تبليغاتX
محمد آقازاده

محمد آقازاده

یاوه

کثافت

گند

وراجی

دروری 

وری دری

دددددددد

رررررر

ووووو

ررررر

دددد

ی ی ی ی

ه ه ه اااا

کلمات بی پایان 

دهان های گندیده 

چاله های رو به هیچ

زبانت بوی عفونت می دهد

زباله ها

زباله های رها شده در دریا

آب

موج

خستگی 

بخار متعفن آفتاب

کویر

کویری سنگلاخی

سراب

تشنگی

گم شدن

جنگل ها در دستهایت خاکستر می شود 

و عشق 

وسوسه 

شهوت 

خوابیدن

خود ارضایی دو نفره

و تخته خواب ها 

تابوت های ساگن

نگاهت گوری به سمت هیچ

+ نوشته شده در  2012/3/29ساعت 14:52  توسط محمد آقازاده  | 

جنون نام دیگر توست

عطر گل های پلاسیده 

دامن ات را فراری می دهد

خلسه ها 

دیوانگی ها

و ترنم ساده دریا 

این اما در چشمهایت حس ساده ایست 

می گذرم از انبوه سادگی ها 

و در پیچیدگی دستهایت 

مرگ را می بارم

رقض ماهی ها عجیب نیست 

طمع بوسه هایت 

هوا را طوفانی می کند 

و گرد باد دستهایت 

وسوسه هم آغوشی را می گریزاند

این چنین که رسوا می کند 

حوا آدم را

عشق شوخی زشت کلام است 

و شاعران چون دلقک های خسته 

رسوایی را در تاریخ همیشگی می کنند

عشق نام دیگر توست \و جنون نام مقدس عاشقی


+ نوشته شده در  2012/3/27ساعت 14:44  توسط محمد آقازاده  | 

برای تو 

برای خودم

برای هیچکس 

ترا در خواب دیدم 

در یک عکس 

یک قایق شکسته رو به دریا 

شاید هم نشسته در کف دستهایم رو به کویر 

من ناگهان عاشق شدم 

آینه به من خندید 

همه آینه ها به من می خندند

و در نه های ابدی چهره تو همان بهشت است 

شاید هم دوزخی است که تب انتظار را 

نه در پرواز بی شکل پرنده  ها 

نه در آواز کلاغها 

آری در ازدحام نه ها خاکستر می کند

و به باد می گوید در پلک بسته شب گمش کند

+ نوشته شده در  2012/3/15ساعت 14:56  توسط محمد آقازاده  | 

چشمهای کرکس را لبخندیست

زخم های تنم را به تو می سپارم

این تنها میراث من است

پدرم این میراث را

در یک صبح بهاری

درچشمهای یک قناری کاشت

تا دستهای لرزانش  

از قفس های همیشگی بگریزد

اشکهایم تن ات را می رقصاند

کویر نگاهت داغم می کند

زخم اگر می زند امروز

؛زیرچتر فردا ؛ 

پلکهای خیس ام می بارد

نه این ماجرا را پایانی نیست

روزی قنارها هم آوازشان را در گوش زمین نجوا خواهند کرد

شاید آنروز

گنجشک ها ی خسته 

خواب درختهای سبز

را باورکنند 

آنچه خوانده اید واکنش صاحب این قلم به مجموعه شعر زیرچتر فردای؛ سید قاسم ناظمی: است . جمله هایی که از ذهنم بر می خیزند تا شعر های کتاب را معنا کنند- یک شعر فوری که منتظر فرم نمی ماند-. شعر در برابر شعر٬شعر از کجای ذهن برمی خیزد؟ کلمات کدام حرف ناگفته را باز می گویند. ناخودآگاه در هجوم همیشگی اش آگاهی را پس می زند . ادراک را پریشان می کند. جان را به سودا می کشد. از پستو و پسله های اعماق راه به بیرون می کشد . معنا می کند بی معنایی را . زیبا می کند زشتی را . در جهانی که پول و شهوت بودن به هرشکل شعررا پس می زند هر کتاب شعر حرمتی است که آدمی را به خود فرا می خواند.واکنش من از نام کتاب آغاز می شود. فردا لجظه ایست که در آگاهی امروز شکاف می اندازد تا ناممکن لااقل در خیال ممکن شود. چتر ما را از خیسی می رهاند و تلخی های زمانه که بی وقفه می بارند در چتر فردا تسلایی می جویند و بدون این چتر چیزی جز دوزخ نبود که منتظرش بمانیم

