رویا؟ کدام رویا عزیزم؟ از من می خواهی در باره رویاهایم بنویسم. نمی توانم٬ نه که نخواهم٬ اصلا یادم رفته می توان رویا داشت. همیشه وقتی در سرخی غروب به دریا خیره می شدم هراسی از مرگ تمام وجودم را پر می کرد. مرگ چیزی را در زندگی ناتمام می گذارد. همه خوشبختی ها و همه بدبختی ها را ازهم می پاشاند. همیشه از اینکه کنار دریا تنها باشم می هراسیدم. یاد ماهی گیر پیر همینگوی می افتادم با جنگی که با کوسه داشت. چه شد عاقبت او؟ چه فرقی می کند؟ رویا٬ ای رویای لعنتی زندگی را تحمل پذیر می کنی. کاش دریا نبود٬ کاش غروب نبود. کاش من نبودم که این واژه ها را می ریختم اینجا. آنهم آشفته و بی هدف.
مدتهاست رویاهایم را دزدیده اند. دیگر جز به کابوس نمی اندیشم٬ هربار که چشمهایم را می بندم جهان شبیه دوزخی می شود پر از آتش و مار و عقرب و کینه٬ به خودم می پیچم. از درد و فریاد. از خواب می پرم. به بالکن کوچکم پناه می برم. با خود نجوا می کنم. به همه آنهایی که جانم را پر از نفرت کرده اند می اندیشم. نه دلم نمی خواهد نفرت داشته باشم. از نفرت متنفرم. از خودم هم بدم می آید. با بودن من است که اینهمه درد و رنج و دوزخ معنا پیدا می کند. می خواهم از رویا بنویسم از کابوس هایم جمله می سازم٬ گزاره های بی مفهوم. صدای های تهی. جوان که بودم رویای عشق پر شور جانم را به لرزه در می آورد. اما امروز دلم نمی خواهد تن بدهم به نفرتی که محاصره ام کرده است.
همیشه دلم می خواهد عقل افسرده ام را پر از روشنایی کنم. دلم می خواهد جهان برای همه جا امن تر و پر از لبخند بود٬ اما نیست. از رویایم بگویم. باید بگویم. نمی توانم. بگذار بگویم. دل می خواهد در بالکن کوچک خانه ام دراز بکشم و به آواز گنجشک ها گوش کنم. به صدای قناری و بعد در خلسه ای ناپیدا بلغزم و بعد سکوت کشدار٬ یک سکوت ابدی و.... بگذار به جای من فروغ بگوید. از سهم من و سهم خودش از زندگی : "آه.../ سهم اینست /سهم من اینست/سهم من./آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد/سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست/و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن/سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست/و در اندوه صدایی جان جان دادن که به من میگوید:/"دستهایت را/دوست میدارم"/.../دستهایم را درباغچه میکارم/سبز خواهد شد٬میدانم میدانم میدانم/و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم /تخم خواهند گذاشت/..."
*این نوشته پاسخ ایست به فراخوان بانوی محترم رویا بیژنی
خوابم و خسته٬ انگار ماههاست نخوابیده ام. مدام خواب می بینم تو می آیی پر از لبخند. اما وقتی بیدار می شوم و جلو آئینه می روم٬ ترا نمی بینم٬ مردی را می بینم عبوس و با موهای سفید و صورتی پر از پیری. تو شوق بودی و گرسنه٬ تو امید بودی و دل شکسته٬ عاشق بودی و ناکام. اما می پنداشتی روزی جهان پر از لبخند خواهد شد و هر چه سرت به سنگ می خورد باز خنده ات را رها نمی کردی. بدون لبخند زندگی کردن ممکن نیست٬ اما من که جلوی آئینه ام نمی توانم بخندم اما لبخند می زنم برای تو. برای تو که هنوز در من زنده ای. ای نوجوان غم زده روزهای از دست رفته.
" در آسمان خسته درختان خسته تر / خاموش مانده٬ جلوه تاریک خویش را / اندیشه می کنند / شاید نسیم نوری؟ / -شاید... " دارم رویایی می خوانم. فروغ و شاملو .... اخوان و سپهری .... آری تنها شعر تسکینی است در جهان بی تسکین .... مدام می خوابم و در خواب کابوس می بینم .... باید سخن نگفت. اما نوجوان دلم پر از اشتیاق گفتن است .... من تلخ می نویسم و او از امید می گوید .... من کدامم؟ پیر مردی خسته و یا نوجوانی پر از اشتیاق؟ .... نمی دانم٬ نمی خواهم بدانم .... اما مدام می خواهم با نوشتن و خندیدن آرام اش کنم .... آنکه می خندد رنج را بیشتر می فهمد و آنکه می گرید رنج را فراری می دهد. من می خندم٬ مدام کابوس می بینم و می خندم.
" ای اشتیاق گفتن! / با این زمین گیج پیامی نمی رود / اینجا دهان کیست که می سوزد از کلام؟ / حرفی اگر نگفته هنوز است / -ای مژده شنیدن !- / گوش کدام خسته تهی مانده از پیام؟ / قلب کدام خام؟ " .... می خواهم از لبخند بگویم در جامعه بی لبخند. برای بامداد خسته می خواهم شانه ای باشم برای گریستن. بامدادی که رنج روز شدن راتاب می آورد. نمی خواهم از خستگی هایم بگویم. تنها باید از بامدادان بگویم و امید. از نوجوانی که من بودم و هر روز متولد می شود. می خندد. لبخندی تراژیک در صورتی پیر و خسته .... " از دور دست ٬ باد تهیدست / بیدار کرده با وزشی دردمند٬ هذیان شاخه ها را : / شاید غریوی دور ؟ / -شاید .... "
حس می کنم روزهای خوبی در راه است و ما پنجره تازه بسوی فردا باز خواهیم کرد. هرگز اینقدر خود را خوشحال ندیده بود. امروز اصلاحات بعد از سالها نفس کشیدن در درون چارجوب های اداری راه تازه ای می یابد. ما همدیگر را می یابیم. خلاقانه و صبور راه به فردای بهتر می کشیم. بازی انتخابات هر چه بود گذشت ولی ماجرای زندگی تمامی ندارد. حق ماست کمی به خود استراحت بدهیم. بیاندیشیم به آنچه برما گذشت . تمام دوران اصلاحات را مورد نقد و واکاووی قرار دهیم . هرکس اشتباهات خود را بجوید و برای رفع آن فکری کند بی تردید جامعه به پیش خواهد رفت . زندگی هرگز متوقف نمی شود . ما زنده ایم پس خواهیم بود پر شور و تاثیر گذار.این شعر شاملو به من آرامش داد ،آنرا با هم می خوانیم تا شما هم در آین آرامش سهیم باشید:
زمین به هیات دستان انسان در آمد
هنگامی که هر برهوت
بستانی شد و باغی
و هرزابه
هر یک
راهی بستانی شد
چرا که آدمی
طرح انگشتان اش
باطبیعت در میان نهاده بود
"فرمان بریده ها" پیروز شدند٬ نه بخاطر آنکه بازی انتخابات را همانگونه كه مي خواستند فراچنگ آوردند بلكه به اين دليل كه منطق خود را به رقيب نيز تحميل كردند. امروز هر اصلاح طلبي كه از آرامش و گفت و گو سخن بگويد٬ توسط مردم ِآزرده و تحقير شده٬ كه احساس مي كنند غرورشان جريحه دار شده است به سرعت طرد مي شود. تنها صدايي در معرض شنيدن قرار مي گيرد كه از استقامت و طغيان بگويد و همه را فرابخواند دست به عمل بزند. نفس عمل ارزش في ذاته دارد و هيچ كس از آن راه گريزي ندارد. اين پيروزي البته بر كشور هزينه هاي جبران ناپذيري تحميل مي كند. اين هزپنه ها چرا بايد پرداخت شود ؟ پرسشي كه ديگر پاسخي ندارد و كسي هم بدنبال يافتن آن نيست.
