تبليغاتX
محمد آقازاده

آزمون بیست و دو بهمن نشان خواهد داد آیا جامعه متکثر ایران می تواند در عین متفاوت بودن٬ یگانگی خود را به تماشا بگذارد. در این روز آیا در خواهیم یافت می توانیم بدون خشونت در کنار هم راه برویم؟ با گل و لبخند از هم استقبال کنیم٬ به حماسه ای که در سال پنجاه و هفت آفریدیم وفادار بمانیم. ما سی سال است مدام از هم منها می شویم. از کلمات خنجر می سازیم و تن و روح هم را زخم می زنیم. بازی هراس و طغیان را بدون نتیجه ادامه می دهیم. یک فرصت تاریخی در پیش است که بازینامه دیگری را بنویسیم. به جای چالش بی پایان با هم به جنگ عقب ماندگی ها٬ تباهی ها و ناکارآمدی ها برویم. ما نشان داده ایم می توانیم جهان را غافلگیر کنیم و بجای رو در روی هم ایستادن آزادی٬ استقلال و با هم بودن را فریاد کنیم.

بحران های موجود در جامعه تنها زمانی رام عقل دور اندیش می شود که بجای منازعه گفت و گو را انتخاب کنیم٬ بجای مرگ بر این و آن نقد متقابل و عقل دور اندیش را وارد معرکه سیاست ورزی کنیم. شاید این گونه سخن گفتن در شرایطی چون شرایط امروز جامعه٬ کمی رویایی بنظر آید ولی اگر بتوانیم بر اسب غرور لگام بزنیم و از خود به نفع جامعه عبور کنیم٬ بی تردید این رویا در بیداری تحقق خواهد یافت. کاش فردای بیست و دو بهمن همه شادمانه از این روز با هم سخن بگوئیم. فضای مجازی پر از اخبار امید بخش باشد و هیچ روایتی و تصویری از خشونت٬ درگیری و مرگ ارسال نشود. هیچ کس از بازداشت این و یا آن سخن نگوید و همه با چهره بشاش به جمع خانواده خود بازگردند. می توانیم سکوت کنیم و یا همان شعارهایی را برزبان بیاوریم که در سال پنجاه و هفت ما را یگانه می کرد!

برادر من٬ خواهر من٬ دوست من٬ عزیز من ما همه از زمانه زخم خورده ایم٬ بقول نرودا "در این احوال از اینهمه جدال طعم نان بهتر نشده است". بگذار یک روز بجای منها شدن از هم یگانه شویم. ما آفریده یگانه ترین یگانه ایم. بگذار به فرمان او که مهربان است و بخشنده هم را دوست داشته باشیم و به یگانگی راه بکشیم. بگذاریم به عشق همچنان عشق بورزیم. دلم دلتنگ آن است که قلم شادمانه بنویسد٬ بی محابا آنچه می بیند روایت کند. بیست و دوم بهمن روز همه ماست. روز ملی آزادی و استقلال٬ روز گل و شادی٬ روز پایان دادن به همه جدال های بی ثمر. روز مهربانی٬  روز انفجار نور. خدا کند همین باشد که قلم می نویسد. در آن روز در کنار شما خواهم بود٬ بی هراس از سر گیجه ای که ناگهان مرا از آن خود می کند. خدا خود ضامن مهربانی ما باش.

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 19:15  توسط محمد آقازاده  | 

خاطره٬ حاضر کردن دیروز برای معنا کردن امروز است. ما با گفتن از دیروز حقیقتی را باز می یابیم که اکنون ما را ساخته است. باید همیشه به یاد داشته باشیم رویدادها یکباره شکل نمی گیرند بلکه در اعماق جامعه نطفه می بندند و به آرامی رشد می کنند و ناگهان انفجاری خود را به تماشا می گذارند. اگر تاریخ را فراموش کنیم و دقیق و همه جانبه آن را باز نشناسیم با هر میزان فداکاری و سخت کوشی نخواهیم توانست از میراثی برهیم که قرنهاست بر دوش ما سنگینی می کند٬ بسیاری از روزهای انقلاب سال پنجاه و هفت سخن می گویند و تحولات سیاسی٬ اقتصادی و فرهنگی آن زمان را مورد مداقه قرار می دهند ولی فراموش می کنند راز بسیاری از تحولات را در زندگی روزمره مردم بیابند٬ در همان جایی که زندگی مردم می گذرد. در همان میدانی که همگان رنج می برند٬ شادی و لبخند را تجربه می کنند و بیم و امیدهایشان شکل می گیرد.