ناظمی می گوید: جهل پنجره هارا / شکستیم / که وسعت رنگ هارا از ما دریغ می کرد/- این زبان شعر است . آگاهی را به پنجره ها می دهد. آگاهی کاذب / آگاهی در خود فروبسته و از خود بسته / تا در شورشی که کلمات بر پا می کنند این جهل که یک رنگی را بشارت می دهد در وسعت رنگها بی رنگ شود. کلمات در شعر شورشگرند. فرم در سرریز محتوا همه هستی را ازمعنا لبریز می کنند.معنای دگر شده٬حتی بی معنایی معنایی می یابد. شعر نجات دهنده است.سخنی که حرف فردا را می گوید حتی اگر تنها از امروز و دیروزهای دیرو دور بگوید. این نوشته نقد نیست . تنها یک واکنش است . واکنشی دردآلود.دردی زیبا شده.این را هم بخوانید:جنگل /سکوت / هیج / سرشاخه های لخت /بار هزار ساله خود را/ در ریزش پریشب دیروز

خواستید کتاب را بیابید و همه اش را بخوانید.در جهان ناتمام همه واکنش هادر نیمه راه می مانند.مثل واکنش من در برابر چترفردا 


+ نوشته شده در  2012/2/9ساعت 13:55  توسط محمد آقازاده  | 

این وبلاگ را دیگرکسی را نمی خواند حتی خودم٬مرده ایست که هنوز در ذهن است.مدتهاست دیگر سراغی ازآن نمی گیرم . گذاشته ام پیرشود.زمان بر او بگذرد و او در زمان نگذرد.ایستایی در خود.نشانه ای برای یک دوران سپری شده. کلمات به محاق رفته . زمان متوقف شده . انفجاری یکباره در سکوت و سکوت انفجار. اینجا می نویسم برای خودم و خواننده احتمالی که در این سکوت بیاید و به آرامی بروم. دارم پیر می شوم . خسته از دیروز٬ دلتنگ از امروز و پر از بیم برای فردا
چرا می نویسم٬نمی دانم . نوشته مرا می برد. گزاره ها برآنند سرکشی کنند . هیچ نگویند و همه چیز را بگویند. گزاره های بی مخاطب . بی کسانی که دلداده شان باشد. غمی گنگ در غم وبلاگی که روزگاری زنده بود. هرکس - اصلا مهم نبود کم و یا زیاد- می توانست بخواندش. اما امروز کسی سراغش را نمی گیرد . دارد از تنهایی دق می کند. کودکی سر راه گذاشته شده ٬آنهم در مکانی پرت و عابر. پر از خستگی ام. دیگر هیچکس نمی شنود. در جهان ناشنوا ٬در جهان پر گویی به دام افتاده ایم و این وبلاگ در پراتنز ناشنوایی و پرگویی تک و تنها افتاده اینجا. نه کسی سراغش را می گیرد و نه کسی می داند هست. از خود خشمگین ام که رهایش کردم. جایی که پناهگاه من بودم. شانه هایم را در برابر هجوم دردها و رنج ها سبک ترمی کرد
در جهانی بی امید هنوز نشانه امید. من روزنامه نگار که بودم در رسانه های بزرگ و پر مخاطب می نوشتم . با هزار ملاحظه . اینجا خودم بودم . خودی که دیگر در زمانه عسرت گم می شود . نمی نویسد تا سبک باشد ٬ چیزی را تغییر دهد. می نویسد تا بگوید نوشتن هنوز هست . روزگار بی موانع از راه برسد. مرگ زنده و زنده مرگ نگاه خیره من به این وبلاگ است. نگاهی ترس خورده و بی امید و اما آویزان به یک امید محال . شایدروزی دنیا دگر شود. ایکاش...شاید...خدا...باشد. این نوشته را بازخوانی نمی کند . بگذار غلط در رگه هایش بدود . وقتی گردش خونی نباشد غلط هم نمی دود. چشمهایت را می طلبد و نمی یابد.بگذریم