امروز هر كس برنده است كه نترسد و در جاده اي با سرعت پيش برود كه طرف مقابل هم با همان سرعت بسوي مرگ مي تازد. هيچكس قصد جا زدن ندارد. سرعت ها بسرعت افزايش مي يابد و آن نقطه نهايي تصادم دارد نزديك مي شود. چه خواهد شد؟ ديگر مهم نيست. يك طرف مصلحت خود را به راحتي وا مي گذارد و طرف ديگر هستي فوري اش را. فرمان بريده ها مي خواستند اصلاحات را ناممكن كنند و چقدر ساده و راحت به هدف خود رسيدند. آنها به هرحال به رقيب نياز دارند و اين رقيب را با رجز خواني٬ تحريك و تحقير توده ها و چهره هاي سياسي كه به موسوي و يا كروبي راي دادند بدست خواهند آورد. حال منافع و امنيت ملي چه مي شود به آنها ربطي ندارد. آنها آنچنان شيداي رفتار خودند كه به هيچ چيز ديگر جز آن نمي توانند بيانديشند.
فرمان بريده ها همه چيز را تبديل به منازع خالص و بي هدف كردند. ديگر مهم نيست بر سر اخلاق چه مي ياید٬ ديگر كسي از خود نمي پرسد حقيقت و يا دروغ كدام است٬ چه كاري درست است و يا غلط. همه بدنبال منازعه اند. ديگر جايي براي محاسبه٬ هزينه و فايده٬ تدبير٬ تحقيق و گفت و گو باقي نمانده است. در اين شرايط چه بايد كرد؟ صاحب اين قلم نمي داند. ولي اين را مي داند بايد از جامعه اي هراسيد كه در آن چه آنهايي كه در كانون قدرتند و چه آنهايي كه بر ضد آنند ديگر از چيزي نمي هراسند٬ديگر هيچ مصلحت و دور انديشي راباز نمي شناسند.
در ديالكتيك قدرت و طغيان آنچه در گام بعدي فدا مي شود اداره عادي امور است. از دست دادن انگيزه ساختن و آباد كردن در همه جانها نهادينه مي شود. ديگر جايي براي كارآمدي باقي نمي ماند و در غياب كارآمدي٬ توده ها فقيرتر مي شود و عاصي تر. سپاه طغيان بدون آنكه كسي بخواهد از آنها سربازگيري مي كند و اين چرخه جهنمي آنقدر مي چرخد و مي چرخد تا لحظه تصادم نهايي فرا رسد و در اين لحظه همه شكست مي خورند و اين شكست بدون حماسه همه آن چيزي است كه تاريخ از نسل ما به ميراث به نسل هاي بعدي مي سپارد. آيا كسي بيدار خواهد شد؟ نمي دانم. جواب منفي مرا مي هراساند و جواب مثبت هم راه به جايي نمي برد.
بگذارید بی پرده و شفاف با شما سخن بگویم و بر این نکته انگشت بگذارم که خوشحالم که دست روزگار نگذاشت شما رئیس جمهوری بشوید. شاید از این سخن من حیرت بکنید و بگوئید: " آنهمه ترغیب و تشویق برای رای دادن به شما با این حرف چه سنخیتی دارد و چگونه می توان این نازسازه ها را باهم آشتی داد؟ اگر نمی خواستید رئیس جمهور شوم٬ چرا اینهمه تلاش کردید و نوشتید؟ " پاسخ تان را خواهم گفت برادر مهربانم. ولی این نکته را قبل از هر چیز لازم می دانم بگویم که باید به رویدادها فارغ از آنچه در فوریت لحظه ها ضروریست نگریست و دانست هر رویدادی درست است که در روال عادی امور گسست بوجود می آورد٬ ولی منطق خود را از فرایندی می گیرد که به شدت متاثر از تاریخ و سطح آگاهی ممکن در جامعه است. حضورتان و حمایتی که برانگیخت با گسست از درک عادت شده ما از جامعه٬ تاریخ کشور را یک گام به جلو کشاند. سطح آگاهی ممکن را بالا برد و امروز دیگر هیچ چیز دیده نمی شود مگر در پرتو این رویداد. با این نگاه تا اینجا ما پیروزی را بدست آورده ایم و در مقابل بدست آوردن نظام اجرایی کشور آنقدر عظیم است که از دومی به راحتی می توان صرفنظر کرد. قطره ای در مقابل اقیانوس. همان صرفنظر کردنی که بیست سال سکوت را بر شما شیرین کرد.
اگر دوباره بر گردیم به چند ماه پیش و پیشاپیش بدانیم چه رویدادی در انتظارمان است باز از شما درخواست می کردم که آن کنید که کردید و خود همان می کردم که انجام دادم. نمی دانم چرا این روزها این جمله امام (ره) که شما سخت شیفته اش هستید و اگر قدمی بر می دارید برای اعتلای راه اوست در ذهنم می پیچد که " ما مامور به تکلیفیم نه به نتیجه " ؟ بله! پیامد رویدادها از کنترل ما بیرون است ولی اگر اعتلای میهن مان را دوست داریم و اگر به ارزشهایی که از انقلاب سال پنجاه و هفت برآمد و در ذهنها نقش بست وفا داریم باید همان رفتاری را در پیش می گرفتیم که درماههای اخیر بدست من و شما شکل گرفت. ما می خواستیم بدون خشونت و با بر انگیختن شور و شعور مردم راه اصلاح را بگشائیم. بحرانهای بی دلیل را رام سازیم. اقتصاد ملی را از مصرف ویرانگر به سمت تولید خلاق سوق دهیم. دولت فرهنگی را شکل دهیم که انسان بماهو انسان را تکریم می کند. برآن بودیم که کارآمدی و شوق و ذوق کار کردن را در جانها برانگیزیم و استقلال و آزادی را در پرتو جمهوری اسلامی نهادینه سازیم.
می دانم که شما مصداق این جمله شهید بهشتی اید که " شیفته خدمتید و نه تشنه قدرت " و به این دلیل حق دارید از اینکه تکلیفی که بنا بود بر دوش تان گذاشته شود٬ تکلیفی سخت و ناممکن رهایی یافتید٬ خوشحال باشید. شما حس می کردید تکلیف شرعی و تاریخی تان ایجاب می کند که این بار را بر دوش بردارید و با همه وجود و بعد از بیست سال سکوت٬ برای انجام این تکلیف قدم به میدان گذاشتید و تقدیر نبود که این مهم به سرانجام برسد. می دانستیم که با یک نظام اداری فرسوده٬ سوداگر و تا بن دندان بی انگیزه و رانت طلب نمی توان به سادگی برای فرودستان کاری کرد. شما هم این توانایی را ندارید که کارهای انجام نشده را انجام شده جلوه دهید. پس خوشحالم که هم کاری که بر دوش دارید بدست خودتان به زمین گذاشته نشد و از سوی دیگر امروز شما به دلیل آنکه دلهای مردم به خصوص جوانان با شماست فرصت خواهید یافت مبلغ ارزشهایی باشید که عدالت و آزادی را می جوید و آن را در پرتو یاد محبوب ازلی دست یافتنی می داند.
