مضطرب بودم . تجربه ای متفاوت را پیش رو داشتم . با آدمهایی که شبیه من نبودند ٬نه تنها این تفاوت را انکار نمی کردند بلکه بر زبان می آوردند . نزدیک مدنیه بودم . ازدلهره وجودی می هراسم . هربار به آن استعلایی می اندیشم که آدمی را فراتر از هستی روزمره اش می برد بی تابی تمام وجودم را پر می کند. نزدیک شهر کسی پیش من آمد و گفت ترا چرا به این سفر فرستاده اند . تو که از ما نیستی و سکولاری .همان لحظه دانستم که معنای این واژه را نمی داند . ولی از یک منظر حق با او بود٬واقعا مثل او نیستم و چقدر ازدرک این تفاوت پر از شادی شدم. گفتم اگر تو راست بگویی که نمی گویی مرا به این سفر فرستاده اند تا نور خدا مرا از تاریکی بیرون بیاورد . همان کاری که پیامبر بر عهده داشت و برای آن جنگید و رنج برد . چرا راه رستگاری را سد می کنی . هیچ نگفت . قانع نشد. نمی توانست بفهمد که میزبان کسی دیگر است ٬وقتی او بطلبد هیچ کس نخواهد توانست راه را بر آن دیگری ببند.
به مدنیه می رسم . گنبد سبز پیامبر همان گنبدی که قسم مادرم بود ٬قسمی که از راستی حکایت داشت و عشق . ناگهان بغضم ترکید و سخت گریستم . حالم بد شد . آن سبزی ٬آن امید پنجره ای به روی من گشود تا در درون خود آنچه را بجویم که در بیرون به صورت نمادین در جلوی چشمهایم بود. آدمی در آزادی است که حق انتخاب دارد. ایمان پاسخ به همه تردیدهایی است که دلیل می جویند و نمی یابند . من می پذیرم که تو پیامبر خدایی ٬همان خدایی که در یگانگی اش همه مظاهر شرک و طاغوت ها و منیت ها را پس می زند. می گریستم با خود و برای مادرم و پدرم که چهل سال نماز شبش ترک نشد. من میهمان توم . با همه مهربانی و به عیادت کسی می روی که از روی جهل بر سرت خاکستر ریخت . تو کویر عربستان را سبزکردی ٬از خدایت گفتی ٬از عدالت . شمشیر دو لبه علی در کنارت بود تا ستمکاران نتوانند خلخال آن زن را بربایند و اشک بر دیدگاه شیر خدا نشیند.
آن اشک در من تا کنون همیشگی است ٬هر بار عید قربان از راه می رسد . آن بیهوشی چند دقیقه در ذهنم بیدار می شود که به هشیاری همه جهان بود.بیهوشی که در مواجهه با کعبه رخ داد. رخدادی به ارزش همه عمر . وقتی به یاد اسماعیل هروله می کردم . تبر خلیل خدا جانم را شقه می کرد . اگر بر علیه خودت نستیزی . نخواهی توانست جهان را عادلانه بخواهی .بر علیه همه ضمایر مالکیت که یگانگی و توجید را پس می زند بشوری . خدایا بدون عاشورا عید قربان معنا ندارد. بدون شوریدن علیه یزید نمی توانی حج ات را تمام کنی . حسین در عرفه تو دعایی جاودانه را خوانی . دعایی که آدمی را از تفرعن بری می کند تا بتوانی جانت را از آلودگی ها پالوده کنی و برای محبوب ازلی جانت را هدیه دهی تا بشر به آن رستگاری برسد که جلویش سد می گذارند . گنبد سبز پیامبر ما را به آزادی و رهایی از همه حجاب ها می خواند . به این سبزی قسم که آن اشکها را رها نخواهم کرد تا کویر دلها سبز و خرم شود تا صدایی جز توحید نشنویم
برای مسعود کیمیای و فیلم ساختن لجوجانه اش
محاکمه در خیابان گوشت و پوست زندگی را به دور می اندازد تا در فضایی کاملا انتزاعی با گفته هایی که هم آشنایند و هم نا آشنا و هم در ضرب آهنگ تکرار شونده روح را می خراشند و یک نوع فضای ملال آور بر می انگیزند و همین ملال است که مخاطب را تا دیر هنگام درگیر می کند و او را در فضای وهم آلود رها می کند. فضای پر مسئله ای که نمی دانی با آن چه کنی٬ چه ارتباطی با تو دارد. فیلم با همه آنچه نمی گوید در ذهن می ماند. فیلم کیمیایی در سالن سینما ناقص و ابتر است و درست همین ابتر بودن نقطه قوت آن می شود. یعنی مخاطب را عصبانی می کند و از خود می پرسد ما اینگونه نیستیم ولی شاید هم باشیم.
این شاید٬ این شاید مخوف٬ هزلی است که ما را می گریاند و می خنداند٬ اصلا حالمان را بد می کند. قهرمانی که صورت کمیک قیصر است. عشق سرسری٬ خشم خنده دار و چاقویی که بدور انداخته می شود. رضا موتوری که هیچ نمی جنگد. خودش نیست. نمی تواند باشد. همه عوضی اند. همه به خود خیانت کرده اند و فریب خود را می خورند و ما این قهرمانان معکوسیم. نه فریب می خوریم. نه خائن ایم ولی ابلهانه می پنداریم سینما خائنانه با ما مواجه می شود. پنجره ای نیمه به روی مخاطب باز می کند. یک استریپ تیز شرمسارانه برای برهنه کردن روح ایرانی. کیمیایی خود را به سخره می گیرد. قیصر را به سخره می گیرد. عشق را به سخره می گیرد ولی نه قدرت و نه پول را. در میان این دو است که امر جدی رخ می دهد و سینما نمی تواند نزدیک آن شود. می ترسد. ما هم می هراسیم که با فیلم درگیر شویم و فیلم هم از ما می ترسد. در ترس متقابل است که سینمای کیمیایی پوست می اندازد. با پذیرش واقعیت آنرا نهان می سازد.
محاکمه در خیابان محاکمه همه ماست. مایی که به قیصر بعنوان یک رخداد وفاداریم. دیگر نه از قیصر٬ نه از فرمان٬ نه از برادران تجاوز گر٬ نه از خان دایی٬ نه از تجاوز و نه از ما مخاطب و نه از فیلمساز خبری نیست. مضحکه ای به پاست. قیصر حسود که تامی تواند خوب حرف می زند٬ امابد عمل می کند. جهل خیانت را تبدیل به جهل انتقام می کند. هیچ رهایشی در کار نیست. هیچ در ما از وفاداری به یک رخداد نمی ماند. جز در پس زمینه پایانی فیلم آنهم به صورت محو. با چشمانی بسته در پرده سینما چیزی را می بینیم که در واقعیت با چشمانی باز دیده ایم. همین دیدن تاریک روشنایی کور کننده را محو می کند تا ما بینیم. می بینیم بدون چاقوی ضامن دار و رفتن به یک رستوران و سیر شدن و ناگهان به خود خندیدن و همه آن چه را دیدن که فیلم آگاهانه و ناآگاهانه حذف می کند تا با یک ضد رخداد زمانه معنا پیدا کند.
بحث ازدواج موقت بار دیگر به ارتفاع ذهن ها صعود کرد. مدافعان و مخالفان این اتفاق هر کدام با استدلال و منطقی بر آنند افکار عمومی را قانع کنند. این گروه از یاد می برند آنها که بر آنند به صورت موقت کسی را شریک زندگی خود کنند و امکانات آن را دارند منتظر نخواهند ماند که حکومت مقدمات کار را فراهم سازند ٬آنهایی که مرغ خیال شان بر این بام نمی چرخد هر چقدر شرایط آسانتر هم شود دست به این اقدام نخواهند زد. البته هیچ کس نیست نداند جوانانی که مشکل مالی دارند و به این دلیل نمی توانند وارد دوران متاهلی خود شوند همه مقدمات فرهنگی و اداری مسئله هم آماده شود بخاطر بی پولی نخواهند توانست از آن استفاده کنند ولی همه می دانند ازدواج موقت اسم مستعار چند همسری است و گروهی بر آنند مشکل قانونی خود را حل کنند تا اینکه گرهی از معضلات جوانان این مرز و بوم را حل کنند ٬ چرا که خود بهتر می دانند مسئله باید در ساخت سیاسی حل شود که توان اداره امور را ندارد و هر روز مشکلی بر مشکلات می افزایند و گره های موجود را کورتر می سازند.