+ نوشته شده در  2012/1/2ساعت 14:45  توسط محمد آقازاده  | 

بسیاری معتقدند بهترین راه مواجهه با خود٬گوش سپردن به داوری دیگران است ولی تجربه تاریخی نشان می دهد همگان در مواقع زیادی اشتباه می کنند و داورهایشان بسیار ناعادلانه است٬از سوی دیگر معرفت شناسی می آموزد ما آنی نیستیم که خود می پنداریم٬البته آنی هم نیستیم که دیگران باور دارند.پس شناخت خود غیر ممکن است٬آیا این گزاره آشفتگی و گمگشتگی بدنبال ندارد.آیا اصلا خود آگاهی ممکن است و یا کسانی که راه به این وادی می کشند سر به دیوار محال می کوبند٬اگر پاسخ مان منفی باشد چطور می توانیم دیگران را قانع کنیم آنگونه که خود را روایت می کنیم را بپذیرند.این راه بسته است٬چرا که آدمها در متنی که قرار دارند جهان را تفسر می کنند و این متن آنچنان پیچیده عمل می کند و از فهم می گریزد که دستیابی به مختصات آن اگر ناممکن نباشد سخت و دشوار است٬آیا ناچاریم این موضوع را بلا موضوع کنیم و از این دام برهیم.

آدمها همیشه برای خود و دیگران موضوع ناشناخته اند و به این دلیل آن دیگری هم موضوع عشق می تواند باشدو هم موردی برای نفرت٬البته بسیاری نسبت به هم بی تفاوتند چرا که در غیاب هم به سر می برند ولی آنها که چون خطوط متقاطع بر هم تاثیر می گذارند به ناچارباید هم را تاب بیاورند و در این تاب آوردن می توان واکنش های خود را مدیریت بکنند و هم می توانند خود را به سیر خودانگیخته واکنش ها و رویدادها بسپارند و بگذارند خود راه بگوید چون باید رفت و تقدیر گاهی خوب می شود و زمانی هم دوزخی و در هر حال تسلیم شرایط بود .در واکنش مدیریت شده می توانیم مدام خود را تصحیح کنیم.یعنی باور کنیم انسان چون در دنیای سیال و نوبنو شونده زندگی می کند باید متناسب به این دگرگشت ها خود را با زمانه و نه این سلیقه و آن نظر تطبیق دهد .

آنی که نسبت به داوری دیگران بی اعتنایی مطلق می کند همانقدر خود را در دوزخ می یابد که فردی بر آن باشد خود را با سلایق نا همساز٬ همساز کند.ما باید درهر حال خود باشیم و استقلال خود را حفظ کنیم٬باید به یاد بیاوریم جامعه با ساختارها و حتی آشفتگی هایش چه بخواهیم و چه نخواهیم رد پای خود را بر ذهن ما می گذارد و هیچکس توانایی گریز از آگاهی ممکن زمانه را ندارد و اگر چنین امکانی هم فراهم شود نطفه آن را باید در لایه های عمیق و پنهان جامعه جستجو کرد.در هر حال باید همیشه نسبت به دیگران گشوده ماند و صداها و قضاوتهای دیگران را شنید ولی باید آنها را از تور نگاه انتقادی گذراند و بعد واکنش متناسب را از خود نشان داد.در این واکنش عده ای می رنجند و عده ای شاد می شوند٬به هر حال تاریخ به ما می آموزد آنی که بخواهد همه را راضی کند همه را از خود می راند.البته آنی که می خواهد همه را برنجاند در کار خود موفق می شود.

بحث اصلی شیوه بازشناسی "شناخت آدمی" است که به شدت گره خورده با منافع فوری و ارزشها و ضد ارزشهای گفته و ناگفته شده است . این ارزشها و منافع در حضوردر صحنه اجتماعی نقاب بر رخ می کشند و سعی بر آن می کنند ناراست تاثیر خود را بر جا بگذارند و این ناراستی را حتی از فاعلش پنهان کنند.به این دلیل ما به هر حال در فضای ناشفات و به شدت ناآرام به سر می بریم و به این دلیل در لحظه داوری کردن همیشه راه به خطا می برد و شاید در همین معنا باشد که داوری تاریخی با داوری در زمانه مشخص ناهمسان می شود. ولی ما بعنوان انسان محکومیم که به فوریت داوری کنیم و این داوری ها می توانند خطا باشند ولی این خطا مجوزی برای بی عملی نیست . باید به دریا زد و هر آنچه ناعادلانه است بر نتابید تا عدالت گاهی با درخشش جهان را پر از نور و روشنایی کند و درست در این لحظه است که تاریخ همان را می گوید که امروز به آن معتقدیم 