حال ما می مانیم با آنی که نظام اجرایی را در دست دارد. بگذاریم بذری را که خود کاشته است خود هم درو کند. امروز همه نهادها تنها یک صدا را واتاب می دهند و هیچ صدایی غیر از آن شنیده نمی شود پس بهانه ای وجود ندارد که بگویند نگذاشتند. از امروز دیگر نمی شود مدام به گذشته رجعت کرد و تقصیر را به گردن این و آن انداخت. باید بنشینیم و تماشا کنیم یک اقتصاد غیر مولد و بحران ساز را بدون کمک و حتی نقد فعال منتقدان چگونه می خواهند اداره کنند و خیلی زود زمان خواهد گذشت و دیکته ها نوشته خواهد شد و ما نظاره خواهیم کرد به دیکته ها و نتیجه رویدادهای اخیر را ردیابی خواهیم کرد. بدون آنکه سهمی در غلط ها داشته باشیم. بدون آنکه تکلیفی بر دوش مان باشد که بگوئیم این راه غلط است و یا درست. ما هر آنچه می توانستیم٬ کردیم.
اکنون تنها وظیفه ما این است که نگذاریم موج رنجیدگانی که به شما رای دادند نامید شوند. ما باید مدافع صبوری و اقدام درستی باشیم که زمانه اقتضا می کند و هر اقدام احساسی و برآمده از هیجان و خشم را پس بزنیم تا زمانی که نتیجه عملکردها روشن شد٬ کسانی باشند که دوباره آنی کنند که یک قرن است برای دستیابی به آن بی تابیم. کسانی تاریخی می اندیشند و هیچ چیز نا امیدشان نمی کند و بر مواضع حق شان استقامت می ورزند و هم راز سکوت مقدس را می دانند و هم راز به موقع عمل کردن را و در هر دو رضایت خدا و مردم را می طلبند و بس. خوشحالم که داوری ام از شما که در طی سی سال شکل گرفت امروز درستی اش را در قلبهای بسیاری حک کرده است. کامتان همیشه از یاد محبوب شیرین باد٬ که همه پیروزی ها و شکستها تنها در پرتو رضایتش معنا می دهد و بس.
خبرهای بد محاصره ات می کنند. به گوشه ای می لغزی تا در شعر مامن بگیری. از کابوس ها و دهشت بگریزی. شعر تسکینی است در جهان بی تسکین. شعر کابوس را با زیبایی در هم می آمیزد تا جهان معنا ناپذیر را معنا کند. ناسازه زیبایی و دهشت چه پدیده اعجاب انگیزی است. ما غمها را با آن نجوا می کنیم. وقتی به خلوت شعر پناه می برم می شنوم : " محمد حقوقی شاعر و منتقد نام آشنا جهان ما را با همه غمهایش وا گذاشت و رفت. "
ما شاملو٬ اخوان٬ فروغ را از زاویه نگاه او نگریستم. با شعرهایش زندگی کرده ایم٬ با کلامش جهان را معنا پذیر یافتیم٬ در باره او بسیار سخن دارم ولی بغضی که در گلو دارم راه گفتن را می بندد.خبر رفتن حقوقی را اینجا بخوانید و همراه من این واژه ها زا زمزمه کنید٬ شاید خود را در آئینه آن باز یابید هم دردهایتان را و هم دریغ هاتیان را : " .../دریغ از آن همه دانش از آن همه درس /که هیچت به کار نیامد/ مگر سر نترس از مرگ/ که خود به دلیری/ خواندیش / تا در خواب ات / دلبری کند/ آه ... خفته ی بی بیداری/رفته ی نارفته از کجا تا نا کجا ... " یادش ابدی و ماندگار باد....
" ندا آقا سلطاني " با چشمهاي خيره و ناباورانه در اوج اميد به فردا زندگي را واگذاشت و ناگهان نامي شد در جهان. نامي كه سرنوشت ميهن مان را در گروي خود خواهد گرفت و هيچكس نمي تواند نسبت به اين نام بي تفاوت بماند. همه در باره او سخن مي گويند٬ بدون آنكه هيچ درباره اش بدانند. اصلا اين دانستن براي همه طرفهاي ماجرا موضوعيت ندارد. چه سرگذشتي داشت و چگونه مي انديشيد ربطي به بحث هايي كه در گرفته است ندارد. او يك دال تهي است. دالي كه همه تاريخ جهان را فشرده مي سازد و گوياي حقيقتي است رهايي بخش. غريبه اي زيبا كه در مظلوميت و گمنامي مي ميرد و ناگهان مرگش باري مي شود بر دوش بشر. مرگي ناعادلانه. او يكي مثل همه است٬ با خواسته هاي ساده و به اين دليل همه آنهايي كه نامي ندارند و چون او ناشناس اند و همان را مي خواهند كه مي خواست خود را در اين نام باز مي يابند. به اين دليل همه بدون آنكه بخواهند با ندا تير مي خوردند، آسمان را به تماشا مي ايستند و بعد مي ميرند. او تبديل به همه شده است.
ديگر مهم نيست چه كسي او را كشته است. كدام دست ماشه را چكانده است. قاتل جفت ندا است. كسي كه ناشناس است و سمبل مرگ و بي رحمي. بي دليل مي كشد. ناخودآگاه جمعي لبريز از كشتارهائيست كه بي دليل رخ داده اند. امروز ندا يكبار ديگر اين كشتارها را به سطح خودآگاهي فرا مي خواند و مظلوميتي را بازمي تاباند كه همه ما خود را در معرض آن مي يابيم. ندا و قاتل اش نمادند و نماد فراتر از يك اسم خاص حركت مي كند و تبديل به امر عام مي شود. وقتي چيزي مبدل به امر عام مي شود ديگر تن به خرده واقعيت ها نمي دهد. هر چه بخواهيم و هر چه بخواهند آنرا به اسم خاص برگردانند مشاهده خواهند كرد كه چقدر ناتوانند از اين كار. اسطوره ها تن به زميني شدن نمي دهند.
در جامعه اي كه آدمها ديده نمي شوند و مردم بعنوان امر عام مورد ستايش قرار مي گيرند ولي وقتي در خيابانها، سازمانها و ... با ستایش کنندگان روبرو می شوند به هيچ عنوان خود را مخاطب اين ستايش ها نمي يابند و به راحتي تحقير مي شوند به ناچار بدنبال آن مي گردند تا امر خاصي اتفاقي را تبديل به امرعام بكنند. تا امر عام كهنه با امر عام تازه به نبرد بر خيزد و انتقام امر خاص را از امر عام بگيرند. اين امرخاص عام شده تبديل به نشانه رهايبخش مي شود. انسانها ذره شده به آشتي مي رسند، آشتي با خود و آني كه مثل خود آنها تنها و منزوي بود و بي دليل كشته شد. يك مظلوميت زيبا و دوست داشتني اما تلخ، اين اتفاق به راحتي رخ نمي دهد و به به اين دليل وقتي رخ داد به سادگي از حافظه جمعي پاك نمي شود . پس مطمئن باشيم جامعه فرداي خود را با ندا خواهد ساخت. نه ندايي كه زندگي مشخص را تجربه كرد بلكه ندايي كه تبديل به دالی تهي شد كه هركس مي تواند با تخيل اش آنرا فربه و همذات كند و مظلوميت اش را به تماشا بنشيند.
سال پنجاه و هشت بود. جوان بودم و کنجکاو. دکتر بهشتی برای سخنرانی به نازی آباد آمده بود. خوب به سخنانش گوش سپردم. نکته ای در میان انبوه حرفهایش برایم تردید آمیز بود. بعد از سخنرانی از کنارم گذشت. ناخواسته گفتم نسبت به حرف تان ابهام دارم. ایستاد و نگاهی به من کرد و لبخندی بر لبانش نشست. گفت بپرس جوان! حرفم را گفتم. گوشه ای مرا نشاند و شروع به توضیح کرد. گوش می دادم. هول کرده بودم. بعد از مدتی گفت: " قانع شده ای ؟ اگر قانع نشوی تا صبح می مانم تا یا مرا قانع کنی و یا قانع بشوی. " سرم را به علامت قانع شدن به زیر انداختم. خندید و خداحافظی کرد و رفت. امروز که در آستانه ورود به دهه ششم عمرم ایستاده ام برخورد او با یک جوان پرسشگر هم برای من عجیب است و هم عبرت آموز.
