سختی است که فرق دوست و نادوست مشخص می شود.دلم نمی خواهد سخت بدارم.چون شانه های نحیف ام توانایی ازدحام دوستی ها را ندارد و دلم نمی گذارد در گره خوردگی عاطفی و در هنگامه مشکلات خود را کنار بکشم. چه باید کرد نمی دانم. 

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 13:30  توسط محمد آقازاده  | 

دیالکتیک دروغ و واقعیت همه تاریخ را نشاندار کرده است.همه دستور العمل های اخلاقی دروغگویی را مذموم می دانند و حتی در فرهنگ عمومی آنرا مترادف با دشمنی با خدا می دانند.اما آنقدر که واقعیت تاریخ را می سازد دروغ همپای آن تمام زندگی بشر را در گرو خود قرار داده است.استبداد و غارت مردم قبل از اینکه در عمل اتفاق بیفتد باید از بستر دروغ بگذرد.یعنی باید مقاصد و نیت های اصلی مستبدان و غارتگران فراموش شود و بجای آن تصویری جعل شود که هیچ نسبت معناداری با داده های حقیقی ندارد.

باید واقعیت توسط غیر واقعی پوشانده شود تا بتوان مخاطب را قانع کرد که جهان آن چیزی نیست که بلاواسطه می بینیم و یا می شنویم بلکه آن واقع نمایی است که توسط دستگاه خلاق دروغ آفریده می شود. این دستگاه می تواند شب را روز و روز را شب نشان دهد . این وارونه سازی را با شگردهایی انجام دهد که مخاطب آنرا بپذیرد بطوری که نه نسبت به جعل بلکه به حس بینایی و شنوایایی خود و عقل دور اندیش اش تردید کند.این جهان چون جعلی است خودبخود همه چیزدر آن زائد می شود حتی نفس زندگی. می توان چون شبح از دیوارها عبور کرد ٬در آسمان خیال بال گشود ٬نظام سرمایه داری این شگرد را تا اوج خود اعتلا داده است

واقعیتی که در ذهن ناپدید می شود از بین نمی رود بلکه حضور قدرتمندش را حفظ می کند و آن کس که غیر ممکن را می داند با عبور از هر مانعی زخمی را از واقعیت می خورد. راز شکست دروغ آنست که بعد از مدتی دروغگو جعل خود را باور می کند و بجای آنکه مخاطب را فریب دهد خود از خودش رو دست می خورد. از سوی دیگر هر دروغی موجی از دروغهای دیگر را بر می انگیزد و در نهایت بخاطر فربهگی دروغها دیگر هیچکس در نمی یابد راست کدامست و دروغ کدام.هیچ پدیدیده ای چون دروغ فروپاشی اخلاقی را در پی ندارد و فروپاشی اخلاق بلافاصله همه عرف و عادتهایی که جامعه را پیش می برند را نابود می کند و زندگی را در حالت بی سامانی به حال خود رها می کند.

آیا دروغ همیشه با تباهی نسبت معنا داردارد.پاسخ منفی است.جایی وجود دارد که در آن دروغ راه به تعالی می کشد فرهنگ را غنی و زندگی را سرشار می کند. این جا جایی نیست جز وادی هنر و ادبیات. تنها نقطه ای که درو غگو با خیال پردازی دروغ را فربه تر می کند و ما این همه مهارت دچار شعف و سرزندگی می شویم . قهرمانان افسانه ها٬ آدمهای شکسپیر ٬استاندال ٬چخوف و همینگوی و... از آدمهای زنده تاریخی واقعی ترند.چرا که آنها فشرده منش بشری اند. آئینه ای اند که کل زندگی را واتاب می دهند . نمایش ها و فیلم هایی که دیده ایم ما را دچار اصطراب و بیم و امیدهای فراوانی می کنند . با اینکه می دانیم هنرپیشه ها نقش آفرینی می کنند و دروغ را می آفرینند باز همراهشان می خندیم و می گرئیم.

درجامعه ای که دروغ جای واقعیت را می گیرد با دروغی که ادبیات و هنر می گوید چالش کردن ناگزیر است چرا که دروغ دوم دروغگویی اول را غیر ممکن می کند و همین غیر ممکن کردن است هنر را با ممیزی رو در رو می سازد. نویسنده ای را به جرم نوشتن یک داستان در محاصره فرار دادن معنی مشخصی دارد یعنی بر آنیم راستگویی را هم همراه آن منزوی کنیم.می توان ساعتها استدلال کرد فضای داستان مجازی است و ربطی به واقعیت ندارد. این استدلال پذیرفته نمی شود چرا که این ارتباط وجود دارد چون دروغ داستان واقعیت را از جعل پالوده می کند.این همان چیزی است که قرنهاست هیچ قدرتمندی آن را نمی خواهد.هیچ کس به اندازه قدرتمندان توانمندی هنر و ادبیات را در حفاظت از راستگویی نمی شناسند.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 16:11  توسط محمد آقازاده  | 

جهانی شدن حتی لحظه ای نتوانسته است هرج و مرج حاکم بر روابط بین الملل را کاهش دهد.در جهان امروز مثل همه تاریخ آن که زور بیشتردارد و چماق بزرگتر را در دست دارد حرف خود را به هر قیمتی پیش می برد.در سیاست خارجی اگر سطح ماجرا را کنار بگذاریم و به عمق آن راه بکشیم در خواهیم یافت برای پیروزی باید منابع قدرت کافی در اختیار داشت و بدون این منابع از شعارهای برانگیزنده و زیبا کار زیادی ساخته نیست.حتی این وادی محلی نیست که شما بازور استدلال ٬منطق و حتی احساس بتوانید ذره ای از آن چه می خواهید بدست آورید.این منافع از امکانات اقتصادی گرفته آغاز و تا تاثیر گذاری رسانه دامنه دارد. کوچکترین اشتباهی در منابع قدرت می تواند برای فاعلش پیامدی مرگبار داشته باشد. همان اشتباهی که بیسمارک و هیتلر در جنگ جهانی اول و دوم کردند و صدام در دهه اخیر مرتکب شد.