صاحب این قلم نمی خواهد وارد این بحث شیرین شود که جان بسیاری را از هم اکنون به لرزه مستانه در آورده است تا آنچه در خفا انجام می دهند در آشکار به سر انجام برساند . مسئله اصلی این نوشته جای دیگری تنیده می شود ٬ مسایل عرفی را باید واگذار به خود جامعه کرد که با عقل جمعی شان مشکلی که پیش روی خود می بینند حل کنند ٬ حکومتها باید در حوزه کاملا مشخص عمل کنند . آنهم واگذاری امور سیاسی و اقتصادی به مردم است تا وقت و توان کافی برای حل معضلات ساختاری که امروز گریبانشان را گرفته است اقدامی مدبرانه انجام دهند. ناهنجاری های فعلی جامعه بخاطر دخالت غیر مسئولانه حاکمیت به امور عرفی است و به این دلیل مردم فراموش کرده اند در برابر عرف شکنی ها خود وارد عرصه دفاع اجتماعی شوند و از امنیت و شرف شان حفاظت کنند.
تجارب موجود در جامعه نشان می دهد هر جا سیاست در معنای حکومتی اش وارد روابط بین فردی می شود با اداری کردن سنت های دیر پا ذهن ها را از ارزش ها تهی می کند و به این دلیل بجای حل مشکل آنرا فربه تر می سازد. ماجرای پر صدای خصوصی سازی بخاطر درک همین تجربه است. البته سازمانهای دولتی را سپردن به نهادهای شبه دولتی هیچ ربطی به کارآمد کردن امور ندارد. سه دهه است که در مسایل عرفی جامعه با همه توان مداخله شده است و شدت عمل کافی هم نشان دادند و در عمل نه تنها مشکلی حل نشد بلکه انبوه مسایلی را بوجود آورد که امروز حاصل آنها تیتر روزنامه ها و رسانه ها می شود . این معضلات آنچنان حاد شده اند که با رواج ازدواج موقت تنومندی آنها کاسته نخواهد شد بلکه بسیاری از خانواده ها به پریشانی و فروپاشی دچار خواهند شد. حل این مسائل را به خود جامعه بسپارید . طی قرنها مردم خود راه حل مشکلاتشان را براساس باورهایشان حل کردند امروز هم می توانند راه دست خود را پیدا کنند.
مرگ "شهرام شیدایی" اتفاق مهمی نیست٬ روزی هزاران نفر سرطان می گیرند و می میرند. شاید هم بر اثر تصادف و شاید هم بخاطر آنفلانزیای خوکی و شاید هم در پی یک انتقام جویی و یا یک جنگ بی ترحم. مرگ او نباید هیچ حسی در من بر انگیزد. هیچ تجربه مشخصی از او ندارم. اصلا او را ندیده ام و نمی شناسم٬ ولی پس چرا اینقدر پریشانم؟ حذف این نام از یک شناسنامه٬ چرا جهان مرا واژگون می کند؟ چرا سوگوارانه روز من خراب می شود؟ چرا حس می کنم چیزی در ذهن من از دست رفت و ناتمامی زندگی یک نفر ناشناس نفرینی می شود در روح من؟ شیدایی با مرگ اش هزاران شعر ناتمام را از ما دریغ می کند. بخشی از شعر با او می میرد و این رویدادی غم انگیز است. از دست او خشمناکم. شاعران نباید بمیرند. حق ندارند بمیرند٬ ولی می میرند.
افلاطون می گوید باید شاعران را صله داد و از شهر اخراج شان کرد. آنهم از یک شهر آرمانی٬ چرا که شاعران از دردها می گویند. از تباهی. از ناخودآگاهی پر از درد. در بهشت موعود شاعران جایی ندارند چون رنج جایی ندارند. شعر با خود اندوه را در جانمان می ریزد. شعر ترجمان تاریک روح است. روحی که رو در روی مرگ می ایستد و آنرا باز می شناسد. شاعران با هر شعری که می سرایند می میرند تا دردهای بشری را چون صلیبی بر دوش خسته شان به جلجتا ببرند. شیدایی با درد مرد. او معنای رنج را می شناخت٬ به آن استعلا می بخشید. او در بیماریش انسان آرمانی شد. انسانی که در قد و قامت شعر مرد. مرگ او خود یک شعر بود. یک سرود برای انسان رنج کشیده. او با سرطان از جانب همه ما جنگید و شکست خورد. مرگ او اتفاق مهمی نیست٬ چرا ما هر بار که او را می خوانیم بجای او زندگی می کنیم. رنج می کشیم.
خود او بیماریش را در شعری معنا می کند. بخوانید و با او یک مرگ را اتفاقی کنید برای زندگی :"نیاز به یک کلمه دارم / کلمه ای که مرا از روی زمین بردارد / من مثل ساعتی مریضم / و به دقت درد می کشم / ... " به این کلمه "دقت" توجه کنید٬ او درد می کشد و نسبت به درد خودآگاهی می یابد و این خود آگاهی همان است که شاعر را شاعر می کند و زندگی اش را جنون آمیز. چه کسی جز شاعران می توانند به دقت درد بکشند؟ ما نیز با دقت مرگش اش را حس می کنیم و همین دقت زندگی را کابوس می کند. شعرهایش دلیل سوگواری و تنها تسلای ماست . خدایش بخاطر همه دردهایش با او مهربانی خواهد کرد. یادش همیشه با جهان شعر باد. + و + و + و + و + و + و ...
روزنامه همشهری یک هفته بسته شد٬ این خبر تلخ است٬ برای صاحب این قلم که سهمی در تولد این روزنامه داشت این تلخی فربهگی بیشتری دارد. بستن یک روزنامه آسان است ولی موجی که در جامعه بر می انگیزد پیامدهای ساده ای ندارد٬جانهای بسیاری را آزرده می کند٬به اقتصاد نظام اطلاع رسانی ضربه جدی می زند . از به خطر افتادن امنیت شغلی روزنامه نگاران چیزی نمی گویم که نه تنها کسانی که تصمیم گیرنده اند را متوحش نمی کند بلکه می تواند تسلایی به رنجیدگی هایی باشد که از حرفه ای های این شغل در دل دارند. اما خواننده ای که روزنامه ای را برای خواندن انتخاب می کند در این میان باید تاوان چه گناهی را بدهد. می توان از تصمیم گیرندگان پرسید نهادهای اجرایی هزاران خطا را در کارنامه خود دارند و در برابر هیچکس هم پاسخگو نیستند و اصلا جلوی نگاه حیرت زده دیگران از کارهای خطایشان با غرور و افتخار صحبت می کنند ٬ چرا کسی با آنها ندارد و تنها اگراشتباهی ناخواسته در روزنامه ای رخ می دهد را نپذیریم و بلافاصله با آن سفت و سخت برخورد کنیم و یک هفته روزنامه ای مثل همشهری را که بنیانگذار روزنامه رنگی و مدرن در ایران بود را به محاق ببریم . پاسخی به این پرسش وجود ندارد . دیگر عادت یافتن پاسخ را از دست داده ایم . این نوشته تنها یک نوع همدلی با همکارانی است که این هفته به اجبار به مرخصی می روند و غیر از این می داند هیچ نتیجه ای ندارد.
مرگ٬ "علی کردان" را در ربود و مخالفان و موافقان او را در بهت و حیرت فرو برد. او بدون آنکه بخواهد نماد دولتی شد که تن به هیچ ساختاری نمی دهد و مدام خود را دگر می کند٬ بدون آنکه به هیچ شاکله قوام دهنده پایبند باشد. این مرگ طنزی شگفت دارد. اصولگرایان در برابر او صف آرائی کردند و دولت اصول گرا تمام قد دفاع از وزیر کشورش را بر عهده گرفت٬ هر چند که این دفاع به نتیجه نرسید و مسند وزارت به کس دیگری رسید. این حمله و دفاع باری سنگین شد بر دوش فردی که تحمل اینهمه بار را نداشت. او قهرمان و شاید ضد قهرمان نمایشی شد که در آن بازیگران می خواستند اختلاف جدی خود را در پوششی دیگر به جامعه بفروشند٬ نقشی که از همه سو خریدار داشت. اکنون همه خریداران نمی دانند با خریدی که انجام داده اند چه بکنند.
