تبليغاتX
محمد آقازاده

لجاجت یا تدبیر٬ کدام می تواند بحرانها را رام و جانها را آرام سازد؟ بی تردید همه در پاسخ این پرسش خواهند گفت: "تدبیر آن گنجیه گمشده ایست که می تواند غول مشکلات را به زمین بزند!" ولی مدتهاست پاسخ عملی از جنس دیگریست٬ در مسایل کلان کشور تا کوچکترین بده و بستان های فردی در سازمانها لجاجت حکمرانی می کند٬ لجاجتی که منطق خود را از غرور کاذب و تمامیت خواهی می گیرد. آدم لجوج هیچوقت قادر به حل معضلی نیست بلکه  آنرا فربه تر می کند. وقتی سمتی به کسی داده می شود می پندارد باید بیشتر از همه بداند و چون این کار ممکن نیست آدمهای منتقد و نخبگان را از اطراف خود می پراکند و کوتوله ها را جایگزین آنها می کند. کوتوله هایی که جز فرمان بری و رانت طلبی هدف دیگری ندارند.

لجاجت ایجاد توهم می کند و آدم لجوج تنها خود را میزان خیر و شر و خوب و بد بودن آدمها می داند و بس. می پندارد کار درست همان کاریست که او انجام می دهد. هزار بار خطایش اثبات شود باز بر حرف خود اصرار می ورزد و زمین و زمان را مقصر به هدف نشستن تیرش اعلام می کند. از سوی دیگر لجاجت صبوری را از فرد باز می ستاند و چه کسی است که نداند عجله خودبخود به خطا میدان می دهد. چه باید کرد؟ چگونه می توان بر غول لجاجت غلبه کرد؟ با صبوری و مدام چراغ عقل را روشن نگاه داشتن و از تدبیر گفتن. اما لجاجت را با لجاجت پاسخ دادن جز ویرانگری حاصلی ندارد.

جنبش سبز امید در مداومت و صبوری است که به اهداف خود دست می یابد. بر حرف درست خود پا می فشارد٬ خود را در معرض نقد دوست و دشمن قرار می دهد. با هر نقدی که درست می یابد مسیرش را اصلاح می کند. خشونت حاصل لجاجت است و رفتار مدنی حاصل تدبیر. جامعه ما اکنون در برهه ای ایستاده است که باید بین لجاجت و تدبیر یکی را انتخاب کند و آنهایی که سرنوشت کشور را مهم می دانند بی تردید با همه سختی ها و هزینه ها جز دومی را بر نمی گزینند. بی تردید درست همین راه است که در نهایت پیروز خواهد شد و جهان را حتی برای مخالفان خود امن تر خواهند کرد.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 14:41  توسط محمد آقازاده  | 

براي سيد جعفر بني هاشمي و رفاقت هايش
صداي آواز مي آيد، ذهن را رها مي كنم تا حزن مرا با خود ببرد . غم از كجا مي آيد، آن غم ناپيدايي كه آدمي را با هستي ناتمامش روبرو مي كند . انسان در دام جسم است و اين دام افكن مستبدانه حكم مي راند. روح را حد مي زند ، رنج و شادي را جسميت مي بخشد . اما روح بر آنست بر همه محدويت ها غلبه كند . از مرزها بگذرد ،كهكشانها را در آني پشت سر بگذارد و هر جا خواست برود. اما جسم با ناتواني اش تخيل را به سخره مي گيرد ،همان تخيلي كه زندگي را رنگ آميزي مي كند . اما روح در آن ديگري بر محدويت جسم غلبه مي كند و آني مي شود كه بايد باشد . رفاقت آن كيميايي است كه دو انسان را براي هم پناهگاه مي كند و اندوه را تحمل پذير . غم در تنهايي چون خوره جان را مي خراشد و به هلاكت مي كشاند.
مدتهاست هم صحبتي دواي درد من است ، بر آنم پيله انزوا را بشكافم و بر تنهايي خود خواسته غلبه كنم ،در جامعه اي كه زندگي دوباره را دارد تجربه مي كند مي خواهم قطره اي باشم در رودخانه هميشه جاري و به دريا بپوندم . درختي باشم در جنگل ، آدمي باشم تاثير گذار در تاريخ . سياست ورزي تنها كار جمع است و هيچكس در فرديت اش نمي تواند رخداد سياسي را شكل دهد. جنبش سبز فراتر از تاثيرات سياسي اش و تاثيري كه در صورتبندي قدرت مي گذارد حسي از زنده بودن را در جانها تزريق مي كند . اين حس زنده بودن مرگ را پس مي زند و آدمي را از بند جسم مي رهاند.
 هيچ جامعه اي نمي تواند در حوزه خصوصي اداره شود ، در اراده تعداد محدودي باقي ماند و رفاه و آزادي را به ارمغان آورد . هركس حق دارد بعنوان شهروند در سرنوشت خود مداخله كند و اين مداخله تنها در راي دادن خلاصه نمي شود . خصوصي سازي زماني معناي واقعي اش را مي يابد كه فضاي كار و كسب بدور از هزار توي قوانين محدود كننده و مداخله هاي رانت طلبانه بتواند معيشت خود را تامين كند و كيك ثروت ملي را بزرگ و بزرگ تر كند . جنبش سبز دفاع جمعي از حق خود بودن است و همين حق است زندگي روزمره را تبديل به كانونهاي بحث هاي سياسي كرده است . يعني همان بحث هايي كه آينده ما را مي سازد و آنهم در غياب ما. اگر جامعه تغيير كرده را به رسميت نشناسيم بي درنگ در معرض انكار من هايي قرار خواهيم گرفت كه ما شدن اند. ماهايي كه اندوهناگ تنها آرزوي فردا بهتر را ندارند بلكه براي تحقق آن سخت مي كوشند و اين اندوه چقدر دوست داشتني است
II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 15:1  توسط محمد آقازاده  | 

آقاي مارسل پروست شما در پاريس مرديد. شما بارها مي ميريد ٬طرف خانه سوان مرگ پرسه مي زند. اين بار در پاريس با آن لحظه ناشناخته دوباره ديدار كرديد. نويسنده با اثرش زنده است و با همان مي ميرد . شما در زبان فارسي سكته قلبي كرديد و مرگ را بازيافتيد ٬مثل زمان اثر بازيافته ٬شما در سرريز ذهني كه به ياد مي آورد لحظه هاي از دست رفته بشر ر ا با زوال آشنا مي كنيد در ميهماني ها سرد و بي شكوه . در تنهايي تان نوشتيد و هركس در عزلت اش مي تواند شما را بخواند . سحابي ٬ مهدي سحابي را مي شناسيد ٬ همان كه اثرتان را دوباره خلق كرد ٬ براي ما كه مي خوانيم و يا نگاه مي كنيم هفت جلدي كه چشمهايمان را مي طلبد .

شما در پاريس زوال و انقلاب را مي شناختيد.با فرديت تان آن را مكشوف كرديد. با زندگي تان آنرا خلق كرديد. با بيماري كشنده كه تبديل به كلمه مي شد٬ آن لحظات نابي كه هم مي آفريند و هم مي ميراند . سحابي هم اين لحظه را مي شناخت . زوالي و آفرينشي از جنس ديگر. از نشستن در سرويس خارجه كيهان پيش از انقلاب كنار فرهمند تا نشستن در گوشه اي و مدام ترجمه كردن و فرصتي فرام كردن تا زوال مان را باز بشناسيم و از نوع خود را باز آفرينيم . اكنون سحابي لحظه اي متوقف شد. كلمه مرگ اين توقف را نمي تواند معنا كند. جامعه اي كه جلو نمي رود با ايستادن يك مترجم لحظه مرگ و آفرينش را توامان تماشا كند. اكنون هفت جلد به انتظارماست تا بخوانيم تا لحظه اي مكث كنيم تا بدانيم كجا ايستاده ايم و چطور جلو نمي رويم . هر چند به تمامي آنرا مي طلبيم.

سحابي در حاشيه نمي زيست ولي يك رخداد بود . رخدادي كه صبوري را در كنار سخت كوشي مجسم مي كرد. دو پديده نادري كه در ميان ما غير مترقبه است . مصلي نژاد دوست خوبم پارسال در جستجوي زمان از دست را هديه داد ٬ چند بار خيز بر داشتم تا آن را بخوانم ٬ولي كتاب فراغتي را مي طلبيد كه در دسترس ام نبود . امروز خواندن اين كتاب آزارم مي دهد. مازادي بنام مرگ مترجمي بزرگ بر آن سنگيني مي كند . مترجمي كه آثار زيادي را به كتابخانه هايمان اضافه كرد . اكنون ما مانده ايم با مرگي زود هنگام و اندوهي سنگين كه در ميان اندوه هاي ديگر دهشت مي آفريند . امروز و ديروز مرگ هنرمندان و مترجمان مستقيما تبديل به كنش سياسي مي شود . كنشي كه سنگيني فضا را واتاب مي دهد و چيزي را افشا مي كند كه همه جا نفس مان را مي گيرد . آقاي سحابي جز ستايش ما آنهم در سكوت از آن شما نشد . باشد كه چون پروست ماندگار و تاريخي شويد . اين حق شماست. +

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 12:21  توسط محمد آقازاده  | 

صحنه اول

چاقو پر از خون را نگاه كرد، لسيدش و به صورت پر از چروكش كشيد. بعد از سي سال اين اولين لذتي بود كه در جانش مي دويد. به جنازه ها خيره ماند. رفيق اش، آن رفيقي كه از جانش بيشتر دوستش داشت افتاده بود زمين غرق خون، كنارشان هم نعش يك پسر جوان و زن ميان سال، چند بسته تراول چك كمي دورتر از جنازه ها نگاهش را دزيد. به سمت اش دويد. بايد كاري مي كرد. بايد كار را تمام مي كرد. دو تا رفيق بيشتر نداشت، يكي افتاده كف حياط و ديگري گوشه قبرستان داشت مي پوسيد. مانده بود يكي كه از دنيا مهرش توي دلش بود.