بدون یک اقتصاد توسعه یافته و مسلط بر فن آوری نمی توانید ثروتی را در اختیار داشته باشید که خود بخود تولید قدرت می کند و جایگاه مناسبی را در اختیارتان قرار می دهد.ژاپن در لایه اول و کره جنوبی و مالزی در لایه های بعدی به دلیل پویایی اقتصادی می توانند حرف خود را تا آنجا که لازم است پیش ببرند. تردیدی نیست ارتش قدرتمند یکی از منابیع قدرت است ولی ارتشی که بر شانه اقتصاد فربه و کار آمد سوار نباشد خیلی زود نقش خود را از دست می دهد.شوروی بعد از امریکا نیروی مسلط نظامی جهان بود. فن آوری پیشرفته ای در تولید سلاح در اختیار داشت ولی به دلیل ضعف کار کرد اقتصاد فرو پاشید و به تاریخ پیوست.

اقتصاد زمانی می تواند نقش همه جانبه ای در جهان خود بیابد که در داخل مرزها رفاه شهروندان خود را تضمین کند.یعنی یک کشور ثروتمند اگر مردم فقیری داشته باشد خیلی زوددرخواهد یافت که این ثروت هیچ کارکرد مشخص برای انباشت قدرت ندارد.بااین رویکرد می توان با قاطعیت گفت یکی ازمنابع قدرت در جهان امروزمردم سالاری است.مردم سالاری را نباید تا حد انتخابات تقلیل داد.مشارکت فعال و آزادی بیان درگسترده ترین صورت باید امکان ظهور و بروز بیابد تا دمکراسی بتواند تبدیل به منبع قدرت شود. البته شعار مردم سالاری هیچ ربطی به واقعیت آن ندارد و در قرنی که حرکت اطلاعات با سرعت برق و باد پخش می شود هیچ شعاری هر چقدر انبوهی از ترفند های تبلیغاتی پشت آن باشد راه به مقصدی نمی کشد و چیزی در کیسه قدرت کشورها نمی گذارد.

آیابدون منبع قدرت می توان در جهان امروز بازیگری کرد. بله یکی از نقش ها را می توان برگزید خود را تبدیل به عاملی کرد که قدرت های بزرگ بر سر آن امتیاز می گیرند و می دهند ولی این بازی روزی به آخر خط می رسد و فاعلش را با انبوه ناکامی ها تنها می گذارد.در جهان امروز حرف دولت ها یی را پیرامون عدالت ٬ مناسبات حقوقی و نظام ارزشی می پذیرند که خود در مناسباتش با مردم همین مولفه ها را به تمامی رعایت کنند و اگر چنین نکنند خود را باجهان ناشنوایی روبرو می بینند که به گفته های آنها هیچ توجهی نمی کند و راه خود را می رود. راهی که حتما به سو د این دولتها نخواهد بود . 

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:35  توسط محمد آقازاده  | 

سوار ماشین می شوم راننده جوان است و دانشجو. پر از خشم و ناامیدی.ازروزگار می نالد.به زمین و زمان فحش می دهد.هیچ کس را استثنا نمی کند.در قاعده او همه گرگ اند.با مسافر کشی پول شهریه و مخارجش را در می آورد و کمی هم به خانواده کمک می کند.زخمی که او بر تن دارد تنها از دیروز و امروز نیست.از فردا هم دل نگران است.می گوید چه با وحشت:می ترسم مدرک هم بگیرم کاری پیدا نکنم و تا آخر عمر مسافر کش بمانم.وقتی سعی بر آن می کنم دلداری اش دهم.همه جانب نا امیدی او را می گیرند و می گویند با این تورم و با این وضع هیچ چیز درست نمی شود.

گذشته خودم را می گذارم وسط .از مشکلات خودم حرف می زنم.از فقر ٬از کارگری٬از سختی های روزنامه نگاری و... می گویم باید تاب آورد.راننده دانشجو خنده عصبی اش را رها می کند درماشین.تنها می شنوم راست بگو آقا بعد از سالها سخت کوشی و عرق ریختن و در رشته خودت صاحب نظر شدن از زندگی ات راضی هستی.در پاسخش سکوت می کنم.برای یک لقمه نان باید هی خودم را توصیح دهم. برای کارمندی ساده باید به کسانی حساب پس بدهم که الفبای کارشان را بلد نیستند.درحرفه خودم نباشم.در روزنامه نگاری ٬تحمل یک انزوای ناخواسته را بکنم.نمی دانم کیست از جانب من سخن می گوید.از او می شنوم :انسان محکوم به امید داشتن است.اسم جنگیدن با سختی ها را می گذارم حماسه و قهرمانانه زیستن.اما خودم این حرفها را نمی توانم بپذیرم.