صاحب این قلم سعی می کند معنای تحولات بزرگ سال پنجاه و هفت را٬ در اتفاقات کوچکی بیابد که هیچ جا ثبت نشده است٬ ولی در صورت بندی یک انقلاب نقس بسزایی داشت. وقتی شاه در یک گفتار تلویزیونی از مردم خواست یا به حزب رستاخیز بپیوندند و یا پاسپورت خود را بگیرند و از کشور بروند نمی دانست با این گزاره عمق یک استبداد را به تماشا گذاشت و این درک را در نخبگان ایجاد کرد که یا باید بردگی را انتخاب کنند و یا از کشور بروند. آنها راه دیگری را انتخاب کردند. این اراده را در خود پروریدند که باید شاه را حذف کرد. اما ماجرای جالب در طرف توده ها رخ داد٬ همه از خود می پرسیدند مگر می توان از کشور رفت. یکی از دوستان من با همین گفته ها به فکر مهاجرات افتاد و در سال ۵۶ برای همیشه از ایران به امریکا رفت. اما پرسشی که در ذهن ما شکل گرفت این بود: "مگر برای رفتن از کشور یک پاسپورت کفایت می کند؟" ما به اهمیت پول پی بردیم. دانستیم هرگز نمی توانیم از کشور برویم٬ چرا که آنقدر پول نداشتیم که زندگی روزانه و فقیرانه خود را بگذارنیم٬ چه برسد به آنکه مهاجرت کنیم.

این کلام ساده جامعه را شوراند. به فرودستان خود آگاهی داد. به آنها فهماند طرف صحبت شاه پولدارهایند که توان مهاجرت دارند. آنها فقر خود را برهنه دیدند. دانستند با شاه مخالفند ولی فرصت رفتن را ندارند. پس شوریدند٬ شاه می خواست خود خدایگان باشد و بقیه ملت برده. بر آن بود کشور را از دروازه های بزرگ تمدن بگذارند٬ ولی برای این کار بجای آنکه تولید دانش و ثروت را جدی بگیرد جشن های دو هزار پانصد ساله را برگزار کرد. ضیافت بزرگ شاهانه آنهم در غیاب مردم. او رسما اعتراف کرد خود تصمیم گرفته است مردم در این جشن ها حضور نیابند٬ شعار حکومت پهلوی خدا٬ شاه و مهین بود. در این مثلث مردم جایی نداشتند. همه تصمیم ها را خود شاه می گرفت بدون هیچ مشورتی. تصمیم هایی متناقض و بیهوده. تنها افراد چاپلوس و دروغگو را می توانست تحمل کند. هیچ صدایی جز صدای خود را نمی شنید. انتقاد را بر نمی تابید. برای ماندن در حکومت تنها به ارتش و ساواک تکیه داشت و یک نظام تبلیغاتی الکن و بی خاصیت.

حکومت فردی او تنها می توانست به فساد و سفله پروری میدان دهد و افراد شجاع یا در زندان بودند و یا در انزوا. همان مردمی که او در محاسبه های خود منظور نمی کرد با ریختن به خیابانها٬ او اطرافیانش را وادار کردند با گذرنامه و یا بدون پاسپورت از کشور بگریزند. آنهایی که در سیاست ورزی زندگی روزمره مردم را نادیده بگیرند چه در موضع قدرت و چه در موضع ضد قدرت تاوان بزرگی خواهند داد. توجه به مردم با عوام فریبی و دادن شعارهای زیبا سازگاری ندارد. باید به آنها فرصت مشارکت در امور خود را داد. آنها را به رسمیت شناخت. محترمانه با آنها رفتار کرد٬ شکاف های طبقاتی را جدی گرفت و به حذف آن پرداخت٬ خدمات لازم را بدون منت ارائه کرد و نقش و اراده اکثریت مردم یعنی همان تهیدستان را نادیده نگرفت. شاه همه توصیه های ساده را رعایت نکرد و سقوط کرد. این درسی است که مرتب در تاریخ تکرار می شود بدون آنکه کسی از آن بیاموزد. توسعه همه جانبه کشور زمانی شکل می گیرد و مردم سالاری و آزادی را نهادینه می کند که راز های انقلابی را بیاموزیم که خود آنرا آفریده ایم و در شعار میزان رای ملت است تمامیت خود را باز می یابد.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 18:5  توسط محمد آقازاده  | 