رفت كنار استخر و چاقويش را شست و بعد صورتش را و بعد يله شد روي چمن، به صبح فكر كرد، در زندان كه باز شد، مي خواست رفيق اش را ببيند، رفيقي كه همه چواني اش را بخاطر او افتاده بود گوشه زندان. بايد مثل من پير شده باشد. دل كه پر از غصه باشد آدم زود مي شكند. آدرس اش را داشت. رفيق اش كه هر جمعه مي آمد به ديدارش داده بود، چرا مدام مي گفت از زندان كه آمدي بيرون فكر كن او را نمي شناسي؟ خرپول شده، هيچكي رو نمي شناسه. اصلا سلام رو عليك نمي ده. مي خنديم، رفيق براي رفيق اش جون مي ده، مثل خود من. لعنت به رفيق، لعنت به هر چي رفاقته!

صحنه دوم

مرد من مي آرمت بيرون، من تازه دارم پر و بال مي گيرم، تو رفيق مني، بيايي بيرون برات خونه مي گيرم ، پري كه دل ات برايش مي ره مي شه زنت، با هم مي ريم عشق و حال. هواي ننه ات رو دارم. مردك نزول خور مي خواست چكاي منو به اجرا بذاره و خونه خرابم کنه. تو رفیق منی. نترس. مردک الدنگ پفکی با یک مشت تو پهن زمین می شه!

صحنه سوم

مرد! من شوهر دارم. اونم شوهر مریض و زمین گیر. بخاطر رقیق نارفیق منو پرپر کردی و مادرت رو دق مرگ کردی. اگر اهل محل نبودند جسدش روی زمین می موند و شهرداری چیا می اومدند جمع اش می کردن. نمی دونی بدون اون نارفیق پولش با پارو جمع نمی شه. قارون شده. دریغ از یه شاهی. اون پری مرد. برو پی زندگی ات!

صحنه چهارم

دروغه٬ اون و من داداش بودیم. جونمون برای هم می رفت. لامصب کجا خونه خریده؟ نیومد زندان دیدنم٬حتما می ترسید. ننه ام. ولش کن٬ خودش حتما جوابشو می ده. خودشه٬ این که خونه نیست٬ قصره!

صحنه اول       

پنج میلیون٬ سی سال بخاطر این پول. پس رفاقت چی می شه؟ می گی اون آدم سابق نیستی. من بخاطر رفاقت خودمو بدبخت کردم. چرا واسادی اون ور؟ غذا می اندازی جلوم؟ مگه من سگم. می خندی؟ تو اون نیستی! ببین چه چاقوهای قشنگی داری! نیایم جلو. می آم. ببین این ضربه بخاطر پری٬ جیغ بکش٬ هر چقدر دوست داری بکش. اینم برای ننه ام. سگه! نه اون با من کاری نداره. چون دیگه رفته پیش زنت٬ پیش خودت بگیر. رفیق ات. گه خوردی. برو به جهنم٬ چقدر هوای خنک دوس دارم. اینم درخت. ببین چه شاهرگ خوبی دارم. جون می ده برای چاقو. چه خونی. فردا می شم تیتر روزنامه ها: مردی که سه نفر را کشت٬ دست به خودکشی زد. لعنت به رفاقت!

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 13:47  توسط محمد آقازاده  | 

امير قويدل هم رفت. ديگر نوشتن در باره آنهايي كه دارند مي روند عادت مان شده است . بيشتر از آنكه   راوي زندگي باشيم رو در روي مرگ ايستاده ايم. زمستان بود در جزيره قشم گشت و گذار مي كرديم . به دره ستاره ها رفتيم . طبيعت اين منطقه اعجاب آور است. شاهكاري كه حتمابايد ديد . در گوشه اي همه جمع بودند و مشغول فيلمبرداري . از دور قويدل داشت از اسب سواري بازي مي گرفت تا اين دره را همه ببينند. جلو نرفتم تا سلامي بدهم و عليكي بشنوم . از همان دور تماشا مي كردم و لذت شكل گيري يك اتفاق تصويري را تجربه مي كردم. مدتها بعد او را در دفتر علي معلم ديدم . داشتند در باره فيلمنامه آل صحبت مي كردند . ماجرا آن ديدار را شرح دادم . گفت چرا دور ايستادي ٬فرصتي بود كپ بزنيم . گفتم فرصت زياد است . بايد مفصل كپ بزنيم ٬اما اين فرصت دست نداد و مثل همه فرصت ها از دست رفت. . ما مردگان خود را بسياردوست داريم . كاش زنده ها را هم دوست داشتيم. خدايش بيامرزد . آمد ٬كاري كرد و رفت . نامش با سينما خواهد ماند.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 16:5  توسط محمد آقازاده  | 

سیاستمداران برزگ مثل نهنگ های عظیم الجثه می مانند که اگر از سیاست کنار گذاشته شوند٬ آنقدر خود را به کشتی حکومت می کوبند تا هر دو با هم غرق شوند - ماکیاول

سالها پیش در نقشه ای نه چندان زیرکانه٬ عده ای بر آن شدند جوانان نورسیده و میان سالهای بی تجربه را جایگزین مسئولان با تجربه کنند و یک انقلاب مدیریتی راه بیاندازند تا نفسی تازه در نظام مدیریتی کشور بدمند و ضغف ها را به قوت تبدیل کنند٬ امروز حاصل این تصمیم را در عمل مشاهده می کنیم. اقتصاد در بحران است٬ نهادهای فرهنگی از هم پاشیده اند و ناهنجاری های اجتماعی آنچنان فراگیر شده اند که دیگر کاری از دست کسی بر نمی آید. خدمات درمانی و شهری هر روز ناکارآمدتر می شوند. از سوی دیگر باند بازی٬ رانت طلبی و بی برنامه گی آنچنان بیداد می کند که مردم چراغ بدست دنبال همانهایی می گردند که روزگاری همه تقصیرها را به گردنشان می انداختند. مدیران همیشه مدیر که دیروز موضوع لعن و نفرین بودند امروز موضوع ستایش و غرور شده اند.

آنهایی که این تصمیم مدیریتی را گرفتند٬ تصمیمی که در نفس خود درست است٬ از یاد برده اند مشکل مدیریتی کشور تنها داشتن موسفید و یا مو سیاه نیست بلکه باید با ملاک روشن و نظم های معنادار امور کشور را اداره کرد و از مردم خواست پرسشگر باشند تا سیستم پاسخگو باشد. یعنی همان وظایفی که قانون اساسی بر عهده شان گذاشته را محقق کنند٬ اما نسل جدید نه تنها در برابر مردم پاسخگو نیستند٬ بلکه نه نقش نظارتی مجلس را جدی می گیرند و نه برای دیگر نهادهای نظارتی تره خورد می کنند. قرار بود حاکمیت یک جناح یکپارچگی بیاورد اما هیچگاه مثل امروز بین نهادهای حکومتی تفرقه میانداری نمی کرد.

امروز چند سالی از این جابجایی می گذارد و تورم افسار گسیخته می رود بنیاد خانواده ها را به هم بریزد و همه سازمانها را دچار هرج و مرج کند. نسل موسفید کرده که خود را حذف شده می بیند به موقع وارد صحنه شد و نارضایتی را به سود خود شکار کرد. آنقدر زمان گذشته است که مشکلات قدیمی فراموش شود٬ چرا که فوریت معضلات کمرشکن حافظه ها را از کار انداخته است. در این شرایط مردم به تنگ آمده چاره ای جز طغیان نمی بینند٬ طغیانی که از درون خانواده ها آغاز می شود و تا کف خیابانها ادامه می یابد. وقتی متر و معیارها را از بین بردیم و وقتی جلوی چشم مردم نهاد قانون گذار را بی اعتبار کردیم. زمانی که با گردن کشی هر چه دلمان خواست می کنیم و هر جمله ای که بر ذهن مان نقش می بندد بر زبان می آوریم٬ به مردم می آموزیم همین گونه رفتار کنند٬ به هیچ نظم معناداری گردن نگذارند٬ تجربه را به هیچ بگیرند.