کردان با مرگش زخمی شد در روح ایرانی٬ روحی که زمینه خطا را فراهم می کند و بعد خود را کنار می کشد که این خطا تنها در یک جسم متجلی شود تا همگان بتوانند خود را از گناهی مبرا کنند که همه در شکل گیری آن سهیم بودند. جسمی که نتوانست این تجلی را تاب آورد باری شد بر دوش همگان تا در آئینه مرگ خود را ببینند. خودی تباه٬ خودی که راه به خودآگاهی نمی کشد. مرگ تراژیک یک مدیر که سالها مدیریت کرد٬ امروز پاشنه آشیل جامعه ای شده است که در افراد بجای علم و مهارت مدرک تحصیلی می جوید و بجای دروغ با دروغگو می ستیزد و تنها میم ها را می بیند٬ مدرک ام٬ مقام ام٬ ثروت ام و... در این میم ها جایی برای توانایی ام٬ مهارت ام٬ صداقت ام و... باقی نمی ماند و در این نقطه است که ما بجای شورش بر این ضمایر٬ یک فرد را قربانی می کنیم و زمانی که مرگ این قربانی فرا می رسد نمی دانیم با خود چه کنیم.
مرگ آن دیگری انسان را رو در روی خودش قرار می دهد. از یک سو از خود می پرسد وقتی انسان می میرد همه ضمایر مالکیت چه مفهومی دارد؟ امری موهوم که تمامیت فرد را از آن خود می سازد و از زندگی یک دام می سازد. از سوی دیگر نسبت ما با فرد مرده پرسشی انسان شناختی را طرح می کند٬ آیا وقتی همه می میریم و روزی جز جهان مردگان خواهیم بود٬ چرا نمی توانیم در ورای دشمنی ها به تفاهمی برسیم که لحظات حیات را خواستنی تر می سازد؟ چرا انحطاط اینهمه قوی پنجه است؟ باید بکوشیم به این پرسش پاسخ دهیم٬ اگر بنا داریم جنبش سبز را رویش دوباره زندگی کنیم.
طنزهایی که در فیس بوک و اینجا و آنجا برای این مرگ زود هنگام نوشته می شود٬ بیش از آنکه معنا کردن یک رویداد باشد٬ گریزی دیگر از خود است٬ گریزی بی خنده. گریزی بی حماسه. باید بدانیم کردان یکی از ما بود. ماجرایی که بر او رفت شدت یافته همه رفتارهایی است که در جامعه ما عادت شده است٬ اما ما چون نمی خواهیم به خود آگاهی تراژیک برسیم خیلی زود کسی دیگر را خواهیم یافت تا به خطاهای ما جسمیت بدهد. تا این بازی است نه پیروزی هایمان و نه شکست هایمان چیزی را تغییر نخواهد داد٬ چون ما نمی خواهیم جلوی آئینه بایستیم و روح ایرانی را در تمامیش ببینیم. روحی پر از دامچاله و البته خلاق و شورشگر٬ تناقضي بي سنتز٬ چه او را موافق خود می دانستیم و چه مخالفش٬چاره ای جز آن نداریم که از خدا بخواهیم از دریای رحمت اش جرعه ای نصیب اش سازد. آرزویی که تنها امیدمان در فرای لحظه چشم از جهان بستن مان است.
دلم نمی خواهد با کسی قهر باشم ٬ با هر کس کدورت پیدا کنم فوری تماس می گیرم و از سر آشتی سر صحبت را باز می کنم .اصلا هم فکر نمی کنم که در مرافعه من حق داشتم و یا دیگری ٬ انسانها درگیر موقعیت اند و بخاطر این موقعیت دست به رفتارهایی می زنند که در شرایط دیگر حتما جور دیگری عمل کردن . نمی دانم کجا خواندم که "فهمیدن بخشیدن است ". این گزاره را درست می دانم . ممکن است صلاح نبینم با کسی ارتباط داشته باشم ولی نمی گذارم این جدایی در فضای قهر اتفاق بیفتد . شاید بگوئید انسان هم باید دافعه داشته باشد و هم جاذبه ٬معتقدم باید حساب ها را جدا کرد ٬در مسایل جایی نباید کوتاه آمد ولی نباید گذاشت این کوتاه نیامدن کینه ای شود در دل . می توان با کسی کاملا مخالف بود ولی نگذاشت کار به دشمنی بکشد . در دوران روزنامه نگاری با خیلی ها کارم به دعوا کشید ولی خیلی زود آشتی کردم .
نوجوان بودم ٬ با یکی از دوستانم دعوایم شد. حتی کار به کتک کاری کشید . مدتی بعد که رفتم سراغش و بوسیدمش . خود را کنار نکشید ولی سرد برخورد کرد . به او گفتم اگر هزار بار قهر کنی هزار بار منت ات را می کشم ٬ ولی هیچ نگفت ٬پیگیر ماجرا شدم . فهمیدم حدس می زنند بیماری صعب العلاجی داشته باشد و به این دلیل خیلی زود دستش از دنیا کوتاه خواهد شد. با اصرار من رفاقت مان محکم تر شد . اما او از بیماری به سلامت جست و دوستی مان باقی ماند . تا دست روزگار ما را از هم جدا کرد . همان قبل از انقلاب از کشور رفت و نمی دانم الان چه می کند . از آن زمان تاکنون با خود عهد کرده ام در رفاقت نگذارم کار به قهر و کدورت بکشد. مدتهاست با خودم فکر می کنم بسیاری از مقامات که سالهاست با هم رفاقت داشتند و هم رزم بودند و حتی رابطه استاد و شاگردی داشتند بخاطر قدرت از هم جدا شدند ٬بازی هولناگ قدرت از هم جدایش کرد . اصلا باور ندارم که بخاطر اعتقاد و ارزشها کارشان به دشمنی کشاندند در حالی که هر دو طرف به همان اعتقاد هنوز وفادارند.
سیاست جز علایق من است و نوشتن در باره آن را جدی می گیرم. چرا که معتقدم کلیت زندگی بشر در گروی شکل گیری آنست. در این عرصه معتقدم شجاعت لازمه هر کنشی است و باید دل به دریا زد و از امر درست دفاع کرد ولی حاضر نیستم هرگز وارد حزب و جریان سیاسی شوم که دوستی و دشمنی را به ناگزیر انضباط سیاسی تعیین می کند . چون به این تعهد وفادارم. با بسیاری از افراد سیاسی در جناحها مختلف دوستم ٬هرچند که یک لحظه در سلیقه سیاسی ام کوتاه نمی آیم ٬در دوستی با آنها هم یک قدم پا پس نمی کشم . چرا این ها را می نویسم . چون دوستم مسعود کرمیان در وبلاگش مطلبی قلمی کرده است که خود آگاهیم را نسبت به خودم افزون تر کرد . این خود آگاهی منطق اش را از تعارفاتی نمی گیرد که قلمی کرده است بلکه از آنجا جان و خون می گیرد که از تفاوتی که با من دارد می نویسد . تفاوتی که ذات دنیای متکثر است و بدون آن جهان دوزخی تحمل ناپذیر می شود.
"تبدیل قدرت به شخصیت" آن حلقه گمشده ایست که سالهاست سیاست از نوع ایرانی اش را تبدیل به دام کرده است٬ دامی که برون رفتی از آن متصور نیست. قدرتی که از فردیت خلاق و تاثیر گذار تهی باشد به سرعت تبدیل به زور برهنه می شود و زور هم جز افتراق و بیگانگی حاصلی نمی دهد. در این فرایند جدایی مستمر٬ انسانها دیگر گشوده به جهان خارج نیستند بلکه در خودی انحلال می یابند که آغشته به منیت و بی رحمی ایست که جهان را دشمن کیش می یابد و جز با حذف آن دیگری تسکینی پیدا نمی کند و زمانی که دیگر سوژه ای برای حذف نمی یابد خود ویرانی را در دستور کار قرار می دهد و تا خود را از پانیاندازد آرام نمی گیرد. انسانها در چنین جامعه ای تبدیل به گرگ هم می شوند و جز دریدن و دریده شدن روش دیگری را برای زندگی باز نمی شناسند. گرگهایی که در نهایت خود را می درند.