سال دوم و یا سوم دبیرستان بودم٬ آن موقع راهنمایی هنوز پا نگرفته بود. دوستی داشتم زبل و به قول معروف هفت خط٬ تا دلش می خواست غیبت می کرد٬ ناظم مدرسه قسم خورده بود که این بار از غیبت او نگذرد و اخراجش کند. یک روز باز غیبت کرد و همه منتظر بودند که پرونده اش را بگذارند کف دستش. وسط حیاط ایستاده بودیم. دوستم و آقای ناظم هم را دیدند. ناظم خیلی آرام گفت بیا پرونده ات را بگیر تا هم خود راحت بشی و هم ما. ناگهان صدای همکلاسی را شنیدم که بلند گفت یکی از اصول انقلاب شاه و ملت اعلام شد٬ من آنقدر ذوق زده شدم که قید مدرسه را زدم. ناظم سرش را زیر انداخت و به دفتر رفت. با تعجب پرسیدم راست می گویی؟ خندید و گفت شاه دیگه کدام خره...٬ خواستم روی ناظم را کم کنم. اصلا خبر را از بابام شنیدم که داشت به عمو می گفت اینم با این انقلابش یک ملت را گذاشته سر کار. با بچه ها رفتیم سینما و با یک بلیط دو تا فیم مشتی دیدیم. می دانستم آقای ناظم از ترس خبر چین ها جرات اعتراض ندارد. هر چند او به سر هفته نرسید که اخراج شد ولی همین ماجرای ساده و کمیک نشان می دهد چه وضعیت تراژیکی باعث سقوط شاه شد! 

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 20:54  توسط محمد آقازاده  | 

خیلی بودیم٬ از جلوی دانشگاه تهران خود را به حوالی میدان هفت تیر فعلی رساندیم. کسی به ما خبر داد دانشجویان تربیت معلم در محاصر گارد های ویژه قرار گرفته اند و ممکن است همه شان دستگیر شوند. سراسیمه به آن سمت دویدیم. با جنگ و گریز محاصره را شکستیم . فضا به شدت ناآرام بود و در یک صحنه دیدم ماموری را عده ای گرفته اند و مشغول زدن اویند. چند نفری به سویش دویدم تا نجاتش دهیم. کسی فریاد زد مگه شما ساواکی اید که از این مزدور حمایت می کنید. عاقله مردی در پاسخش گفت فکر می کنم ساواکی تویی که مثل آنها عاشق خشونتی. من سالها زیر دست آنها شکنجه شده ام و همیشه آرزو می کنم عمق کینه ای که در من وجود دارد مرا شبیه آنها نکند . تو چرا می خواهی ادعای آنها را در بیاوری و اسم خودت را مبارز هم بگذاری؟!

مامور با لبخندی شرمسارانه رفت ولی هنوز کلام این مرد که در همان خیابان گم شد مدام در ذهنم طنین می اندازد. همین نگاه بود که ما را وا می داشت به سربازانی که لوله های تفنگ شان را به سمت مان نشانه رفته بودند در مقابل گل هدیه بدهیم . یکی از دلایل پیروزیمان در انقلاب سال ۵۷ همین روحیه بود. با همین روحیه توانستیم یکی از مدنی ترین انقلاب های جهان را شکل دهیم . ما سینه هایمان را سپر می کردیم و از جانمان می گذشتیم ولی حاضرنبودیم  به خشونت چنگ بیاندازیم. به صورت غریزی می دانستیم خشونت چون ویروسی مهلک همه جانها را آلوده می کند و جز ویرانی حاصلی ندارد. اگر شبیه آن روزها می مانیم تردید ندارم زندگی مان خیلی شبیه آرزوهایمان می شد . جمله این مرد نگاه و رفتار مرا به زندگی جمعی دگرگون کرد. یادش با من همیشگی است بدون آنکه حتی نامش را بدانم و چهره اش در ذهنم مانده باشد.

II لینک II نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 21:10  توسط محمد آقازاده  | 

کتانی کفش محبوب همه آنهایی بود که در تظاهرات سال پنجاه و هفت شرکت می کردند٬ تعقیب و گریز با نیروهای ورزیده گارد شاهنشاهی آسان نبود٬ ما تمرین دویدن می کردیم تا از ماموران کم نیاوریم. ولی من هرگز دونده خوبی نبودم و همیشه با احتیاط این ضعف را جبران می کردیم. بخاطر همین مشکل٬ ترجیح می دادم تکی به تظاهرات بروم. قبل از تظاهرات محل را مورد شناساسی قرار می دادم تا گیر نیفتم. چه روزهایی بود٬ پر از هیجان و امید. اولین بار در جلوی دانشگاه تهران با تظاهر کنندگان روبرو شدم. با رسیدن ماموران این تظاهرات کوچک پراکنده شد و همه به سویی روان شدند. متوجه شدم ماموران دو نفر از تظاهر کنندگان را تعقیب می کنند. من هم تعقیب کننده و هم تعقیب شونده را ناخواسته تعقیب کردم. تعقیب کنندگان عینک آفتابی زده بودند. بعد از فیلم رگبار بیضایی این عینک سمبل ساواکی ها بود و همین عینک بود که مرا به شک انداخت.