جنبش سبز بر پرچم خواست نظم٬ تدبیر و عقلانیت می وزید٬ آنقدر این باد را انکار کردیم و بدست خود بر آن انکار دمیدیم که تبدیل به طوفانی شد که هنوز همه قدرتش را به تماشا نگذاشته است٬ می توان از پایان فتنه سخن گفت٬ با زبان تحقیر و کودکانه در روزنامه ها و خبرگزاری های بی تاثیر همه چیز را انکار کرد٬ ولی آنهایی که دور از بازی صحنه را می بینند٬ می دانند از چه سخن می گویند٬ آتشفشان نارضایتی از درون می جوشد و هنوز به نقطه اوج فوران خود نرسیده است. فرصت باقی مانده را غنیمت بشمارید٬ از با تجربه ها و موسفید کرده ها بخواهید وارد میدان شوند و مثل آرش کمانگیر تیری در کمان بگذارند و به سمت فردای بهتر شلیک کنند تا طوفان به خنکای نسیمی تبدیل شود که توسعه و آبادانی را نشانه می رود. تنها با ترکیب بهینه تجربه و شوق جوانی می توان امور را اداره کرد و می ماند گفتن این نکته که شایسته سالاری آن کلید گمشده ایست که در فردای بهتر را می گشاید. مدتهاست این کلید را دور انداخته اید٬ آنرا بازیابید تا بجای رویدادهای خود انگیخته با چراغ روشن عقل٬ فردا را همانگونه که شایسته انسان ایرانی است بسازیم.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 10:32  توسط محمد آقازاده  | 

دیر وقت در خلوت جمعه شب با مترو به خانه بر می گشتم. واگن ها خالی بودند و همه هم را می دیدند . ازدحام نمی گذارد آن دیگری را ببینی . چهار جوان با لباس و موهای متفاوت بلند می خندیدند و صدایشان در واگن می پیچید . سرصحبت را باز می کنم . هر چهار نفر در یک کارگاه مبل سازی کار می کنند و به قول خودشان در خاک اره غرق می شوند و هفته ای یکبار خودشان را تغییر می دهند تا عشق و حال کنند. اما وقتی صحبت ما پیش می رود یکی از آنها می گوید کدام عشق و حال . جوان در این شهر خوار و خفیف اند. نه می توانند ازدواج کنند و نه لباسی که دوست دارند می توانند بپوشند و همه جا همه گیر می دهند.

ندامت وجودم را پر کرد چرا نگذاشتم سرخوشی شان ادامه یابد و خنده هایشان را گذاشتم برود و اندوهی تلخ جای آن را بگیرد . آنها در ایستگاه مورد نظرشان پیاده شدند و رفتند و انبوهی از پرسش ها برای من جا گذاشتند . چرا نتوانستیم و شاید هم نخواستیم زندگی را برای این نسل بسامان کنیم٬حداقل ها را برایشان تامین کنیم . نه تنها فضای اعتراض را برایشان مسدود می کنیم و اجازه نمی دهیم جوانی کنند و خلوتی برای خود داشته باشیم . حوزه منع را گسترش می دهیم و نمی گوئیم بجای اینهمه نه چه بکنند ٬چطور آینده شان را تامین کنند ٬ از زندگی لذت معقول را ببرند . بجای بدهکاری در موضع طلبکار می نشینیم . اینهمه زیاده خواهی از کجا می آید.

از مترو خارج می شوم . در گوشه ای چند کارتون خواب در خود فرورفته اند و از جهان با خواب جدا شدند . آنها چه خوابی می بینند . کدام کابوس دلهره را در جانشان می ریزد. اما من در تنهایی ام غرق ام . همه جا سایه تردید را می بینم . همه جا کمبود ها و تنگ نظریه ها کلافه ام می کند. هیچ وقت نمی شنویم . همانگونه که نقش مدیر را بازی می کنیم نقاب مخالف را هم بر چهره می زنیم . نمی دانم چرا دارم یخ می زنم ٬چرا اینقدر خسته ام ٬ گاهی حس می کنی به کوچه بن بست رسیده ای و نه راه پیش داری و نه پس . نگران خودم نیستم . چشمهای پراندوه آن چهار جوان و جوانان دیگر نمی گذارد آرام می شوم . می روم بخوابم تا دور شوم از قیل و قال دنیایی که نمی خواهد شبیه رویاهایمان شود

II لینک II نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 16:13  توسط محمد آقازاده  | 

صاحب این قلم تعادل و میانه روی و دوری از تند روی را فی نفسه یک ارزش برتر می داند و سالهاست این اعتقاد را درونی کرده است که رفتارها و کنش های جمعی باید با این مولفه مورد سنجش قرار گیرند و نسبت به آنها واکنش نشان داده شود. متاسفانه با رخداد دوم خرداد٬ افراطی گری در یک سو٬ تند روی در سوی دیگر را بر انگیخت و در نهایت اصلاحات دچار شکست شد و همه آنهایی که به فردای بهتر دل بسته بودند ناامید شدند و یا به کنج انزوا پناه بردند و یا با سلاح نقد٬ علیه رادیکالیسم کور شوریدند ولی متاسفانه در این نبرد بازنده شدند. بیست و دو خرداد شعله امیدی بر انگیخت و دل ها طروات دیگری یافت ولی منیت ها و زیاده خواهی ها این شعله را تبدیل به آتشی سوزان کرد که اگر عقل نتواند آبی بر آن بپاشد٬ همه شاکله های قوام دهنده جامعه را بر باد خواهد داد و ما وارد دورانی خواهیم شد که هیچ شناختی از آن نداریم و ممکن است بسرعت همه در مغاکی سقوطی کنیم که رهایی از آن غیر ممکن است.

متاسفانه اگر تا دیروز این تند روی را در میان فعالان سیاسی و نظام اطلاع رسانی مشاهده می کردیم٬ امروز برخی از نهادهای اداره کننده جامعه بر طبل رادیکالیسم می کوبند و به عمد چشمهایشان را به روی واقعیت می بندند و نمی خواهند خواسته های بخش میانه ای جامعه و تهیدست را به رسمیت بشناسند و بپذیرند معضلات اقتصادی و اجتماعی معادل خود را در فضای سیاسی یافته است و برای رام کردن این نارضایتی باید تدبیر به خرج داد و نه اینکه با سخنان آتشین و رفتارهای خشونت آمیز بر شعله های نارضایتی افزود. کاری که از روز انتخابات تا کنون هر روز فراگیرتر می شود و هر سخنی برای آشتی توسط این نهادها نه تنها به هیچ گرفته می شود بلکه مورد هجوم همه جانبه و ویرانگر قرار می گیرد. گویی هر کس از میانه روی سخن می گوید برای فرار از شکست٬ دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برده است. در حالی که آدم متعدل٬ در عین قدرتمندی٬ عقل را فرا می خواند میانداری کند. قدرتی که از عقل ملهم نشود خود را ویران می کند و این را همه تاریخ ثابت کرده است.

صاحب این قلم از فردای انتخابات٬  آرامش را طلبید و بر این نکته انگشت گذاشت که نباید انتظار داشت یک طرف هرچه خواست بکند و طرف دیگر مثل موم بر اساس خواست حداکثری رقیب شکل بگیرد و هویت خود را در پای خواسته های بی مبنا قربانی کند و بعد به درون آتش انداخته شود. مسئله این بود اگر در نتیجه انتخابات نمی خواهید تردید شود٬ چرا آزادی رسانه را حد زدید و گروه زیادی از فعالان سیاسی را قبل از اینکه اعتراضی شود٬ روانه زندان کردید تا حرکات خود انگیخته جایگزین تدبیر و گفت و گو شود. زمانی که هاشمی رفسنجانی بعنوان نیروی متعادل در نماز جمعه بر آن شد آن نقطه ثقلی را بیابد تا با آزادی زندانیان و فراهم کردن فضای امن برای رسانه ها فضا را آرام کند و جلوی حاد شدن شرایط گرفته شود نیروهای رادیکال که خواهان حذف یک جناح و نادیدن کامل خواسته های بخشی زیادی از مردم جلوی او سد کشیدند و دیگر نتوانست خطبه ای بخواند٬ مشخص شد که فضا ناآرام خواهد ماند و دیالکیتک خشونت و طغیان هر وقت فرصت بیابد کار خود را خواهد کرد و هر دعوتی به آرامش را تبدیل به مضحکه می کند.

می توان واقعیت را انکار کرد. در وسط جراحی اقتصادی که بی تردید نفس مردم را خواهد گرفت با رجز خوانی و با تهدید فضا را متشنج کرد و از همه خواست صدایشان را خاموش کنند تا هرچه خواستند بکنند بدون آنکه به پیامد هایش بیاندیشند. میرحسین موسوی٬ خاتمی و کروبی را تهدید به زندان کنند و هیچ جا به اندازه سر سوزنی به نفع لااقل سیزده میلیون رای دهنده کوتاه نیایند. ولی وقتی شعله های عقل خاموشی می گیرد و شهر ناآرام می شود٬ سرگیجه ای کشنده به سمت ذهن صاحب این قلم هجوم می آورد و دنیا را تیره و تار می کند. شاید کسی باور نکند گاهی از اینکه بجای آنکه دست در دست هم آبادانی و توسعه کشور را نشانه برویم، مدام به مناسبت بعدی می اندیشیم و به بازی موج و ضد موج میدان می دهیم  آرزوی مرگ جانم را فتح می کند. نه به این دلیل از آسیب فردی بیمناکم که مدتهاست به دلیل سرگیجه شدید و ناامیدی در دام آن افتاده ام و این دغدغه ای نیست که از آن بهراسم. ولی از اینکه نسل جوان بخاطر بی خردی ما٬ زیادخواهی ما و منیتی که بر افکارمان چنگ انداخته است به سمت رو دررویی در کف خیابانها می شتابند٬ از بیم تمام وجودم جهنم می شود.