انسان وقتی کسی می شود که کس بودن آن دیگری را به رسمیت بشناسد و به این حقیقت دست یابد ما تنها در پیوند با بافت پیچیده ارتباطات با دیگران می توانیم آنی شویم که باید باشیم. اگر این ارتباطات نسبت به آینده گشوده باشد٬ می تواند جامعه را به سامان سازد. اما به دلایل تاریخی بجای فردا٬ گذشته پیشاپیش ما در حرکت است نمی توانیم بنیادی برای ساختن کشور بیابیم و به این دلیل ما با پویش کاهنده طرفیم که مدام ظرفیت ها و توانایی هایمان را می کاهد و خلایی از ناامیدی و بی فردایی را پیش رویمان می گذارد. در این فضای نیست انگارانه نابودی دیگران آسان می شود و ساختن و آباد کردن مبدل به امر غیر ممکن می گردد.
اگر این منطق آلن بدیو را بپذیریم که سیاست با تفکر و کنش پیوند دارد و مسئله سیاسی تا حدود زیادی مشورتی است و حاصل اجماع٬ درمی یابیم ما هنوز وارد عصر سیاست ورزی هم نشده ایم. اگر از یک سو با ارعاب روبروئیم٬ در سوی دیگر یعنی در درون جنبش سبز با کشتار و انکار متقابلی روبرو می شویم که از همه سو در جریان است. چه باید کرد ؟ امر کثیر در جنبش سبز باید تداوم یابد و از سوی همه آنهایی که به آزادی واقعا ٬و نه در کلام متعهدند٬ باید پذیرفته شود. در غیر این صورت رویدادها این جنبش را به سمتی خواهد برد که صورتی یگانه خواهد یافت. ذاتی یگانه و انحصار طلب که قدرت جمع را تبدیل به شخصیت های متکثر و تاثیر گذار نمی سازد٬ بلکه آنها را منقاد حکمی یگانه می کند که هیچ چون و چرایی را نمی پذیرد.
اگر فضای سیاسی چند صدایی در این جنبش زنده بماند و فربه تر شود٬ خیلی زود جامعه تغییر خواهد کرد و در جامعه تغییر یافته مهم نیست چه کسی بر مصطبه قدرت تکیه می زند٬ بلکه مهم آنست که مردم نمی گذارند جز بر اساس منافع ملی٬ آزاد اندیشی و قانومندی حاکمیت تحقق یابد و این همان اصل تبدیل قدرت به شخصیت است که همه نابسامانی ها را شکل می دهد٬ بدون آنکه کسی در باره آن بیاندیشد.
صبح چهارشنبه تا همین لحظه که این واژه را می گذارم اینجا٬ اتفاقاتی بر من گذشت که بعد از مدتها گنگی و در ابهام زیستن٬ جهان یکبار دیگر خود را برایم در پرتو آفتاب روشنگر قرار داد. این اتفاقات نه عحیب بودند نه نادر٬ ولی این فرصت را در پرتو آنها یافتم تا همه چیز را در پرتو تازه تری ببینم. از نوع مواجهه ای که با رئیس سازمان فرهنگی و هنری در نمایشگاه یاد و یار مهربان داشتم٬ دیداری که با خلیل جوادی٬ طنزپرداز مشهور که خیابان خوابهایش جان مرا مدتهاست از آن خود کرده است٬ رخ داد و هم نفسی با بزرگمهر٬ صف سری٬ پاکزاد و ... دوستان بزرگوار روزنامه نگارم مرا بر انگیخت تا از منظر دیگری به زندگی نگاهی بیاندازم که تا کنون آغشته به عادت ها و کلیشه های متصلب بود. کلیشه هایی که از قبل به ما تحمیل می کنند خیر و شر را چگونه از هم تفکیک کنیم و چه کسی را خوب بدانیم و چه کسی را بد و از یاد ببریم این عادت ها و سنت های مومیایی شده اند که ادراک ما را نسبت به خودمان و دیگران٬ متصلب می کنند و از زندگی لجن زار می سازند.
جنبش سبز اگر نتواند ادراک ما را تغییر دهد٬ نخواهد توانست زندگی را اخلاقی تر و به سامان تر کند. در صبح چهارشنبه وقتی بغض من ترکید و اشک پلکهایم را خیس کرد٬ می دانستم این غم زبان باز کرده ام نه از ناجوانمردی آنست که با ادعای دوستی می آید و با نگاه ابزاری از تو پلی برای قدرت طلبی می سازد و نه از جهان بی دوست و عشقی که در فضای ظلمانی اش فرصت نمی دهد انسان پناهگاهی در آن دیگری بیابد و خود نیز پناهگاهی برای دیگران شود. بلکه این بغض در درک آن بستر اجتماعی ترکید که در دیالکیتک طغیان و زور٬ دور خود می چرخد و باز جهان را دست نخورده باقی می گذارد. ما مدام علیه زور٬ قدرت و ثروت می جنگیم نه به قصد آن که جهان را از آنها پاک کنیم٬ بل به این دلیل که خود این هر سه را تصاحب کنیم و رشته زور و ستم و یغماگری را بر دست بگیریم و یکبار دیگر با فروبستن چشم به خواست همگان٬ زمینه طغیان دیگر را پی بریزیم.
ما هر بار دست به طغیان می زنیم٬ خوش خیالانه می پنداریم این یک بازی دیگر است. ما از پیش آگاه نبودیم و ناگهان معجزه وار تغییر کرده ایم و پاک و زلال می رویم جهان بهتری را بیافرینیم. حماسه سرایی می کنیم و با غرور و افتخار از خود و حرکت مان سخن می گوئیم در حالی که در همان لحظه در زندگی ملموس و روزمره مان همان می کنیم که همیشه می کنیم. غرق در منافع حقیر و زود گذرمان به کشتار عاطفه ها و جانها می پردازیم و بعد سرود فتح و ظفر سر می دهیم. همیشه آنکه در اریکه قدرت است را بد و زشت و جنایتکار می دانیم و اما ما خود خوب٬ انسان و تحول خواه ایم. این معادله از یک منظر جوانمردانه است چرا که آنکه بر سر قدرت است٬ منتقدانش را شرور و قابل حذف می داند آنهم بی ترحم. تا زمانی که این بازی دو سویه را متوقف نکنیم و بازینامه دیگری ننویسیم هزار بار طغیان کنیم٬هزار بار قهرمانی کنیم و تن به شهادت بدهیم٬ چیزی تغییر نخواهد کرد.
بی تردید در مورد رویدادهایی که بر من گذشت٬ از نگاهی که از مدیران در ما نهادینه شده است تا آن لذتی که از دیدار جوادی و شنیدن شعرهایش در من گذشت٬ و هم از هم کلامی با دوستان روزنامه نگارم خواهم نوشت ولی بر آنم از نگاه تازه جنبش سبز را مورد واکاووی قرار دهم و بگویم چه کسانی برای رسیدن به خواست های فردی شان و یافتن راهی برای مهاجرت تند و تیزی می کنند و از آنهایی که در غم رانت های از دست رفته فضا را کدر می سازند. خواهم گفت اگر در این بازی مراقب نباشیم و به موقع هشدار ندهیم جوانانی با قلب پاک و زلال و غرق در عشق میهن و مردم باز دل به دریا خواهند زد تا زندگی را بهتر کنند٬ باز قربانی کسانی خواهند شد که بجای نفی زور و پول می خواهند انحصار آنرا خود فراچنگ آورند. این جنبش عمق نخواهد یافت مگر آنکه به نقد همه جانبه و بی ترحم خود بپردازد و با حذف راهزنان امید و آرزوها واقعا این جنبش را متفاوت از دیروز سازد. نقد درونی٬ سخن گفتن بی واهمه از خود آغاز این تفاوت است. این بحث را پی خواهم گرفت ....