اما در این کنش و واکنش یک فرصت وجود دارد ٬اگر داوری دیگران از کنترل ما خارج است  ولی در مورد قضاوت مان نسبت به دیگران این دست بستگی را نداریم .چون قضاوت دیگران را ناکامل می یابیم باید مدام قضاوت خود نسبت به دیگران را در پرانتز قرار داده  و به خود فرصت دهیم تا داوری هایمان پخته شود و درست در لحظه مناسب دست به گزینش بزنیم و از یاد نبریم در این گزینش بسیاری حذف می شوند و تنها وظیفه ما این می شود در این حذف شدن کسی لطمه ای نبینند و آنها که می مانند می شوند پناهگاه مگر آنکه خلافش ثابت شود. این بحث را پی خواهم گرفت

+ نوشته شده در  2011/6/1ساعت 16:59  توسط محمد آقازاده  | 

مطلبی را در باره سخنان تازه " محمد خاتمی " به خواست یکی از روزنامه های صبح قلمی کردم ٬ مدتی گذشت و از چاپ آن خبری نشد . اخلاق حرفه ای آدابی دارد که بنظر می رسد مدتهاست به جهان فراموشی تبعید شده است.لااقل دست اندرکاران این روزنامه می توانستند عدم چاپ مطلب را اطلاع دهند تا به موقع در این وبلاگ در اختیار مخاطب قرار گیرد ٬ ولی همین اتفاق ساده نیز رخ نداد . تغییرات پر دامنه فضای ذهنی جامعه این یادداشت را دیر رس کرد و از بازتاب آن صرفنظر کردم . ولی مرگ عزت الله سحابی یکبار دیگر ما را رو در روی یافتن بهترین روش سیاست ورزی در جامعه معاصر کرد . سحابی نماد بخشی محدود از پدیدار شناسی روح ایرانی است که می پندارد و در عمل این پندار را تحقق می بخشد که سیاست ورزی در ایران پاسخ نخواهد داد مگر آنکه با همه دشواری ها و حتی فضای تراژیک همچنان بر خط اعتدال و عقلانیت پا بفشاریم .

سحابی روزنامه نگار بود و مجله ایران فردا یکی بهترین تجربه ها در مجله نگار تخصصی بود . یکی از شماره های آن در مورد برنامه ریزی در ایران برای دهه ها می تواند درس آموز باشد.در همان زمان این حس را در گروه آئینه روزنامه ایران قلمی کردم.شرایط امروز می طلبد  این مجله را خوانش مجدد کنیم و برای یافتن مفری در جهان بی مفر از آن مدد بگیریم.از خدا بخواهیم روح سحابی عزیز به پاس سالها رنج تا ابدیت آرامش را تجربه کند. بخاطر اینکه نوشته ام در مورد خاتمی به نوعی دفاع از اعتدال و خط عقلانیت است که سحابی به خاطر آن زیست  آنرا می گذارم دراین وبلاگ تا در تاریخ ثبت شود چگونه نوشته ها به موقع قلمی می شدند و به دلیل ضرورت های غیر عقلانی و موانع غیر طبیعی خوانده نمی شدند

ذهن ايراني، نمي تواند از خود عبور كند و با بيروني كردن خودش، واقعيت را در گام اول همانگونه كه هست تصرف كند و در قدم بعدي با تفسير آن جهان را تغيير دهد.ذهني كه واقع را موضوع فهم نمي كند بلكه آن را خلق مي كند و بر اساس ذهن ساخته اش مي كوشد به تغيير جهان بيانديشد، ولي در عمل آنرا ناخواسته دست ناخورده باقي مي گذارد. واقعيت با روياهاي و خواسته هايمان همساز نيست. جهان با رجز و حماسه پيش نمي رود. جامعه در زندگي روزمره خود و گرفتاري هايش غرق است و مشكلات به جاي ميل به حل شدن، به موضوع غرولندهاي بي پايان تبديل مي شوند و ديگر هيچ.در چنين شرايطي فرصتي براي مكث فراهم مي شود. فرصتي براي انديشيدن به همه روياها، توان ها و شور و احساسات از دست رفته و باز انديشي براي كشف راههاي نو و تازه.