این روزها هر جا می رسم از آرامش٬ تعادل و میانه روی سخن می گویم و همه را به خویشتن داری فرا می خوانم. ولی پاسخ می شنوم محافظه کارم. ولی در جامعه ای که رفتارهای قهرمانانه جایگزین ساختن و آباد کردن می شود شجاعت شجاع نبودن را گنجینه ای می دانم که سخت کمیاب شده است و در آینده خواهند گفت که این گنجینه را چه آسان و ارزان از دست دادیم و در این میان سهم صاحبان قدرت بسیار افزون تر از آنهایی است که برای یافتن گمشده شان دل به دریای مخاطره می زنند. دارد دیر می شود! کاری بکنید که بجای صدای پاهای خشمگین٬ با همدلی برای یافتن نقطه ثقلی که همه را به وحدت می رساند بکوشیم تا صدای دلنواز گفت و گو به گوش برسد. دیگر نمی دانم با چه زبانی هشدار دهم. اما این را می دانم درخت تعادل و میانه روی در آزادی میوه می دهد و در فضای بسته سترون می ماند. می ماند گفتن این نکته که حکومت ها بدون منتقد فعال و شجاع به هر جایی برسند به آنجایی نمی رسند که خود می خواهند.

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 21:26  توسط محمد آقازاده  | 

واقعیت را نمی تواند ندید٬ چرا که آنچنان پرقدرت است که حتی نابینایان را به دیدن فرامی خواند و ناشنوایان را به شنیدن . اما می توان خود را به ندیدن زد و آنچه را که جلوی چشم می گذارد را انکار کرد ٬ اما این انکار هیچ رخدادی را خاموش نمی کند و هیچ پیامدی را کنترل نمی کند . باید در مواجهه با هر شکلگیری جدید روابط اجتماعی چراغ عقل را روشن کرد و با بصیرت به تصمیم سازی ها و تصمیم گیری ها خیره شد و از نو آنها را شکل داد . لجاجت به خرج دادن و بر طبل محال کوبیدن فرجامی جز بی فرجامی ندارد . امروز کف خیابانها و تلاطمی که در اعماق ذهن ها می گذرد همه نشانه هایی است که ما را به بیداری فرا می خواند ولی تا کنون این بیداری تحقق نیافته است و اگر بگذاریم خیلی زود دیر شود دیگر از چشمهای باز هم کاری ساخته نخواهد بود.

درمان بیماری از زمانی شروع می شود که بیمار ٬بیماریش را به رسمیت بشناسد ٬ امروز بخش میانی جامعه احساس می کند به عمد نادیده گرفته شده است و از سوی چشم اندار اقتصادی را برای خود خطرناک ارزیابی می کند ٬این دو مولفه ایجاد هراس می کند و روانشناسی جمعی و فردی نشان می دهد که هراس ایجاد حرکت می کند . حرکتی که از ناخودآگاه جمعی فرمان می گیرد ٬هراس را نمی توان با هراس رام کرد بلکه تنها می توان آنرا فربه تر و سرکش تر کرد . صاحب این قلم به شدت نگران است و همه نشانه ها این نگرانی را تشدید می کند ٬جعل خبر و تحریف واقعیت یکی از این نشانه های خطرناک است ٬چرا که به مرور جعل کنندگان خبر را هم دچار توهم می کند و دروغی که خود گفته اند باور می کنند و بر اساس جعلیات تصمیم گرفتند هیچ نتیجه ای جز تشدید و عمیق کردن معضلات ندارد.

دیالکتیک طغیان و خشونت پایانی جز از هم گسیختگی ندارد و همه طرفهای بازی را دچار شکست می کند ٬ وقتی جلوی گفت و گو دیواری بلند تعبیه و از تفرقه یک فضیلت می سازیم به ناچار وحدت را طرد و نفی می کنیم آیا نباید انتظار داشته باشیم مشت گره کرده و صورت های به خشم آمده جلوی قدرتی بایستند که جز قدرت ٬ سلاح دیگری نمی شناسند و به ناچار رو در رو هم ایستادن جایگزین مقابله با مشکلات می شود و دست آخر این مشکلات است که کمر همه را به زمین می زند و دستهایش را به علامت پیروزی بالا می برد . هیچ بخشی از جامعه را نمی توان نادیده گرفت ٬خواسته هایش را پس زد و بعد آرامشی را انتظار داشت که لازمه حل بحرانهای درون و برون مرزی است . در این شرایط با اندوه و ناباورانه منتظر معجزه ای بود که چشم ها را باز و عقل ها را بیدار کند. 

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 15:28  توسط محمد آقازاده  | 

دوست خوبم حسین نوروزی در روزنامه جهان اقتصاد٬ صفحه ای دارد بنام جهان اندوه٬ روزنامه ای که من هر غروب در حاشیه آن می پلکم٬ سعی می کنم تنها با نفس کشیدن کنار آن همه خاطرات و تلخی هایش را در ذهنم باز یابم. تماشا کنم کار دیگران را٬ یک تماشاچی فعال و هرازگاهی هم چیزی بگویم و حرفی بشنوم و دیگر هیچ. سعی می کنم این صفحه را قبل از چاپ نخوانم. تنها با آن در صفحه روزنامه مواجه بشوم٬ تا آن لذتی را تجربه کنم که دور از هیاهیوی تحریریه می توان به آن دست یافت. اندوه را دیوانه وار دوست می دارم  چرا که می دانم٬ نه نمی دانم٬ با ذرات وجودم حس می کنم آدمی بدون اندوه هیچ چیز نیست جز یک کالای دور انداختنی. یک نعش٬ یک تاریخ اتفاق نیفتاده. آن که اندوه را نمی شناسد با عشق بیگانه است. بدون اندوهی یگانه با دیگران٬ آن دیگری نمی تواند پناهگاه باشد٬ یک همراه٬ یک همزبان و یک دوست.

در کتاب گفت و گوی "گوستاو یانوش" با کافکا آمده است "قلب٬ خانه ای است با دو اتاق خواب. در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند٬ نباید خیلی بلند خندید٬ و گرنه رنج در اتاق دیگری٬ بیدار می شود٬ اما شادی گوش های سنگینی دارد و صدای رنج را نمی شنود"٬ رنج ثمره اندوه است. انسان اندوهگین می داند در قفس خود به دام افتاده است٬ خودخواهی ها٬ قدرت طلبی ها و آن من رام نشده انسان را کور می کند٬ خود را مرکز جهان می یابد و همه را انکار می کند. چون این انکار مشکلی را حل نمی کند و او همانقدر ناتمام می ماند که از قبل بود٬ به ناچار جهان را دشمن کیش می یابد٬ دیگر هیچ دوستی نمی یابد جز خودش و در نهایت این نکته را در نمی یابد که آنکه زخم می زند را باید درذهن خود بیابد که پر از خنجر است. ولی نمی یابد. خود خواهی نمی گذارد. کلافه می شود و نگران.

انسانهای مستبد اندوه را نمی شناسند و بجای اندوه همیشه نگران اند و وحشت زده و مدام خنجر در زبان و خنجر دردست٬ به جنگ عاطفه ها و احساس ها می روند و جهان را خونین می کنند٬ آنها شادی را هم نمی شناسند٬ هیچ چیز خوشحال شان نمی کند جز حذف آن دیگری. اندوه ایستادن رو در روی مرگ ناگزیر است٬ مرگ آگاهی ناتمامی آدمی را تبدیل به یک فضیلت می کند٬ من لحظه ای در ابدیت طلوع می کنم و بعد غروب. سهم من اندک است. پس باید آن را در سرکوب دیگران٬ در حذف این و آن تباه نکنم. آدمی بدون اندوه عاشق نمی شود. آدم اندوهگین خوبی دیگران را می بیند و رنج هایش را ٬خود را مطلق نمی کند.

سعی بر آن دارم اگر بتوانم هیچ تشیع جنازه ای را از دست ندهم. چون آدمها وقتی زیر جنازه آشنایی می ایستادن آنی می شوند که باید باشند. پر از هراس٬ پر از دوست داشتن. وقتی مادرم با آن چشمهای میشی اش مرد٬ خانه را آماده آنهایی کردم که چون ما اندوهگین بودند. بعد که همه آمدند٬ به بالا پشت بام رفتم. سرم را محکم به دیوار کوبیدم٬ خون جاری شد و آرام و بی صدا گریستم. آسمان را نگاه کردم. هیچگاه آسمان به این زیبایی نبود. صورت غمگین پدرم را نمی توانستم تماشا کنم. چشمهایش پر از عشق از دست رفته بود. سالی بعد پدرم رفت. وقتی او را در گور گذاشتم٬ در نی نی چشمهایش دنبال مادرم گشتم. چرا که می دانستم بعد از دنیا دیگر انعکاسی در چشمهایش نداشت. در آن روز دانستم عشق جز در اندوه و فراق خود را باز نمی نماید. اندوه را دوست بداریم تا از دست خود در امان بمانیم. اندوه همان تراژدی هاملت٬ لیر شاه و آنتیگونه است. تراژدی معنایی جز رو درو تقدیر ایستادن و مرگ را آگاهانه پذیرفتن و پلشتی را پس زدن نیست. پس زنده باد اندوه مقدس!