آنها سوار اتوبوس دو طبقه شدند و من هم دنبال آنها بدون آنکه بدانم مقصد کجاست سوار شدم. نشستم کنار آن دو تظاهر کننده و سر شوخی های جنوب شهری را باز کردم. آنها خندیدند و نگذاشتم بحث جدی شود. صدای خنده مان بلند شد. ماموران با دیدن این صحنه اول متعجب شدند و بعد از اتوبوس پیاده شدند. با رفتن ماموران جدی شدم و ماجرا را شرح دادم. آن دو غافلگیر شدند و نگاهم کردند٬ گفتند: "از کجا بدونیم راست می گی؟" با خنده گفتم: "خوب باور نکن!٬ پولی که می خواهید به من بدید رو برید خرج خودتون کنید!" جوابم دندان شکن بود. خودم این جور فکر می کردم. یکی از آنها گفت: "مگه تو مبارزی؟ به سن و سالت نمی خوره." کفش های کتانی ام را نشان دام. حالا نوبت آنها بود که بخندند.

آن روزها هنوز تظاهرات همه گیر نشده بود. بهم برخورد دنبال متلکی می گشتم تا بارشان کنم. یکی ازآنها گفت بچه جون تنها با داشتن کفش های کتانی آدم مبارز نمی شود. یکی و دو تا کتاب جلد سفید بهم دادند و مقداری هم اعلامیه. با هراس گفتم اگر گیر می افتادید کارتان زار بود. وقتی این حرف را زدم قیافه آنها تغییر کرد و شنیدم نه تو بچه نیستی٬ هم مردی و هم مبارز. به خانه رسیدم. همه کتابها و اطلاعیه ها را به دوستانم دادم. چقدر پدر و مادرم نگران کارهام بودند. یک بار که نمی گذاشتند به تظاهرات بروم٬ از بالای پشت بام پریدم. کفش های کتانی ام نمی دانم کجا گیر کرد و جر خورد. آن روز چقدر از اینکه مجبور به فرار بشوم می ترسیدم. آن روز ماموران با تظاهرکننده ها کاری نداشتند. وقتی به خانه باز گشتم پدر و مادرم کلی خندیدند. ولی به آنها گفتم: "اوس کریم خودش هوام رو داشت!" برادر یکی از دوستانم که افسر ارتش بود یک پوتین سربازی به من داد. چقدر با این پوتین حال کردم. راستش هنوز هم نمی دانم آن تعقیب کننده ها واقعا مامور بودند یا نه. ولی برای من خاطره ای آفریدند که هرگز فراموش نمی کنم.

II لینک II نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 15:29  توسط محمد آقازاده  | 

تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده بود. راننده از ترافیک بی پایان غرولند می کرد و می گفت چه بد زندگی کردم . داره سنم به هفتاد می رسه بدون یه روز خوش. از صبح تا شب همه اش پایم روی گاز و کلاج و ترمزه ،آخرش هم هیچی . آنقدر تاکسی ریز و درشت ریخته اند که کار ما از سکه افتاده ، پول قسط ماشین  خیلی از راننده تاکسی ها  مانده و بانک ها مجبورند برای رسیدن به پول شون این ماشین ها را بگیرند٬ مسافری که در خود فرو رفته بود یه هو به حرف آمد و گفت : مثل اینکه همه گرفتارند. حقوق بگیران یه جور . ما هم که عرق می ریزیم و کفش دست مردم می دهیم یه جور دیگه . آقا پدرما را کفش های ارزان چینی در آورده ٬آقا بیچاره شدیم ٬ ای لعنت به این چینی ها .

خانمی می گفت شوهرم توی کاره خرید و فروش شیشه است ، مسکن خرید و فروش نمی شه . کار خوابیده ٬من و بچه ها باید تاوانش را بدهیم . وضع مالی ما بد نیست . چند سال هم کار نباشه لنگ نمی مانیم ٬ ولی شوهرم بیکار بمونه سگ می شه می افته توی جون من و بچه ها . مسافر دیگه به حرف آمد و از او شنیدم : آقا برید خدا را شکر کنید که کار و بار دارید . من لامعصب شش سر نان خور دارم . چندر غاز پول را دستم دادند و گفتند برو پی به کارت . از صبح تا شب دنبال کارم ولی کو کار . بخدا دلم می خواهد زلزله بیاید هممون با هم بمیریم راحت بشیم . راننده به من نگاهی می اندازد و می گوید شما چرا هیچی نگفتید . کارتان چیه ؟ با خنده می گویم : یه زمانی روزنامه نگار بوده ام و از آن زمان عادت کرده ام بشنوم و دق کنم .