آقا به احترام موی سفیدتان فحش نمی دهم به حماسه ٬به قهرمان بازی و....آقا من امروز پرپر می شوم.بجای اینکه به درد من دانشجو برسند تمام فکر و ذکرشان مو و چکمه این خانم و یا زلف آن آقاست. به مقصد می رسم.خواهرم از بیمارستان ترخیص شده است.به دیدنش می روم از زحمات جراح و پرستارها می گوید.از اینکه در بیمارستان دولتی برای آب خوردن هم پول می گیرند.روز به روز خدمات کمتر و کیفیت شان نازل ترمی شود.می گوید نمی شود در یکی از روزنامه ها از افتضاح نظام درمانی بنویسم. قول می دهم بنویسم. اما از نوشتن چه کار بر می آید. یاد حرف دختری در تاکسی می افتم که چند روز قبل گفت آقا امنیت با زور بدست نمی آید.فرهنگ حاصل کل زندگیست نه بگیرو به بندها.می گوید دانشجوی علوم اجتماعی است٬در جوابش چه بگویم.نهادهای فرهنگی در خواب زمستانی اند و گشت های ارشاد بجای آنها با مردم رو دررو می شوند.آنها هم گرفتارند.چون ماموریت مشکلی دارند. ماموریتی تقریبا محال.به کاری گمارده شده اند که باید از سوی کسانی دیگر انجام شود.

جوانان جوانی ما را تبدیل به رویای غبطه بر انگیز کرده اند.هر بار از آنها می شنویم کجا دوره شما اینهمه مشکلات وجود داشت.هر توصیحی بی فایده است. وقتی خود رئیس کل بانگ مرکزی نرخ تورم را بیست درصد اعلام می کند و لی حس ما می گوید باید بالای سی درصد باشد.این تورم را علاوه کنید به ترافیک بی پدر و مادر٬بیکاری و...تا دریابید این جوانان چه می کشند.اگراز مسئولان بپرسید می گوید این آه و ناله ها اغراق آمیزاست.خواندن آیه یاس است.حق با این آقایان است.فرزندان خودشان نه مشکل معیشتی دارند و نه مشکل شغل.با بیست سال سن مدیر می شوند و به مو سفید کرده ها فخر می فروشند.نا کاریلدی شان را با سایه بابا جانشان خنثی می کنند.

آقایان محترم.مدیران عزیز لطفا کمی در باره تورم بیست درصدی توصیح دهید اگر در انبوه کف زدن و هلهله کشیدن و نمره بیست برای خود دادن فرصتی برایتان می ماند.نارضایتی را می توان با محدود کردن روزنامه ها و هیاهیوهای تبلیغاتی نادیده گرفت ولی روزی چشم باز می کنید این نارضایتی دیگر توان سکوت ندارد در آن روز امیدوارم بجای متهم کردن سرنوشت کمی جلو آئینه بروید و یاد عملکرد امروزتان بیفتید . در آن روز بد نیست بگوئید خود کرده را تدبیر نیست.تنها کمی توجه به مشکلات ملموس مردم می تواند آینده مدیریتی خود و فرزندانتان را تضمین کند.برای خودتان هم شده این توجه را از جوانان به جان رسیده دریغ نکنید.      

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 21:38  توسط محمد آقازاده  | 

نوشتن آسان نیست در باره تو دوست وبلاگ نویس ام.می دانم رسانه داری و خوشحالی که می توانی بنویسی.هر چه دلت خواست.کمی نترسی و یا کمی از سیاست فاصله بگیری آزادی.هیچ مصلحتی جز آنچه خود دوست داری و یا نداری ترا برنمی انگیزد بنویسی.قهر می کنی آشتی می کنی.می دانی این رفتن و باز رفتن جزئ بازی جهان مجازی است و از آن گریزی نیست.تو برای کسانی پیغام می گذاری.از کسانی تعریف می کنی و از وبلاگ نویسانی ستایش می شنوی.احساس می کنی مهمی.لااقل برای خودت.در حد تاثیری که وبلاگت می گذارد در جهان مجازی.

وبلاگ نویسی اعتیاد می آورد.دامهای خودش را دارد.نمی توانی بگویی مو سفید کرده ای و در این دام نمی افتی.تو تجربه داری ولی یادت باش هنوز وبلاگ نویسی ده ساله نشده است.باید این کودک بازیگوش بسیار تاتی تاتی بکند٬زمین بخورد٬سرش بشکند.دلش از نارفیقی ها خون شود.دل ببازد٬نفرت بورزد.ولی هنوز مانده پخته شود. هنوز باید قد بکشد.قد و بالایی بیابد.در این جهان آزاد که تو آنقدر می توانی حرف بزنی که یک رسانه قدرتمند.باید بدانی اگر درباره هرکس و هر چیز مسئول نباشی.درباره زبان مسئولی.نمی توانی سرسری و باری به هر جهت واژه ها را در وبلاگت و بخش نظرها بگذاری.هر جمله ای معنا دارد. اگر تو در یک لحظه از یک جمله لذت می بری و آنرا می سپاری به اینترنت تا هر کجا خواست ببرد. بدان مخاطب حرف ترا جدی می گیرد و از این لحظه جهان و ترا طور دیگر می بیند.