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 9:32  توسط محمد آقازاده  | 

جنبش سبز نمی تواند و نباید در برابر ستم طبقاتی و شکاف هایی که هر روز فربه تر می شوند بی تفاوت باشد. این جنبش جوهر خود را از بخش میانی جامعه می گیرد که از یک سو مدام توسط نهادهای قدرت تحقیر می شود و از سوی دیگر این خطر را حس می کند که با سیاست های تعدیل اقتصادی و واقعی کردن قیمتها در سراشیبی سقوط به زیر خط فقر قرار می گیرد٬ سیاستهایی که نه تنها کمکی به حل مشکلات ساختاری اقتصاد نمی کند٬ بلکه آنرا هر روز فربه تر می کند. آنها با شرایط موجود جامعه هم سبک زندگی دلخواهشان را از دست می دهند و هم با غول دهان باز کرده فقر رودررو می شوند. این جنبش اگر نتواند طبقات دیگر را مجاب کند که دغدغه هایشان را می فهمد و برای مشکلات قومیت ها٬ بحرانهای اقتصادی و دیگر معضلات راه حل مشخصی دارد٬ نخواهد توانست آن تاثیری که می خواهد در صورت بندی قدرت بگذارد و لااقل بخشی از خواسته هایش را در عمل محقق کند.

جامعه گرفتار سکوت مغزی شده است و تنها زبان عمل بدون تدبیر را می فهمد٬ هیچکس دنبال راه حل نیست. در یک سو مدام از تهدید و ارعاب برای گرهگشایی از یک معضل بزرگ و عمیق استفاده می شود و از سوی دیگر توده های متعرض و نخبگان ناراضی با عملیات فرسایشی٬ آنهم در شرایط خطیر اقتصادی و بحرانهای فرا مرزی توان اداره جامعه را از صاحبان قدرت سلب می کنند. این دیالکتیک در نهایت بحرانهای فلج کننده ای را بر خواهد انگیخت٬ بحرانهایی که هیچکس توان رام کردنشان را نخواهد داشت.

دیالکتیک زور و طغیان تا مدتها بدون آنکه بتواند به سنتزی دست یابد ادامه خواهد یافت و نیروهای ناشناخته در نهایت تکلیف آینده را مشخص خواهند کرد. تعدیل اقتصادی بیکاری گسترده ای را در جامعه برخواهد انگیخت٬ آنهم در شرایطی که مدیران غیر بصیر و با قلبهای تیره که با بی رحمی اداره امور را برعهده گرفته اند٬ با اخراج گسترده نیروهایی که سالها در نهادهای فرهنگی جوانی شان را به میان سالی و از میان سالی به پیری گذر داده اند و کلی تجربه و مهارت کسب کرده اند با گرفتن سنوات خدمت که به علت تعدادشان٬ مبلغ کلانی می شود و سر به میلیاردها تومان می زند اخراج می شوند تا جای آنها را شبه شرکت هایی بگیرند که به صورت پیچیده منافع مادی همین مدیران را تضمین می کنند.

این یغماگری با اسم مستعار خصوصی سازی و افزایش بهره وری انجام می شود. اگر نهادهای امنیتی و مقامات سیاسی دنبال براندازان واقعی می گردند٬ آن را نباید میان روزنامه نگاران و فعالان سیاسی بجویند٬ بلکه باید این براندازان را در اتاقهای شیکی بیابند که به اسم مدیریت به سپاه بزرگ ناراضیان نیروی مازاد می فرستند و با این کار هم به اهداف مادی شان می رسند و هم پیروزی در چالش های سیاسی شان را بدون دغدغه تضمین می کنند. همان چالش هایی که در متروی تهران بتدریج تبدیل به یک فاجعه می شود.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 10:7  توسط محمد آقازاده  | 

مسعود رسام هم رفت٬ کاش این خبر تکذیب شود. دلم می خواهد کسی بگوید چرا خبرهای تائید نشده را می گذاری در وبلاگ؟ مرگ ناگهان تمامیت یک فرد را می آورد جلوی چشم. جشنواره فیلم های کودکان فرصت داد با هم آشنا شویم. گپ و گفتی داشته باشیم. بگوئیم و بخندیم. "خانه سبز" او هنوز در بسیاری از ذهن هاست. از این خانه شکیبایی هم رفت. مردی که بازی اش در هامون هنوز زندگی مان را معنا می کند. نمی دانم چی بنویسم. در برابر مرگ بشر بی دفاع است. بقول آندره مالرو بشر بعد از قرنها هنوز نمی داند چطور با این پدیده کنار بیائید. بگذار زمان بگذارد و بعد بتوانم چیزی بیش از این بنویسم.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 15:58  توسط محمد آقازاده  | 

امروز

"گل بریزید زمین عروسش را برد "٬ این صدا در راهرو بخش مغز و اعصاب می پیچید. مریض ها هول کرده بودند. همه پای مرگ ایستاده بودند. " تو رو خدا آرومتر٬ همه سکته ای اند! " مرد نمی شنید و تنها به نقطه نامعلوم خیره شده بود. از زنش می گفت٬ از زیباییش٬ از مهربانی اش٬ از مظلومیت اش٬ پرستار وقتی سوزن آمپول را در رگ او فرو برد با تعجب نگاه مرد را می پائید. در صورت او هیچ احساسی از درد ندید. همسایه ها ریختند دور و برش. صداها در هم و برهم در ذهنش می نشست: " طفلک راحت شد! یه زندگی یاخته ای! رنج! شما باید به فکر خودتون باشید. نگید از سن شما گذشته٬ باید زن بگیرید. اون خدا بیامرز هم راضی نیست شما از این بیشتر رنج ببرید. پونزده سال به پاش سوختید! " مرد برخاست و رفت. پنجره را باز کرد٬ همسایه ها و پرستار به طرفش دویدند. مرد نعره زد : نه!

دیروز

"مرد نترس٬ پسره که لندنه٬ توی خیابون تو سر هر کی بزنی هزار تا مثل من پیدا می شه. اگر امروز راننده نشی٬ هیچوقت نمی شی. مگه گواهینامه نگرفته ای؟" مرد خودش رانندگی بلد نبود. آن تصادف لعنتی در جاده شمال. آن سربریده و دستی که در هوا می رقصید او را میخکوب کرد. هیجده سال اش بود ٬ همه خواب بودند و او بیدار. بیرون را نگاه می کرد. مینی بوسی داشت در روبرو از اتوبوسی سبقت می گرفت. ناگهان سری و دستی در هوا به پرواز در آمدند. شدت ضربه برخورد شیشه را ساطور کرده بود. بیهوش فریادی کشید و دیگر هیچ ندید. با دوستان به مشهد رفته بود و داشت بر می گشت. وقتی چشم باز کرد. دوستش با خنده گفت: " اگه تنگت گرفته بود خب می گفتی راننده نگه داره. چه گندی بود زدی آخه؟" ناگهان آن دست و سر بریده جلوی چشمهایش رقصید و سرش گیجه رفت. گیجی که هرگز دست از سرش بر نداشت. دوست در خود فرو رفت و زیر لب با خود زمزمه کرد: "غلط کردم!" حالا داشت به زنش اطمینان به نفس می داد. باید یاد بگیری. این سرگیجه لعنتی نمی گذارد رانندگی یاد بگیرم. زن از راه آهن تا تجریش رفت و در مسیر برگشت وقتی در بزرگراه می رفتند مرد سر ذوق آمد و داد زد: "راننده شدی!" یکهو زن هول کرد و ناگهان پیچید و دیگر هیچ چیز نشیند. بعد در بیمارستان به هوش آمد. پاهایش در گچ بود و زن در کما. چه گذشت؟ بعد از یک سال زن به هوش آمد. فلج کامل. مرد از کار افتادگی گرفت و نشست پای زنش. روز به روز زن آب می رفت و دل مرد تنها خوش بود به آن نگاه زیبا٬ به آن نگاه جادویی و پرسشگر.

امروز

"نه! چرا اومدی؟ من همه چیزم رو فروختم تا دور باشی از ما. از مادری که فقط نگاه داشت و پدری که همه زندگیش سرگیجه داره." پسر هیچ نگفت٬ چند روزی سکوت کرد. تشیع جنازه برگزار شد. مرد دیگر نای ایستادن نداشت. تعادل اش را از دست داده بود و نمی توانست بدون کمک دست پسر حرکت کند. پسر نرفت. نمی توانست برود٬ مرد می گفت: "مگه تو زندگی نداری پیر؟ مگر کار نداری؟ من زندگیم رو باختم. تو به پای من نسوز!" هر چه اصرار می کرد تنها چشم می شنید. زمان می گذشت ولی مرد دست بردار نبود. مدام این جمله را تکرار می کرد و جز چشم نمی شنید. مرد آب می رفت و پسر تعداد موهای سفیدش را می شمرد. مدتی بعد دیگر نمی شمرد. آئینه را رها کرد. تنها زندگیش پدر بود و زخمی که هر روز عمیق تر می شد.