از اين منظر است كه سخنان تازه محمد خاتمي را بايد فهم كرد. او خردمندانه به قلب ماجرا يورش مي برد و با تفكيك و تشخيص ممكن از غير ممكن، آن راه را بر مي گزيند كه مي تواند در فضاي فعلي،جامعه را همساز كند. او بجاي تكيه بر افتراق، بر شباهت ها انگشت مي گذارد. كردار معطوف به هدف احساسات و شور را در پرانتز قرار مي دهد. تراژ‍دی سياستمداران، در آن نيست كه با رويا بيگانه اند بل دانستن اين نكته دقيق است كه مي توان از رويا لذت برد ولي نمي توان با آن زندگي كرد. هر چند مي توان، ولي خيلي زود اين رویا تبديل به كابوس خواهد شد. اما در يك نقطه اين نوشته با خاتمي  زوايه  دارد.در اكنونيت جامعه به ناگزير سياست عرصه بخشش و يا فراموشي نيست. بلكه عرصه كشف امكانات و وسعت دادن به اين امكانات با انتخاب بهترين روش سياست ورزي است. امروز بيش از هر چيز جامعه نياز به  خود آگاهي دارد و اين خود آگاهي مي طلبد كه بجاي تاكيد بر خطاهاي حريف خطاهاي خود را به حيطه خود آگاهي بكشانيم تا راه را از ناراه تشخيص دهيم و به اين دليل نبايد از خطا بهراسيم. هگل به درستي گفته است بزرگترين خطا هراس از خطا كردن است.

همه آنهايي كه دستي در سياست دارند - چه آنهايي كه  تند و تيز به جهان مي نگرند و مي خواهند جامعه را مثل موم شكل دهند و چه كساني كه بر آنند با حفظ تعادل، شكل دهنده هاي ساخت قدرت  را اصلاح كنند تا قوام جامعه را تضمين كنند - نتيجه كار را در غايت منطقي اش مي بينند. بحرانهاي اقتصادي، سياسي و گرفتاري در روابط بين المللي ديگر ابهامي باقي نمي گذارد كه بايد با پشت سر گذاشتن گذشته و همه تلخي هايش جامعه را به ساحت عقل باز گرداند. ديگر همه مي دانيم فضا مديريت نمي شود بلكه سير خود انگيخته رويدادها جامعه را به پيش مي برد، به فضاهاي ناشناخته و خطرناك. اين سيل به كجا مي برد ما را؟ هيچكس پاسخی روشن ندارد. وضع فعلي را ما ساخته ايم ولي اكنون با ما بيگانگي مي كند. رام دست هيچكس نمي شود. شكاف ها ‍ژرف تر مي شوند. برادرها از هم فاصله مي گيرند، دوستان با خنجر واژه ها حرمت هم را مي درند. هر گزاره سيلي از دشمني بر مي انگيزد. گفت و گويي نيست و اگر هست بين ناشنواهاست. همه هم را متهم مي كنيم و فراموش مي كنيم آزادي جز اين نيست بگذاريم هر كس حرف خود را بزند و قضاوت را به عقل جمعي بسپاريم كه مدتهاست در فشار بي عقلي به خواب رفته است و تا آنرا از خواب بيدار نكنيم هيچ گفته اي ثمر بخش نخواهد بود.

خاتمي بدرستي بر اين نكته انگشت مي گذارد كه كار از دست همه خارج شده است و كساني از آن سوي مرزها به دقت بر آنند از آب گل آلود اختلاف ها و جدايي ها ماهي مراد خود را صيد كنند و كشور را به سرنوشتي مبتلا كنند كه اينك نمونه آنرا در ليبي و ... مي بينيم. آنها با در محاصره قرار دادن اقتصاد و فضاي گفتماني جامعه گامهاي بلندي در اين زمينه برداشته اند، در چنين شرايطي داوري در مورد هم، بخشيدن و يا نبخشيدن را بايد تا اطلاع ثانوي از دستور كار خارج كنيم و تنها به بقاي جامعه بيانديشيم.