به یاد ندارم چه پرسیدم و چه شنیدم. شاید آن روز هم می خواستم توضیحی در باره گفت و گوی بهشتی با خود بنویسم٬ نمی توانستم. اصلا باورم نمی شد شخصیتی در ابعاد ملی آنهم در میان یک بحران بزرگ و گرفتارهای که او را محاصره کرده اند این چنین وقت خود را با مهر در اختیار یک جوان بگذارد. سالها بعد که روزنامه نگار شدم و صدها مصاحبه انجام دادم هنوز سعه صدری که آن روز شاهدش بودم مشاهده نکرده ام. امروز با خود می گویم اگر این مرد می خواست با مردم درباره انتخابات و تردیدهایی که دارند سخن بگوید چگونه برخورد می کرد؟ می دانم او سعی می کرد آنقدر سخن بگوید٬ استدلال را در برابر استدلال قراردهد تا یا قانع شود و یا قانع کند.
مسئله را فراتر از یک رویداد می نگرم٬ اگر این نگاه قانع ساز بر مناسبات سیاسی و اجتماعی حاکم می شد بسیاری از بحرانها٬ سوء ظن ها و تردیدها جایی درجامعه نداشت. امروز در میان ما گفت و گو جایی ندارد. همه بدنبال آنند بقیه بدون استدلالی حرفشان را بپذیرند و تردیدهایشان را بدست خودسر کوب کنند٬ولی تردیدها اگر به یقین مبدل نشود ریشه اعتماد متقابل را می خشکاند و امیدها و آرزوها را پشت دیوار بلند جهان بی اعتمادی می خشکاند. اگر بنا داریم به ارزشهای انقلاب رجعت دوباره داشته باشیم باید هر فرد را موضوع فلاح و رستگاری بدانیم. حرمت اش را حفظ کنیم. آزادی بیان را حق او بدانیم و خود را موظف بدانیم بجای هر کاری سعی کنیم مردم را قانع کنیم و اگر این چنین نکنیم مردم تردیدهایشان را می گذارند به انکار گذر کند و در همین نقطه است که ریشه ها می خشکند هر چقدر این ریشه ها قوی باشند و تا کنون پر استقامت.
" چه باید کرد؟ " این پرسش همه ذهن ها را فتح کرده است٬ این پرسش هر دو سوی منازعه را به خود مشغول کرده است. آنهایی که احساس می کنند در انتخابات آنچه حق شان بود از چنگ شان ربوده اند و چه آنهایی که هر چه می خواستند به هر شکل ممکن بدست آورده اند دچار سرگیجه و ابهامی فعالند که ناخواسته در وضعیت برهوتی قرارشان می دهد. با تحلیل مدام باید ناروشنایی ها را به روشنایی کشاند و راه به این حقیقت کشید که وضعیت موجود چگونه صورت بندی خواهد شد و توازن نیروها چه اشکالی به خود خواهد گرفت. بی تردید جامعه تغییر ژرف کرده است و این تغییر بزودی همه چشمها را وادار خواهد کرد ببینند و در نهایت باورش کنند.
بخش میانه ای جامعه و تا حدودی بخشهایی از فرودستان و فرا دستان به خودآگاهی فعالی دست یافته اند که آغشته به آزردگی و رنجش عمیق است. اگر این حقیقت را به رسمیت بشناسیم که همین بخش در نهایت اداره امور را بر عهده دارد و باید منویات سیاسی٬ افتصادی و فرهنگی دولتمردان را در سازمانها و نهادها و مناسبات اجتماعی تحقق بخشد٬ خیلی زود در می یابیم در عمل این سیاست ها در طراحی و تحقق ناخودآگاه و خودآگاه با مقاومت این گروه از مردم که نخبگان از میان آنها برمی خیزند روبرو خواهد شد و ناکارآمدی ذاتی بورکراسی فرسوده موجود را٬ به ناکارآمدی مطلق خواهد کشاند. با حذف آنها این ناکارآمدی به علت نبودن جانشین کافی٬ بحران را عریان تر خواهد کرد و همین ناکارآمدی وقتی هم آمیز با بحرانهای اقتصادی فراگیر پیش رو شود٬ فرودستان و فرا دستان را دچار نارضایتی فعال خواهد کرد. نارضایتی که به ساختاری شدن مزمن مبدل خواهد شد و هیچ کس نمی داند در نهایت این نارضایتی به چه شکل و شمایلی به غایت خود خواهد رسید.
شیوه نگاه احمدی نژاد و روشها و سخنهایی که این شیوه بر دولت تحمیل می کند هیچ راه برای آشتی با بخش میانه جامعه باقی نمی گذارد. خودآگاهی حاصل از رویدادهای اخیر همه را نسبت به موضع گیریهای مقامات مسئول حساس می کند و این حساسیت سخنانی که تا دیروز با بی اعتنایی مخاطبان روبرو می شد خشم خاموش را در آنها بر خواهد انگیخت و شکافهای موجود را ژرفتر خواهد کرد. معترضان به مرور راههای بیان خواسته هایشان را خواهند یافت و امکانات روانی و مادی حامیان وضع موجود صرف مسدود کردن این راهها خواهد شد٬ تا توان ملی در نهایت فرسوده و از دست برود. آیا راه دیگری وجود دارد؟ بله٬ بازگشت به اصلاحات و گوش فردادن به نداهای بخش میانی جامعه. راه حلی که در مرگ اصلاحات نافرجامی خود را به تماشا گذاشت. آیا رویدادها می تواند این مرده را زنده کند؟ هر چند احتمال این راه تقریبا هیچ است ولی امیدواریم این هیچ تبدیل به همه چیز شود. آدمی به امید زنده است!
" مایکل جکسون " مرد! مرگ این آوازخوان معروف امریکایی در اوج بحرانهای اقصادی و خیزش دوباره توده ها٬ که از یک خواب دیرپای زمستانی بر خاسته اند٬ چه معنایی می دهد؟ شاید در این اتفاق هیچ معنایی جز یک رویداد کاملا پزشکی نتوان یافت. ولی نمی دانم چرا این مرگ خبر از وقایع بزرگ می دهد. جامعه نمایشی دارد تغییر ماهیت می دهد. اعتراضات و هیجانهایی که در کلیپ ها و شوهای تلویزیون رخ می داد تا جای اعتراضات واقعی را بگیرد با مرگ مایکل که چهره دوگانه داشت٬ از یک سو مشکلات اخلاقی و مالی و از سوی دیگر رفتارهای بشر دوستانه٬ دوباره به سمت واقعیت تغییر جهت می دهد. دنیای پست مدرن که مرگ فراروایت و خوشباشی ها مصرف گرایانه را توجیه ایدلوژیک می کرد٬ دارد ناپدید می شود و توده ها که زیر تازیانه بحرانهای اقتصادی بیدار شده و یا می شوند رفتارهای آزادیبخش خود را بعد از یک غفلت تاریخی باز می یابند.
" مایکل " بر خاستن از گور را در یکی از کلیپ هایش به تماشا گذاشت. امروز شبح چپ دارد از زیر زمین ها بر می خیزد و بنیان های نظام سرمایه داری رابه چالش می خواند. اما این چالش تنها پهنای اقتصادی را در بر نمی گیرد. امروز جنگ با یک از خود بیگانگی فراگیر مقدمه نبرد خونین با اقتصاد سیاسی است که لقمه نانی به جلوی گرسنه ها پرت می کند تا خود به یغماگری بزرگش ادامه داد. این تازه آغاز ماجراست. بحرانهای مالی خیلی زود تبدیل به بحران انسانی خواهند شد و خیزش تورم افسارگسیخته زندگی را برای فرودستان غیر ممکن خواهد کرد و با این غیر ممکنی٬ حکومت های آسان را نیز به پایان خواهد رساند. امروز نبرد در جهان٬ نبرد انسان با بربریت و توحش است و با مرگ جکسون حس می کنم این توحش نقاب از چهره بر داشت!