ماشین به میدان ولی عصر می رسد و کرایه را می دهم و پیاده می شوم. مردی که به چین لعنت فرستاده بود تنه به تنه ام راه می رود و می گوید آقا اگر روزنامه نگاری بنویسد که  اجناس چینی داره پدر تولید کننده ها را در می آره . یکی از دوستام که توی کار جوراب بود ورشکست شد و اکنون داره سر پیری مسافرکشی می کنه ، آنهم با ماشینی که برادر زنش خریده . کلی برای خودش کسی بود . خونه داشت . چند تا مغازه .ولی جنس ها روی دستش ماند و افتاد تو نخ بیچاره گی و بعد همه را نقد کرد دست بدهکارها . باز هم اون برادر زن شو داشت که دستش را بگیره ولی امثال من  که دور و برمون همه مثل خودم آس و پاس اند چه باید بکنم . از او جدا می شوم . دوباره سوار تاکسی می شوم . همه دارند درباره خوشه بندی حرف می زنند . من تنها گوش می دهم ُ٬آنهم بی حاصل !؟  

II لینک II نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 18:0  توسط محمد آقازاده  | 

خیلی کوچک بودم٬ پدرم داشت در پسله رادیو گوش می کرد٬ صدای واضحی شنیده نمی شد. پرسیدم : "بابا! چرا یواشکی داری اخبار رو گوش می کنی؟" در جواب شنیدم: "دیوار موش داره٬ موش هم گوش داره٬ می ترسم کسی بشنوه و توی دردسر بیفتیم." بازیگوشانه در جوابش گفتم: "بابا اگه می ترسی چرا گوش می کنی؟" گفت: "آخه خیلی کیف داره٬ علیه شاه حرف می زنه." از شاه بدم آمد٬نمی دانستم چرا پدرم٬ شاید همه پدرها از شاه باید بترسند. در تلویزیون شاه را دیده بودم. گفتم: "بابا! شاه یه مشت بخوره می میره!" خندید و از میان خنده هایش شنیدم "زور او توی بازوش نیست٬ توی آدمکش های ساواکه." خواستم سوال دیگری بپرسم٬ مادرم آمد و مرا برد و درحالی که غرولند می کرد : "هزار بدبختی داریم بچه رو سیاسی نکن."

اما من سیاسی شده بودم. از شاه بدم می آمد٬ دلم می خواست زیر باران مشت و لگد له اش کنم. وقتی باران می بارید و سقف خانه مان چکه می کرد٬ می گفتند "تقصیر شاهه"٬ وقتی بخاطر فقر نتوانستم ادامه تحصیل بدهم٬ بد آمدن تبدیل به نفرت شد. سالها بعد وقتی مربی فوق برنامه مدرسه به بچه ها گفته بود همه مشکلات زیر سر این عکسه٬ یعنی عکس شاه٬ ما چون قهرمان او را دوست داشتیم٬ آنروزها وقتی داریوش می خواند "بوی گندم مال من٬ هر چی می کارم مال تو." کیف می کردیم که این تو بر می گردد به شاه. انقلاب شد وقتی با کفش های کتانی شعار می دادیم "مرگ بر تو ٬مرگ بر تو٬ مرگ بر شاه" بال در می آوردیم. به بابام می گفتم ما نمی ترسیم. صدای رادیو را بلند می کردیم.

اگر امروز کسی از من بپرسد چرا شاه سقوط کرد٬ چرا انقلاب شد٬ بجای تحلیل های جامعه شناسی٬روانشناسی٬ سیاسی و اقتصادی این ضرب المثل را تکرار می کردم : "دیوار موش داره٬ موش هم گوش داره"٬ شاه سقوط کرد چون مردم از ساواک اش می ترسیدند. هیچکس به هیچکس اطمینان نداشت. بد آمدن بخاطر این ترس تبدیل به نفرتی تحمل ناپذیر گردید. کینه ها در اعماق و در سکوت بر هم انباشته شدند و ناگهان آتشفشان کینه ها ترکید و انقلاب شد. شاه صدای انقلاب را شنید ولی هیچکس صدای او را نشنید. سالها او صدای مردم را نشنید و اکنون مردم با نشیندن صدای او انتقام خود را می گرفتند. آنها که اختناق آن دوران را درک کرده اند٬ می دانند راز بزرگ انقلاب در همین نشنیدن ها بود: مردم انقلاب کردند تا از شنیدن رادیوها نهراسند!