فردا

"متاسفم!" پرستار نگاهی به مرد کرد تا اثر جمله اش را در یابد. اما هیچ نشنید٬ "پدر چرا معذرت نخواستم؟ از ماشین می ترسیدی. مامان هم دوست نداشت. من مدام توی گوش مامان می گفتم ماشین بخری. برید خوش بگزرونید. اینجا تو لندن دل من می گیره اگه شما غمگین باشید٬ اگه خسته باشید٬ مادر طاقت نیاورد. رفت گواهینامه بگیرد. خیلی رد شد ولی آخرش گواهینامه اش رو گرفت." مادر که روی تخت افتاد پدر نگذاشت برگردد. همه اش می گفت: "تو بجای ما زندگی کن!" حسی می گفت مادر رفتنی است. برگشت. هیچکس نبود. گفتند در بیمارستان اند٬ اما .... دیگر نفهمید چطور خود را به پدرش رساند. پرستار که جوابی نشنید رفت. هیچکس دور و برش نبود. دیگر همسایه ها رفته بودند و هیچکس او را نمی شناخت٬ کنار پنجره رفت و به دور دست خیره شد. ناگهان صدایی وحشتناک برخاست. آنها که صحنه را دیده بودند وحشت زده به جنازه خیره بودند. پزشک ها و پرستارها به طرف جسد دویدند ولی می دانستند دیگر کاری از آنها برنمی آید.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:48  توسط محمد آقازاده  | 

مرد:

چرت می گی٬ تو عدد این حرفها نیستی. مثل بختک افتادی دنبال من که چه بشی؟ می گم خاطرتو می خوام٬ می گی زپرشک. می گم همه چیز منی٬ می گی خفه شو. می گم دلم برات می ره٬ می گی مرده شور دلتو ببرن. می افتادم سینه قبرستون٬ راحت می شی ها! کی می ره از کله سحر تا بوق شب سگ دو بزنه یک لقمه بزار توسفرت؟ ها؟ رخت و لباس بچه ها رو بخره؟ هیچی نخواد جز اینکه شب راحت بکپه و این تن لامعصب اش رو از بار خستگی سبک کنه تا بتونه باز آجر روی آجر بذاره؟ نمی خوای. هوار می کشی٬ یه روز٬ دو روز٬ هزار روز. یک دقیقه٬ دو دقیقه٬ برو روز هزار دقیقه. لامصعب٬ پفیوز....منم آدمم. دل دارم. مریضم. خستم. بی کس و کار؟ منم بی کسب و کارم. دلم می خواد دور و برم پرخنده باشه. هر کس رو می بینی می گی اون آدمه٬ تو نیستی! اون آقاست ٬تو... منو انداختی روی تخت راحت شدی. برو شوهر کن. خدا نصیبت یک آدم بکنه. من که از آدمیت هیچی نفمیدم٬ چرا اینجوری زل زدی به من؟ چرا نمی میرم راحت شی؟ می شی. بخدا راحت می شی. همه چیز مال تو. یک تیکه کفن برای من بسه. ننه به دادم برس دارم خفه می شم!

زن:

بخدا خاطر تو می خواستم. چرا رفتی؟ چرا بجه هامو یتیم کردی؟ می دونم از دست من راحت شدی. می دونستم دق مرگت کردم. حالا چکار کنم؟ کدوم مرد می آد یک لقمه نون بزاره توی سفره بچه هام؟ چکار کنم؟ رخت بشورم؟ با این پسره چکارکنم؟ از صبح تا شب صداش رو سرشه تو خونه. از بس همسایه ها ریختن آرموش کردن بی آبرو شدم. چقدر تو بودی آروم بود. تو که رفتی شد زلزله٬ شد آئینه دق. بریدم! دختره بدبختو به آن سرفه هایش برداشتم زدم به کوه٬ زدم بیابون. اما من ِمادر تقاض چیو پس می دم؟ پسره هم خودشو ناکار کرد و هم جوون مردمو. خاک عالم بر سرم که ندونستم جواهر بودی ٬ آقا بودی. این درد بی پیر افتاده تو کلیه ام. می گن دیر اومدی. الان هم که اومدی پول نداری. دیگه تحمل این زندگی رو ندارم. اما این دخترو چیکار کنم؟ خدا خودت به دادم برس!

دختر:

فکر می کنن خوابم. من که خواب ندارم. دارم می میرم٬ درک! بی داداش٬ بی بابا و بی مامان می خوام چیکار کنم؟ من که عروسک دارم نازش کنم. بزرگ بشم. برم زن یکی بشم هم اونو بدبخت کنم و هم خودمو. بعدم بیفتم دق کنم بمیرم. خوب الان بمیرم راحت تره. به قول بابایی بی خرج تره. بیفتم توی خیابابونا گدایی کنم. جواب اون پدر بدبختمو چی بدم؟ می گفت من از صبح تا شب آجرروی آجر می ذارم شما گرسنه نمونید. شما هم نمی خورید. آخه بابا با اینهمه داد و بیداد چیکار کنم. چطوری بخورم. وقتی همه لقمه ها زهرمار می شه. مامانی؟ چرا جای داد و بیداد نمی گی چه دردی داری؟ درد امونتو بریده٬کم می آری. داد می کشی. می گی دکترا گفتند اگر بخوان کلیه اتو عمل کنند کلی خرج داره. ما که بیمه نیستیم. از کجا بیاره؟ مرده غصه می خوره و بعد می افته می میره. مگه نیفتاد نمرد؟ لااقل می دونست چقدر خاطرشو می خواستی. بسش بود. می گفت توی دنیا همینو می خواست که تو دوسش داشته باشی. بدبخت بابام آرزو به دل مرد٬ مثل خودت ...

زن همسایه:

آقا ترو خدا بگذارید النگو تو دستش باشه. داداش بدبخت اش توی ظل آفتاب گوشفیل فروخت تا یکبار هم شده خواهرش خوشحال شه. می دونی اون سرفه های بی پیر امانشو بریده بود؟ می خواست خوشحالش کنه. خودم کم درد و رنج دارم باید غصه دیگرون دق مرگم کنه؟ کوبیدم اومدم بهشت زهرا تا این دختر تنها نره. بی خیال لااقل راحت شد. یه روز من بیوه. من بدبخت هم می افتم می میرم. خدایا بچه هام چی می شن؟

گور کن:

خدا نزار به حساب من. دختره هیچی نداره. یک النگو حق اونه. دختره تو اون دنیا النگو را می خواد چکار؟ خدایا توبه. خدایا...

زن گور کن:

مرد خجالت بکش. ما نون آبرومونو می خوریم. اگه بفهمن چی می شه؟ خدا ذلیل ات کنه که منو ذلیل کردی...

دختر گور کن:

خدایا باز داد و بیداد. آخر دق مرگ می شن. خدایا خودت آرومشون کن. خوش به حال دختره. کاش بجای النگو می افتادم کنارش و یک عالمه تا قیامت می خوابیدم!

.....

II لینک II نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 9:35  توسط محمد آقازاده  | 

"محمد قوچانی" آزاد شد. این خبر در انبوه اخبار بد٬ تسکینی است در جهان بی تسکین. کاش زندگی کمی بیشتر با اهالی اطلاع رسانی مهربانی می کرد. دلم می خواهد یک روز٬ تنها یک روز بی دغدغه٬بدون دلواپسی و بدون آن کینه ای که بیهوده در دل ها نشسته است و به این زودی قصد رفتن ندارد٬ صبح را شب می کردیم و با خیال راحت می گذاشتیم پلکهایمان در آغوش هم فرو بروند و اگر خوابی هم می دیدیم رویایی شیرینی بود برای آینده بهتری که در پیش است. اما شب مان با دهشت می رسد و با کابوس به فردا می کشد. هر روزنامه نگار زندانی باریست سنگین بر شانه هایمان. کسی که می نویسد جهان را زیبا می خواهد و اگر زبان به انتقاد می گشاید٬ برای رسیدن به زیبایی فراموش شده است. کاش در زندانها به روی همه فعالان سیاسی و روزنامه نگاران بسته باشد و همه بتوانیم برای این میهن کاری بکنیم و آن رنج دردناک که همه را پریشان می کند٬ ازدلها بزدائیم. حال نوشتنم نیست. سردرگمم. خودم را دارم غرق کار می کنم تا بتوانم فراموش کنم هستم و بار سنگین بودن را از شانه هایم زمین بگذارم. چه بد روزگاری شده است که حتی دیگر نوشتن آرامم نمی کند.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 15:4  توسط محمد آقازاده  | 

بیست و دوم خرداد و حوادث بعد از آن٬ جامعه را از پیچیدگی به سادگی کشاند٬ همه چیز دو قطبی شده است. هر کنشی توسط مردم و حکومت رصد می شود٬ هر رفتاری به سرعت قضاوت ها را بر می انگیزد و جایگاه افراد در ذهن ها بلافاصله مشخص می گردد. یا با مایی یا علیه ما٬ حد وسطی وجود ندارد. مناطق خاکستری و سفید دارند حذف می شوند٬ تنها در این وضعیت است که بهترین ذهن ها هم می توانند خطا کنند و تحلیلی غلط از شرایط مشخص بدهند. آدمهای با هوش هم در شناخت راز پنهان رویدادها در می مانند و مجبورند می شوند بجای انتخاب زاویه دید خاص خود٬ از منظر روح جمعی ببینند و بشنوند. این نوع دیدن واقعیت را تیره و تار می کند٬ بدون اینکه نبود روشنایی را کسی متوجه بشود. درست در همین نقطه است که غرقاب ها و ورطه ها دهان می گشاید و تاریخ را به سمت ویرانی می کشاند٬ بدون آنکه کسی بتواند در حالی که همه پاها روی پدال گاز است با نیش ترمزی تعادل از دست رفته را به زندگی جمعی باز گرداند.