رویدادهای بعد از انتخابات بسیاری از مسایل فوری را از یاد برده است. بزودی دولت ناچار خواهد شد هزینه های خود را بکاهد٬ قیمتها را واقعی کند و معنای این اقدام یعنی کاهش سطح زندگی اقشار میانی و فرودست جامعه. وقتی این اتفاق بیفتد توده ها که از انتخابات ناراضی خواهند ماند٬ همدست های بیشتری برای همراهی خواهند یافت و اگر برای این حل نارضایتی فکر عاجل نشود خیلی زود شعله های خشم در یک بی تفاوتی فعال٬ نظام اجرایی را ناکارآمدتر خواهد کرد و این فرایندی خود ویرانگر را برخواهد انگیخت . وقت زیادی برای حل این معضل وجود ندارد و اگر این معضل با معضلات دیگر پیوند ساختاری برقرار کند دیگر حل هیچ معضلی آسان نخواهد بود. توجه جهان به رویدادهای ایران بیش از هر چیز نشان می دهد جهان منتظر رویدادی است که آنها را به قیام آزادیبخش فرا بخواند. جهان سرمایه داری در آستانه یک قیام به رویدادهای ایران خیره مانده و آن را درک نمی کند٬ چرا که سرنوشت خود را بطور مبهم در آن باز می یابد.
ما داریم ناپدید می شویم. ما داریم نقش تاریخی خود را از دست می دهیم. ما داریم در برابر قدرت رویدادها بی صدا می شویم. ما داریم مرگ اصلاحات را می بینیم. ما داریم صدای خشونت را بی پرده ترین صورتش می شنویم. ما داریم بازی تن و شمشیر را می بینیم بدون آنکه بتوانیم بین آنها فاصله ایجاد کنیم. ما داریم بی جان شدن جسم هایی را می بینیم که تنها برآنند جهان تنها کمی شبیه رویاههای شان شود. ما داریم کم می شویم. ما همانهایی هستیم که سالها همه تحقیرها ٬ستم ها و بی عدالتی ها را تاب آوردیم تا ذره ذره میهمن مان را به سمت توسعه ماندگار سوق دهیم. ما می خواستیم به ناشایسته ها٬به مدیرانی که تنها شایستگی شان مدارک قلابی٬ذهنی تهی از دانش و خودی بودن است و بس بگوئیم همه چیز مال شما. همه مناصب ٬همه پاداش ها ولی صدای مارا که هیچ نداریم جز رنج مان بشنویید. نخواستند بشنوند و نمی خواهند بشنوند.
می خواستیم بعد از انقلاب و جنگ و یک تجربه عمیق و در اداره امور با اصلاحات و همگام شدن با کسانی که همگامی ما را بر نمی تابند و به هزار زبان حضور ما را مخل رانت طلبی و بیهودگی اعمال شان می دانند جامعه را از عصر قهرمانی و شجاعت به عصر ساختن و آباد کردن و گفت و گوهای مدنی گذر دهیم. برای تحقق این خواست ذره ذره آب شدیم. ستم را تاب آوردیم و باز لبخند زدیم. اما دیگر کسی نمی خواهد بشنود . خشونت دارد جای ما را می گیرد. حذف دارد جای گفت و گو را می گیرد. ما داریم در دو راهی انتخاب دیگر قرار می گیریم. انتخابی که انتخاب ما نیست. دارند ما را حذف می کنند. دیگرداریم حد تحمل خود را از اینمه عملکردها و گفتارها بی محتوا از دست می دهیم و این درست لحظه ایست که کسانی دیگر جای ما را خواهند گرفت.بازی مرگ و زندگی بازیگران دیگر می خواهد.
اصلاحات را به شکست کشانند و خواستند نسلی به جای نسل با تجربه بنشانند تنها شایستگی شان ناشایستگی است. کسانی که نمی دانند در چه هوایی تنفس می کنند . ببینید نهادهای فرهنگی سترون و منابع بر باد ده را٬تماشا کنید رسانه های بزرگ را که چقدر کوچک عمل می کنند . دارند ما را حذف می کنند تا امکان مقایسه نباشد. اما این حذف دارد خودشان را حذف می کند. ما داریم کم می شویم. داریم در تاریخ سهم خود را از کف می دهیم. داریم سرمشق می شویم تا همه با نگاه کردن ما بگویند اصلاحات غیر ممکن است. ببینید چگونه حتی یک کارمندی ساده را بر آنها نمی بخشند.ما می خواستیم نشان دهیم زور وسیله پر خرج و بی فایده است و فرهنگ بعنوان ماشین معنا جامعه را آرام و فرهیخته می سازد. نخواستند بشنوند و به این دلیل صدایی را خواهند شنید که گاهی سکوت خواهند کرد ولی تبدیل به نعره می شود و باز شنیده می شود . آخرین لحظات این گذر از ما به دیگران است. انتخاب با شماست. ما هم می مانیم با انتخابی که دیگر دست تقدیر برای ما رقم می زند
پرسش ها به پاسخ نمی رسند و بازی مرگ و زندگی در فضای دو قطبی هر روز فربه تر می شود و گفتارهای عقلانی نه تنها راه به جایی نمی کشند٬ بلکه با اعتراض و مقاومت روبرو می شوند. البته این بر نتابیدنها را می فهمم. وقتی تظاهرات مسالمت آمیز فرصت شکل گیری نمی یابند و یک طرف هیچ مجاری آزادی برای واتاب افکار خود ندارد٬ آنهم در شرایطی که رسانه های ملی از یکسو چهره دیوآسا از معترضان ارائه می دهند٬ چطور می توان از عقلانیت سخن گفت و خواستار آرامشی شد که حیات و بقای کشور در گروی آنست. ولی صاحب این قلم با تمام درکی که از شرایط دارد و می داند سخنش شنیده نخواهد شد٬ همچنان بر طبل عقلانیت٬ تعادل و آرامش خواهد کوبید و خواهد گفت چرا به رفتاری عبث می پردازم در حالی که از قبل به عبث بودن آن معترفم.
بنا ندارم تسلیم شرایط دشمن کیش شوم و بخشی از بازی شوم که فرجامی جز نافرجامی ندارد و ازطرف دیگر نمی توانم سکوت کنم و ناظر خاموش یک خود کشی دسته جمعی باشم. می دانم یک طرف دیگر حوصله اصلاح طلبان را ندارد و طرف دیگر هم نمی خواهد بدون مقاومت حذف خود را بخاطر مصلحت جناح دیگر بپذیرد. حذفی که در آینده گسترش می یابد و دامن همه تکنوکراتها٬ هنرمندان٬ فعالان سیاسی٬ روزنامه نگاران و حتی اصول گرایانی که اصلاحات را در دامنه محدودی قبول دارند را خواهد گرفت. حامیان دولت بدون تعارف این خواست و نظر خود را با صدای بلند اعلام می کنند و حتی در این مورد اما و اگری هم ارائه نمی کنند تا کسانی کمی احساس امنیت خاطر کنند و چه کسی است که نداند احساس ناامنی ریختن سوخت بر آتش بحرانهاست.