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 19:56  توسط محمد آقازاده  | 

مطلبی که می خوانید در ویژه نامه خواندنی روز نامه اعتماد به چاپ آمده است . یاد بورقانی در این روزهای دشوار می تواند تسکینی باشد در جهانی این چنین بی تسکین

نزدیک

قهوه‌خانه آذری نشسته بودم٬ از دور "احمد بورقانی" را با دوستانش دیدم٬ ناهار خورده بودند و آماده رفتن. از صاحب قهوه‌خانه خواستم که حساب نکند تا من بتوانم میزبان کسی باشم که معمار روزنامه‌نگاری با معیارهای جدید بود. وقتی متوجه اقدام من شد با لبخندی اعتراض کرد و گفت: "این دوستان مرا میهمان کرده‌اند، دوباره باید میهمان آنها شوم و با این وزنم غذای چرب و چیلی بخورم!" آنقدر مجاب کننده صحبت می‌کرد که نتوانستم روی حرفم بایستم. از کار پرسید٬ کوتاه گفتم من که دیگر روزنامه‌نگار نیستم. گفت: "روزنامه‌نگار همیشه روزنامه‌نگار است، حتی اگر نگذارند!"

احمد رفت، بدون آن که بدانم این آخرین دیدار است. صاحب قهوه‌خانه از حرف‌هایش کنجکاو شد که او را بشناسد. یادم نیست چه گفتم به او. ولی هر چه بود ستایش بود. با تعجب گفت: "کمتر دیده‌ام از کسی اینقدر ستایش کنی!" راست می گفت. دریغ می‌خورم که از بین من٬ احمد و صاحب قهوه‌خانه، یعنی آقا مصطفی که دلش در حوالی سیاست و آینده کشور می‌تپید و همیشه مرا دعوت می‌کرد تا در جریان امور باشد، تنها من زنده‌ام. قلب هر دو از فشار زمانه، که به رنگ رویاهایشان نبود، ایستاد.

دور

روزنامه "گزارش روز" بسته شد. من سردبیرش بودم. روزنامه‌ای متفاوت و خلاق. پانزده شماره که درآمد مهاجرانی، وزیر وقت فرهنگ و ارشاد، زنگ زد و گفت: "بخاطر تیتری که زده‌اید یک روز روزنامه منتشر نکنید تا جو آرام شود و بتوانید به کارتان ادامه دهید." من مخالف بودم، ولی مهاجرانی قول داد که مشکل کاغذ روزنامه را حل کند. اما من معتقد بودم اگر در شماره بعد مسئله را توضیح دهیم مشکل راحت‌تر حل می‌شود. من دو اشتباه کردم، اول پذیرش تیتر تند و تیز مدیرمسئول و دوم پذیرش داوطلبانه منتشر نشدن روزنامه. اما گرفتن کاغذ آنقدر جاذبه داشت که مجبور بشوم تن بدهم به این خواست. هم مدیرمسئول و هم مهاجرانی اکنون خارج کشورند و من می اندیشم به وعده تحقق نیافته مدیرمسئول!

کار به زندان و باز جویی رسید. بعد از اینکه از زندان آزاد شدم، بورقانی مرا به دفترش دعوت کرد. سحرخیز هم در نشست من و او بود. خواست در نامه ای سرگشاده ماجرا را برای خاتمی بنویسم. قبول نکردم. دلیل عدم پذیرش‌ام را هم نگفتم. بسیار ناراحت بود از قولی که تحقق نیافت. جوکی تعریف کردم. خندید. چقدر خنده‌اش را دوست داشتم. روزهای بعد در جلسه عمومی انجمن صنفی مطبوعات گفتم انسان حق دارد اشتباه بکند ولی حق تکرار اشتباه را ندارد. من از آن تیتر عذرخواهی کردم، ولی نگفتم با آن تیتر مخالف بودم. صدای احسنت  بورقانی چقدر دلنواز بود!

امروز

چقدر جای بورقانی خالی است. آنگونه که از گوشه و کنار می‌شنوم کسانی که در جای او نشسته‌اند رفیق روزنامه‌نگاران نیستند. نمی‌خواهند همراه باشند با این جماعت. رفاقت نمی‌کنند با آنهایی که پناهگاهی جز قلم ندارند. اصلا دوست ندارم اکنون در تحریریه باشم. چرا که کسی مثل بورقانی با ما نیست که شریک دردهایمان باشد و برای پذیرش خطاهایمان احسنت بگوید و چه مهربانانه، نه از موضع مقامی که به او دادند و چه آسان گرفتند از او. او یکی از ما بود. مثل سیف الله داد که یکی از سینماگران بود و نه مدیر آنها.