دیدن واقعیت در شرایط عادی٬ همانگونه که هست کار سهلی نیست٬ هزاران فیلتر ذهنی و عینی دسترسی ما را به آن مخدوش می کند و اگر این اتفاق در عمل نیفتد آدمی دچار اوهام می شود. به دلیل آنکه زندگی جریان دارد آدمها با نقد متقابل و روایتهایی که از امور بدست می دهند به طور طبیعی از فربهگی توهم می کاهند. اما در جامعه دو قطبی ساز و کاری که ذهن ها را تعدیل کند از نفس می افتد و اوهامها شدت بیشتری می یابند. در اینجاست که هر لحظه به نقطه ای نزدیک می شویم که هیچ طرف حاضر به مذاکره٬ چانه زنی و در یک کلام کوتاه آمدن نیست. همه حرف خود را می زنند و دیگر این توازان وحشت و حضور است که سمت گیری آینده را تعیین می کند. در چنین شرایطی اداره امور از یادها می رود و رهاشدگی جامعه به حال خود٬ معضلات را عمیق تر و پیچیده تر می کند و دیگ جوشان نارضایتی جوش بیشتری می یابد و چون رویدادها خود انگیخته "چون باید رفت" را تعیین می کنند گمانه زنی در باره "چه می شود " را تبدیل به امر محال می کند.

در چنین شرایطی امنیت وجودی آدمها مختل می شود و ناامنی٬ آدمها را به سمت گرفتن گارد دفاعی و تهاجمی می کشاند. چون دیگر معیاری وجود ندارد که چه فردی در خطر است و چه کسی می تواند زندگی عادیش را دنبال کند٬ همه تبدیل به فاعلانی می شوند که بر آنند امنیت از دست رفته را باز گردانند و به این دلیل با وضع موجود ناخواسته وارد ستیز می شوند. این ستیز هم هستی فوری خانواده ها را به تباهی می کشاند و هم کلیت جامعه را با بحران ساختاری روبرو می کند. هیچ جزیره امنی باقی نمی ماند٬ دوست های سابق دشمن می شوند و دشمن های سابق دست دوستی به سمت هم دراز می کنند. به این دلیل همه بر آن می شوند همه روابط شان را از نو تعریف کنند٬ از نو هم را بشناسند و سامان تازه ای به زندگی شان بدهند و این٬ همه لحظات زندگی را تبدیل به دوزخی می کند که پذیرش مرگ و رنج را آسان می کند. چه باید کرد؟ آنها که می توانند کاری بکنند بجای سرد کردن آتش مدام بر آن سوخت می ریزند و حتی بهترین ذهن ها که به پیچیدگی معروف بودند٬ مصلحت اندیشی را رها می کنند و هر روز سخنان تند و آتشین سر می دهند. در این وضعیت تنها می توان به معجزه دل بست. معجزه غریزه بقا که می تواند بیدار شود و زندگی را به سامان کند.

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 10:38  توسط محمد آقازاده  | 

می دانی زمانه عوض شده است ٬نگو که همه عوضی شده اند. نپرس چرا تغییر می کنی٬ می گویی وقتی نمی توان دنیا را عوض کرد باید خود را تغییر داد. باید رنگ زمانه را گرفت . اگر نگیری له می شوی . نمی دانم چطور بگویم و چطور بپرسم چرا نتوانستی به خود وفا کنی و بشوی همان آدم سابق. با آن خط مشی که می گفتی قضاوت دیگران برایم مهم نیست ٬مهم آنست که تشخیص دهم کار درست کدام است و کار نادرست کدام. گیریم در تشخیص ام اشتباه کردم . خوب اگر فهمیدم اصلاح می کنم . فرشته که نیستم ٬همانطور که شیطان نیستم . یک آدم معمولی ٬مثل همه آدمهای دنیا ٬با این حساب چرا گیر کرده ای توی کار دنیا. داری ذره ذره آب می شوی. داری آرام آرام می میری٬یک خود کشی تدریجی .چقدر شادی که بمیری . نخند ٬مگر تو همان نبودی که می گفتی ما بدنیا آمده ایم که زندگی کنیم . مدام از امید می گفتی و عقل.

چی شد که اکنون توی کار این دنیا بی پیر مانده ای ٬از همه بریده و از همه جا مانده . می گویم چرا از همه بریده ای ٬ می خندی و می گویی :آدم که از خودش ببرد ٬از بقیه هم می برد . تبدیل به صفر می شود ٬آنهم صفری که جلوی هر عدی بایستاد نمی شود ده ٬نمی شود صد و برو بالاتر . می شود هیچ . از جهان به خشم آمده می ترسی ٬ از بازی مرگ و زندگی دهشت زده ای ٬می گوید این بازی ناگزیر شده است . یک جبر مطلق ٬ولی همان ترا می ترساند . آره می دانم همین بازی است که نسل های دیگر را مثل نسل ما می بازند . بجای آنکه خرابی ها را آبادی کنیم ٬سر ویران کردن همه آبادی ما شده ایم . می بینی بالاخره سر یک چیز ما شدیم . سر ویرانی همه امیدها . تو این وسط چکاره ای . تو هم بشو مثل بقیه . می دانم جواب می دهی من هم مثل بقیه ام . همان کاری که دیگران می کنند می کنم . ولی با اسم خودش . وحشتم را پنهان نمی کنم .

 می بینی که چه جهان بدی شده است دو راه بیش تر پیش پایت نیست ٬هر کدام را انتخاب کنی بازنده ای . می گویی در جهانی که نتوان راه دیگر را انتخاب کرد خیلی جهان بدیست . انتخاب نکردن می شود انتخاب یکی از این راه ها . یا با مایی و یا با آنها . نه نه نمی توانی تنها با خودت باشی . روزگاری می گفتی باید درخت ها را کنار جنگل دید . همه درختهایی که وقتی با هم می شوند جنگل جنگل می شود . روزی هم داد می زدی چرا همه درختها تنها خود را می بینند و کاری به خیر و شر جنگل ندارند . الان چه حرفی داری بزنی که نه کسی جنگل را می بیند و نه درخت ها را . همه شده اند اره و خود را می برند و آن دیگری را . در این وسط تو هم داری می شوی اره . استدلال می کنی اگر اره نشوی اره ات می کنند . انتخاب دیگری وجود ندارد. اما اره که خود را نمی برد. می برد همانطور که خود کمر به قتل خودت بسته ای . دل دادی به مرگی بدون مراسم ترحیم.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:32  توسط محمد آقازاده  | 

نوشته ای در جهان مجازی که به نفع قیصر٬ خان دایی را طرد می کند مرا می هراساند٬ اصلا به وحشت می اندازد. آن که دور از وطن ایستاده است فرمان قیصر شدن می دهد٬ البته نه مثل فرمان که با زخمی در پهلو و دیدن شبح مرگ٬ برادرش را فریاد می زند تا انتقام خون او و خواهرشان را بگیرد. لااقل در فیلم این صدا شنیده می شود و برادران آب منگل سلاخی می شوند و تنها یک لبخند می ماند بر صورت مرگ زده ضد قهرمانی که در اعماق ذهنش به دنبال قهرمان شدن نبود٬ چرا که می دانست جز کشته شدن و کشتن انتخابی پیش رو ندارد. فیلم نشان می دهد تمام خواست این مرد که قبل از هر کشتن پاشنه کفش اش را ور می کشد یک زندگی ساده بود. ازدواج با آن که خاطرش را می خواست. اما راهی دیگر پیش رو نمی ديد. تراژدی قیصر در همین چالش بين آنچه می خواست و سرنوشتی که پیش رو یافت٬ شكل گرفت. دومی بر اولی غلبه کرد و این شکستی بود تلخ٬ در عین سیر کردن اشتیاق انتقام. كسي در اين ميان برنده نشد جز كيميايي كه بخاطر اين فيلم جاودانه شد.

تردید نباید کرد "قیصر شدن" در شرايط تراژيك رخ مي دهد. هر راهي بروي مي بازي. حماسه اي در كار نيست. چون آرماني٬ آرزويي و يا هر مفهومي كه به ايجابيت برسد را واتاب نمي دهد. يك نه مطلق است. نه به ديگري و نه به خود. در اين راه عشق سربار است٬ بايد به گونه اي از دست آن خلاص شد تا راه انتقام هموار شود. چون اگر راهی که او رفت٬ نمي رفت تبديل مي شد به سيد "گوزنها"٬ معتاد و از دست رفته و در نهايت باز كشتن و كشته شدن. خان دايي آن عقل خاموشي است كه از زندگي٬ از حداقل زندگي دفاع مي كند. او مي داند هيچ كس حرفش را نمي شنود. در جهان مرگ زده هيچ گوشي نمي شنود و هيچ چشمي نمي بيند. گوشهايي كه از فرياد و استغاثه فرمان ها پر شده اند٬ نمي توانند بشنوند و چشمهاي به خون نشسته نمي توانند بينند.