حال در چنین شرایطی گفتن از عقلانیت و تقاضای آرامش هر چند بی تاثیر باشد٬ مانند یک لکه سفید روی زمینه سیاه می ماند که فضا را به تمامی مکشوف می کند. نشان می دهد راه سومی هم وجود دارد و همین راه بی هزینه است که تصمیمات شتابزه را از مشروعیت می اندازد و آنرا در تمامیت نامعقول اش نشان می دهد. وقتی رجز خوانی پر هیاهیو در کنار استدلال آرام و بی سرصدا قرار می گیرد کرکنندگی اش را آشکار می کند. در چنین زمینه ایست که می توان این پرسش را مطرح کرد در فرایندی دراز مدت چه کرده ایم؟ چگونه اعتماد متقابل و همبستگی ملی را از کف دادیم که حماسه پرشکوه حضور چهل میلیون شهروند در پای صندوقهای رای که می توانست برای همیشه شاکله های قوام دهنده کشور را تضمین کند خود عامل فروپاشی روانی شده است که در فضا همه را دچار بیم می کند و کشور را به فراسوی مرز خشم٬ هرج و مرج و بی تدبیری قرار می کشاند؟
امروز هر دو سوی ماجرا به هم به هیچ عنوان اطمینان ندارند. راههای قانونی کسی را اقناع نمی کند و سیاست ورزی در بن بست قرار می گیرد و همه فعالان سیاسی و روزنامه نگاران اصلاح طلب احساس ناامنی می کنند و این ناامنی منجر به شجاعت فعالی می شود که خشم طرف مقابل را بر می انگیزد و در دیالکتیک احساس و خشم نه تهدید چیزی را متوقف می کند و نه اعتراض رشد یابنده. این وضع اگر به نا امیدی و سر خوردگی مطلق مبدل شود٬ عواقبی را بر خواهد انگیخت که دیگر هیچکس٬ حتی کسانی که بازیگر اصلی ماجرایند اگر بخواهند هم نخواهند توانست ماجرا را متوقف کنند. باز تکرار می کنم بازی برد - باخت امکان ناپذیر است. هر چند در کوتان مدت بتوان چیزی را کنترل کرد٬ در میان مدت بحرانهای اقتصادی حتمی که در افق قرار دارند هر نارضایتی را تبدیل به انفجار ناخواسته می کند. در چنین شرایط ملتهبی که در اقتصاد و سیاست خارجی نیاز به تصمیمات بزرگ داریم با سرخوردگی نخبگان و بخش میانی و تا حدودی بالا و پائین جامعه چگونه می توان آنها را اتخاذ کرد و از عواقبش نهراسید؟
عقلانیت حکم می کند تا واقعیت را بی پرده بیان کنیم٬ حتی اگر هیچکس آنرا بر نتابد. ولی در فرداهای دور همین نوشته ها به آیندگان فرصت می دهد تا دریابند جامعه در سطح آگاهی ممکن تصمیم نگرفت و به جای تدبیر با هیجان و احساسات رام نشدنی به زمانه شکل داد و این امر قضاوت آنها را خوندار تر خواهد کرد. هر چند که بسیاری به فوریت رویدادها می اندیشند و تاثیرات بلند مدت تصمیمات خود را از یاد می برند. آنها ولی نمی توانند در آینده ازعواقب مسئولیت آنچه کرده اند تن بزنند. می ماند گفتن آنکه کسانی که به هیچ مرز اخلاقی و سیاسی به موسوی می تازند نامزدی که به اعتراف خودشان لااقل از سه ایرانی یک نفر به او رای داده است نمی دانند با این کارشان نه تنها به آنچه وفادارند خدمتی نمی کنند بلکه آنرا با تردیدها و ابهامهای بیشتر روبرو می کنند. در خاموشی عقل باید شمعی روشن کرد حتی تا اگر روشنایی اش دیده نشود.
انتخابات ریاست جمهوری قواعد زندگی جمعی را تغییر داد٬ هر آنچه آشنا به نظر می رسد چون بیگانه در برابر چشمها تحمل ناپذیر می شود. رابطه هیجان و عقل دیگر حامل هیچ معنایی نیست و دیالکتیک هراس و نا امیدی سیاست را در جامعه به کوچه بن بست می راند. هیچکس نمی داند چه خواهد شد ولی عمل متوقف نمی شود. زمانی مي رسد که عمل از گفتمانی ملهم نمی شود و تنها یک نا امیدی فعال انرژی ها را تخلیه و جامعه را دچار تلاطماتی می کند که فرجامی جز بی فرجامی ندارد. تب تند٬ ذهن های تحلیلگر را را به سکوت وا می دارد و هذیانها در واقعیت لباس تحقق می پوشد. پرسش این است: " چه خواهد شد؟ " جوابی وجود ندارد. چون معادلات عقلانی نمی توانند کنش و واکنش های اراده های مهار نشده را در معرض گمانه زنی قرار دهند.
" لجاجت " منطق عمل می شود و بسیاری بر آن می شوند آنچه حفظ نشدنی است را بقا بخشند٬ ولی همه چيز به گونه ای تغییر خواهد کرد که هر دو طرف منازعه را مات خواهد كرد و در نهايت دست همه خالي باقي خواهد ماند٬ حتي دست آنها كه كل نظم سياسي موجود را بر نمي تابند. همه آنها كه بدنبال آزادي اند٬ برآنند صداي خاموش فرودستان باشند٬ عدالت را مهم مي دانند و يا اخلاق را مهم مي دانند٬ خيلي زود چشم باز خواهند كرد و به تماشا خواهند نشست سيلان ناخودآگاه را كه وجدان آگاه ديگر به حال خود رهايش كرده است. هميشه كوته فكري حاصل فروريزي ساختارهاي معنا دار است. وقتي فرهنگ بعنوان ماشين توليد معنا از كار مي افتد همه عرف و عادتها به هم مي ريزند٬ آنچه مي ماند زور برهنه است و زور بخاطر نياز به پيش رفتن فضا را بغرنج تر و ناكارآمدتر مي سازد.
آيا بايد نااميد شد؟ آيا بايد سكوت كرد؟ آيا بايد تن به ضرورتي داد كه سيلاب وار همه اميدها را با خود مي برد؟ اما روزنه اي هنوز باز است! اين وضعيت حاصل عملكرد غلط همه ماست. آن وضعي كه خود آفريده ايم در همه سوي ماجرا، خود نيز مي توانيم رام كنيم. تنها بايد همه تصميمگيري ها را در پرانتز قرار دهيم. عمل را در همه شكل هايش متوقف كنيم و خوب استراحت كنيم و فارغ از هيجان به جلوي آينه برويم و ببينيم چگونه وضع را به اين نقطه بن بست كشانده ايم و بعد در مهندسي معكوس رفتارهايمان را اصلاح كنيم.
كاري بكنيم كه بازي مساوي تمام شود اگر نمي توانيم تئوري برد-برد را پيش ببريم و از باخت - باخت هم مي هراسيم به وضعيت پات رضايت دهيم و در فضاِي آرام همه جناحهاي سياسي و مقامات مسئول بجاي صدور بيانيه مدام گفت و گو و راه حلي پيدا كنند كه در آن هيچكس از فرداي خود نترسد و مجبور نشود در يك زمان كوتاه همه توان خود را در يك لحظه فشرده متبلور كند تا در اين بازي مرگ و زندگي با تكيه بر غريزه صيانت نفس هر چه از دستش بر مي آيد انجام دهد. قبل از هر چيز بايد زبان تهديد را كنار بگذاريم. اين كار در ميان چالش هاي مرگبار ساده نيست ولي هر كس بتواند بر اسب غرورش لگام بزند فردا به نيكي از او ياد خواهد شد و در غير اين صورت تاريخ محكمه ايست كه آسان گير نيست و بدنامي را به پيشاني ها مي چسباند.