اگر جمله ای می نویسی چه به مهر و چه به کین.یادت باشد مخاطب ات شاید خواب آرام از چشمش بپرد.روی حرف ات چه مثبت و چه منفی حساب کند.از جمله تو راه به افسرده گی بکشد و یا امید بی جهت دردلش پرورده می شود.وقتی می نویسی نوشته ات بسیار زیباست.زبان به ستایش باز می کنی.لااقل بخوان.با دقت بخوان.بگو چرا نوشته ای را زیبا یافته ای.نکند ناخوانده قلم را می گویی زبان به ستایش باز کند.اگراو باور کند و روزی متوجه شود خانه روی شن روان باز کرده است و احساس تحقیر کند و زندگی اش را ببازد تو حاضری مسئولیت این جنایت - دقیقا درست خوانده ای جنایت - را بر عهده بگیری و بخش نظر ها جای اعلام عشق ٬حتی دوستی و... نیست.جای بحث و گفت و گوست.جای نقد فعال٬پیش بردن بحث و گرهگشایی از مسایل است.

می توانی متعرض شوی.بگویی چه کسی این باید و نباید ها را تبدیل به جکم می کند.در جامعه ای که دارد از زیادی دستورهای اخلاقی منفجر می شود دیگر چه جای این حرفهاست.بگذار زیر آفتاب دنیای مجازی آزاد نفس بکشیم.ولی مشکل در آنست استفاده بیش از حد از انرژی واژه ها بعد از مدتی حسی از بطالت و کسالت در جانها می ریزد.یواش یواش هم خودت و مخاطب از اینهمه جمله های احساسی خسته می شود. مدتی می روی دنبال دوست اینترنتی دیگر.این بازی تکرار می شود.با تکرارش دچار استفراق فلسفی می شوی.از یک طرف معتاد اینترنت و وبلاگ شده ای و نمی توانی ترکش کنی و از طرف دیگر هر چقدر به این وبلاگ و یا سایت می روی خماری ات بر طرف نمی شود.رنج می کشی و خود و دیگران را عذاب می دهی.دوستانت دشمن و دشمنانت دشمن تر می شوند.

یک لحظه تصور کن.بجای حرفهای زیبا ولی بی مضمون و شاید هم ابلهانه یک بحث مشخص را پیش ببری.بیاموزی و بیاموزانی.بخوانی و بخواند و حاصل خوانده هایتان را در هم گره بزنید چه اتفاقی می افتد . اگر دوستید چون به هم پاداش مشخص می دهید و دانش هم را می افزائید این دوستی گره می خورد ٬عمیق می شود و ماندگاری می یابد. حتی اگر عشق هم باشد به ازدواج و رابطه سالم منجر می شود.در تبادل عقلانی است که فرصت ها از دست نمی رود و دوستی ها به دشمنی و عشق به نفرت تبدیل نمی شود.عشق هم از منطق قابل قبولی برخوردار می شود و هم ازعرف و عادتها ی قوام یافته عبور نمی کند و بجای لبخند در لب اشک در چشم نمی نشاند.

این نامه را دوستانه تلقی کن.بدان این نامه حاصل موی سفید است.از تجربه بلاواسطه منطق اش را می گیرد.ازاتفاقاتی خون و مایه می گیرد که دور و بر همه مان می گذرد.بسیاری از نوشته های غیرمسئولانه کلی مشکلات ناخواسته ایچاد می کند.حتی در اطراف خود نویسنده و پیغامگذارفضای نامناسبی بر می انگیزد.وبلاگ یک فرصت است.کاری نکنیم این فرصت تبدیل به تهدید شود.جهان بقدر کافی کابوس زده است. نگذاریم همین مفر کوچک هم تبدیل به محیط سرطانی شود و زندگی را برای همه تباه کند.همه ما وبلاگ را دوست داریم.بخاطر حفظ آن در سلامتش کو شا باشیم.باور کنید زبان بقول کافکا میراث ماست آنرا به گند نکشیم و مسئولانه از آن بهره بگیریم.     

II لینک II نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 22:25  توسط محمد آقازاده  | 

صبح که چشم باز می کنم اصطرابی گنگ را در جانم می یابم.این اصطراب از عمل جراحی خواهرم می آید. اصطرابی که همراه با غم تلخ و ناگزیر هستی مرا می رباید و زندگی را برایم تبدیل به یک دام می کند. برای گریزی از این غم ناگزیر و اصطرابی که امید دارم زود شعله اش خاموش شود. سری به اینترنت می زنم . دو خبر در جا مرا میخکوب می کند. خبرمرگ بانوی جوان روزنامه نگار و شاعری در انزوا پناه گرفته ُ نام هیچکدام از این دو برایم آشنا نیست. اما حس غریبی دارم. وقتی روزنامه نگار جوانی می میرد این حس روبروی انسان قرار می گیرد چیزی در طبیعت ناتمام می ماند.نمی داند می توانست در آینده روزنامه نگارمتفاوت باشد و یانه . اما همین ندانستن زندگی را ناعادلانه می کند. پختگی از عمر طولانی و فرصت طولانی می آید.فرصتی که از لیلا دریغ شد.