"جنبش سبز" شورشی علیه استبداد است٬ شورشی که آزادی انسان را نشانه رفته است تا از آدمی موجودی خود بنیان بسازد که می خواهد سرنوشت اش را خود بدست بگیرد و قانومندی و رفاه را در شایسته سالاری و دوری از تباهی تحقق بخشد٬ ولی شور بختانه این جنبش مثل همه جنبشی هایی که در صد سال اخیر شکل گرفته اند هنوز نتوانسته است استبداد را در خاستگاه اصلی اش با سلاح نقد رادیکال نشانه برود و این پرسش جدی و هولناک را از خود بپرسد که سهم ما٬ یعنی همه آنهایی که برای فراچنگ آوردن آزادی به پا خاسته اند٬ در جان سختی و تداوم استبداد چیست٬ دیگر باید از تاریخ آموخته باشیم که در غیاب اندیشه رادیکالی که مسایل را تا اعماق آن واکاووی کند و ریشه استبداد را در همه ذهنها بطلبد نخواهیم توانست با سلاح نقد جانها را از تباهی هولناک برهانیم که معادل خود را مدام در فضای سیاسی می یابد و با هر تکانه اجتماعی بازیگران دیگری را فرا می خواند که همان بازینامه را به صحنه ببرند که زندگی ایرانی را قرنهاست به دروغ٬ فلاکت و بحران کشانده است.
تا به این حقیقت تلخ اذعان نیاوریم که همه ما به ویروس واگیر استبداد آلوده ایم و در روابط میان فردی به این ویروس فرصت می دهیم تا زندگی جمعی مان را به عفونت و کثافت بکشاند٬ نخواهیم توانست از آن رها شویم. این "ما" هیچ استثنایی را بر نمی تابد٬ چه آنهایی که در بیرون مرزها در فضای امن و خوشباشانه دستور العمل های رادیکال صادر می کنند تا با رنج دیگران روح واخورده شان را تسکین دهند٬و چه آنهایی که در داخل کشور هر اعتراضی و هر اختلاف سلیقه ای را به دشمنی تعبیر می کنند و دوست را آن کس می دانند که هیچ مخالفتی بر زبان نیاورد٬ به این ویروس آلوده اند. اگر به این حقیقت باور ندارید به تک تک خانواده ها و محیط های شغلی چه در داخل کشور و چه در بیرون آن نگاهی بیفکنید تا در یابید چه نگاه ابزار و حیوانی به یکدیگر داریم و تنها خود را قبول داریم و بس. اما مشکل اصلی در این اعتماد به نفس اغراق آمیز نیست٬ بلکه مسئله اصلی آنست که در پس این استبداد رای چه جانهای زبون و ترس خورده ای وجود دارند که می دانند هیچ نیستند و تنها بر آنند با رفتار مستبدانه با دیگران و تمامیت خواهی روح پریشان شان را آرام سازند.
استبداد و تداومش حاصل آن حلقه معیوبی است که انسانها را تربیت نمی کند تا امر کثیر و تنوع سلایق را تاب آورند. سازش متقابل را جدی بگیرند٬ به قول و قرارهایشان پایبندی نشان دهند و بدون دشمنی و ایجادهای بحرانهای جعلی و برنامه ریزی شده در حذف آن دیگری نکوشند. همه به خوبی می دانیم آنکه همه چیز را تنها برای خود بخواهد همه چیز را از دست می دهد و می پنداریم تنها حاکمیت سیاسی است که اینگونه عمل می کند در حالی که هر کدام از ما هر جایی هستیم همین روش و منش را به کار می گیریم. هرگز نمی اندیشیم دیگران هم روح و عاطفه دارند و باید با احترام با آنها روبرو شد و نمی توان بخاطر منافع حقیر و زود گذر به دیگران آسیب زد و خود زیان ندید. جنبش سبز اگر می خواهد به مقصد برسد باید در زندگی جمعی خود اصلاحگرانه با ویروس استبداد بجنگد٬ نوع مناسبات درون خود را منتقدانه نه ویرانگرانه بسازد و هر جا که فعال سیاسی سبز اندیش حضور دارد باید با گفت و گوی مدام حتی با کناره گیری از آزادی و احترام به آن دیگری دفاع کند. البته گاهی تنبیه کردن فاعل یک اقدام ناپسند٬ احترامی است که ما به امرخیر می گذاریم.
مشکل نقد رادیکال آنست که به ناچار همه می پندارند منتقد خود را بری از مشکل می داند و طبیبانه می خواهد دیگران را درمان کند٬ در حالی که صلابت جنبش سبز آن است که معضل را قبل از هر چیز در خود بجوید و به خود درمانی بپردازد و به یاد بیاورد یک مرض مزمن را تنها با صبوری٬ پشت سر گذاشتن تجربه های شکست خورده و نقد فعال می توان مداوا کرد. اما در کنار این خود درمانی باید با هر ابزار ممکن با آن روح پلشتی جنگید که نقاب بر چهره می گذارد و به اسم دوستی٬ آزادی و نو آوری همه شاکله ها و بنیانهای اخلاق را ویران می کند٬ این ستیز باید بی ترحم و آنچنان قاطع باشد که تاثیری شفا بخش در همه کردارها و روش ها بوجود آورد. تنها در این صورت است که استبداد از این مرز و بوم قدم به قدم پا پس می کشد. کسانی در این بازی می برند که با آرامش و خونسردی منتظر فضایی می مانند که سیلی فرود آمده بر صورت برافروخته خودخواه ها و ناجوانمردها آنچنان صدایی دهد که هیچکس نتواند آنرا نشنود. این جمله "آلن بدیو" کاملا گویا این حقیقت است: در بیشتر موارد " احترام به آن دیگری " زیان بار است٬ شر است٬ شر است به ویژه هنگامی که سوژه یا فاعل برای آن که عمل اش عادلانه و معقول باشد باید در برابر دیگران مقاومت کند و چه بسا از دیگران نفرت داشته باشد."
نیکو خردمند رفت و من مانده ام با ذهنی تهی که نمی داند مرگ بی وقفه هنرمندان را چگونه معنا کند. در جهانی که هر انسانی دوزخ آن دیگریست٬ گاهی رفتن لطف بیش تری از ماندن دارد. این روزها آنقدر شانه ها به زیر تابوت ها رفته اند که تو می مانی با یک خستگی همیشگی و تهی. چه باید در مورد او بنویسم؟ از نقش هایی که بازی کرد؟ هیچ نمی نویسم. جز آنکه آرزو کنم نامش بماند برای روزهای خوبی که شاید از راه برسند٬ خدایش بیامرزد.
تردید نکنید من با امریکا بعنوان نماد مطلق سرمایه داری مخالفم! نه بعنوان یک دولت در میان صدها دولت دیگر٬ بی تردید مثل همه انسانها هیچ مخالفتی با امریکایی ها بعنوان یک ملت ندارم. اما مخالف جدی این نظام اقتصادی ام و معتقدم بدون گلاویز شدن با آن نه دمکراسی امکان شکل گیری دارد و نه حقو ق بشر در عمل تحقق خواهد یافت. اما این ستیز هیچ سنخیتی با دشمنی هایی ندارد که هیچ مابه زایی جز جنگیدن با صورت ظاهری غرب ندارد در حالی که این دشمنان در باطن همان منطقی را در پیش می گیرند که امریکا را امریکا می کند٬ یعنی٬ منطق کور بازار و تکیه به نیروی فرادست نظامی و سرکوب مردمی که می خواهند گرسنه نباشند و از حداقل معیشت بهره ببرند و در سرنوشت خود آزادانه مشارکت کنند٬ درست همان چیزی که در فرمول های نظام سرمایه داری نمی گنجد. کسانی که با سیاست تعدیل اقتصادی و اخراج میلیونها حقوق بگیر و به خاک سیاه نشاندن بخش میانی جامعه می خواهند منطق سرمایه داری و بازار آزاد را آنهم در شکل بدوی اش تحقق بخشند٬ چطور می توانند به توده ها بقبولانند که واقعا با امریکا مخالفت جدی دارند؟
سرمایه داری هر نوع حقوق بشری را می پذیرد جز آن حقوقی که به ملتها حق می دهد گرسنه نباشند. کارگزاران این نظام می گویند هر شهروندی حق خرید دارد و اگر در بهترین سوپرمارکت های جهان دست به خرید نمی زند مقصر خود اوست که منطق نظام سرمایه داری٬ که سود بیشتر است را٬ نمی شناسد و به قیمت قربانی کردن این و آن به پول کلان٬ یعنی همان جادوگری که هر غیر ممکنی را ممکن می کند دست نمی یابد. امریکا سرمایه داری را به صورت مطلق تجسم می بخشد٬ به دلیل هژمونی نظامی به حساب جیب دیگر ملتها٬ بیشترین مصرف و خوشگذرانی جهان را در نمودارها به تماشا می گذارد. پرزیدنت اوباما بخشی از این نظام است. او با دستکش های مخملین همانقدر با حقوق بشر و ملت ها بیگانه است که بوش با دستکش های آهنین مخالف بود.