"احمد بورقانی" آدمی متفاوت بود. نگاهی دیگر به زندگی داشت. شاید تنها در او، انسان معمولی با همه بی پیرایگی‌هایش، و فرهیختگی آنچنان کامل و بدرستی در هم آمیخته شده بودند که اصلا قابل تفکیک از هم نبودند. دانایی در او کاملا ملموس بود ولی عجیب بود که این دانایی خود را به رخ نمی‌کشید. همانگونه که فروتنی‌اش حس نمی‌شد. سیاست را در اوج‌اش می‌فهمید ولی هیچگاه به گونه‌ای سخن نمی‌گفت که این دانستگی در نگاه اول فهمیده شود. دشواری فکر را آسان می‌کرد. زندگی‌اش سهل ممتنع بود. سهل بود چرا که آنچنان به طبیعت زندگی نزدیک بود که فهمش آسان می‌نمود ولی از سوی دیگر رسیدن به این سادگی برای دیگران به آسانی ممکن نیست.

حضور او در معاونت، در زمان خودش دیده نشد چرا که خود از دیده شدن می‌پرهیزید. بعدها این دوران، طلایی لقب گرفت. روزنامه‌نگاران با همت او بود که این فرصت را یافتند تا در ارتفاع محبوبیت عمومی قرار بگیرند و تاریخ را بسازند. اما با رفتن او جهان دگر شد. این حرفه وارد دورانی شد که جز رنج و مشکلات حاصلی نداشت. خدایش بیامرزد که جلو و پشت میز، تنها به آزادی می‌اندیشید و به روزنامه‌نگاران!

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 17:47  توسط محمد آقازاده  | 

رادیکالیسم صورت منحط اندیشه و چهره خطرناک عمل است. برای انسان هیچ ریشه ای جز خود انسان وجود ندارد. دستیابی به هر عاملی که همه بنیادهای تفکر بر آنها سوار شوند غیر ممکن است، وقتی نیچه از اراده معطوف به عمل سخن می گوید و علت های دیگر را نادیده می گیرد در عمل در نبرد با نیست انگاری تسلیم آن می شود و برای رهایی از بن بست به بازگشته جاودانه تن می دهد. کانت وقتی عقل را معیار مطلق شناسایی می داند ،باید شئ فی نفسه را به حال خود رها کند و جایی برای ایمان باقی بگذارد. هایدگر برای رسیدن به هستی که با هستنده مشروط نشود آنقدر فلسفه ورزی می کند که راه به جایی نمی برد و در نهایت طرح بزرگ خود را رها می کند. انسان در قالب قواعد زبانی می اندیشد و با واژه ها بسراغ شناسایی رویدادهای جهانی می شتابد که آنقدر پیچیده و غامض اند که دستیابی به همه مفروضات شکل دهنده به آنها تاکنون برای بشر ناممکن بوده و شاید قرنهای بعدی هم ممکن نباشد.

مسئله اصلی این است که جهان با افقی که ما انتخاب می کنیم معنایی را به ذهن شناساگر تحمیل می کند و رویداد ها چه به شکل بشری و چه به شکل غیر آن حاصل تقاطع هزاران عامل است که در دیالکتیکی پیچیده جهان را پیش می برند و شاید هم همین پیچیدگی باشد که سیلی از تئوری ها و پیش فرضها را جلوی بشر می گذارند و ذهن انسان را مدام درگیر رویدادهایی درک نشدنی می کنند. تئوری ها و فرضیه بی وقفه نقص می شوند و هیچگاه به یقین مطلق در معرفت شناسی نخواهیم رسید و هر کس که مدعی برخورد ریشه ای شود آنقدر از جان و جسم رویدادها می کاهد تا بتواند برنهاد خود را به واقعیت تحمیل کند. اما وقتی این انتزاع می خواهد وارد متن رویدادها شود و به انضمامیت برسد با هزاران اما و اگر روبرو می شود و آنقدر این اما و اگرها فربه می شوند که شناخت از این منظر منتفی می شود.