اما شاعر شیرازی چرا انزوا را برگزید. شاعران در عسرت . پختگی شاعر با خاکستر شدن جانش همراه است.این سرنوشت شاعراست. خبر مرگ "لیلا صمدی " را در وبلاگ رئوف پیشداردوستی که سه دهه است نامش برایم آشناست می خوانم . خبر را که می خوانم هر واژه اش جانم را می خراشد.عصر روز جمعه به روزنامه تهران امروز رفتم تا کمی حال و هوای تحریریه مرا با خود ببرد. در آنجا مثل همیشه " احمد توکلی " مهربانانه پذیرایی می کند. یادداشتی می خواهد.من بدون عینکی همانجا می نویسم. چون نمی بینم واژه ها را اصلا نمی دانم چه قلمی کردم.عکاس لحظه ای از زندگی ام را ثبت می کند. ابراهیمی دبیر سرویس حوادث می آید. در روزنامه گزارش روز گه من سردبیر بودم او همین سمت را داشت. کپ می زنیم از سخت گیری که در حرفه روزنامه نگاری شد و ما با نسل خود همین سخت گیری کردیم . احمد توکلی می خندد می گوید جوانان زود رنج شده اند. اگر از مطلب شان ایرادی بگیری قهر می کنند و حتی اشک می ریزند. کمی ناباورانه با این قضاوت روبرو می شوم. با افسر ٬کثیریان و ملکی و دیگر دوستانم دیدار تازه می کنم

صبح که این پاراگراف رئوف را در باره لیلا می خوانم در می بایم حقیقت را شنیده ام:ليلا قلمي پرشور و پراحساس داشت ، بخصوص وقتي از مشكلات مردم و آمال و آرزوهاي آنها مي نوشت ، حس غريبي با واژه ، واژه هاي  نوشته هاي او همراه   مي شد كه خواننده را تا به انتها با خود همراه مي كرد. او گرچه نسل سومي ! بود ، ولي بسيار به سنت ، تاريخ و نيز مذهبش عشق مي ورزيد و آخرين گزارش او ساعتي قبل از پركشيدن ازدنياي خاكي -  نوشته اي پراحساس از انتقال پرچم بارگاه حضرت اباعبدالله الحسين (ع) به اروپا براي زيارت اروپايي ها بخصوص دانشجويان مسلمان ايراني -  سرشار از اين احساس است . من هميشه مي باليدم كه او كارش را با من شروع كرد. درهمه ي مدتي كه ليلا با ما بود  ، نوشته اي نبود كه از او بخوانم و حسي زيبا و ستودني از او را در نوشته اش نيابم . ليلا  دانشجوي دانشكده خبر بود كه در نيمه دهه 1370 به گروه گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي پيوست كه من سردبيرش بودم . ليلا را در ماههاي اول پيوستنش به گروه گزارش ، توبيخ كردم كه چرا مطلبي را در زمان مقرر آماده نكرده است . دقيقه اي بعد ديدم ليلا در اتاق خبر نيست . وقتي او را دوباره ديدم چشمانش قرمز بود ، فهميدم كه گريه كرده است . سعي در رفع ناراحتي اش نكردم تا سالهاي بعد ! روزي كه او با رييس جمهوري مصاحبه اي بسيار قوي كرد،به او گفتم : ليلا يادت باشد كه آن سخت گيري ها براي اين روز بود ، و من امروز به تو افتخار مي كنم . و اين بار هم شاهد اشك هاي او بودم.اين بار از خوشحالي .

اين همه حساس بودن از كجا مي آيد.از فضاي رفابتي فشرده ،ازازدحام داوطلبان كار، از تب تند مدرك ، از تورم افسار گسيخته ، از امنيتي كه آينده را نشاندار نمي كند. بسياري نسل بعد را مي بينند كه در اوج توانايي منزوي شده اند و بي پناه ، از اينكه اين سرنوشت بيابند. از هم گسيختگي ارزشها و از فشارهايي كه عليه نسل جوان در هوا موج مي زند. آنها بسيار با استعدادند ولي جامعه استعداد سوز آنها را مي هراساند. ليلا ديگر اصطرابي ندارد. مصطرب فردا نيست.

 ولي ما نسل موسفيد كرده بايد از خود بپرسيم براي آنها چه كرده ايم.براي ليلاها و ديگران چه كرده ايم ،چه ميراثي براي فرزندانمان گذاشته ايم.چرا... اين چرا مدام در ذهنم بي پاسخ مي مانند . ما مقصريم . من كه به سختي از كارگري وارد تحريريه شدم هميشه جز در چند سال اخير اين شانس را داشتم كه بتوانم خلاقيتم را بيازمايم. در حرفه ام دل به دريا بزنم . هزينه اين دل به دريا زدن از نظر فرم و مضمون را بدهم . اشتباه بكنم و از اشتباه نهراسم . اما اين نسل اين فرصت را ندارد . فرصت اشتباه را به آنها نمي دهند و چون اشتباه نمي كنند خلاقيت شان در محك تجربه پخته نمي شود . جامعه اي كه تاز اشتباه مي هراسد و به سرعت در برابر آن واكنش نشان مي دهد و مدام حلقه خط قرمزها را تنگ مي كند چاره اي جز ستروني ندارد و ستروني درست همان پاشنه آشيلي است كه نسل جوان را مي هراساند

مرگ شاعر نيز حرف هاي زيادي را در آدمي بر مي انگيزد ولي طاقت نوشتن بيش از اين با من نيست.بماند براي بعد. در باره ليلا صمدي و منصور برمكي بخوانيد

II لینک II نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 9:39  توسط محمد آقازاده  | 

جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اگر خود خواسته از قطار خودی ها پیاده نشدند.توسط جریان مسلط بلیطی که در جیب داشتند بدون اعلام قبلی باطل شد.اما این حزب و سازمان به صرف حضورشان در انتخابات توانستند فضایی فراهم کنند که مجوز تائید صلاحیت حاشیه نشینان اصلاحات صادر شود.این حاشیه نشینان چه انتخاب شوند و چه نشوند این آخرین باری است که به حساب دیگران اجازه ورود به یک انتخابات مهندسی شده را می یابند.