امریکا بعنوان سرکرده نظام سرمایه داری اگر لازم داشته باشد در ویتنام٬ افغانستان و عراق دست به کشتار انسانها می زند تا آزادی یغماگران را تضمین کند. با هر شیطانی حاضر است دست بدهد اگر منافع فوری اش ایجاب کند. در این میان هیاهیو رعایت حقوق بشر در جهان امروز مثل آواز خواندن در میان ناشنواها است که هیچ کس آوازه خوان را جدی نمی گیرد. اوباما جایزه صلح می گیرد تا کمی اروپائیان به جان آمده از شر نیروهای نظامی امریکا٬ فرصت نفس کشیدن بیابند آنهم در بحبوبه یک بحران اقتصادی مرگبار٬ در این میان جنبش سبز با حرکتی که تنها به خود تکیه دارد٬ و با پیغام روشنی که به جهان می دهد که ملت ها تنها در اتکا به خود است که جنبش رهایی بخش را می توانند شکل دهند٬ یک بنیانگذار است و سکوت طولانی مدت ملتها علیه یغما گری را می شکند.
برای این جنبش چین٬ روسیه و هر کشوری که انسانها را موضوع تولید ارزش اضافه می دانند نه سوژه های خود بنیانی که حق آزادی و رفاه دارند همان اندازه یغماگرند که امریکا٬ البته اگر تفاوتی دیده می شود می تواند همان سهم شیر باشد نسبت به بقیه حیوانات ضعیف تر٬ جنبشی که در سال پنجاه و هفت شکل گرفت و به ناگزیر تبدیل به نهاد شد و از حرکت باز ماند٬ امروز جانی دوباره یافته است و می رود که منطق زور و پول را در همه صورت هایش واسازی کند و بجای آن انسان بماهو انسان را بنشاند که حق آزاد بودن را در کنار حق سیر شدن و عدالت را توامان می طلبد. درست همان حقی که امریکا و مخالفانش در عمل انکار می کنند و در آن به وحدتی می رسند که در زمینه های دیگر بخاطر تضاد منافع هرگز نخواهند رسید.بی تردید ما هنوز در آغاز راهیم و تا رسیدن به مقصد باید صبور٬سخت کوش و با هم بودن را جدی بگیریم.
دعوای شهرداری و دولت را باید جنگ زرگری بدانیم یا یک دعوای واقعی بر سر خدمت رسانی به مردم. تمام قرائن نشان می شود این دعوا بیشتر از آنکه بر آن باشد تکلیف مترو را روشن کند بر آنست حواس جنبش سبز را از راه امیدی که برگزیده پرت کند و آن را به سمت دعوای احمدی نژاد و قالیباف بکشاند٬ ایجاد جنجال های فرعی یکی از روش های متداول جنگ روانی تلقی می شود که کارکردش کاملا شناخته شده است . مشکل آنست که مردم تهران گرفتاری فراوان دارند و چه فرقی برایشان می کند که فلان سازمان را این و یا آن اداره کند تنها خواست ساده آنها می خواهند مشکلات شان کم شود که آنهم به لطف نهادهای اداره کننده به این زودی های دست یافتنی نیست .
شما باید مسافر مترو باشید تا بدانید چه بر سر مسافران عزیزی می آید که در انبوه جمعیت له می شوند ٬مشکلی که نه رئیس دولت و نه شهردار تهران حتی از صدهزار قدمی آن هم عبور نکرده اند. چه کسی است نداند بودجه مورد نیاز قطار زیر زمینی نسبت به ریخت و پاش هایی که در سمینارها ٬ضیافت ها و دوباره کاری هایی که در این کشور صورت می گیرد بسیار ناچیز است و اگر قرار بر حل آن بود اصلا نیاز به جنجالهای مطبوعاتی و رادیو و تلویزیونی نبود . دقایقی که مسئولان در مورد بحث مترو در تلویزیون تلف می کنند آگهی تبلیغاتی پخش شود و پولش را به حساب مترو واریز کنند بخش بزرگی از مشکل مترو حل می شود.
صاحب این قلم تردید ندارد مدیریت فعلی مترو در راه اندازی و شکل گیری آن نقش بسزایی داشته است و امروز همین مدیریت شایسته ترین تیمی است که می توانند این مهم را به فرجام مطلوب برسانند ولی این مدیریت به اتفاق مسافران یکجا قربانی دعواهای سیاسی شده اند که در بین جناح اصول گرا درگیراست . چه این دعوا ساختگی باشد و چه واقعی ٬ مشکلی نیست که حواس و انرژی ما را مشغول خود کند . این مسئله و دیگر مشکلات زمانی به راستی حل خواهند شد که مردم میزان و ملاک هر تصمیم و هر رفتاری باشند و کسی جز خود آنها در مورد زندگی جمعی شان تصمیم نگیرند . اتفاقی که تاکنون نیفتده است و به همین دلیل هر روز مشکلات فربه تر و غیر قابل حل تر می گردد.
طغیان همه جا را فرا گرفتهاست ٬هیچکس هیچکس را قبول ندارد . نسل جوان خود را معیار خوب بد و جهان می داند و آنهایی که پا به سن گذاشته اند جوانان را خام ٬به تجربه و پر مدعا می دانند ٬چه خوب بدانیم و چه بد ٬دوران ریش سفیدی به سر رسیده است ،آنهم زمانی که هنوز جوانانی هنوز میداندار امور نشده است . اگر غرب پدر کش است و ادیپ با کشتن پدر رو به فردا دارد و اگر شرق فرزند کشی را تجربه دیرپای خود می داند و فردا را در پای دیروز قربانی می کند . امروز متاسفانه جامعه ایرانی توامان هم پدر کشی را تجربه می کنند و هم فرزندکشی را . با این حساب نه دیروز را حرمت می گذاریم و نه فردا را و در نهایت امروز صحنه قتل می شود ٬کشتار روحیه ها و عواطف.
نه مو سفید و نه موی سیاه اعادیی را ثابت نمی کند ،باید به صورت اقتضایی در مورد تک تک افراد دست به قضاوت زد آنهم نه با رجزی که می خوانند بلکه با عملی که انجام می دهند. فرد پا به سن گذاشته باید در عمل ثابت کند تجربه و مهارتی که عرضه می کند گره یی از معضلات باز می کند نه اینکه آنرا کورتر می سازد . جوانی که ادعای مدرن بودن می کند باید با کارش و آنچه در عمل می کند نشان دهد راهی نو در پیش گرفته است ٬نه اینکه فرسنگها عقب تر از راه تجربه شده را بخواهد بیازماید. در این میان نباید مشکل را نه درمیان جوانان و نه در میان پابه سن گذاشته ها جستجو کرد بلکه مشکل در ساختارهایی است که تداوم نمی یابد و به این دلیل هر نسل به ناچار مجبور است از نو تجربه کند.
انقلاب ٬جنگ و تورم عادت شکنند و عرفهای قوام دهنده جامعه را در هم می ریزند بدون آنکه عادت های جدید را جایگزین آنها کنند. در جامعه عرف زدائی شده هر کس گرگ آن دیگری می شود و منیت ها و خود خواهی ها جایگزین رفاقت ها می شود و هیچ توانی مکمل توان آن دیگری نمی گردد. به این دلیل نه با هم افزایی بلکه با منها شدن مداوم روبروئیم . در سالهای اخیر هسته داغ قدرت بر آن شد موسفید کرده ها را حذف کند آنهم بدون آنکه نسل جدید را از میان امواج میلیونی جوانان با تجربه و خلاق گزینش کند ٬بلکه کوشید این جابجایی را در حلقه کوچکی از مریدان انجام دهد و با این کار گسستی کامل بین نسل ها ایجاد شد بدون آنکه جوانترهااحساس رضایت کنند و حاصل کار همان شد که داریم می بینیم . یعنی همه نسل ها ناراضی و شوریده بر شرایطی که بجای جذب تنها حذف را می شناسد.