رادیکالیسم در اندیشه زمانی که بر آن می شود خود را بیرونی کند٬ به وساطت هایی نیاز دارد که واقعیت موجود را مهندسی کند و چون این مهندسی با نیروی آزاد بشر روبرو می شود به تغلیب رو می آورد و تبدیل به اجبار کامل می شود. البته رادیکالیسم اگر در محدوده روش شناسی باقی بماند و با شالوده شکنی از رویدادهای طبیعی و انسانی بخواهد سهم هر چیز را در این رویدادها تعین کند٬ می تواند درک ما را گسترده سازد و اگر بخواهد از این مرحله عبور کند خصلت شناخت ناتمام به خود می گیرد که نمی خواهد ناتمامی اش را به رسمیت بشناسد. باید ساختارها را در کنار فاعلیت آدمی - بخوانید رویدادهای فیزیکال از سوی دیگر - مورد شناسایی قرار داد و به این دلیل هر شناخت را نسبی دانست و ناتمام. نسبی که با نسبیت گرایی تفاوت ماهوی دارد. نسبیت در واقعیت با نسبی بودن اندیشه هیچ سنخیتی با هم ندارند. به این دلیل اندیشه در باز کردن فضای اپرسش های بعدیست تا جواب دادن به پاسخ ها .در این مورد باز خواهم نوشت.

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 19:23  توسط محمد آقازاده  | 

دارم منفجر می شوم و آنچه در اطرافم می بینم فهم نمی کنم . می بینم ولی باور نمی کنم بعضی ها برای یک لقمه نان بیشتر حاضرند خبر چینی کنند . باتو همراهی نشان دهند . حرف ترا تندتر ازتو بزنند و بعد بروند به این مدیر و یا آن مقام مسئول خبر دهند . خبر چینی بکنند .این آدمها تحصیل کرده اند و ادعای زیادی در فرهنگی بودن دارند. آنها را می بینم حالم بد می شود . اصلا آنچه حال مرا بد می کند آن نیست ٰکه راوی حرف پنهان من شده اند . من حرفی ندارم که پیش دیگران راحت بگویم و همان را با با غلظت بیشتر پیش همین مدیران نگویم . خوشحالم که بخشی از حرفهایم -نه آن حرفهایی که به دروغ آغشته است -این گونه منتقل می شود .نوشته هایم در وبلاگ گویای همین مطلب است که من بی پرده سخن می گویم. معتقدم این صراحت بیان به سود همه است . به سود مدیر ن برای اینکه فرصت می یابند منش خود را اصلاح و بهتر مدیریت کنند و هم به سود آنهایی است که در معرض مدیت قرار می گیرند.

ولی آنچه مرا غمگین می کند شکسته دیدن شخصیت دیگرانی است که مورد احترام من بودند. برای خودشان دلم می سوزد .دوست شان دارم و اکنون هم دارم . من حتی مدیران را که در معرض نقد من قرار دارند سخت دوست دارم . بدون این علاقه هر نقدی جای خود را به سکوت می داد .همانطور که دلم برای کسانی می سوزد که بدنبال پرونده سازی و بدنبال یافتن اسرار آنی اند که زبان به انتقاد باز می کند . آنها بیهوده خود را خسته می کنند . چرا که من هیچ اسراری ندارم و همیشه با شفافیت و اعتماد کردن به دیگران روزگار می گذارنم . آنچه مرا می هراساند سلب این اطمینان به اطرافم است. همه عمرم نقد کرده ام و هزینه هایش را پرداخته ام و به یاد ندارم از کسی کینه داشته باشم . کینه ها را باید فراموش کرد . ذهن آدمی بانفرت از آن دیگری خود را نفرین می کند.

اما هستند آدمهایی که مردانگی شان و همراهی شان در دشواری ها آدم را ذوق زده می کند . این دوستان همان کسانی اند که همیشه باتو همراهی ندارند . اختلاف عقیده شان را پنهان نمی کنند . آنها با حضورشان اثبات می کنند که باید از خبر چین ها نرنجید و اجازه نداد آنها با رفتارشان نوع رفتارترا حد بزنند . عصر که به خانه می رسم می خوابم و خواب مادرم را می بینم . دارد می خندد و من نه سال بیشتر ندارم و بخاطر راستگویی از صاحب کار کتک خورده ام . پیش اش گلایه می کنم او در جوایم ی گوید دروغگو دشمن خدا است. خبرچین هیزم کش جهنم است .تو اگر راست گفتی دیگر دشمن خدا نیستی . بخندد آنکه خبر چینی کرده است جایش در دوزخ است. نه کاش نباشد . او دوست من بود. بیدار می شوم و با خود زمزمه می کنم همین باورهای ساده است که زندگی راتحمل پذیر می کند. حافظ را می خوانم و آرام می گیرم. او به من می گوید:

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

وان گه برو که رستی از نیسی و هستی

گر جان به تن نبینی بهتر از خود پرستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 22:31  توسط محمد آقازاده  |