می خواهم فرمولی بیابم که هم در باره بازداشت فعالان سیاسی و روزنامه نگارانی بنویسم که رنجش عمیقی که بخاطر رفتاری که با من داشتند را واتاب دهم و هم این حقیقت را مکشوف کنم که فارغ از دوری و نزدیکی به افراد از حق آنها در آزاد بودن دفاع کنم. مثلا وقتی در ایام انتخابات با حق شناس مدیر مسئول روزنامه اعتماد ملی دیدار داشتم و حتی قوچانی از یک سلام و علیک ساده و رعایت حرمت پیش کسوتی تن زد و مرا با یک آزرده گی عمیق روبرو کرد٬ امروز نوشتن برایم آسان نیست. ولی وجدان حرفه ای و مسئولیت اجتماعی حکم می کند از یافتن این فرمول صرفنظر کنم و مطلبی را در این باره قلمی کنم و خواهان آزادی بی قید و شرط آنها شوم و می دانم اگر این اتفاق برای صاحب این قلم رخ می داد٬ بی شک آنها این چنین نمی کردند. مثلا در تمام این سالها هیچگاه از حق من برای داشتن سهمی در نظام روزنامه نگاری حمایتی از آنها ندیدم و هرگز نخواهم دید.
گفتن این حرفها را به این دلیل ضروری می دانم در چه شرایط روحی و اجتماعی کلمات را بسیج می کنم که از آزادی این دوستان دفاع کنم. قبل از هر چیز بر این نکته انگشت می گذارم با توجه به شناخت عمیقی که از بازداشت شدگان دارم٬ آنها نه توان و نه امکان این را دارند که سهمی در تظاهرات خیابانی داشته باشند. اگر اینها این توان را داشتند در این تظاهرات لااقل صدایی در حمایت شان می شنیدیم. اصولا در تحلیل هایشان نسبت به حضور توده ها در خیابانها بیش از جناح راست حساسیت منفی وجود دارد و به دمکراسی از نوع چرخش نخبگان در یک دایره محدود وفاداری تام و تمام دارند و به این دلیل بسیج توده ها از سوی آنها سالبه به انتفاع موضوع است.
اصلا این تظاهرات یک پدیده غیر منتظره است که دقیق ترین تحلیل گران و آنهایی که پیش بینی شان قابل اعتنا است هیچگاه در این مورد چیزی از آنها نشنیدیم. پس متهم کردن کسانی که این جریان را رهبری کرده اند نه با عقل سلیم همخوانی دارد و نه با هوشیاری اطلاعاتی و امنیتی. بنظر می رسد مقامات با دستگیری این گروه این امکان را از خود سلب کردند که توسط اصلاح طلبان خواست توده ها را تلطیف و عقلانی سازند و با این دستگیری حتی کسانی که این توان را دارند با ایجاد موج عقلانی فضا را به سمت آرامش بکشند امنیت روحی و فضای اجتماعی لازم را نمی یابند که کار خود را بکنند. به نظر می رسد جدا از حق مدنی افراد برای داشتن امنیت قضایی٬ آزادی آنها به نفع بسط آرامش به معنای دقیق و بلند مدت آن است.
فارغ از همه آزردگی ها که در روابط بین فردی وجود دارد که آنها را حاصل بی تجربگی تاریخی و سطح پائین آگاهی ممکن در جامعه می دانم٬ من این افراد را سخت دوست دارم و وقتی حس می کنم در شرایطی قرار دارند که بی شک مطلوب نیست٬ قطرات اشک پلکهایم را خیس می کند. خانواده آنها اکنون در بیمی اند که زندگی را برایشان سخت و ناانسانی می کند. بنظر می رسد وضعیتی که اکنون در آن بسر می بریم بیش از آنکه حاصل برنامه ریزی در دو طرف ماجرا باشد٬ متکی بر اصل غافلگیری در برابر رویدادی است که هیچکس انتظار وقوع آن را نداشت. باید بسرعت بر هیجانهای رام نشده خود غلبه کنیم و قبل از هر چیز واقعیت تغییر یافته را هم شناسایی و هم به رسمیت بشناسیم و هم برای وضعیت به وجود روش های تازه مدیریتی خلق و در عمل محقق کنیم. هر راهی جز این فرجامی جر نافرجامی ندارد.
*متاسفانه به علت فضای پر هیجان کنونی برخی از نظرها از هر دو سو بسیار تند و حاوی اخبار تائید نشده است و مصلحت نمی دانم آنها را تائید کنم ولی به علت نقص در سیستم مدیریت مطالب حتی نظری هم که تائید می شود نمایش داده نمی شود. امیدوارم این مشکل هرچه زودتر حل شود
می خواهم بنویسم ولی نمی توانم. می خواهم ننویسم باز نمی توانم. این روزها معنای تراژدی را در معنای عمیق آن درک می کنم. در دو راهی گیر افتاده ام که هر دو به بن بست می رسند. پس چه باید کرد؟ نمی دانم. از یک سو هراس از نوشتن در من بیداد می کند و از سوی دیگر حس می کنم آنی که می نویسد حق ندارد و نمی تواند سکوت کند. سکوتی که می تواند معنای بزدلی و جبن بدهد و وهنی باشد بر قلم. این هراس به هیچ عنوان از منطق فردی خون و جان نمی گیرد. بلکه از درک این حقیقت الهام می گیرد که هر سخنی که از عاطفه زخم خورده و بشدت آزرده و برانگیخته شده بر زبان جاری شود٬ می تواند تاثیراتی را بر انگیزد که با مصلحت عام جامعه سازگاری نداشته باشد. به این دلیل با رام کردن احساسات رام نشدنی سعی می کنم آنچه از رویدادها را می فهم قلمی کنم.
تلخ و خشمگین ام. اما سخت بر آنم چراغ عقل را روشن نگاه دارم. آنهم در روزگاری که اخلاق از هر نوعش نادیده گرفته می شود و دروغ به راحتی بر چهره حقیقت خاک می پاشاند. اگر جامعه در بحران است٬ درمان آن را در خویشتن داری می یابم. اما خویشتن داری در هر دو طرف ماجرا. نمی شود یک طرف هر چه خواست بکند بدن آنکه ذره انصافی او را به بیان حقیقت متعهد کند. یک جنگ عظیم روانی در جریان است آنهم از سوی کسانی که بر آن نیستند آرامش را به جامعه بر گردانند بلکه سخت در جستجوی آنند که خاموشی را بر دیگران تحمیل کنند. اما سخت در اشتباه اند. این راه که می روند تبدیل سخن به فریاد و مبدل کردن آزردگی به بغض است.
اما ما٬ مایی که نسبت به آرامش جامعه متعهدیم٬ مایی که در جریانات خودانگیخته و سخت وابسته به خشونت هیچ فرجامی نمی یابیم جز ویرانی و جز آشوب٬ بجای خشم٬ بجای آنکه اجازه دهیم بغضمان در جان واژه ها بریزد به بردباری و خویشتنداری فرا می خوانیم همه را٬ چه آنهایی که در حاکمیت اند و چه آنهایی که در داخل کشورند و چه آنهایی که خارج کشورند احساسات خود را کنترل کنند. به روشنگری و تحلیل بپردازند. از سطح ماجرا عبور کنند و حقیقت را در اعماق کشف و نوری از آگاهی بر آن بتابند. تنها اطلاع رسانی کافی نیست. اطلاع رسانی خام٬ تنها احساسات را نشانه می رود. هر خبری باید با تحلیلی بکر و تازه همراه باشد.