لجاجت یا تدبیر٬ کدام می تواند بحرانها را رام و جانها را آرام سازد؟ بی تردید همه در پاسخ این پرسش خواهند گفت: "تدبیر آن گنجیه گمشده ایست که می تواند غول مشکلات را به زمین بزند!" ولی مدتهاست پاسخ عملی از جنس دیگریست٬ در مسایل کلان کشور تا کوچکترین بده و بستان های فردی در سازمانها لجاجت حکمرانی می کند٬ لجاجتی که منطق خود را از غرور کاذب و تمامیت خواهی می گیرد. آدم لجوج هیچوقت قادر به حل معضلی نیست بلکه آنرا فربه تر می کند. وقتی سمتی به کسی داده می شود می پندارد باید بیشتر از همه بداند و چون این کار ممکن نیست آدمهای منتقد و نخبگان را از اطراف خود می پراکند و کوتوله ها را جایگزین آنها می کند. کوتوله هایی که جز فرمان بری و رانت طلبی هدف دیگری ندارند.
لجاجت ایجاد توهم می کند و آدم لجوج تنها خود را میزان خیر و شر و خوب و بد بودن آدمها می داند و بس. می پندارد کار درست همان کاریست که او انجام می دهد. هزار بار خطایش اثبات شود باز بر حرف خود اصرار می ورزد و زمین و زمان را مقصر به هدف نشستن تیرش اعلام می کند. از سوی دیگر لجاجت صبوری را از فرد باز می ستاند و چه کسی است که نداند عجله خودبخود به خطا میدان می دهد. چه باید کرد؟ چگونه می توان بر غول لجاجت غلبه کرد؟ با صبوری و مدام چراغ عقل را روشن نگاه داشتن و از تدبیر گفتن. اما لجاجت را با لجاجت پاسخ دادن جز ویرانگری حاصلی ندارد.
جنبش سبز امید در مداومت و صبوری است که به اهداف خود دست می یابد. بر حرف درست خود پا می فشارد٬ خود را در معرض نقد دوست و دشمن قرار می دهد. با هر نقدی که درست می یابد مسیرش را اصلاح می کند. خشونت حاصل لجاجت است و رفتار مدنی حاصل تدبیر. جامعه ما اکنون در برهه ای ایستاده است که باید بین لجاجت و تدبیر یکی را انتخاب کند و آنهایی که سرنوشت کشور را مهم می دانند بی تردید با همه سختی ها و هزینه ها جز دومی را بر نمی گزینند. بی تردید درست همین راه است که در نهایت پیروز خواهد شد و جهان را حتی برای مخالفان خود امن تر خواهند کرد.
آقاي مارسل پروست شما در پاريس مرديد. شما بارها مي ميريد ٬طرف خانه سوان مرگ پرسه مي زند. اين بار در پاريس با آن لحظه ناشناخته دوباره ديدار كرديد. نويسنده با اثرش زنده است و با همان مي ميرد . شما در زبان فارسي سكته قلبي كرديد و مرگ را بازيافتيد ٬مثل زمان اثر بازيافته ٬شما در سرريز ذهني كه به ياد مي آورد لحظه هاي از دست رفته بشر ر ا با زوال آشنا مي كنيد در ميهماني ها سرد و بي شكوه . در تنهايي تان نوشتيد و هركس در عزلت اش مي تواند شما را بخواند . سحابي ٬ مهدي سحابي را مي شناسيد ٬ همان كه اثرتان را دوباره خلق كرد ٬ براي ما كه مي خوانيم و يا نگاه مي كنيم هفت جلدي كه چشمهايمان را مي طلبد .
شما در پاريس زوال و انقلاب را مي شناختيد.با فرديت تان آن را مكشوف كرديد. با زندگي تان آنرا خلق كرديد. با بيماري كشنده كه تبديل به كلمه مي شد٬ آن لحظات نابي كه هم مي آفريند و هم مي ميراند . سحابي هم اين لحظه را مي شناخت . زوالي و آفرينشي از جنس ديگر. از نشستن در سرويس خارجه كيهان پيش از انقلاب كنار فرهمند تا نشستن در گوشه اي و مدام ترجمه كردن و فرصتي فرام كردن تا زوال مان را باز بشناسيم و از نوع خود را باز آفرينيم . اكنون سحابي لحظه اي متوقف شد. كلمه مرگ اين توقف را نمي تواند معنا كند. جامعه اي كه جلو نمي رود با ايستادن يك مترجم لحظه مرگ و آفرينش را توامان تماشا كند. اكنون هفت جلد به انتظارماست تا بخوانيم تا لحظه اي مكث كنيم تا بدانيم كجا ايستاده ايم و چطور جلو نمي رويم . هر چند به تمامي آنرا مي طلبيم.
سحابي در حاشيه نمي زيست ولي يك رخداد بود . رخدادي كه صبوري را در كنار سخت كوشي مجسم مي كرد. دو پديده نادري كه در ميان ما غير مترقبه است . مصلي نژاد دوست خوبم پارسال در جستجوي زمان از دست را هديه داد ٬ چند بار خيز بر داشتم تا آن را بخوانم ٬ولي كتاب فراغتي را مي طلبيد كه در دسترس ام نبود . امروز خواندن اين كتاب آزارم مي دهد. مازادي بنام مرگ مترجمي بزرگ بر آن سنگيني مي كند . مترجمي كه آثار زيادي را به كتابخانه هايمان اضافه كرد . اكنون ما مانده ايم با مرگي زود هنگام و اندوهي سنگين كه در ميان اندوه هاي ديگر دهشت مي آفريند . امروز و ديروز مرگ هنرمندان و مترجمان مستقيما تبديل به كنش سياسي مي شود . كنشي كه سنگيني فضا را واتاب مي دهد و چيزي را افشا مي كند كه همه جا نفس مان را مي گيرد . آقاي سحابي جز ستايش ما آنهم در سكوت از آن شما نشد . باشد كه چون پروست ماندگار و تاريخي شويد . اين حق شماست. +
صحنه اول
چاقو پر از خون را نگاه كرد، لسيدش و به صورت پر از چروكش كشيد. بعد از سي سال اين اولين لذتي بود كه در جانش مي دويد. به جنازه ها خيره ماند. رفيق اش، آن رفيقي كه از جانش بيشتر دوستش داشت افتاده بود زمين غرق خون، كنارشان هم نعش يك پسر جوان و زن ميان سال، چند بسته تراول چك كمي دورتر از جنازه ها نگاهش را دزيد. به سمت اش دويد. بايد كاري مي كرد. بايد كار را تمام مي كرد. دو تا رفيق بيشتر نداشت، يكي افتاده كف حياط و ديگري گوشه قبرستان داشت مي پوسيد. مانده بود يكي كه از دنيا مهرش توي دلش بود.
رفت كنار استخر و چاقويش را شست و بعد صورتش را و بعد يله شد روي چمن، به صبح فكر كرد، در زندان كه باز شد، مي خواست رفيق اش را ببيند، رفيقي كه همه چواني اش را بخاطر او افتاده بود گوشه زندان. بايد مثل من پير شده باشد. دل كه پر از غصه باشد آدم زود مي شكند. آدرس اش را داشت. رفيق اش كه هر جمعه مي آمد به ديدارش داده بود، چرا مدام مي گفت از زندان كه آمدي بيرون فكر كن او را نمي شناسي؟ خرپول شده، هيچكي رو نمي شناسه. اصلا سلام رو عليك نمي ده. مي خنديم، رفيق براي رفيق اش جون مي ده، مثل خود من. لعنت به رفيق، لعنت به هر چي رفاقته!
صحنه دوم
مرد من مي آرمت بيرون، من تازه دارم پر و بال مي گيرم، تو رفيق مني، بيايي بيرون برات خونه مي گيرم ، پري كه دل ات برايش مي ره مي شه زنت، با هم مي ريم عشق و حال. هواي ننه ات رو دارم. مردك نزول خور مي خواست چكاي منو به اجرا بذاره و خونه خرابم کنه. تو رفیق منی. نترس. مردک الدنگ پفکی با یک مشت تو پهن زمین می شه!