حاشیه نشینان اگرچه توانستندبانقد متن اصلاحات در فضای انتخابات باقی بمانند ولی اگر نتوانند پشتیبانی جریان اصلی را بدست بیاورند در روز انتخابات پیشاپیش باید سند باخت را بنام خود مهر کنند ولی راضی کردن دوستان سابق آسان نیست چرا که با کوچکترین همراهی از سوی آنها در مراحل بعدی باید تجربه تلخ رد صلاحیت را با اشکال دیگر تجربه کنند . تردیدی نیست در خود این گروه نه ظرفیت روانی کافی٬نه مهارت سیاسی لازم و نه پایگاه اجتماعی قابل قبولی برای جلب نظر طبقات متوسط که حامی اصلی هر جریان اصلاحی هستند وجود ندارد.

سرنوشت این گروه آنست که با شعارهای تند ولی بی مضمون انتخابات را گرم کنند بدون اینکه از این تنور گرم نانی در سفره آنها گذاشته شود. به این دلیل در پایان بازی در خواهند یافت که بازی پایانی شان را به صحنه برده اند. آنها به همان مکانی به سرعت غیر طبیعی رانده خواهند شد که به صورت طبیعی اصلاح طلبان قرارگرفته اند.با این تفاوت اگر متن اصلاحات به صورت فردی و نه جمعی شانس بازگشت به صحنه سیاست ورزی را دارند ولی این حاشیه نشینان برای همیشه باید تقدیر ناگزیرشان را بپذیرند و از قطار سیاست بیرون رانده شوند.

انتخابات مجلس هشتم بسیار مهم و سرنوشت ساز است . نه بخاطر ترکیبی که این مجلس خواهد یافت. چون بدون هیچ اما و اگر می توان این ترکیب را در افق آینده دید.چرا که یک جناح مهم سیاسی بدون آنکه بخواهد بعد از انتخابات خود را ناخواسته در دایره غیر خودی ها خواهد یافت و حتی این فرصت را به این جناج نخواهند داد که به انتخابات ریاست جمهوری بیاندیشند. آنها می توانند در حاشیه قدرت نقش منتقد فعال را بازی کنند و به مرور ذخیره ای از پایگاه اجتماعی فراهم کنند. ورود به این صحنه نیاز به فداکاری ٬تیز هوشی و تطبیق با شرایط بی قدرتی را دارد که بسیاری نخواهند توانست خود را با آن سازگار کنند . برخی از آنها در نهادقدرت بدون هیچ هویت خاصی حل خواهند شد . تعداد زیادی به انزوا پناه خواهند برد و تنها گروه محدودی نشان خواهند داد سیاستمدار دوران بحران و بی قدرتی هم هستند و تن از حرفهایی که می زنند نخواهند زد.

تکنوکراتهایی چون حزب کارگزاران هم با کمی فاصله به ناچار همین سرنوشت را خواهند یافت و رقابت درون حکومتی به جریان اصول گراسپرده می شود که باید نقشس منتقد را بازی کنند . بازی که سرانجامی جز حذف ندارد. سیاست در آینده بی تردید شکل و شمایل گذشته خود را ندارد و سرنوشت کشور در میدان و نقطه ای رقم خواهد خورد که هیچکس از مختصات آن خبر ندارد و همین بی خبری است که صاحب نظرانی که منطق آینده را درک می کنند سرشار از بیم و نگرانی می کند ولی این بیم به هزار دلیل نمی تواند منجر به عمل مشخصی شود . تنها می تواند در تاریخ ثبت شود تا در آینده کسانی بدانند کشور به کدام سمت در گذر است

II لینک II نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 20:1  توسط محمد آقازاده  | 

گاهی باید به دریا زد

ولی وقتی دریایی نباشد چه خواهی کرد مرد

هیچ تنها ناچاری در دستهای کویر و برهوت گم بشوی بی حاصل .

گاهی باید پرده ها را درید

اما وقتی دیگر پرده ای نباشد و همه چیز آشکار باشدچه باید کرد

تنها سکوت را باید به فریاد نشست 

بدون انتظار شنونده ای و حتی خودت نباید بشنوی

گاهی باید عاشق شد

اما وقتی عشق را در بازار سود و زیان به تاراج برده باشند چه می توان کرد

باید تنها باید عاشق خود شد

و خود را در آغوش آئینه انداخت که تنها خودت را نشان می دهد

خود خودت که چون دشمن می ایستد روبرویت و مدام زخم می زند دردناگ

گاهی باید سیاست را برگزید

اما وقتی سیاست  استفراق همه را می کند بیرون از خودش٬ چه باید کرد

باید تنها با خود بجنگی

 تنها برای خودت به پای صندوق های رای بروی

و به دشمن ات که خود باشی رای بدهی

گاهی تنها باید نوشتن را انتخاب کرد

تنها باید نوشت .