بايد بحرانها را رام كرد، روشها و كردارهايي كه هستي فوري جامعه را در مخاطره قرار مي دهند از صحنه خارج كنيم تا بتوانيم چرخه حياتي جامعه را دوباره در دست بگيريم و بعد مي توانيم در سر فرصت در مورد گناهان احتمالي مان بيانديشيم. شايد در آن روز دريابيم آنقدر كشور براي ساختن و در مسير توسعه يافتگي قرار گرفتن  نيازمند ما شدن ماست كه فرصتي براي انكار و سلبيت باقي نمي گذارد و بايد ايجابيت را با همه توان مان در دستور كار قرار دهيم و قضاوت در مورد خطاهايمان را به نسل بعدي بسپاريم كه درفضاي آرام نه براي محكوم كردنمان بلكه براي رسيدن به خود آگاهي حقيقت را از ناحقيقت تفكيك کند و بخاطر وقوف و جبران خطاهايمان همه را يكجا مي بخشند. تا آن روز ما بايد بتوانيم فضا را پر از اعتماد متقابل كنيم و اگر چنين نكنيم همه مي بازيم و فرصتي براي تشريح علت هاي شكست هايمان بدون شرمندگي نخواهيم يافت. از اين منظر بايد حرف خاتمي را جدي بگيريم و بحث را گامهايي به پيش ببريم و آنهم در اصل موضوع، كه نجات سياست ورزي از دشمني هاي بي پايان است. او با شجاعت وارد ميداني شده است كه بسياري بخاطر مصلحت انديشي آينده سوز آنرا مدتهاست ترك كرده اند

+ نوشته شده در  2011/5/25ساعت 13:27  توسط محمد آقازاده  | 

بحران باز نمایی ساخت سیاسی جامعه را دچار تهدید جدی قرار داده است.در غیاب تحلیل گران و روزنامه نگاران بی طرف تحولات شتابنده نام خاص خود را نمی یابند و به این دلیل دالی می شود که به مدلول مشخص ارجاع داده نمی شود کلیت مدلولها را به بازی مرگبار می گیرد و در این میان مخاطبان مرجع دلالت خود را گم می کنند. در این گمگشتگی تحلیل ها بجای اینکه نور و روشنایی بر تحولات بتابانند آنها را به تاریکی بیشتری می کشانند و چه کسی است نداند در تاریکی خطرها با شدت بیشتر در ذهن بازیگران احساس می شود. بنظر می رسد تا فضای مساعدی برای حضور دوباره این تحلیل گران فراهم نشود این بحران نه تنها حل نمی شود بلکه آنچه پردامنه می شود که هستی فوری ساخت سیاسی را با تهدید جدی روبرو می کند .

سیاست عرضه منازع است و این منازع تا زمانی که در آزمون های فیصله بخش رام عقلانیت قرار نگیرند نه تنها شدت می گیرند بل در بلند مدت سیاست ورزی را در خشونت تام منحل می کند. تحلیل گرانی که فارغ از جناح بندی ها و میل به قدرت ماجرا را در چهارچوب تحلیلی قرار می دهند در بازیگرانی که اسیر قواعد بازی خود می شوند یک خود آگاهی فعال بوجود می آورند آنها با نشانه گذاری در مسیر حرکت رویدادها این فرصت را به همه می دهند که راه را از بی راه تشخیص دهند. اما تحلیل گران حداقلی از آزادی را برای چیدمان گزاره هایش لازم دارند و اگر این حداقل ها از آنها دریغ شود بجای آنکه فاعلان یک تحلیل زیان ببینند که حتما می بینند فاعلان سیاسی هزینه های جبران ناپذیری را می پردازند .

وقتی جامعه نسبت به خود٬ آگاه نباشد گسست های غیر منتظره بوده های تا کنون موجود را تبدیل به نابوده می کنند و این نابوده ادامه دیروز در فردا را ناممکن می سازد و این ناممکنی تصویری از قدرت می دهد که عملکرد آن متناسب با نیازهای اکنونیت جامعه نیست و این ناهمسازی نیروهای ناشناخته ای را آزاد می کند که عملکردآن به اندازه ناشناخته بودنش غافلگیر کننده است. بنظر می رسد وقت آن رسیده است در صورت بندی شرایط بیان گفته ها و تحلیل ها تغییراتی صورت بگیرد تا در سیر تکاملی خاورمیانه و امواج طوفانی تغییرات را از قبل رصد کنیم چرا که آنچه حرف اول و آخر را در این میان می زند آگاهی است و این آگاهی هرگز نمی تواند توسط دیوانسالاری تولید و باز تولید شود که آکنده از هزاران مصلحت و خرده حقیقت هایی است که آگاهی را تبدیل به آگاهی کاذب می کند