صحنه سوم
مرد! من شوهر دارم. اونم شوهر مریض و زمین گیر. بخاطر رقیق نارفیق منو پرپر کردی و مادرت رو دق مرگ کردی. اگر اهل محل نبودند جسدش روی زمین می موند و شهرداری چیا می اومدند جمع اش می کردن. نمی دونی بدون اون نارفیق پولش با پارو جمع نمی شه. قارون شده. دریغ از یه شاهی. اون پری مرد. برو پی زندگی ات!
صحنه چهارم
دروغه٬ اون و من داداش بودیم. جونمون برای هم می رفت. لامصب کجا خونه خریده؟ نیومد زندان دیدنم٬حتما می ترسید. ننه ام. ولش کن٬ خودش حتما جوابشو می ده. خودشه٬ این که خونه نیست٬ قصره!
صحنه اول
پنج میلیون٬ سی سال بخاطر این پول. پس رفاقت چی می شه؟ می گی اون آدم سابق نیستی. من بخاطر رفاقت خودمو بدبخت کردم. چرا واسادی اون ور؟ غذا می اندازی جلوم؟ مگه من سگم. می خندی؟ تو اون نیستی! ببین چه چاقوهای قشنگی داری! نیایم جلو. می آم. ببین این ضربه بخاطر پری٬ جیغ بکش٬ هر چقدر دوست داری بکش. اینم برای ننه ام. سگه! نه اون با من کاری نداره. چون دیگه رفته پیش زنت٬ پیش خودت بگیر. رفیق ات. گه خوردی. برو به جهنم٬ چقدر هوای خنک دوس دارم. اینم درخت. ببین چه شاهرگ خوبی دارم. جون می ده برای چاقو. چه خونی. فردا می شم تیتر روزنامه ها: مردی که سه نفر را کشت٬ دست به خودکشی زد. لعنت به رفاقت!
امير قويدل هم رفت. ديگر نوشتن در باره آنهايي كه دارند مي روند عادت مان شده است . بيشتر از آنكه راوي زندگي باشيم رو در روي مرگ ايستاده ايم. زمستان بود در جزيره قشم گشت و گذار مي كرديم . به دره ستاره ها رفتيم . طبيعت اين منطقه اعجاب آور است. شاهكاري كه حتمابايد ديد . در گوشه اي همه جمع بودند و مشغول فيلمبرداري . از دور قويدل داشت از اسب سواري بازي مي گرفت تا اين دره را همه ببينند. جلو نرفتم تا سلامي بدهم و عليكي بشنوم . از همان دور تماشا مي كردم و لذت شكل گيري يك اتفاق تصويري را تجربه مي كردم. مدتها بعد او را در دفتر علي معلم ديدم . داشتند در باره فيلمنامه آل صحبت مي كردند . ماجرا آن ديدار را شرح دادم . گفت چرا دور ايستادي ٬فرصتي بود كپ بزنيم . گفتم فرصت زياد است . بايد مفصل كپ بزنيم ٬اما اين فرصت دست نداد و مثل همه فرصت ها از دست رفت. . ما مردگان خود را بسياردوست داريم . كاش زنده ها را هم دوست داشتيم. خدايش بيامرزد . آمد ٬كاري كرد و رفت . نامش با سينما خواهد ماند.
سیاستمداران برزگ مثل نهنگ های عظیم الجثه می مانند که اگر از سیاست کنار گذاشته شوند٬ آنقدر خود را به کشتی حکومت می کوبند تا هر دو با هم غرق شوند - ماکیاول
سالها پیش در نقشه ای نه چندان زیرکانه٬ عده ای بر آن شدند جوانان نورسیده و میان سالهای بی تجربه را جایگزین مسئولان با تجربه کنند و یک انقلاب مدیریتی راه بیاندازند تا نفسی تازه در نظام مدیریتی کشور بدمند و ضغف ها را به قوت تبدیل کنند٬ امروز حاصل این تصمیم را در عمل مشاهده می کنیم. اقتصاد در بحران است٬ نهادهای فرهنگی از هم پاشیده اند و ناهنجاری های اجتماعی آنچنان فراگیر شده اند که دیگر کاری از دست کسی بر نمی آید. خدمات درمانی و شهری هر روز ناکارآمدتر می شوند. از سوی دیگر باند بازی٬ رانت طلبی و بی برنامه گی آنچنان بیداد می کند که مردم چراغ بدست دنبال همانهایی می گردند که روزگاری همه تقصیرها را به گردنشان می انداختند. مدیران همیشه مدیر که دیروز موضوع لعن و نفرین بودند امروز موضوع ستایش و غرور شده اند.
آنهایی که این تصمیم مدیریتی را گرفتند٬ تصمیمی که در نفس خود درست است٬ از یاد برده اند مشکل مدیریتی کشور تنها داشتن موسفید و یا مو سیاه نیست بلکه باید با ملاک روشن و نظم های معنادار امور کشور را اداره کرد و از مردم خواست پرسشگر باشند تا سیستم پاسخگو باشد. یعنی همان وظایفی که قانون اساسی بر عهده شان گذاشته را محقق کنند٬ اما نسل جدید نه تنها در برابر مردم پاسخگو نیستند٬ بلکه نه نقش نظارتی مجلس را جدی می گیرند و نه برای دیگر نهادهای نظارتی تره خورد می کنند. قرار بود حاکمیت یک جناح یکپارچگی بیاورد اما هیچگاه مثل امروز بین نهادهای حکومتی تفرقه میانداری نمی کرد.
امروز چند سالی از این جابجایی می گذارد و تورم افسار گسیخته می رود بنیاد خانواده ها را به هم بریزد و همه سازمانها را دچار هرج و مرج کند. نسل موسفید کرده که خود را حذف شده می بیند به موقع وارد صحنه شد و نارضایتی را به سود خود شکار کرد. آنقدر زمان گذشته است که مشکلات قدیمی فراموش شود٬ چرا که فوریت معضلات کمرشکن حافظه ها را از کار انداخته است. در این شرایط مردم به تنگ آمده چاره ای جز طغیان نمی بینند٬ طغیانی که از درون خانواده ها آغاز می شود و تا کف خیابانها ادامه می یابد. وقتی متر و معیارها را از بین بردیم و وقتی جلوی چشم مردم نهاد قانون گذار را بی اعتبار کردیم. زمانی که با گردن کشی هر چه دلمان خواست می کنیم و هر جمله ای که بر ذهن مان نقش می بندد بر زبان می آوریم٬ به مردم می آموزیم همین گونه رفتار کنند٬ به هیچ نظم معناداری گردن نگذارند٬ تجربه را به هیچ بگیرند.
جنبش سبز بر پرچم خواست نظم٬ تدبیر و عقلانیت می وزید٬ آنقدر این باد را انکار کردیم و بدست خود بر آن انکار دمیدیم که تبدیل به طوفانی شد که هنوز همه قدرتش را به تماشا نگذاشته است٬ می توان از پایان فتنه سخن گفت٬ با زبان تحقیر و کودکانه در روزنامه ها و خبرگزاری های بی تاثیر همه چیز را انکار کرد٬ ولی آنهایی که دور از بازی صحنه را می بینند٬ می دانند از چه سخن می گویند٬ آتشفشان نارضایتی از درون می جوشد و هنوز به نقطه اوج فوران خود نرسیده است. فرصت باقی مانده را غنیمت بشمارید٬ از با تجربه ها و موسفید کرده ها بخواهید وارد میدان شوند و مثل آرش کمانگیر تیری در کمان بگذارند و به سمت فردای بهتر شلیک کنند تا طوفان به خنکای نسیمی تبدیل شود که توسعه و آبادانی را نشانه می رود. تنها با ترکیب بهینه تجربه و شوق جوانی می توان امور را اداره کرد و می ماند گفتن این نکته که شایسته سالاری آن کلید گمشده ایست که در فردای بهتر را می گشاید. مدتهاست این کلید را دور انداخته اید٬ آنرا بازیابید تا بجای رویدادهای خود انگیخته با چراغ روشن عقل٬ فردا را همانگونه که شایسته انسان ایرانی است بسازیم.