نه عاشقانه ٬نه عاقلانه ٬نه سیاستمدارانه ٬نه دشمنانه ٬نه مهربانانه

نه به نفع ظلمت و نه به سود روشنایی

تنها باید نوشت و در انبوه واژ ه ها فراموش کرد

هیچ کاری از تو ساخته نیست.جز نوشتن و باز نوشتن

II لینک II نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 12:31  توسط محمد آقازاده  | 

* دست بدست شدن سي دي سنتوري داريوش مهرجويي نشان داد مميزي در ذات خود بي فايده است.اقدامي اداري نا كارآمد،اقدامي كه حتي به هدف بي واسطه خود كه سد كشيدن بين مخاطب و فيلم است دست نمي يابد ولي سينماي ايران را درزيرپاي مصلحت انديشي ها سليقه اي و بي مضمون ذبح واز نظر اقتصادي آنرا له مي كند.خواستن از تماشاگر كه اين فيلم را نبيند آنهم در شرايطي كه امكان اكران آن فراهم نشده است نه تنها هيچ حاصلي ندارد بلكه مميزي را در تداوم عملكردش مصر مي كند. بنظر مي رسد بايد اين فرصت را به تماشاگررا داد هم خود را ازتماشاي يك اثر سينمايي محروم نكندو هم بتوانند وجدان خود را از طريق ياري اقتصادي به تهيه كنندگان فيلم آرام كند.بنظر ميرسد راهكارهاي اين همراهي را مي توان يافت و تبديل به يك رويه كرد.

*بايد به مديران سينما كه ازجانب يك ديوانسالاري سخن مي گويند اين نكته را تفهيم كرد هرچقدرآثارهنري در دايره رسمي بماند حوزهااختيارتشان دست نخورده باقي مي ماند واگر بخواهند بيش از حد دايره ضرورتهايي كه خود به آن پايبندند٬ افزايش دهند بدون اينكه بخواهند فرهنگ و هنررا وارد مناسباتي مي كنند كه آنچنان در خفا عمل مي كند كه هيچ دست قانوني ورويه هاي اداري نمي تواند سمت و سوي آنرا حد بزند و چون در خفا انجام مي شود هم قدرت تاثير گذاري بيش از حدي مي يابد و هم اينكه شكستن قوانين بر ساخته حكومت آسان مي شود و مي تواند ديگر حوزه ها را در بر بگيرد.

* سنتوري راه به نقد جدي مي دهد.ولي وقتي اثري پشت راه بندان نظام اداري گرفتار مي شود منتقد به ناچاربجاي گفت و گوي صريح و بي پرده در باره اثر خود راموظف مي بيند ازحق يك فيلمساز درنمايش فيلمش دفاع كند.مميزي قدرت نقد را سترون مي كند.اجازه نمي دهد رابطه ديالكتيكي اثر و واقعيت مورد ارزيابي قرار گيرد .نگاه انفعالي وعكس بردارانه آن با پرسش هاي جدي روبرو شود.اين وضعيت تلخ سالهاست سينماي را در حلقه مسدودي گرفتار كرده است.فيلمي كه در دايره منع قرار مي گيرد تبديل به اسطوره مي شود. از قبل همه عاشق آن مي شوند و با بغضي در گلو در مورد آن سخن مي گويند . در حالي كه ممكن است اين فيلم نه ازنظر مضمون ،زبان هنري و پيشنهادي كه ارائه مي دهد فاقد ارزشهايي باشد كه دوستداران آن به ديگران به سادگی تحميل مي كنند و آنهايي كه فيلم را بر نمي تابند مجبورند سكوت كنند و حتي مجبور می شوند از فيلمي دفاع كنند كه در حالت عادي با پتك واژه هايشان بايد افشا مي شد.

* فيلم سنتوري بر آنست نشان دهد وقتي ارتباط هنرمند و مخاطب قطع مي شود هنرمند در بحراني سهمگين رها مي شود كه زندگي برايش پوچ و بي معني مي شود و حتي عشق نمي تواند تسکيني باشد. بازاين هنر است كه مي تواند اين بحران را رام سازد. اين نگاه رمانتيك به هنربه يك موضوع ارزشي را نسبت مي دهد كه تنها شايسته كليت زندگي است٬ ولي وقتي فیلم توقيف مي شود ديوانسالاري ناخواسته مهر تائيدي مي گذارد بر آنچه فيلم قصد بيان آن را دارد و همه مخاطبان كه در خلوت خانه شان آن را تماشا مي كنند به پای این امضا یشان را می گذارند .

*نگارنده به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي پيشنهاد مي دهد با اجازه اكران فيلم به جريان شورمندي كه ناخواسته پشت فيلم قرار گرفته است اجازه تخليه بدهد تا بتوان بدورازهمه گرفتاري هاي ديوانسالارانه اين فيلم را در ميدان نقد به محك كشيد. وقتي فيلمي دارد ديده مي شود دولتي براي عدم اكران قانوني اش چرا باید خسارت مادي و معنوي آنهم از جیب سینما نجیف بپردازد.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 18:9  توسط محمد آقازاده  | 

همه لحظات زندگی مان شبیه هم است.لحظه هایمان پر از احساسات خام٬شجاعت های بی دلیل و ترس های بی دلیل تر است.اهل عمل نیستیم ولی تا دل تان بخواهد حرف می زنیم.جادوی کلمات بیش از عمل دلمان را می رباید.پای حرف هایمان نمی ایستیم.ازتصمیم گیری به موقع عاجزیم.یا زود اقدام می کنیم و یا دیر.زود دل می بازیم و زود هم کینه می ورزیم به همان کسی که تا چند لحظه قبل دوستش می داشتیم.لیمو تازه را زودتر از مو عد پوست بکنیم تلخ می شود و نخوردنی.ما چون زود احساساتمان را پوست می کنیم و در ثانیه احساساتمان را می گذاریم در سینه واژ ه ها آنهم با روکش حریر سبزبدون آنکه بخواهیم در می یابیم بقیه روابط مان را باید به تلخی سپری کنیم تازه اگر همدیگررا نکشیم.