+ نوشته شده در  2011/4/25ساعت 10:57  توسط محمد آقازاده  | 

امروز، روز مرگ پدرم است و فردا، سالگرد خودکشی صادق هدایت. از اولی جز سنگ گوری و مهری پایان ناپذیر در دل ما نمانده است و از دومی جر آنچه قلمی کرده است - بوف کور و همه داستانهایش و ... - و یک زخم همیشگی در دل و جوان روح ایرانی. زخمی ناسور که مدام سرباز می کند و عفونت خود را در هزار توی ذهن ایرانی می پراکند. این خودکشی یک استثنا نیست، بلکه یک قاعده است که به عمد فراموش می شود. هر کس که می تواند بنویسد، ولی به خاطر رسم زمانه نمی نویسد و یا نوشته اش را در خلا رها می کند - مثل همین نوشته - خود را می کشد. یک خودکشی مدام که سوگواری کسی را بر نمی انگیزد. اما مرگ پدرم روی دیگر این سکه است. آدمهای عادی که چشم به جهان باز می کنند٬ رنج مدام را تجربه می کنند و بی لذتی٬ بی بهره گرفتن ازآن چیزی که نامش زندگیست به خط پایان می رسند. آنها برای نسل بعدی می زیند تا شاید فرزندانشان نوع دیگر زندگی را بیازمایند، ولی آنها نیز همان سرنوشت را تجربه می کنند و برای نسل بعدی می زیند. در این حلقه دهشتناک، خودکشی هدایت یک لکه سفید است که سیاهی همه مرگ زندگی ها را معنا می کند.

هدایت قربانی قلم شد. قربانی آن نظمی که آگاهی را پس می زند و جهالت را عزیز می دارد. او بی تاب بود. حقیقت را می دید، می گفت ولی گوشی برای شنیدن نمی یافت. در خودکشی او انحطاط یک نسل و شاید همه نسل ها پر رنگ شد. او نویسنده ای توانا بود، مدرن و امروزی. پدرم اما تماسی گذرا در آغاز جوانی اش با مدرنیته برقرار کرد، آنهم از طریق یک مبارزه کوتاه مدت با وضع موجود سیاسی بدون لغزیدن در اعماق آن. بعد در گذران زندگی و فقر گم شد. نیایش ها و نمازهای شب او، شب بیداری هایش و اشکهایی که پلکهایش را خیس می کرد، که چهل سال قطع نشد همیشه برای من معنای پنهان اندوه نهفته اش را وضوح می بخشید و زخمی که در روح من می لغزید را هر شب فربه تر می کرد. چرا او نتوانست بر زندگی که جز مرگ به تاخیر افتاده نبود غلبه کند و از جهان بی مفر بگریزد؟ همه نوشته هایم برای یافتن پاسخی به این پرسش است. چهار دهه نوشتن و نیافتن پاسخی به این پرسش.

مستند هدایت در بی بی سی نمی دانم چرا مرا به این سو می کشد: سادگی مقدس پدرم، همان سادگی که از او آنچه را ساخت که امروز چون میراثی بر شانه های من سنگینی می کند. این سادگی دلیل خود را در ناکامی هدایت، در زودمرگی فروغ٬ در رنج شاملو و... می جوید. نامهایی چون تابنده٬ مختاری٬ گلشیری و... مدام در ذهنم تکرار می شود. پدرم به عبث رنج برد. گلدان هایش را آب داد تا جهان را سبز ببیند ولی ندید. آنها که بدنبال دلایل خودکشی هدایت اند شاید باید دلیل آنرا در مرگ بی اتفاق و بسیار معمولی میلیونها انسانی جست و جو کنند که بدنیا آمدند٬ رنج کشیدند و مردند. هدایت - و دیگران - برای آنها می نوشت و امروز این بازی باز ادامه دارد. کسانی که باید بخوانند نمی خوانند. پدرم خواندن نمی دانست. غرق رنج هایش بود و حتی میل به خواندن نداشت، چرا که تجربه کوتاه کنش سیاسی اش او را به وحشت انداخته بود. نمی خواست من آنرا تجربه کنم ولی سالهاست که تنها آنرا تجربه می کنم تا بدانم چرا سادگی مقدس، تمام تاوان رنج هایش را در شب بیداری هاش می جست. من در میانه ایستاده ام و به مرگ پدرم و خودکشی هدایت می نگرم. اگر بین این دو اتفاق پلی شوم حادثه ای بزرگ رخ می دهد. ولی نوشته ها خوانده نمی شود و ما مدام مردگان خویش را به گورستانها می سپاریم، در حالی که آنها را دوست داریم. باز باید در بوف کور بخوانیم : در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد...