نوشته به ما مي گويد قيصرها ديگر آني نيستند كه ديروزهاي دور بودند. صاحب اين قلم اضافه مي كند همانطور كه فرمانها تفاوت كرده اند و نه با پهلوي شكافته كه با زخمي پنهان در روحشان مي نويسند٬حتما خان دايي ها هم همان نيستند كه ديروز بودند. به جاي آنكه در پستو و پسله ها شاهنامه بخوانند از پشت تريبون ها حرف شان را مي زنند. اگر اين چنين است پس برادران آب منگل هم شكل و شمايل ديگري يافته اند. مي ماند گفتن اين نكته كه وقتي زمين و زمان تفاوت كرده٬ فراخواندن به قيصر شدن٬ كمي آدمي را دچار شگفتي مي كند. هر چند در اين زمانه ديگر متعجب شدن هم كهنه شده است از بس چيزهای عجيب رخ مي دهد٬ ولي مي توان بجاي احضار ارواح اسطوره هاي مرده برای این که بگويند چه بكنیم بهتر است اجازه دهيم زنده ها٬ زندگي كنند و خود راه شان را بروند و تصميم بگيرند چه بكنند و يا نكنند. هيچكس حق ندارد به كسان ديگر بگويد در راه پرمخاطره اي وارد شوند. آنهم در زماني كه خود در اين خطر پذيري كمترين سهم را دارد. قيصر فيلم بسيار زيبا و ماندگاريست٬ ولي سرمشق خوبي نيست. نسل تاره خود راهش را انتخاب مي كند. نگران نباشيد. زندگي زندگي مي كند و اجازه نمي دهد ديگر مرگ جايش را بگيرد. اين را زمانه٬ انتخاب ناگزير ما كرده است.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 11:18  توسط محمد آقازاده  | 

جامعه به کجا می رود ٬به همانجا که ما می بریمش .ما آنجایی می رویم که کردارمان فرمان می دهد نه تعارفاتی که بر زبان می رانیم .بنیان اخلاق سست شده است این را دیگر همه می دانیم هرچند از فرط دانستن از یادش می بریم. هر کس به منافع فوری خود می اندیشد و در کسب این منافع به فردای نزدیک نمی اندیشد چه برسد به آینده دور دست توجه کند.دروغ گویی ٬کینه و تحقیر آن دیگری همه آن مناسباتی را شکل می دهد که فضای سیاسی را می سازد. پرتاب کردن کفش به سوی این شخصیت سیاسی و یا آن مقام دولتی دارد تبدیل به عادت می شود. عادتی که در هیچ مرزی نخواهد ایستاد و گریبان همه را خو اهد گرفت. چه جناح حاکم و چه گروه مخالف از این کفش پرانی ها بی نصیب نخواهد ماند. امروز مهدی کروی در نمایشگاه مطبوعات مورد شلیک کفش ها قرار می گیرد فردا هر کس با آن دیگری کوچکترین مشکلی داشته باشد استدلالی جز پرتاب کفش به ذهنش نخواهد رسید.

حرمت های برباد رفته همه حرمت ها را بی حرمت می کند. وقتی جز نزاع نشناسیم هر اختلافی تبدیل به آتشی می شود که هستی ها را می سوزاند. این نزاعها خانواده ها را متلاشی می کند . دختران و پسران را جلوی مادران و پدران را می ایستاند . فرادستان را نسبت فرودستان بی رحم می کند و آنها نیز درپاسخ بی رحمی ٬ خشونتی پنهان و بی ترحم را شکل می دهند. بمباران شایعه ها و در هم آمیختن دروغ با راست دیگر هیچ فضای امنی برای آنهایی که در موضع تصمیم گیری ایستاده اند باقی نمی گذارد. جنگ است ٬جنگ همه با همه ٬جنگ پایان ناپذیر. دیگر داریم به نقطه ای می رسیم که دعوت به مدار٬خرد ورزی و وحدت تبدیل به مضحکه می شود و همه می پندارند فاعل این دعوت یا از مرحله پرت است و یا می خواهد در این جنگ آسیب کمتری ببیند.

نهادهای اداره کننده جامعه در تداخل با این نزاع ها فلج می شوند و از کارایی می افتند و اداره امور در تعلیق قرار می گیرد. می توان با سانسور خود را به نشیندن و ندیدن زد و یا با گفتن دروغ و وارونه جلوه دادن رویدادها خیال خود را راحت کرد٬ولی واقعیت ٬واقعیت مشخص آنچنان قویدست است که نمی گذارد هیچ گوشی نشنود و هیچ چشمی نبیند. جامعه دوپاره شده است و با آنچنان شکافی روبروئیم  که جز جنگ و گریز نمی تواند این دوپاره را وارد تعامل با هم کرد. در این میان چه کاری از ما برمی آید. آنهم وقتی که می دانیم  گفتن از آرامش و فراخوان به خردورزی کاری است عبث . ولی از نگاه صاحب این قلم نباید بخاطر این عبث بودن کار درست را به حال خود رها کرد. فردا با تکرار همین فراخوان است آنهایی که در آینده دست به قلم می برند تا این دوره تاریخی را قضاوت کنند به ناچار در پرتو همین هشدارها رویدادها را خواهند دید و تکلیف خیانت و خدمت را مشخص می کنند . در همین جاست که وظیفه ما گفتن است بدون آنکه امروز مخاطبی بیابیم . مخاطب ما در دور دست ها ایستاده و روزی صدای ما به او خواهد رسید.

II لینک II نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 12:28  توسط محمد آقازاده  | 

گاهی نمی فهمم٬ اصلا نمی فهمم چرا ما این چنین شده ایم. صد سال است که بجای حل مشکلات دور خود می پیچیم. مدام عقب می رویم٬ هم خود را نابود می کنیم و هم دیگران را٬ گاهی نفرین می کنم خودم را چرا باید مدام بر خودم بلرزم از رنج این درد و آن درد٬ اما کاری از دستم بر نیاید. سالها از منازعات بی نتیجه و عقل گریزی بی نتیجه تر گلایه کرده ام و همه را فراخوانده ام دور اندیش باشند و با هم بودن را تجربه کنند و قدم به قدم مشکلات را حل کنند و به خانواده ای بیاندیشند که وقتی قیمت نان پنجاه درصد افزایش می یابد٬ مثل مار به خود می پیچد و تنها قادرست به خود نیش بزند و بس. می ترسم روزی آنها آنقدر کلافه شوند که از شدت درد و از شدت فقر٬ مثل شما شوند و بخواهند خود نابود گریشان را به کف خیابانها بیاورند. چرا بجای آنکه بنشینیم و برای این تورم تازنده و برای این بیگاره گسترده فکری بکنیم و چاره بیاندیشیم٬ به جان قدرت افتاده ایم که ذره ای از آن را از دست ندهیم؟   

وقتی خبردستگیری "جواد ماهزاده" و"هادی حیدری " و... را می شنوم٬ برمی خیزم تا از یاس و هجوم اضطراب از پا در نیفتم. آنها با قلم عشق ورزی می کنند٬ با آن جنون عاشقانه شان را در نوشته ها و طنز های تصویری خالی می کنند تا ما را در خلاقیت شان سهیم کنند. من جز دیدارهای کوتاه٬ یکی را در کافه تیتر و اینجا و آنجا٬ و دیگری را در اعتماد ملی آنهم در تشیع جنازه رقیق روزنامه نگاری و شاید هم در برخورد های اتفاقی٬ ندیده ام. ولی چهره محجوب جواد و چهره همیشه مهربان هادی مدام در ذهن من است. حس می کنم سالهاست با آنها زندگی کرده ام. با نوشته ها و آثارشان حال کرده ام. نمی دانم آنها چه جرمی دارند و چه کرده اند ولی حس می کنم٬همان حسی که هیچ وقت به من دروغ نمی گوید: آنها تنها خواسته اند جهان بهتری را بشارت بدهند٬ با نارضایتی ها بستیزند.

باور کنید بیست و دوم خرداد می توانست بزرگترین شادی ملی را رقم بزند. می توانست من های جدا افتاده را ما کند. اما آن مناظره بی پرده و شالوده شکن نگذاشت. امروز بجای آنکه آب رفته را به جوی بر گردانیم٬ می کوشیم رقابت ها را به دشمنی و دشمنی ها را به خشونت بکشانیم. عقل گریزی عادت ما شده است. اسب سرکش نفرت نمی گذارد بایستیم و تحمل کنیم٬ زندان و محدود کردن رسانه هیچ دردی را درمان نمی کند. آرامش که نباشد٬ درایت که شکل نگیرد٬ صداقت و راست گویی در میان نباشد٬ عطش قدرت بیشتر که در میان باشد٬ هر روز از هم منها می شویم٬ آنقدر منها می شویم که دیگر همه چیز از دست رفته باشد. روزنامه نگاران و هنرمندان حساسند. نگذارید زهر رنج در جان آنها بریزد. سالها این رنج در جان مخاطب خواهد نشست و نخواهد گذاشت راه به آشتی بکشیم. هنوز کاممان از تلخی های هدایت ٬فروغ٬ شاملو٬ اخوان٬ محصص و... آرامم نگرفته است. نسل تازه ای از هنرمندان و نویسنده های تلخ اندیش را تربیت نکنید تا نسل های بعدی تاوان بی تدبیری ما را مجبور نباشند پس بدهند.

II لینک II نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 12:46  توسط محمد آقازاده  |