بی عملی مان را لباس فضیلت ٬ فداکاری و... می پوشانیم.آنکه اهل پذیرفتن شکست نباشد هرگز پیروز میدان نمی شود.دنیا را آنهایی می سازند که با بی پروایی راه به قله می کشند و می دانند در این راه پرت شدن به دره هم است.تخم مرغ های شانسی مان را تند می شکنیم ولی از ترس آنکه پوج در آیند بدون انکه بیازمایم که درون آن چی بود می اندازیم دور تا رودخانه عمرمان با خود ببرد و به مرداب فراموشی و نیستی پرتش کند. چشم باز می کنیم می بینیم هیچی نشده ایم .مطلقا هیچ نشده ایم.چقدر هم خوشحالیم اگر چیزی هم نشدیم لااقل اشتباه هم نکرد ه ایم.

درسیاست همان گونه هستیم که در اقتصاد.در روابط فردی همین طور عمل می کنیم که در روابط اجتماعی.رمان می خواهیم بنویسیم آنقدر دنبال آفریدن شاهکاریم که از خیر نوشتن شان می گذاریم و یا اینکه به دامن تکنیک ها می آویزیم که حاصل کار پوچ و سترون می شود.همین وضع در تمام رشته های هنری و ادبی دیده و شنیده می شود.عاشق می شویم و آنقدر در این عشق اما و اگر می آوریم که دچار پوچی پیش رس می شویم و بجای آنکه کرشمه عشق آراممان سازد همان آرامش اندکمان را به رایگان از دست می دهیم.

به انتخابات نگاه کنید.رد صلاحیت  شدگان آنقدر رجز می خوانند و حرف تند و تیز می زنند که افراد نابلد می پندارند که دوئلی است که تا یکی کشته نشود طرف دیگر راضی نخواهد شد ولی نترس عزیزم این دوئل کسی را به کشتن نمی دهد. انتخابات که تمام شد هیچ اتفاقی نمی افتد مطلقا نمی افتد.حرف باد هواست ولی همین باد هوا آینده را می سازد.آنهایی که پیروز می شوند همه شعارها و وعده هایشان را فراموش می کنند و در انتخابات بعدی همه فراموش می کنند شعار تنها برای شعار دادن است و بس. چون اهل عمل مدوام نیستیم زود خط عوض می کنیم و نقش هایمان را جابجا می کنیم.

در چند روز اخیر جناح چپ بعد از مدتها پرچم دفاع از خط امام را بالا برده است.این دفاع آنچنان جدی است که همه احساس می کنند فضا ی سیاست تغییر مسیر خواهد داد.طرف مقابل که در سالهای اخیر خط امام را پرچم خود ساخته بود بجای اینکه خوشحال باشد که این پرچم را جناح مقابل هم بالای دست گرفته سعی بر آن دارد که اثبات کند این حمایت دروغ است.خوب راه بهتر آنست که در مقابل جفا به امام شما هم صدایتان را بلند کنید تا یکبار برای همیشه همه بفهمند عبور از این خط قرمز تحمل نمی شود.سلیقه ما را که رقیب مان نباید تعیین کند.حرف درست را باید بزنیم چه طرف مقابل مثل ما حرف بزند و چه نزند. یکی از ویژگی امام آن بود که سر حرفش می ایستد و اگر نتیجه کار آنی نمی شد با شجاعت مسئولیت آنرا می پذیرفت.مثل پذیرش قطعنامه . اگر آنهایی که مدعی پیرویی از خط امامند همین نکته را از ایشان بیاموزند بسیاری از گرفتاری های کشور حل می شود.

حرف چون بنیانش بر ذهنیت صرف است چون تکه کاغذ اسیر امواج طوفان می شود. اما عمل چون ما را نسبت به چیزی که برگزیده ایم متعهد می کند ناچاریم تداومش ببخشیم.ازخطا نهراسیم.چون دیکته ننوشته شده بیست است.خطا را می توان جبران کرد . ولی یادمان باشد هر تصمیم پیامدهایی دارد و این پیامدها همیشه مثبت نیستند.ترس از پیامد های منفی منجر به تدبیر شود و به خرد میدان دهد بسیارپسندیده است . ولی اگر آنقدر مراقب پیامدها باشیم که بی حرکت بمانیم تبدیل به مرادب می شود . رودخانه زیبای زاینده رود همیشه به مرداب گاوخونی می ریزد.یعنی این آب زلال هیچ دستاوردی ندارد و تبدیل به آبادانی نمی شود. یادمان باشد رفوزه شدن بهتر از آنست که از ترس این رفوزه شدن  قید امتحان دادن را بزنیم و مفتخر هم باشیم که جز بازندگان نیستم.  

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 16:49  توسط محمد آقازاده  |