+ نوشته شده در  2011/4/7ساعت 23:26  توسط محمد آقازاده  | 

"جدایی نادر از سیمین" در کجای پدیدارشناسی روح ایرانی ایستاده است؟ روح زخم خورده که مدتهاست زخم های خود را آشکار می کند تا آن شرم شرقی را بجوید که  همه هستی اجتماعی او را در پیدا و ناپیدای تاریخ ضمانت کرده است. این روح درست و نادرست را می جوید و می خواهد روی مواضع درست بایستد، ولی نمی تواند. او به دام موقعیتی  افتاده که دست ساخته خود اوست. حاصل تلاش هایش، برای زندگی بهتر که در فردیت هر ذره می خواست خود را متبلور کند ولی اکنون به این نقطه تاریخی رسیده است، در وضعیت تباه نجات فردی ناممکن است و همه ما بسته محیط ایم و تا این محیط  چهره عوض نکند ما نیز همان خواهیم ماند که تاکنون مانده ایم.

"جدایی نادر از سیمین" یک نشانه است، نشانه ای که به نشانه بودن خود بسنده می کند. چرا که در عصر شفافیت ها و از پسله به در آمدن همه نیروهای نهان، دیگر نیازی نیست که به پر گویی پناه برد تا همه چیز گفته شود. یک برش از واقعیت کافیست تا همه چیز را در برابر روشنایی آفتاب قرار دهد. راهها کشف شده اند ولی درهای نیمه باز مانع پیش روی اند. این فیلم، اقتصاد در بیان را جدی می گیرد. عادت شده ها را  نه تند و تیز و نه کند و نا روشن می کند چرا که می داند خود موقعیت مثل یک اثر دارد خود را می تراشد و خود را صیقل می دهد. در اینجا هم فرم و هم محتوا از خود واقیت بیرون می ریزد. محتوای واقعی در سرریزش در فرمی رسوب می کند که در جای جای زندگی جاریست. این روایت خود زندگیست، نه ذره ای بیشتر و نه کمتر. فیلم ایجابیت را غیب می کند. از آن سخن نمی گوید، چرا که در خود موقعیت راه وجود دارد. در خود بیماری درمان وجود دارد. در خود بی راهی، راه یافتنی است.

"جدایی نادر از سیمین" نمادی از تلاش همه ماست که در موقعیت منحط به دام افتاده ایم. موقعیتی که از ما می خواهد برای حفظ خود٬ حفظ حداقل هایی که بقایمان را حفاظت می کند، علیه اخلاق بشوریم ولی حتی اگر تن به این شورش بدهیم نسبت به آن آگاه می مانیم. همین آگاهی و تن دادن حداکثری است که تلاش آدمهای فیلم را تبدیل به تراژدی می کند. فیلم می داند اخلاق مطلق زده و بی اخلاقی، دو روی یک سکه اند که کارکردی هم ساز دارند، نابودن کردن تردیدهای آدمی و در نهایت از او چهره شرور ساختن. آنها که از اخلاق مفهومی مطلق می سازند فراموش می کنند خود را داور این اخلاق کرده اند و در نهایت اراده خود را جانشین این اخلاق و به ناچار با حذف دیگران می کوشند تا این اخلاق - بخوانید خودی که دیگری را پس می زند - باقی بماند. دفاع از "جدایی نادر از سیمین" دفاع از انسان و شرم انسانی و آزادی اخلاقی است.

+ نوشته شده در  2011/3/31ساعت 12:38  توسط محمد آقازاده  |