ما بعنوان نویسنده تنها نباید قلبها را فتح کنیم٬ بلکه باید عقل ها را بیدار کنیم. هم از دیروز سخن بگوئیم و هم از فرداهای احتمالی٬ تا بتوانیم هم معنای رویداهای امروز را فهم کنیم و هم فردا را همانگونه که می خواهیم بسازیم٬ نه آنگونه که ماجراها ما را می برد. در همه تحلیل ها باید بر این نکته انگشت بگذاریم که زور و خشونت همه را بی فردا می کند. ما از آرامش دفاع می کنیم. آرامش نه خاموشی! این آرامش میوه گوارایی است که تنهادر گفت و گو٬ هم اندیشی ملی و آزادی بیان بدست می آید و هر راهی جز این همه را به شکست می کشاند. خویشتن داری و آرامش و انعطاف در برابر رقیب٬ راه نجات کشور است. باید نقطه تفاهم را بیابیم که درآن همه احساس کامیابی کنند. در غیر این صورت ما با دیالکتیک مداوم سکوت و طغیان روبرو خواهیم شد. بحران را همین امروز حل کنید٬ آنرا به فردا نسپاریم چرا که زخمهای مهلک و مزمن درمان ناپذیر٬ توسط هیچ طبیب حاذقی نمی تواند درمان شود. کاری که امروز با دوستی و گفت و گو به سادگی قابل درمان است.
حالم خوب نیست٬ سرم گیج می رود٬ دنیا دارد دور سرم می چرخد٬ حس می کنم پرت می شوم زمین و بعد ... نمی دانم٬ نمی خواهم بدانم. این بدن خسته و بیمار بد جور خود را تحمیل می کند بر روحي كه دلش پرواز مي خواهد. دلم می خواهد بدوم٬ شاداب باشم. دلم می خواهد جوان بودم٬ ولی نیستم. کی پير شدم؟ كسي خبر دارد؟ تا صبح بيدار بودم. هر بار پلكهايم در هم فرو مي رفتند كابوسي هجوم مي آورد و من با وحشت مي پريدم از خواب. ديگر بين خواب و بيداري را گم كرده ام. به بالكن كوچكم پناه مي برم. شب طوفان آمد و باران. سردم است. چشمهايم را مي بندم. جواني مي آيد در ذهنم. روزهاي فقر و بي پناهي و عصيان٬ پير شدم. بدنم نمي كشد. آنچه روحم مي خواهد جوانيست٬ اما پير شدم. پير تو اي جواني. روحي عاصي در بند جسم، لعنت بر تو اي جسم بيمار و خسته!!!
بايد به شعر پناه ببرم. نمي دانم از كجاي ذهنم " پابلو نرودا " مي زند بيرون و با من مي خواند: " پشت به دریا پرواز می کنم پوشیده از آسمان / سکوت بین دو موج / دلهره ی وحشتناکی می افریند / زندگی فروکش می کند جریان خون می ایستد / تا موج جدید تصادم می کند / و ما صدای غرش بی کرانگی را می شنویم ... همه چيز در من متوقف شد. ديگر موجي در من بر انگيخته نمي شود /آسمان با ستاره هايش ساكت است ... " نه! بايد از اميد بگويم. نه! نبايد تن بدهم به بيماري تن. نيچه گفته است انسان هر چقدر بيمارتر انسان تر. بايد بيماريم را بپذيريم. با همين تن خسته ام بايد بدوم به سمت صبح.
خود را رها مي كنم و مي گذارم شاعر در من بخواند. شايد جسم خسته ام آرام بگيرد. آه روح خسته ام آرام بگير، بگذار شاعر بخواند : " چندی نگذشته است / که رهایت کردم / با من بیا ای بلورین / ای لرزان / ای بی قرار / ای زخم خورده از من / ای سرشار از عشق, چون آن زمان که دو چشمت / بر هدیه های حیات بسته شدند / تا پیوسته با تو اطمینانم باشد / ای یار / ما دیده ایم یکدیگر را / تشنه / و نوشیده ایم / همه آب و خون / یافته ایم یکدیگر را / گرسنه / و دندان فروبرده ایم به هم / چونان آتش / و زخم خورده به جا مانده ایم / اما چشم به راهم باش / شرینی ات را از برای من نگاه دار / من نیز خواهمت داد / يک شاخه گل سرخ. "
کمی تامل
کمی آرامش
کمی دلهره
کمی امید
و بعد فرصت عمل می رسد.آنها که تاریخ را می خوانند فرزانگانی اند که راه ورود به فردا را می یابند و با لبخند طلوع صبح دل انگیز را به تماشا می نشیند
سعی می کنم تلخ ننویسم .نمی خواهم بر اتفاقات کوی دانشگاه و آنها که جان خود را در میدان آزادی جان باخته اند قلم را بگذارم بگرید و جز از حسرت و دریغ نگوید. اما شرایط بحرانی کشور همه را وا می دارد به احساسات میدان ندهند و تنها در خلوت خود بگذاریم پلکهایمان خیس شود . آنچه در کشور می گذارد صدای حذف شدگانی است که تا کنون با دریغ و حسرت به زندگی خود می نگریستند و جز ناامیدی و افسردگی نمی یافتند.حذف شدگان نمی توان حذف کردجز آنها پیشاپیش همه چیز خود را باخته اند. در سازمانها ٬در خیابانها و در همه جا بی حرمتی می شد.هیچ حقی برای آنها قائل نبودند و تنها روزهای انتخابات آنها حس می کردند می توانند تاثیر بگذارند.
موج سبز این حذف شدگان را به صحنه فراخواند. من های جدا مانده با هم شدن را تجربه کردند. آنها اراده کردند که بارای دادن سهمی در جامعه ای بیابند. سهمی اندک . آنها می خواستند بار تحقیر و دیده نشدن ها را کمی سبک کنند ولی آنچه در عمل اتفاق افتاد آنها را سرخورده کرد. آنها قانع نشده اند که نتیجه انتخابات درست باشد و بجای آنکه آنها را قانع کنند خار و خاشاک لقب شان دادند. اوباش و خرابکار را به آنها چسباندند ٬ولی چون صبوری را آموخته بودند مدنی و بدون خشونت حضور پر صلابت خود را به رخ کشیدندو توانستند بدون هیچ رسانه ای تجمع میلیونی برگزار کنند . آنهایی که با در اختیار داشتن همه رسانه ها نمی توانند به ازدحام برسند که موج سبز بی هیچ امکانی و در فضای پر مخاطره به آن می رسد می توان بسیاری از فرمان بریده ها را به خشم و رفتارهایی بکشاند که شاکله اصلی جامعه را بحرانی و از ّهم بپاشاند.
بزرگان جناح محافظه کار باید مصلحت اندیشی ها همیشگی خود را کنار بگذارند و نیروهای تند رو را تا مدتی به پشت صحنه بفرستند تا آرامش و فضای باز اطلاع رسانی فرصت عمل را از نیروهای ناشناخته بگیرد و جامعه بتواند خود را بازیابد. مشکل آنست تداوم وضع موجود طبقه متوسط را می هراساند.آنها می ترسند دوباره خود را درفضایی می یابند نه تنها دوباره نادیده گرفته شوند بلکه بیشتر به حاشیه رانده شوند. حامیان دولت نه تنها به گونه ای سخن نمی گویند که آنها آرام شوند بلکه با گفتار خود این نگرانی ها را تشدید می کنند. خط و نشان کشیدن نه تنها فضا را آرام نمی کند بلکه ناآرامتر می سازد . تند روها بدانند انقلاب اسلامی در اوج خود به سربازهای رژیم سابق در برابر خشونت گل هدیه می دادند. امروز مردم انتظار دارند نیروهای امنیتی با گل و لبخند مردمی که خود خشونت را طرد می کنند به سمتی هدایت کنند که اعتراض خود را با حفظ نظم اجتماعی بیان کنند. هر راهی جز این پایانی نا فرجام خواهد داشت که عواقب آن غیر قابل محاسبه خواهد بود.